افغانستان

خاویر سولانا

 

 

“خاویر سولانا” مسوول سابق سیاست خارجی اتحادیه اروپا و همچنین وزیر خارجه سابق اسپانیا در گزارشی برای پایگاه خبری “پراجکت سیندیکیت”، سه درس اساسی را که آمریکا و غرب بایستی از فاجعه جنگ ۲۰ ساله در افغانستان، در سالگرد حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر فراگیرند، مورد اشاره قرار داده است.

به گزارش فرارو، خاویر سولانا در این رابطه می‌نویسد: «بیست سال قبل، حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر، جهان را عمیقا شوکه کرد. در آن زمان این شعار که “ما همه آمریکایی هستیم”، در اقصی نقاط جهان و برای همدردی با مردم آمریکا به شعاری رایج تبدیل شد. پس از این حملات بود که توهمِ آسیب ناپذیری غرب پس از دوران جنگ سرد، به نحو قبال توجهی عیان شد و ثابت شد که این ایده توهمی بیش نبوده است. در پی حادثه ۱۱ سپتامبر بود که مشخص شد “جهانی شدن” که موجب سلطه اقتصادی غرب در دهه ۱۹۹۰ شده بود، جنبه‌های تاریکی نیز دارد.

دو دهه پس از این حملات، بسیار دشوار است که در مورد پیامد‌های آن‌ها برای غرب و کل جهان گزافه گویی و اغراق کنیم. در چهارچوب این حملات، یک بازیگر غیردولتی با اقدامی خشن و تروریستی، دستورکار محوری و اساسی بین‌المللی را به نحو قابل ملاحظه‌ای تغییر داد. در نتیجه حادثه ۱۱ سپتامبر بود که دیدیم ایده جهانِ تک قطبی به رهبری آمریکا به پایان خود نزدیک شد و واشنگتن سیاست خارجی خود را بر پایه ایده “جنگِ جهانی علیه ترور/War on Terror” تغییر داد.

در گذر زمان، چندان عجیب نبود که حمله آمریکا به افغانستان در پی حملات ۱۱ سپتامبر، با حمایت‌های گسترده بین‌المللی همراه شد. واشنگتن نمی‌توانست حملات ۱۱ سپتامبر را بی جواب بگذارد. این طالبان بود که عملا شرایط و بهشتی مساعد را برای گروه القاعده ایجاد کرده بود. گروهی که طراحی، سازماندهی، و انجام حملات ۱۱ سپتامبر را به طور کامل عملیاتی و اجرا کرد.

با این همه جنگ افغانستان همواره و در همه زمان‌ها به عنوان یک ناکامی و شکست بزرگ برای آمریکا در نظر گرفته می‌شود. هزینه‌های بالای این جنگ و در نقطه مقابل دستاورد‌های بسیار کمِ آن، یک پرسش اساسی را برجسته می‌کند: چرا این جنگ آغاز شد؟ در طول ۲۰ سال جنگ افغانستان، بیش از ۴۸ هزار غیرنظامی افغان، حداقل ۶۶ هزار نظامی افغان، و ۳۵۰۰ سرباز ناتو جان خود را از دست دادند. آمریکا بیش از دو تریلیون دلار در افغانستان هزینه کرد تا به قول خود بتواند نهاد‌ها و ساختار‌های حکمروایی را در افغانستان ایجاد کند با این حال شاهد بودیم که تمامی این زیرساخت‌ها در چند هفته سقوط کردند و طالبان به راحتی و بار دیگر توانست قدرت در افغانستان را قبضه کند.

استقرار مجدد طالبان در قدرت تاییدی بر این مساله است که جنگ جهانی آمریکا علیه ترور، ایده‌ای کاملا غلط و اشتباه بوده است. افغان‌ها (مخصوصا زنان و دختران افغان) بار دیگر در مواجهه با زندگی زیر سایه حکومتِ یک نظام سیاسی افراط‌گرا، رها شده و تنها گذاشته شده اند. برای غرب، وظیفه و ماموریت فعلی این است که درس‌هایش در افغانستان را مرور کند و آن‌ها را در ادامه راه، سرلوحه خود قرار دهد.

درس اولی که می‌توان از فاجعه افغانستان گرفت این است که استفاده از نیروی نظامی خارجی، راهکاری عاقلانه جهت پیشبرد دستورکار “تغییر رژیم” به صورت موثر و با دوام نیست. غرب کاملا در ساختِ یک دولتِ مدرن، دموکرات و قوی که بتواند به نحو قابل ملاحظه‌ای با تهدید طالبان برخورد کند، شکست خورد. در این چهارچوب، آمریکا عملا در تله‌ای مشابه گرفتار شد که پس از حمله غیرقانونی سال ۲۰۰۳ به عراق نیز با آن رو‌به‌رو شد. تنها مدت زمان کمی پس از حمله آمریکا به افغانستان، عراق شاهد اوج گیری فعالیت‌های تروریستی بود امری که در نوع خود زمینه را برای ظهور گروه “داعش” هموار ساخت. به نحو مشابهی این مساله را در لیبی نیز شاهد بودیم جایی که اقدام ناتو در سرنگون کردنِ “معمر‌قذافی” رهبر لیبی، این کشور را غرق در آشوب و ناامنی و جنگ داخلی کرد.

به طور کلی باید گفت اساسا ایده “ملت‌سازی” از بالا به پایین (ملت‌سازیِ دستوری)، ایده‌ای اشتباه و از پایه محکوم به شکست است. این مدل اینگونه تصور می‌کند که حضور نظامی در یک کشور و سرازیر کردن منابع به آن، به نحو اجتناب‌ناپذیری موجب ایجاد امنیت، توسعه، و حکمروایی دموکراتیک می‌شود. این در حالی است که ملت سازی نیازمندِ حمایت‌های مردمی است و تنها توسط منتخبان محلی که از سوی مردم مشروع تلقی می‌شوند، امکان موفقیت پیدا می‌کند.

این عنصر به نحو قابل توجهی در افغانستان غائب بود. آمریکا در افغانستان با تکیه بر جنگ سالارانی نظیر “عبدالرشید دوستم” که اقدامات نادرست زیادی را در خاک افغانستان انجام داده بودند و در جریان بحران اخیر افغانستان نیز فرار کردند، عملا بخش قابل توجهی از ملت افغانستان را به خود بی اعتماد کرد.

از چشم اندازی کلی‌تر، این ایده که نهاد‌های موجود در یک کشور را به راحتی می‌توان با نهاد‌هایی جدید جایگزین کرد هم تا حد زیادی نادرست بودنِ خود را نشان داده است. اغلب دولت‌ها در فرایندی تدریجی و از طریق همکاری و مصالحه در یک دوره زمانی و نه توسط عوامل و نیرو‌های خارجی تشکیل شده اند. از این رو، اقناع ملت ها، در مقایسه با زور و اجبار و تقلید‌های سطحی در بحث ملت و دولت سازی، نتایج به مراتب بهتری را ایجاد خواهد کرد.

درس دومی که از ۲۰ سال ناکامی و جنگ در افغانستان می‌توان گرفت این است که دولت‌سازی باید با راهبرد‌های منطقه‌ای همراه شود. رویکرد‌هایی که بازیگران کلیدی منطقه را نادیده می‌گیرند واقع‌بینانه نیستند (مخصوصا در جهان چند قطبی فعلی). دولت‌های غربی با توجهِ صرف به دولت سازی و بی‌توجهی به دیگر عوامل موثر، عملا نتوانستند توازن قدرتِ در حال تغییر در منطقه و جهان را به خوبی درک کند.

چین می‌توانست در روند تحولات افغانستان بازیگری موثر باشد با این حال از همان ابتدا از معادله افغانستان دور نگه داشته شد. بدون تردید چین می‌توانست سرمایه گذاری‌های قابل توجهی را در خاک افغانستان انجام دهد و این کشور را به جلو هدایت کند. با این همه، چنین نشد و این فرصت به نحو نادرستی به هدر رفت و مردم افغانستان نیز نتوانستند از مزایای توسعه در کشورشان برخوردار شوند.

به نحو مشابهی، همکاری بیشتر و حضور فعال‌تر روسیه در افغانستان نیز می‌توانست کریدور‌های شمالی افغانستان را به محل‌هایی که می‌توانستند رونق و رفاه را برای افغانستان به ارمغان آورند تبدیل شوند. با این حال چنین نشد و همچنان افغانستان تا حد زیادی برای مراودات و تامین نیاز‌های خود به کریدور‌های جنوبیِ در مرز پاکستان نیازمند است. امری که عملا به پاکستان اهرم قابل توجهی را در عرصه معادلت افغانستان داده است. اضافه بر این، آمریکا از طریق بازیگرانی نظیر عربستان که سرمایه گذاری‌های قابل توجهی در پاکستان انجام داده‌اند و شرکایی نزدیک برای واشنگتن هستند می‌توانست به دولت پاکستان اِعمال فشار کند که به نحو موثرتر و مثبت‌تری در روند معادلات افغانستان کنشگری کند. با این حال این فرصت هم از دست رفت.

در نهایت آخرین درسی که می‌توان از فاجعه افغانستان گرفت مرتبط با اروپا است. درسی که به اروپا یادآوری می‌کند که باید توانمندی‌های خود را در هماهنگی با منافع راهبردی‌اش توسعه دهد. اروپا با توجه به تغییر توازن قدرت و همچنین کریدور‌های قدرت جهان باید در تکیه خود به قدرت و توانمندی‌های بین‌المللی آمریکا، تا حد زیادی تجدید نظر کند.

روند خارج سازی نیرو‌های آمریکایی و متحدان آن از افغانستان توسط هواپیما‌های آمریکایی، به خوبی نشان می‌دهد که دقیقا چه چیزی در خطر است. بدون هواپیما‌های نظامی آمریکایی، متحدان آمریکا نمی‌توانستند نیرو‌ها و پرسنل خود را از افغانستان خارج کنند. در شرایط فعلی نیز که چشم انداز مهاجرت قابل توجهِ مردم افغانستان به کشور‌هایی اروپایی تا حد زیادی به واقعیت نزدیک شده، امکان دارد اروپا خیلی زود به این نتیجه برسد که نباید با تکیه بر توانمندی‌های کشوری نظیر آمریکا وارد صحنه جنگ در افغانستان می‌شد.

اگرچه جهان ظرف ۲۰ سال گذشته تا حد زیادی تغییر کرده است، مساله “تروریسم بین المللی” همچنان با راهکاری جدی و عینی مخاطب قرار نگرفته است. با این همه یک چیز کاملا روشن و واضح است: جنگ‌های بی پایان، قابلِ دوام نیستند مخصوصا برای آن‌هایی که باید آن‌ها را تحمل کنند. ما همه پس از وقوع حادثه تروریستی ۱۱ سپتامبر، آمریکایی بودیم، با این حال، فراموش کردیم که باید افغان نیز باشیم».

اخوند زاده رهبر طالبان

اوایل زندگی

آخوندزاده در سال 1961 در ولسوالی پنجوی قندهار متولد شد. نام کوچک او ، هیبت الله ، در زبان عربی به معنی “هدیه خداوند” است.

این خانواده پس از حمله شوروی به شهر کویته در استان بلوچستان پاکستان مهاجرت کردند و آخوندزاده در یکی از مدارس آنجا تحصیل کرد. در دهه 1980 ، وی “در مقاومت اسلام گرایان” در مبارزات نظامی شوروی در افغانستان مشارکت داشت.

عضویت در  طالبان

پس از ظهور این گروه در دهه 1990 پس از عقب نشینی نیروهای شوروی ، آخوندزاده به سرعت به طالبان پیوست.

هنگامی که طالبان ولایت فراه در غرب افغانستان را تصرف کردند ، او مسئول مبارزه با جرم و جنایت در این منطقه شد.

بعداً هیبت الله آخوندزاده به دادگاه نظامی طالبان در قندهار و سپس به عنوان رئیس دادگاه نظامی آن در شرق ولایت ننگرهار منصوب شد. با تقویت قدرت طالبان در افغانستان ، او رئیس دادگاه نظامی گروه و معاون رئیس دادگاه عالی این گروه شد.

هنگامی که طالبان توسط ائتلاف تحت رهبری ایالات متحده در سال 2001 سرنگون شد ، او رئیس شورای علمای دینی این گروه شد.

او به جای یک فرمانده نظامی ، به عنوان یک رهبر مذهبی شهرت دارد که مسئول صدور اکثر فتواهای طالبان و حل مسائل مذهبی در میان اعضای طالبان بود.

او به عنوان معاون رئیس قبلی طالبان ، اختر محمد منصور ، که در حمله هواپیماهای بدون سرنشین ایالات متحده در 21 مه 2016 کشته شد ، خدمت کرد.

پس از به دست گرفتن کنترل شورشیان ، روحانی وظیفه یکپارچه سازی گروه را به عهده گرفت ، زیرا دو نامزد دیگر برای نقش امیر وجود داشت – یکی سراج الدین حقانی ، معاون دیگر منصور و محمد یعقوب ، پسر رهبر موسس طالبان یعنی محمد عمر.

هنوز اطلاعات کمی در مورد نقش روزانه آخوندزاده وجود دارد ، زیرا مشخصات عمومی وی عمدتا به انتشار پیام های سالانه در تعطیلات اسلامی محدود می شود.

علاوه بر این ، این گروه فقط یک عکس از رهبر عالی خود منتشر کرده است ، که هرگز در حضور عمومی ظاهر نشده است.

بر اساس گزارشات ، دو تلاش برای مرگ آخوندزاده انجام شده است – یکی در کویته پاکستان در سال 2012 و دیگری در سال 2019 در بلوچستان.

آخوندزاده کجاست؟

وقتی خبرنگاران از ذبیح الله مجاهد سخنگوی طالبان در مورد محل اقامت  ​​پرسیدند: “انشاءالله به زودی او را خواهید دید.”

به گزارش خبرگزاری فرانسه ، “غیبت آخوندزاده پس از سالها شایعه در مورد وضعیت سلامتی وی به دنبال شایعات در پاکستان و افغانستان نشان می دهد که او مبتلا به ویروس کرونا شده است یا در یک بمب گذاری کشته شده است. هیچ گاه راه زیادی برای اثبات این شایعات وجود نداشته است.”

پنهان کاری چیست؟

طالبان سابقه طولانی در زیر سایه نگه داشتن رهبر ارشد خود دارند.

ملا محمد عمر ، بنیانگذار گروه ، به دلیل راههای گوشه نشین خود مشهور بود و در زمان قدرت گیری طالبان در دهه 1990 به ندرت به کابل سفر می کرد.

به گفته لورل میلر ، سرپرست برنامه آسیا در گروه بحران بین المللی ، آخوندزاده نیز سبک “منزوی” مشابه عمر را در پیش گرفته است.

میلر با استناد به ترور ملا اختر منصور ، سلف قبلی خود توسط حمله هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا ، افزود: ممکن است این مخفی کاری از ترس های امنیتی نیز تقویت شود.

سامی یوسف زی ، یک کارشناس افغان که چندین بار با منصور و آخونزاده ملاقات کرده است ، همچنین خاطرنشان کرد که آخونزاده شهرت بسیار محافظه کار بودن دارد و “عکس گرفتن را دوست ندارد”.

“او حتی نمی داند چگونه از تلفن همراه استفاده کند. یوسف زی به الجزیره گفت: “او بسیار تنگ نظر است و رفتار یک مرد قبیله ای معمولی را دارد.”

“بیشتر طالبان از او می ترسند به دلیل نقش او در گذشته به عنوان قاضی. آنها می گویند آخوندزاده حکم کرد که هر کسی که “رهبری  ملا منصور را به چالش کشیده یا تایید نکرده است اعدام شود. ”

افغانستان و آخوندزاده

سرنوشت افغانستان در حال حاضر در دستان آخوندزاده و شورای وی و نحوه اداره کشور است. در 18 جولای ، قبل از تسلط طالبان ، آخونزاده گفته بود که “شدیدا” طرفدار حل و فصل سیاسی درگیری در افغانستان است.

با این حال ، کارشناسان مطمئن نیستند که او از چه شیوه حکومتی پیروی می کند.

آنچه در حال حاضر مشخص است این است که آخوندزاده خشونت شدید را ترویج کرده است. اشتیاق او به تاکتیک بمب گذاری انتحاری آنقدر شدید است که او افتخار می کند که پسر خودش یک بمب گذار انتحاری “موفق” بوده است. در جولای 2017 ، عبدالرحمان ، پسر کوچکتر آخوندزاده در حمله انتحاری به پایگاه نظامیان افغان در گرشک در استان هلمند جان باخت.

آخوندزاده پس از تصرف افغانستان ، به همه زندانیان سیاسی از همه زندان های افغانستان عفو ​​کرد.

منبع : فرست پست

 

افغانستان

علت شکست آمریکا در افغانستان / هنری کیسینجر

هنری کیسینجر وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی اسبق آمریکا

منبع: اکونومیست
ترجمه: علی آزادی

تصرف افغانستان توسط طالبان نگرانی اضطراری را نسبت به خروج ده‌ها هزار آمریکایی، متحدین و افغان‌های سرگردان در سراسر این کشور برمی انگیزد. با این حال نگرانی اساسی‌تر این است که چگونه آمریکا با وجود هشدارهای فراوان و بدون مشورت با متحدان یا افرادی که مستقیماً در دو دهه گذشته فداکارانه در این عملیات دخیل بوده‌اند، تصمیم به عقب‌نشینی گرفت و چرا چالش اساسی در افغانستان به شکل یک انتخاب ناگزیر میان «کنترل کامل افغانستان» یا «عقب‌نشینی کامل از آن» تفهیم و به مردم ارائه شد.

یک مسئله اساسی، طی چندیدن نسل، تلاش‌های آمریکا در عملیات ضدشورش (اقدام نظامی یا سیاسی با هدف شکست نیروهای طغیانگر نامنظم) را از ویتنام تا عراق درگیر خود کرده است. زمانی که ایالات متحده جان نظامیان و اعتبار خود را به خطر انداخته و سایر کشورها را هم درگیر می‌کند، این کار باید بر اساس ترکیبی از اهداف استراتژیک و سیاسی انجام شود؛ به معنای ارائه اهداف راهبردی در جهت روشن کردن آنچه ما برای آن مبارزه می‌کنیم و اهداف سیاسی برای تبیین چارچوب قانونی در راستای کسب نتیجه مورد نظر چه در داخل کشور مربوطه و چه در سطح بین المللی.

ایالات متحده به دلیل ناتوانی در تعریف اهداف قابل دستیابی و پیوند دادن آن‌ها به روندهای سیاسی پایدار آمریکا، تلاشهای ضدشورش خود را بی‌ثمر کرده است. از سویی اهداف نظامی آمریکا بیش از حد مطلق و غیرقابل دستیابی بوده و از سوی دیگر اهداف سیاسی بیش از حد انتزاعی و فرّار ترسیم شده‌اند و عدم پیوند میان آنها، آمریکا را درگیر جنگ‌های بی‌پایانی کرد و باعث شد که در داخل کشور، هدف واحد را در باتلاقی از اختلافات داخلی مضمحل کنیم.

ایالات متحده در میان حمایت گسترده مردم و در پاسخ به حمله القاعده به آمریکا، وارد افغانستان تحت کنترل طالبان شد و حمله نظامی اولیه به شکل موثری با پیروزی همراه شد. اما طالب‌ها در پناهگاه‌های پاکستانی خود به حیاتشان ادامه دادند و از همانجا با کمک برخی مقامات پاکستانی، در افغانستان به شورش دست زدند.

اما با فرار طالبان از کشور، ما تمرکز استراتژیک خود را از دست دادیم، خود را متقاعد کردیم که در نهایت با تبدیل افغانستان به یک دولت مدرن با نهادهای دموکراتیک و دولتی که مبتنی بر قانون اساسی است، می‌توان از بازپروری پایگاه‌های تروریستی جلوگیری کرد. اما چنین پروژه ای نمی‌تواند برنامه زمانی هماهنگ با فرایندهای سیاسی آمریکا داشته باشد. در سال ۲۰۱۰ در مقاله ای در پاسخ به افزایش تعداد نیروهای اعزامی به افعانستان، من نسبت به روند طولانی و طاقت‌فرسای ماجرا هشدار دادم که حتی می‌تواند افغان‌های غیرجهادی را نیز در برابر این تلاش‌ها برانگیزد.

افغانستان هرگز یک دولت مدرن نبوده است. دولتمندی مستلزم احساس تعهدمشترک و تمرکزقدرت است. خاک افغانستان، آکنده از عناصری است که ناقض این ایده‌هاست. ایجاد یک دولت دموکراتیک مدرن در افغانستان که در آن احکام دولت به طور یکنواخت در سراسر کشور اجرا می‌شود، مستلزم یک دوره زمانی چندین ساله و در واقع چندین دهه‌ای است. چرا که این روندها در تضاد با سرشت جغرافیایی و خوی قومی-مذهبی این کشور است. چندپارگی، دسترسی‌ناپذیری و عدم وجود مرجعیت محوری در افغانستان، آن‌ را به پایگاهی جذاب برای شبکه‌های تروریستی تبدیل کرده است.

اگرچه قدمت یک نهاد منحصربه‌فرد متمرکز افغان به قرن ۱۸ می‌رسد، اما اقوام همیشه به شدت در برابر تمرکز دولت مقاومت کرده‌اند. ثبات سیاسی و نظامی در افغانستان در بسترهای قومی-قبیله‌ای شکل گرفته، در یک ساختار اساساً فئودالی که در آن عوامل تعیین‌کننده، سازمان‌دهندگان نیروهای دفاعی قبیله هستند.

به طور معمول آن‌ها در رقابت قبیله‌ای هستند اما در زمان حمله نیروهای خارجی، این فرماندهان جنگ به طور گسترده وارد ائتلاف واحد می‌شوند.
مانند حمله ارتش بریتانیا در سال ۱۸۳۹ و یورش نیروهای مسلح شوروی به خاک افغانستان که در سال ۱۹۷۹ آنجا را اشغال کردند- و به دنبال تحمیل تمرکز و انسجام بودند.

هم عقب‌نشینی فاجعه‌بار بریتانیا از کابل در سال ۱۸۴۲ که در آن تنها یک اروپایی از مرگ یا اسارت نجات یافت، و هم خروج حقیرانه شوروی از افغانستان در ۱۹۸۹، با بسیج موقتی قبایل ایجاد شد. در واقع تاریخ این کشور، استدلال‌های کنونی مبنی بر اینکه مردم افغانستان حاضر نیستند برای خود بجنگند را تایید نمی‌کند. آنها جنگجویانی دلیر برای طوایف خود بوده و در راه خودمختاری قبیله خود ترسی از نبرد ندارند.

با گذشت زمان در افغانستان، جنگ ویژگی‌های عملیات‌های ضدشورش نامحدود قبلی را به خود گرفت و به تدریج حمایت داخلی را در آمریکا از دست داد. پایگاه‌های طالبان ویران شده بود، اما پروژه ملت‌سازی در یک کشور جنگ‌زده، باعث عزیمت نیروهای نظامی بیشتر به خاک افغانستان شد. طالبان قابل‌مهار بود، اما حذف‌شدنی نبود، و معرفی اشکال نامأنوس دولت برای افغان‌ها، باعث تضعیف وفاداری سیاسی و افزایش فساد در دل دولت‌ها شد.

بدین وسیله، درباره افغانستان نیز الگوی قبلی منازعات داخلی آمریکا تکرار شد. آنچه طرف حامیان عملیات ضدشورش پیشرفت می‌نامید، طرف سیاسی دیگر آن را فاجعه تلقی می‌کرد. هر دو گروه تمایل داشتند یکدیگر را در طول مدیریت طرف مقابل [هم بر کشور و هم در جنگ] فلج کنند.

در اینجا، آنچه نادیده گرفته شده بود، یک جایگزین قابل تصور بود که اهداف قابل دستیابی را ترکیب می‌کرد. می‌شد عملیات ضدشورش، به جای نابودی طالبان، به عملیات مهار محدود شود و یک رویکرد سیاسی-دیپلماتیک یکی از جنبه‌های خاص واقعیت افغانستان را مورد بررسی قرار دهد: اینکه همسایگان این کشور - حتی در صورت خصومت با یکدیگر و گهگاه با ما، از تهدیدات بالقوه تروریستی افغانستان احساس خطر می‌کنند.

بنابراین سئوال اساسی این است که آیا می‌توان رویه سیاسی را با گرایش عملیات ضدشورش هماهنگ کرد؟ مسلما هند، چین، روسیه و پاکستان منافع متفاوتی دارند. یک دیپلماسی خلاق ممکن است اقدامات مشترک برای غلبه بر تروریسم در افغانستان را تسهیل کند. این استراتژی می‌تواند به همان صورتی باشد که انگلیس به مدت یک قرن از پایگاه‌های زمینی خود در هند از منافعش در سراسر خاورمیانه دفاع کرد، آن هم بدون پایگاه‌های دائمی، اما با آمادگی پایدار برای دفاع از منافع خود و با همراهی متحدان منطقه‌ای خود.با این حال هرگز این استراتژی جایگزین مورد بررسی قرار نگرفت. روسای جمهور دونالد ترامپ و جو بایدن، با مخالفت علیه جنگ، مذاکرات صلح با طالبانی را کلید زدند که ما بیست سال پیش خود را متعهد به نابودی آن کرده بودیم و متحدان را وادار به دخالت در ماجرا کردیم.

همه اینها اکنون به خروج بدون قید و شرط آمریکا از سوی دولت بایدن، و تبعاتی که امروز شاهد آن هستیم رسیده است.

تصویر دروغین آمریکا برای "افغانستان دموکراتیک" با پیروزی طالبان فرو ریخت، محمد سهیمی  

مقدمه

در کمتر از دو هفته طالبان کنترل کامل افغانستان را در دست گرفتند. "ارتش ملی‌ افغانستان" که بیست سال توسط آمریکا و پیمان ناتو با هزینه ۹۰ میلیارد دلار، آموزش داده و مسلح شده بود مقاومت نکرد. اشرف غنی، رئیس جمهور مورد علاقه آمریکا با ده‌ها میلیون دلار اول به تاجیکستان و بعد به امارات متحده فرار کرد. آمریکا بعد از هزینه کردن متجاوز از ۲ تریلیون دلار برای اقامت ۲۰ ساله خود در افغانستان، فرصت کافی‌ نداشته که اتبأع و کارمندان افغانی خودرا با نظم از افغانستان خارج کند. همانطور که نگارنده دو هفته پیش در صفحه فیسبوک خود نوشته بود، "سایگون در ماه اوریل ۱۹۷۵ جای خودرا به کابل در ماه اوت ۲۰۲۱ خواهد داد،" که همینطور هم شد.

جریان چیست؟ این مقاله، که اصل آن به زبان انگلیسی‌ منتشر شده، به بحث درباره این موضوع میپردازد.

تصویر دروغین ۴۰ ساله آمریکا و متحدان برای افغانستان

فعالان ضد جنگ، از جمله نگارنده، از خروج آمریکا از افغانستان و پایان اشغال ۲۰ ساله ان استقبال میکنند. آمریکا اصولا لازم نبود بخاطر حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ توسط القأعده که در افغانستان پایگاه داشت، به آن کشور هجوم برد. طالبان در قدرت اعلام کرده بودند که حاضرند اعضای القأعده را محاکمه کنند، و یا برای استرداد آنها به کشور‌های خود مذاکره کنند. ولی‌ آمریکا خود را مجبور می‌‌دید که حتما حمله کند، چون در غیر این صورت تصور مردم جهان از تنها "ابر قدرت جهان" مخدوش میشد.

ولی‌، با وجودی که دانالد رامسفلد وزیر دفاع وقت آمریکا گفته بود که "افغانستان به اندازه کافی‌ اهداف خوب برای بمباران ندارد،" آمریکا به افغانستان حمله کرد. وقتی‌ هم حمله کرد، همانطور که آقای اسکات هورتون، سردبیر وبسایت عالی‌ Antiwar.com در کتاب عالی‌ خود Fool`s Errand: Time to End the War in Afghanistan نوشت، آمریکا باید سالها پیش افغانستان را ترک میکرد. ولی‌ در عوض، با متحدان از سالهای دهه ۱۹۷۰، وقتی‌ تصمیم گرفتند که افغانستان را تبدیل به "ویتنام شوروی" کنند، به مردم خود و بقیه جهان درباره افغانستان تا به امروز دروغ گفته ا‌ند.

 

 

برای "توجیه" آنچه که در افغانستان از دهه ۱۹۷۰ تا کنون انجام داده ا‌ند، آمریکا و متحدان تصویری غیر واقعی‌ از افغانستان و مردم آن به جهان ارائه داده ا‌ند. وقتی‌ خلق به اصطلاح مجاهدین افغانستان به پیشنهاد محمد رضا شاه در سال ۱۹۷۳ با اتحاد با عربستان و آمریکا آغاز شد، و بعد از سقوط حکومت او پاکستان نقش ایران را به عهده گرفت. ادعا شد که مجاهدین میخواهند با "دیکتاتوری کمونیستی خدا نشناس" افغانستان که توسط شوروی حمایت میشد بجنگند. در ۱۹۸۵ رانالد ریگان، رئیس جمهور وقت آمریکا، با رهبران این به اصطلاح مجاهدین در کاخ سفید ملاقات کرد و آنها را "معادل اخلاقی‌ پدران بنیانگذار آمریکا" نامید.

بعد از پایان جنگ در ۱۹۸۹ بخشی از مجاهدین به طالبان تبدیل شدند، و بخشی به القأعده. وقتی‌ طالبان در سال ۱۹۹۶ کابل را تسخیر کردند، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا آنرا "تحولی‌ مثبت برای صلح و ثبات در منطقه" قلمداد کرد. دولت بیل کلینتن که سخت دشمن جمهوری اسلامی و نگران عبور خط لوله گاز و نفت آسیای مرکزی از ایران بود، می‌خواست با طالبان روابط را برقرار کند. فقط رفتار وحشیانه طالبان با دختر‌ها و خانم‌ها انقدر شرم آور بود که مدلین آلبرایت وزیر خارجه آمریکا را وادار کرد که مانع از برقراری رابطه سیاسی با حکومت طالبان شود.

در پاییز سال ۲۰۰۱، بعد از سقوط طالبان با کمک‌های جمهوری اسلامی، دروغ دوم بزرگتر آغاز شد. ادعا شد که عشق به لیبرال دموکراسی در افغانستان همگانی است و یک شبه شکوفا شده است. همه از طالبان نفرت دارند، و ادعا‌های دیگر. هر دو ادعا ساختگی و دروغ بودند.

جنگ به اصطلاح مجاهدین با اصلاحات عمیق اجتماعی و سیاسی دولت چپگرای افغانستان بود، که به دختران و زنان اجازه آموزش، تحصیل در دانشگاه ها، دفاع از حقوق خود، و شرکت در روند اجتماعی داده بود. مجاهدین میخواستند بافت قبیلهٔ‌ای و مذهبی‌ شدید افغانستان، که اکثریت بزرگ مردم آن معتقد به سنی حنفی، که بسیار محافظه کارانه و ارتجاعی است، بودند و هستند حفظ شود.

و، در سال ۲۰۰۱، طالبان شکست نخوردند. آنها، که از حمایت بخشی از مردم افغانستان برخوردار بودند و هستند، در جامعه "ذوب" شدند تا فرصت بعدی فراهم شود. در افغانستان، "سرزمین دره ها" [به تعبیر زیبای آقای شهاب فرخ یار، روزنامه نگار خوب کشور]، شکست برای طالب معتقد به ایدئولوژی خود بی‌ معنی‌ است.

دولت فاسد افغانستان، که نه مردم خودرا از لحاظ اقتصادی تامین کرد، و نه به آنها دستکم از لحاظ امنیتی آرامش داد، فرصت بعدی را برای طالبان فراهم کرد. ولی‌ در تمامی این ۲۰ سال گذشته، آمریکا فساد را تحمل کرد، چون فقط می‌خواست دولت دست نشانده خود در کابل در قدرت باشد. تا سال ۲۰۱۰، یعنی‌ در طول ۹ سال، نزدیک به ۲۰ میلیارد دلار در افغانستان حیف و میل شد؛ رقم واقعی‌ احتمالا بسیار بزرگتر است.

خانم هیلری کلینتون، که وزیر خارجه آمریکا بود، در سال ۲۰۰۹ در مجلس سنای آمریکا صادقانه گفت، "این حقیقت را قبول کنیم که آنهایی که ما با آنها میجنگیم همان کسانی هستند که ما خود خلق کردیم."

در مقاله اخیر خوب خود، آقای فرخ یار، و همچنین دیگر کارشناسان تصویر واقعی‌ جامعه افغانستان را به درستی‌ ترسیم میکنند: قبل از به قدرت رسیدن طالبان؛ در طول مدتی‌ که آنها در قدرت بودند، و در طول ۲۰ سال گذشته مردم افغانستان هویت خودرا قبل از هر چیز دیگری "یک مسلمان سنی حنفی" تعریف کرده ا‌ند، و بعد از آن رابطه طایفه‌ای خود را. تصویر دروغین آمریکا هیچگاه این موضوع را تصدیق و قبول نکرد. همه یک شبه لیبرال دموکرات شده بودند.

دستگاه عدالت "لیبرال دموکراسی" در افغانستان

برای درک ماهیت آن دروغ‌ها و اغراق‌ها چند نمونه کافی‌ است. فضل هادی شینواری، اولین قاضی ارشد دیوانعالی افغانستان بعد از سقوط طالبان عضو ارشد "حزب اتحاد اسلامی" بود که در زمان جنگ در دهه ۱۹۸۰ توسط عربستان به شدت حمایت میشد. رهبر این حزب، عبد الرسول سیاف، از فرماندهان ارشد مجاهدین و دوست نزدیک اسامه بن لادن بود. حزب اتحاد اسلامی، بنا بر گزارش سازمان عفو بین المللی و دیدبان حقوق بشر، یکی‌ از مهم‌ترین ناقضان حقوق بشر، بخصوص در کشتار شیعیان افغانستان در اوایل دهه ۱۹۹۰ بود. اگرچه سیاف ظاهرا متحد احمد شاه مسعود، فرمانده اتحاد شمال بود، خیلی‌‌ها معتقدند که او در ترور شاه مسعود در سال ۲۰۰۱ نقش داشت. اصولا شهرت این شخص آنقدر است که گروه تروریستی ابو سیاف در فیلیپین خودرا به "افتخار" او چنین نامگذاری کرده است. برای باز گشت به قدرت طالبان سالها عملیات تروریستی و انتحاری انجام میدادند. ولی‌ چند بار چنین عملیاتی توسط رهبران مذهبی‌ افغانستان محکوم شد؟ بسیار کم.

"دموکرات هایی‌" که در قتل وحشیانه یک زن جوان شرکت کردند

سرنوشت غم انگیز خانم فرخنده ملکزاده یک نمونه دیگر شرایط کنونی جامعه افغانستان است. ایشان در ماه مارس سال ۲۰۱۵ از طرف یک آخوند به دروغ متهم شد که قرآن را به اتش کشیده است. بلافاصله صد‌ها نفر خشمگینانه به مرحوم خانم ملکزاده حمله کرده، ایشان را به طرز فجعیی کشتند، و بعد جسد ایشان را هم به آتش کشیدند. مطبوعات غرب اکثرا اینطور گزارش دادند که گویی مرحوم خانم ملکزاده یک لیبرال افغانی بوده که به ملای مرتجع انتقاد کرده بود. ولی‌ همانطور که سرانجام روشن شد، مرحوم خانم ملکزاده به فروش تعویز، که شبیه گردن بند دعا است که برخی‌ از گردن خود آویزان میکنند، اعتراض کرده بود. مرحوم خانم ملکزاده در حقیقت یک مسلمان حنفی بسیار محافظه کار بودند که فروش این چنین چیزی‌هایی‌ را حرام میدانستند [وهابی‌ها نیز اینچنین فکر میکنند]، و به آخوند بیسواد گفته بود که کار حرام می‌کند. ولی‌ چون آن آخوند حاضر نبود منبع درامد خودرا کنار بگذارد، آن خانم جوان را متهم به ارتداد و سوزندان قرآن کرد.

البته گروه‌های بسیاری، و خود آقای غنی، به درستی‌ به این قتل فجیع اعتراض کردند، ولی‌ برخی‌ از مقامات ارشد دولت آقای غنی، و همچنین بسیاری از امامان نماز جمعه از آن حمایت کردند. در آغاز حمله وحشیانه به مرحوم خانم ملکزاده پلیس هم که در صحنه حاضر بود، اقدامی در دفاع از مرحوم خانم ملکزاده انجام نداد. این نیز گوشه دیگری از جامعه واقعی‌ افغانستان است.

استقبال "لیبرال دموکرات ها" از طالبان

وقتی‌ نیروهای طالبان به نزدیکی‌ کابل رسیدند، جمعیت بزرگی‌ از آن استقبال کردند. البته بخشی از مردم افغانستان نیز مخالف طالبان هستند، و بعنوان مثال در جلال آباد بر ضد آنها تظاهرات کردند. ولی‌ این ادعای آمریکا و متحدان که طالبان را همه مردم افغانستان رد میکنند و عاشق دموکراسی غربی هستند هیچگونه پایه‌ای در واقعیت ندارد. گروه‌های مذهبی‌ ارتجاعی، از قبیل طالبان، در همه کشور‌ها هستند، و بخشی از جامعه میباشند که توسط بخشی از مردم حمایت نیز میشوند.

در ایران شیعیان طالبانی، از قبیل محمد تقی‌ مصباح یزدی که اخیرا از دنیا رفت، و مریدان؛ فرقه حجتیه، راست افراطی کشور، و غیره کم نیستند. در عین حال بسیاری از هموطنان سنی بلوچ ما نیز حنفی هستند، و مولوی عبد الحمید، امام جمعه زاهدان از پیروزی طالبان ابراز خشنودی کرد و ادعا کرد، "پیشروی‌های گسترده طالبان در افغانستان نتیجه نصرت خدا و حمایت‌های مردمی از آنهاست، و هدف طالبان، اجرای شریعت اسلام و سیره حضرت رسول و حکم بما انزل‌الله است." تروریست‌های بلوچ که به مرزبانان کشور حمله میکنند اکثرا سنی حنفی هستند.

بیشتر جمعیت عربستان وهابی و از سنی‌های حنفی افراطی تر هستند. در اروپای شرقی‌ که سایه فاشیسم در حال حرکت به سوی آن است، گروه‌های مذهبی‌ ارتجاعی نقش مهمی‌ در این حرکت دارند. در آمریکا گروه‌های مسیحی‌ اونجلیست ارتجاعی بوده و حامی‌ صد در صد دانالد ترامپ بودند و هستند، و گروهای اونجلیست برزیل نیز مهم‌ترین حامی‌ جایر بلسونارو، رئیس جمهور شبه-فاشیست آن کشور هستند.

درس برای اپوزیسیون ایرانی

شکست آمریکا در افغانستان، ویران کردن لیبی‌ با مداخله به اصطلاح بشر دوستانه، حمایت مستقیم از جنایات جنگی عربستان در یمن، حمایت از گروه‌های تروریستی در سوریه که اعتراضات مشروع مردم آنجا را به کلی از مسیر واقعی‌ خود منحرف کرد، و هجوم غیر قانونی به عراق با بهانه‌های واهی و دروغ‌های شگفت انگیز، همه نشان میدهند که هرگونه اتکا بر آمریکا و غرب برای رسیدن به حکومت دموکراتیک در ایران احمقانه، و اگر آگاهانه باشد، خائنانه است. نظام سیاسی-اقتصادی-امنیتی آمریکا به دنبال منافع خود میباشد، که نمیتوان به این هدف انتقاد کرد. ولی‌ برای این نظام، حکومت‌های دموکراتیک، احترام به حقوق بشر، و موازین انسان دوستانه دیگر مطرح نیستند، بلکه فقط حفظ و گسترش منافع خود مهم میباشد. در خاورمیانه، فاشیستی‌ترین حکومت‌ها -- مصر، عربستان، و امارات -- متحد آمریکا هستند، و دیر نخواهد بود که سفارت آمریکا در کابل بار دیگر گشایش یابد.

آیا اپوزیسیون از سرنوشت افغانستان درس خواهد گرفت؟ اپوزیسیون واقعی‌ که هم مخالف نظام ولایت فقیه و هم مخالف تحریم‌های آمریکا، جنگ، و تجزیه طلبی است نیازی به آموختن ندارد چون همیشه به عدم مداخله غرب در خاورمیانه معتقد بوده و با آن مبارزه کرده است. اپوزیسیون قلابی که از تحریم، یا جنگ، و یا هردو حمایت می‌کند حاضر نیست بیاموزد و همچنان در توهمات خود بسر میبرد. یکی‌ از آنها امید به این دارد که "جمهوریخواهان واقعی‌ و در صدر آن ترامپ و یاران وفادارش" ورق را برگردانند. نگارنده قادر به درک عمق توهم این قبیل افراد نیست. نه تنها این ترامپ بود که توافق خروج از افغانستان را با طالبان امضا کرد، بلکه کسی‌ که ادعا می‌کند خواهان حکومت دموکراتیک در ایران و لابد افغانستان است به این امیدوار دارد که ترامپ نژاد پرست ضد مهاجران، ضد مسلمانان، ضد زحمتکشان، و از لحاظ فرهنگی‌ به شدت ارتجاعی اول به کمک مردم افغانستان رود، و بعد ایران.

کلام پایانی

نگارنده یک مسلمان معتقد است که با هرگونه خشونت و جنگ -- چه نظامی و چه اقتصادی، نظیر تحریم‌های آمریکا علیه ایران، کوبا، و ونزوئلا - مخالف است. نگارنده تمامی گروه‌های افراطی مذهبی‌، چه اسلامی نظیر وهابی، حنفی، و شیعه‌هایی‌ نظیر جناح راست افراطی ایران، و چه غیر اسلامی را رد می‌کند. نگارنده، در عین اینکه از خروج آمریکا از افغانستان استقبال می‌کند، واقعا متاسف است که یک جمهوری دموکراتیک واقعی‌ به حکومت نرسیده است. ولی‌ مخالفت نگارنده با همه اینها باعث بستن چشمان او بر حقایق این جوامع نیست. تصویری که آمریکا و متحدان از افغانستان برای متجاوز از ۴۰ سال ارائه داده ا‌ند دروغین بوده است.

در عین حال نگارنده این ادعای مضحک را که لیبرال دموکراسی تجویزی غرب داروی شفا بخش تمامی مشکلات تمامی جوامع، بدون توجه به فرهنگ، تاریخ، و بافت آنها، میباشد، را رد می‌کند. نمونه‌های افغانستان و کشور‌های خاورمیانه بسیار گویا هستند. هر کشوری و مردم آن باید راه رسیدن به یک نظام دموکراتیک را خود، بدون مداخله خارجی‌، و یا تحریم، تهدید، و اشغال نظامی بیابند.

افغانستان

The Fake Image of ‘Democratic’ Afghanistan Made by the US Collapses With the Taliban Victory

by Muhammad Sahimi Posted onAugust 20, 2021

It took the Taliban less than two weeks to take full control of Afghanistan, including its Capital, Kabul. The Afghan national army that had been trained and equipped by the United States with a price tag of nearly $90 billion, collapsed completely without putting up much of any fight. President Ashraf Ghani, the isolated puppet of the United States, fled the country and took refuge, first in the neighboring Tajikistan, and then in the United Arab Emirate, reportedly taking with him lots of cash. After spending over $2 trillion in Afghanistan over twenty years, the United States could not evacuate its huge Embassy in Kabul fast enough. What happened?

Do not get me wrong. I am thrilled that the United States is finally leaving Afghanistan. In addition to the fact that we should not have invaded and occupied Afghanistan for 20 years in the first place, we should have gotten out of there a long time ago to correct our original grave mistake. But, instead, the United States and its allies kept lying to us for four decades ever since we decided in the 1970s to make Afghanistan the Soviet Union’s Vietnam.

To "justify" what the U.S. political establishment was doing there, successive administrations kept presenting a fake image of the Afghan society. When the US and Saudi Arabia, first with the Shah [pages 15 and 16] of Iran, and after he was overthrown in 1979, with Pakistan, created the Mujahedin to fight with the Soviet army, we were told that they wanted to liberate their country from the Soviet-backed communist "dictatorship," with President Ronald Reagan calling their leaders "the moral equivalent of our founding father."

Then, part of the same Mujahedin morphed into Taliban and part into al-Qaeda. When the Taliban, with considerable help from Iran, were toppled in 2001, we were told that the belief in liberal democracy in the new "democratic" Afghanistan has overnight blossomed and is universal; that everyone hates the Taliban; that all Afghan women want to be professionals. It is reasonable to assume that a small portion of the Afghan population in large urban areas do support liberal democracy, but this is a far cry from claiming that the majority of the Afghan people supported such views. In 2001 we were also told that the Taliban had been completely defeated and rejected by the Afghan people.

Both times the claims were pure fabrication. What the Mujahedin were fighting for was preventing the deep reforms – at times excessive and too fast – that the leftist government in Kabul was trying to implement, and to preserve their traditional society, culture, and way of life, one in which the ultraconservative Sunni Hanafi Islam, the ideological backbone of the Taliban, has deep roots.

And, in 2001, the Taliban were not defeated; they simply melted into the the land of valleys where defeat has no meaning to the believers.

As Shahab Farokhyar, the erudite Iranian journalist and Afghanistan expert, put it, the fake image ignored the fact that, before Taliban took power in 1996, during their reign from 1996-2001, and since then, the Afghan people have always identified themselves, first and foremost, by their conservative Islamic belief, and then by their tribal affiliation. The fake image never acknowledged that the majority Sunni population believes in the very conservative Hanafi branch of Islam that the Taliban themselves believe in.

Fazal Hadi Shinwari, "democratic" Afghanistan’s first Chief Justice after the Taliban were overthrown, belonged to the  Ittehad-al-Islami Party [Islamic Alliance Party, now known as the Islamic Dawah Organization of Afghanistan], which was supported strongly by Saudi Arabia. Its leader, Abdul Rasul Sayyaf was an ally of Osama bin Laden during the war with the Soviet Union, and his group was accused of gross human rights violations, including the massacre of Shiite Hazaras in Kabul. Although during the Afghan Civil war of 1992-1996, Sayyaf was aligned with Ahmad Shah Massoud, commander of the anti-Taliban Northern Alliance, he was accused of being complicit in his assassination in 2001. The terrorist group Abu Sayyaf in the Philippines takes its name from him.

Thus, it is not surprising that over the past 20 years almost none of Afghanistan’s religious leaders has ever condemned suicidal attacks by the Taliban, nor declared that they were committing un-Islamic acts. They simply believe in what Taliban have been doing, even if they do not admit it publicly.

As Farokhyar pointed out, a good example of the fake image is the horrible fate of Farkhunda Malikzada, a 27 year old Afghan women. The story presented by the Western Media was that Farkhunda, as she is simply referred to, was accused by a mullah and an angry mob of burning the Quran, and was brutally murdered on 19 March 2015 in Kabul. But the true story was more complex.

Farokhyar and some in the West have pointed out that Farkhunda was in fact very religious and had begun arguing with the mullah who was selling taweez – an amulet or locket bearing Quranic verses that some Muslims carry with them, believing that God would protect them. Farkhunda, a conservative Sunni, had told the mullah that what he was selling was against Islam, exactly the Wahabis’ view in Saudi Arabia. So, the argument had not begun because Farkhunda was a liberal rejecting conservative Islam or the lying mullah, as the Western media had us believe, rather because she was arguing for a more puritanical version of Islam, but since the mullah was not going to give up his source of income, he falsely accused her of burning the Quran.

The reaction of the people was also telling. Hundreds of people swiftly believed the mullah’s false allegation and attacked Farkhunda. When the attacks had begun, the police were watching and did nothing, because presumably they also believed the mullah. President Ghani, and women groups condemned the lynching, but some senior officials of his Government quickly endorsed the crime, including the deputy minister of information and culture and Kabul police spokesman, as well as many prominent Friday prayer imams.

We should keep in mind that the mainstream Taliban are no different from the bulk of the Afghan society, as they believe in the same Hanafi Sunni Islam, which distinguishes them from the Wahabi al-Qaeda. Through Pakistan, Taliban may have taken the Saudis’ money, but they do not believe in Wahabism espoused by Saudi Arabia. This is the reality of the Afghan society, which has remained more or less for hundreds of years. If it were not for the clash of the Soviet-backed government and the Mujahedin backed by the United States, Pakistan, and Saudi Arabia in the 1980s, and then the rivalry between Iran, the US, and Saudi Arabia since 1992, the Afghan society may have remained the same up to now.

Just take a look at what happened when the other day the Taliban forces approached Kabul. Huge crowds greeted them, many of them with a sigh of relief. There is, of course, significant opposition to Taliban too, with the first demonstrations taking place on Wednesday August 18, but this is much different from the claim that a large majority of the Afghan people oppose them.

To those who greeted the Taliban’s arrival in Kabul, the "democratic" government, in power since 2001, had not been able to deliver the goods to them, nor was it able to at least protect them from violence. The entire state apparatus was deeply corrupt, which the United States tolerated because it needed its puppets in power. Up until 2010 the United States had lost $19 billion to fraud alone in Afghanistan, and this was while the warlords were becoming rich and powerful, but the ordinary people were, and still are, living in poverty.

I am a Shiite and practicing Muslim. I oppose not only war and violence – both military and economic, such as the sanctions imposed on Iran, Cuba, Venezuela, and North Korea by the United States – but also any forms of extremism by all branches of Islam [and, of course, any other religion], from the Wahabis, to the Taliban, and the Shiites. I am deeply sad that a reactionary group such as Taliban now controls Afghanistan.

But my opposition does not make me blind to the realities of the Afghan society [and the Iranian society, for that matter]. There are also Shiite groups in Iran, my native land, that are just as reactionary as the Taliban. Here, in the United States, we also have reactionary religious groups with considerable influence in the Republican Party. In all cases, they are part of the fabric of the society.

Thus, I reject the bogus notion that liberal democracy is a universal cure for all the ills that humanity faces, particularly in such nations as Afghanistan. Every people and every nation must find their own way toward self-rule and enlightenment, without any outside interference.

Will Taliban’s victory bring peace to that part of the world? No. Many, including this author, believe that the US left Afghanistan so that the Taliban can take over and begin creating problems for Iran with backing of Saudi Arabia. Despite sending a delegation to Tehran a few weeks ago, the Taliban with their Hanafi Sunni belief have always opposed the Shiites.

In 1998, after the Taliban killed 8 Iranian diplomats and one journalist in Afghanistan, the two countries almost went to war. There is a significant population of Hani Sunni in Iran’s Baluchistan province near the border with Afghanistan, and the extremists among them, who are just as militant as the Taliban, have been attacking government forces for at least 15 years. Since the nineteenth century Iran and Afghanistan have had a major dispute over the distribution of water from Helmand [Hirmand in Persian] River that originates in Afghanistan and flows into Iran, which has intensified in recent years due to severe draught in both Iran and Afghanistan. Thus, there is potential for an intensifying conflict. Add to this volatile situation the fact that both Saudi Arabia and the United States wish to create problems for Iran, and we can get an explosive situation that can easily lead to war.

God helps us all.

Muhammad Sahimi, a Professor at the University of Southern California in Los Angeles, analyzes Iran political developments, its nuclear program, and its relations with the rest of the Middle East.

 

افغانستان

رابرت برنز

آسوشیتدپرس

تنها دو ماه زمان برد تا مهاجمان آمریکایی در سال ۲۰۰۱ طالبان را در افغانستان سرنگون کنند؛ یک موفقیت به ظاهر تر و تمیز علیه دولتی که به اسامه بن لادن، مغزمتفکر حملات یازده سپتامبر پناه داده بود. ۲۰ سال بعد، ایالات متحده در حال خروج است، چشم‌انداز پیروزی مدت‌هاست محو شده و طالبان در حال ترقی، در آستانه احیای حاکمیتش است.

این تناقض آشکار شد که پیروزی در جنگ‌ها و همزمان شکست در جنگ امکان‌پذیر است. یا حداقل اینکه یک نیروی برتر از نظر فنی می‌تواند با کارآیی بیشتری نسبت به دشمن خود بکُشد، اما در رسیدن به نتیجه نهایی شبیه به پیروزی، ناکام بماند.

این نشان داد که در قرن بیست و یکم، بیش از یک ارتش فاتح، حتی ارتشی به مسلحی آمریکا نیاز است تا سرنگونی یک دولت به سرسختی طالبان را به یک موفقیت پایدار تبدیل کند. این نشان داد که حداقل درک سیاسی، تاریخی و فرهنگی محلی لازم است که آمریکایی‌ها در دستیابی به آن کُند بودند.

ایالات متحده دست‌کم گرفت که چقدر حضورش به عنوان یک اشغالگر، انگیزه طالبان برای جنگ را تقویت کرده و توانایی دولت کابل را برای اتحاد محدود کرد. گرچه بن لادن سرانجام کشته و از تاثیر شبکه القاعده او به عنوان تهدیدی بین‌المللی کاسته شد، اما افغان‌ها هنوز در چرخه خشونت و سوءحاکمیت قرار دارند و پایانی برای آن متصور نیست.

کارتر مالکاسیان، مشاور پیشین رهبران نظامی ارشد آمریکا در افغانستان و واشنگتن در کتابی تحت عنوان "جنگ آمریکا در افغانستان، یک تاریخ" آورده است، یکی از دلایل بی‌فایده بودن تلاش‌های آمریکا تأثیر اسلام و مقاومت در برابر اشغال خارجی بود. به گفته او، این‌ها عواملی هستند که به خوبی از طرف آمریکایی‌ها درک نشدند.

او تاکید کرد: حضور گسترده آمریکایی‌ها در افغانستان آنچه قرار بود مال افغان‌ها باشد، لگدمال کرد. این باعث تحریک مردان و زنان برای دفاع از شرافتشان، مذهبشان و خانه‌هایشان شد. باعث شد مردان جوان به جنگ ترغیب شوند. این به طالبان انگیزه داد و اراده سربازان و پلیس افغان را خراب کرد.

ارتش آمریکا احتمالا فرصت‌های باثبات‌سازی افغانستان را در سال‌های اول عزل طالبان که از ۱۹۹۶ حکومت می‌کرد، از دست داد. اما سوال بزرگتر این است که آیا ارتش آمریکا پس از موفقیت اولیه، در نقش اصلی انتقال افغانستان از هرج و مرج به ثبات، سوء عملکرد داشته است؟

ارتش آمریکا در جنگ‌ها کاملاً بر وفق مراد خودش پیش نمی‌رود. این کار از طریق غیرنظامی انجام می‌شود. گرچه ممکن است رهبران غیرنظامی متهم شده باشند که بیش از حد به چشم‌اندازهای ساخت دموکراسی در افغانستان که قادر به دفاع از خود باشد عمل کرده‌اند، اما ارتش آمریکا سرانجام این هدف را پذیرفت. ادعاهای افسران ارشد نظامی مبنی بر "چرخش" به سوی موفقیت در افغانستان، آنچنان منظم تکرار می‌شد که منتقدان این پرسش را مطرح می‌کردند که آیا ارتش وارد مسیر دایره‌ای شده است؟

کارل ایکنبری، از ژنرال‌های آمریکایی بازنشسته که تجربیات نظامی و دیپلماتیک در افغانستان دارد، می‌گوید که ارتش آمریکا در ابتدا از ماموریت ملت‌سازی در کشور فقیری که چندین دهه از جنگ داخلی ملتهب شده بود، طفره رفت. او گفت، «اما آمریکا به این سمت ترغیب شد» و بیشتر خودش را درگیر کرد و یک استراتژی نظامی را دنبال می‌کرد که با مباحث سیاست واقع‌بینانه در واشنگتن درمورد اینکه چه نتیجه‌ای قابل دستیابی است و با چه هزینه‌ای، همخوانی نداشت.

در بحث آمار و ارقام، هزینه‌ها هنگفت هستند. ده‌ها هزار نیروی دولت افغانستان و غیرنظامی کشته شدند. ایالات متحده بیش از ۲۴۴۰ نیرویش و متحدان آن بیش از ۱۱۰۰ تن از نیروهایشان را از دست دادند. آمریکا صدها میلیارد هزینه کرد و حتی پس از خروج، دولت بایدن در نظر دارد تا از کنگره بخواهند میلیاردها دلار دیگر در حمایت از سربازان افغان هزینه کند و حتی به پرداخت حقوق آنها ادامه دهد.

این جنگ از لحظه پیروزمندانه عزل طالبان از کابل، به احیای شبه‌نظامی‌گری تبدیل شد. به نظر می‌رسید کشته شدن بن لادن در سال ۲۰۱۱ فرصتی برای خاموش شدن شعله این جنگ باشد، اما موجب تداوم آن شد.

کارشناسان در مورد دلیل اصلی عدم موفقیت ایالات متحده در جلوگیری از تجدید حیات طالبان پس از شکست‌های اولیه آن اختلاف‌نظر دارند، اما عامل موثر در آن، تصمیم جورج بوش برای حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ بود. در عرض چند سال آن جنگ چنان طاقت‌فرسا شد که افغانستان رسماً در اولویت دوم قرار گرفت. ژنرال ایکنبری می‌گوید: به حاشیه راندن آن انتخاب مهلکی بود.

در هفتم اکتبر ۲۰۰۱ که نیروهای آمریکایی این جنگ را شروع کردند، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع وقت آمریکا گفت که پایان بازی در انتظار است اما هیچکس پیش‌بینی نمی‌کرد که جنگ افغانستان به طولانی‌ترین جنگ تاریخ آمریکا تبدیل شود. حتی با وجود محو شدن صحبت درباره جنگ علیه تروریسم، جنگ در افغانستان، مدت‌ها پس از آنکه دیگر پیروزی در دسترس نبود، ادامه یافت.

ژنرال ایکنبری تاکید کرد: در نهایت اینکه، ما جنگ در افغانستان را دنبال کردیم چون می‌توانستیم. بدون هیچ رقیب، نیروی داوطلب و کسری هزینه، ما از نظر استراتژیکی و سیاسی، جنگی را داشتیم که تا ابد در آن بجنگیم.

افغانستان

احمد مسعود، فرزند احمدشاه مسعود، از فرانسه خواست مردم افغانستان را رها نکند و سلاح و مهمات در اختیار او بگذارد

رادیو فرانسه

احمد مسعود، فرزند احمد شاه مسعود، فرماندۀ شهیر به قتل رسیده توسط القاعدۀ ، در نامه‌ای از فرانسه خواست «مبارزان آزادی در افغانستان» را رها نکند. وی این نامه را به «برنار هانری لِوی»، فیلسوف فرانسوی نزدیک به پدر خود، نگاشته و در آن از او خواسته است از جانب وی «رئیس جمهوری مکرون، اَن ایدالگو و پاریسی‌ها» را از سرنوشت مردم در کابل، در صورتی که این شهر بدست طالبان بیفتد، آگاه کند. خانم اَن ایدالگو شهردار پاریس است که اخیراً خیابانی در این شهر را به نام احمد شاه مسعود نامگذاری کرد. بنوشتۀ احمد مسعود، در صورتی که طالبان بر کابل چیره شوند «انتقامی دهشتناک، بازگرداندن دوبارۀ زنان به قفس و بردگی گسترده» در انتظار مردم خواهد بود. او از فرانسه می‌خواهد سلاح، مهمات و آذوقه در اختیار او بگذارد.

تبلیغ بازرگانی

احمد مسعود در این نامه فرانسه را «آخرین ملجاء» دانسته و می‌نویسد «در این روزهای تیره برای برای کشور من، افغانستان، که شما از چهل سال پیش مدافغ خستگی ناپذیر آن بوده‌اید، با تمام اعتمادی که در گذشته پدرم به شما داشت و امروز من و فرماندهانم داریم، به شما روی می‌آورم. کُندز، هِرات، قندهار بدست جنایتکار طالبان افتاده و کابل، پایتخت کشور، در پی خروج آمریکائی‌ها و، بزودی، آخرین دیپلمات‌های خارجی، در تهدید مستقیم آنان قرار دارد».

احمد مسعود در این نامه جملۀ وینستون چرچیل، نخست وزیر بریتانیا، را در ژوئن ١٩٤٠ هنگامی که پس از تسلیم فرانسه، کشور او در برابر نازیسم تنها ‌ماند، یادآوری می‌کند و از برناد هانری لِوی می‌خواهد «سخنگوی» آنان «نزد مقامات و مردم فرانسه باشد». چرچیل آن هنگام مردم بریتانیا را با این جمله به شور آورده بود که «من جز خون و اشک چیز دیگری برای اهدا ندارم». احمد مسعود می‌نویسد «این جمله روح مقاومت ماست. و من از شما می‌خواهم که آن را از جانب ما به رئیس جمهوری مکرون، به خانم ایدالگو و به شهروندان پاریس بگوئید. بگوئید که اگر فردا کابل به دست طالبان بیفتد، انتقامی دهشتناک، بازگرداندن دوبارۀ زنان به قفس و بردگی گسترده، سرنوشت این شهر خواهد شد. بگوئید که طالبان مشکلِ تنها مردم افغانستان نیستند: افغانستان زیر چنگ آنان دوباره گهوارۀ تروریسم اسلامی خواهد شد و انفجار و تهاجم در کشورهای دموکراتیک شما در این سرزمین پا خواهد گرفت. بگوئید که سرزمین من، پنجشیر، هر چه پیش آید، آخرین سنگر آزدی افغانستان خواهد ماند و بگوئید که آزادی ما در اینجا، مانند آزادی دوستان کرد شما در عراق، باروی حفظ آزادی شما و امنیت شما در خیابان‌های زیبای پاریس خواهد بود».

احمد مسعود در این نامه تاکید می‌کند که «پنجشیر برای سومین بار در چهل سال اخیر خود را برای جنگ با طالبان و راندن آنها آماده می‌کند». او می‌نویسد «درآستانۀ چنین تهاجمی، وضع چنین است: روحیۀ ما استوار است. بر پایۀ تجربه، می دانیم که چه باید بکنیم. در زمینۀ مردان مبارز و ارادۀ دلیر کمبودی نداریم و مصمم به نبرد تا آخرین نفس هستیم. اما نمیتوانیم این نبرد را به تنهائی به انجام برسانیم و شدیداَ به سلاح، مهمات و آذوقه نیاز داریم».

او در این نامه یادآوری می‌کند که «مردم این دو کشور، فرانسویان و افغان‌ها، تاریخ طولانی مشترکی که از آرمان‌های یکسان و مبارزات مشترک شکل گرفته دارند. می‌دانید و بچشم خود دیده‌اید که یاد پزشکان شما، نویسندگان شما در خاطر مردم این سرزمین برای همیشه پایدار است. ما را رها نکنید. از شما استدعا دارم به رئیس جمهوری مکرون، که به هنگام سفرم در ماه آوریل به پاریس به من افتخار دیدار داد، بگوئید که فرانسه آخرین ملجاء و آخرین امیدی است که برای ما باقی مانده است»

 

 

افغانستان

ابیگل ویلیامز ، دن دو لوس و کورتنی کوبه

ان.بی.سی نیوز

سه مقام دولت آمریکا گفتند که این کشور قصد دارد بخش کوچکی معادل ۲۵۰۰ نفر از هزاران تبعه افغانی که برای دولت آمریکا کار کردند را مستقیما با هواپیما به آمریکا منتقل کند در حالی که یک گروه بزرگتر این افغانها به جهت انتظار برای فرآیند بررسی روادیدشان به کشورهای ثالث یا پایگاه های نظامی خارجی منتقل خواهند شد.

یک سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا و دو مقام نظامی این کشور گفتند، حدود ۲۵۰۰ افغانی که در فرآیند تقاضای روادید و در بخش بررسی سوابق امنیتی مجاز شده‌اند، واجد شرایط انتقال مستقیم به یک پایگاه نظامی آمریکا در خاک این کشور به همراه اعضای خانواده‌شان خواهند بود.

این سخنگو بیان داشت: کمی بعد از آن که آنها وارد شوند و فرآیند معاینه پزشکی اجباری را کامل کنند وضعیت اسکان مجدد مهاجرتی آنها تغییر می یابد تا آنها واجد شرایط مزایای پناهندگی که به آنها و خانواده‌شان در فرآیند اسکان مجدد کمک خواهد کرد، شوند.

سخنگوی وزارت خارجه آمریکا گفت: تعداد ۱۰ هزار تن دیگر که همچنان فرآیند بررسی سوابقشان در دست اقدام است به یک پایگاه نظامی آمریکا در خارج از این کشور یا به یک کشور ثالث منتقل شده و در آنجا تا زمان تکمیل فرآیند بررسی مهاجرتشان اسکان امن خواهند داشت.

دو مقام نظامی و دو وکیل پناهندگی مطلع گفتند، پروازهای انتقال آنها با استفاده از هواپیماهای مسافرتی چارتر شده انجام می شود و انتظار می رود در عرض چند روز آینده شروع شود.

بر اساس این گزارش بالغ بر ۲۰۰۰۰ افغانی که در دو دهه گذشته برای دولت آمریکا کار کردند برای دریافت روادید مهاجرتی ویژه تقاضا داده‌اند؛ این یک برنامه ایجاد شده برای مترجمان، رانندگان و دیگر کارمندان سابقی است که از بابت همکاری داشتن با آمریکا با خطرات مرگبار مواجه هستند.

قانونگذاران هر دو حزب اصلی آمریکا و فعالان در این کشور از جو بایدن، رئیس جمهور آمریکا خواسته‌اند همه ۲۰۰۰۰ افغان شریک با این کشور و اعضای خانواده آنها را به گوآم یا یک بخش دیگر که خاک آمریکاست منتقل کند و استدلال کرده‌اند که فرآیند بروکراتیک مهاجرتی آنها با تاخیرهای زیاد همراه است و زمان برای آنها با توجه به پیشروی های طالبان در حال اتمام است.

احتمالا این تصمیم آمریکا برای انتقال مستقیم تنها یک بخش کوچک از این افغانها به خاک آمریکا با سرخوردگی وکلای مهاجرتی و نمایندگان کنگره آمریکا مواجه میشود در حالی که آنها معتقدند واشنگتن الزام اخلاقی برای کمک به انتقال همه افغانهایی که برای آمریکا کار کرده اند دارد.

اما دولت آمریکا گفت نیمی از آن ۲۰ هزار نفر تنها در مرحله اولیه فرآیند تقاضای روادیدشان هستند. سخنگوی وزارت خارجه آمریکا گفت: این متقاضیان باید قبل از آنکه دولت آمریکا بتواند بررسی پرونده هایشان را شروع کند اقدام کنند. او ادامه داد:انتقالها پیش از خروج کامل سربازان آمریکایی از افغانستان انجام خواهد شد.

افغانستان

ایران در پی تشکیل حشد‌الشعبی در افغانستان

 

علی رسولی

 

 

رادیو زمانه / علی رسولی

روز دوشنبه ۲۸ تیرماه، روزنامه جمهوری اسلامی تیتر اول خود را به گزارشی اختصاص داد که بعدتر بسیار جنجالی شد. این روزنامه از فعال شدن گروهی به نام «حشدالشیعی» در شهر کابل، پایتخت افغانستان خبر داد.

در این گزارش آمده است که فردی بنام سیدحسن حیدری، فرمانده این گروه شیعه جهادی است و او پیش‌تر به عنوان رزمنده در عراق حضور داشته است.

حضور نیروهای افغانستانی در عراق و سوریه از سوی نیروی قدس سپاه پاسداران و تحت عنوان تیپ فاطمیون صورت می‌گیرد. این گروه که از میان افغانستانی‌های مقیم ایران عضوگیری می‌کند، شش سال پیش و با گسترش نفوذ داعش در دو کشور عراق و سوریه تشکیل شد و در سال‌های گذشته، علاوه بر تبلیغات گسترده‌ای که رسانه‌های جمهوری اسلامی برای اعضای این تیپ انجام می‌دهند، علی خامنه‌ای هم در مشهد با گروهی از خانواده‌های کشته شده‌های افغانستانی در سوریه دیدار کرده است.

اما خبر روزنامه جمهوری اسلامی سبب شد تا یک یادآوری تاریخی برای برخی تحلیلگران اتفاق بیفتد. اینکه جمهوری اسلامی به دنبال تشکیل مدلی مشابه حشد‌الشعبی عراق در افغانستان است.

شاید انتشار خبر تشکیل تیپ فاطمیون و حشد‌الشعبی در عراق به این شبیه‌سازی رسانه‌ای کمک کرده باشد. به موازات تشکیل تیپ فاطمیون، حشد‌الشعبی، یا بسیج مردمی عراق نیز از اتحاد گروه‌های شبه‌نظامی فعال در این کشور شکل گرفت تا در مقابل داعش بایستد. این گروه‌ها در دوره پس از اشغال عراق و سقوط صدام شکل گرفتند و تمرکز آن‌ها هدف قرار دادن نیروهای آمریکایی در این کشور بود.

حضور داعش در عراق این فرصت را فراهم کرد که این گروه‌های زیرزمینی فرصت بیایند خود را به صورت نیمه‌رسمی در عراق معرفی کنند. حشد‌الشعبی یا بسیج مردمی عراق، فرصتی بود که این گروه‌ها را در کنار هم قرار داد.

پس از شکست داعش، حشد‌الشعبی خود به یکی از مدعیان قدرتمند در عرصه سیاست عراق تبدیل شد و اوضاع سیاسی این کشور بحران‌زده را پیچیده‌تر از قبل کرد.

جمهوری اسلامی بر بیشتر گروه‌های شبه‌نظامی که در حشد‌الشعبی حضور دارند تسلط دارد هرچند برخی جناح‌های آن که خود را وفادار به علی سیستانی، مرجع شیعیان عراق می‌دانند فاصله خود را با ایران حفظ کرده‌اند.

جمهوری اسلامی و افغانستانی‌های مقیم ایران

سازماندهی افغانستانی‌ها از سوی سپاه برای حضور در مصاف نظامی، تنها به جنگ داخلی در سوریه و حمله داعش به عراق محدود نبوده است. در میانه جنگ ایران و عراق نیز تیپ ابوذر در درون سپاه تشکیل شد و سازماندهی افغانستانی‌های مقیم ایران برای حضور در جنگ حالت مستقل به خود گرفت.

تا پیش از زمستان ۶۴ که تیپ ابوذر تشکیل شد، افغانستانی‌ها در یگان‌های رزمی ۲۱ امام رضا، نصر خراسان و علی ابن ابیطالب قم حضور داشتند ولی بعدتر، حدود ۶۰۰ نفر از آن‌ها در قالب ۴ گردان، تیپ ابوذر را ایجاد کردند.

گروهی از نیروهای ایرانی سپاه نیز در این تیپ حضور داشتند و فرمانده آن محمدرضا حکیم جوادی بود. این تیپ بلافاصله در اختیار قرارگاه رمضان سپاه قرار گرفت. نقش قرارگاه رمضان در دوره جنگ ایران و عراق مشابه نقشی است که پس از پایان جنگ، نیروی قدس سپاه ایفا کرد. در حقیقت نیروی قدس سپاه در سال نخست رهبری علی خامنه‌ای با توسعه قرارگاه رمضان و پیوستن چند تیپ دیگر از سپاه‌های منطقه‌ای تشکیل شد.

قرارگاه رمضان از دو لشکر و سه تیپ تشکیل شده بود و عمده فعالیت برون‌مرزی‌اش در اقلیم کردستان، لبنان و سوریه بود. لشکر ۹ بدر یا لشکر معاودین عراقی و لشکر ۶ ویژه پاسداران ساختار اصلی این قرارگاه را شکل می‌دادند. تیپ ابوذر نیز در کنار این دو نیروی اصلی قرارگاه قرار داشت.

قرارگاه رمضان تنها بخش از سپاه بود که علی خامنه‌ای در دوران حیات رهبر نخست جمهوری اسلامی بر آن‌ها نفوذ داشت. لشکر ۶ ویژه پاسداران که بدنه اصلی این قرارگاه را می‌ساخت تنها لشکر سپاه بود که به صورت منطقه‌ای و استانی شکل نگرفته بود. فرماندهان و بدنه این لشکر، نیروهای برگزیده با توان امنیتی بودند که از دانشگاه، حوزه علمیه و یا دیگر سپاه‌های منطقه‌ای انتخاب می شدند.

محمود احمدی نژاد، محمدباقر ذوالقدر، صادق محصولی، محمدرضا نقدی و پرویز فتاح که همگی چهره‌های مهم دوران رهبری علی خامنه ای هستند همگی در این قرارگاه حضور داشتند.

اگر به ساختار کنونی سپاه قدس نگاه کنیم در می‌یابیم که این نیرو، شکل گسترش یافته‌ای از همان قرارگاه رمضان است.

اما تیپ ابوذر کمتر از یک سال در قرارگاه رمضان حضور داشت و خیلی زود منحل شد. تاکنون به صورت رسمی هیچ کدام از مقام‌های سپاه در مورد دلیل واقعی انحلال تیپ افغانستانی‌ها صحبت نکرده‌اند اما داستان انحلال این تیپ را با رویداد دیگری در افغانستان باید مرتبط دانست. دکتر نجیب در سال ۱۳۶۵ رئیس‌جمهور افغانستان و جانشین ببرک کارمل شد. آمدن نجیب به عرصه قدرت همزمان با سازماندهی مشترک ایران و پاکستان برای سقوط دولت افغانستان بود.

سازماندهی «سپاه محمد رسول‌الله» برای مقابله با دولت محمد نجیب‌الله در همین دوره زمانی اتفاق افتاد. تقریبا اغلب افرادی که در تیپ ابوذر سازماندهی شده بودند به افغانستان اعزام شدند تا بدنه سپاه محمد رسول‌الله را بسازند. حدود ۳۰۰ نفر از اعضای تیپ ابوذر زیر پرچم سپاه محمد رسول‌الله و در جنگ با ارتش افغانستان کشته شدند.

اما حضور افرادی که مهره مستقیم ایران بودند در افغانستانی که فرماندهان جهادی‌اش پول و امکانات از سپاه می‌گرفتند و علیه دکتر نجیب می‌جنگیدند آسان نبود.

در مصاحبه غلامعلی حسنی از اعضای تیپ ابوذر با دفاع پرس آمده است که گروه‌های مجاهد فعال در افغانستان آن‌ها را به چشم جاسوس ایران و خائن می‌دیده‌اند: «متاسفانه رزمندگان (تیپ ابوذر) بسیار مورد آزار و اذیت قرار گرفتند و برچسبهای زیادی خوردند. رزمندگان شجاع و وطن‌پرست تیپ را جاسوس و خائن نامیدند. وقتی نیز که وارد افغانستان شدند، توسط گروههای معارض شکنجه جسمی شدند.»

سپاه محمد رسول‌الله همزمان از سوی پاکستان و ایران تجهیز و کنترل می‌شد ولی عملا فرماندهان آن نه اعضای سابق تیپ ابوذر که فرماندهان جهادی افغانستان بودند. نیروهای آموزش‌دیده تیپ ابوذر در افغانستان هیچ جایگاهی بالاتر از حضور به عنوان سرباز و جنگجو نداشتند و هیچ گاه در مقام چهره مهم نظامی و سیاسی قرار نگرفتند. این همان تفاوتی است که سبب می‌شود در امکان ایجاد مدلی مشابه بسیج مردمی عراق در افغانستان تردید کرد.

عمر دولت دکتر نجیب شش سال بود و نهایتا با خیانت عبدالرشید دوستم به عنوان فرمانده شبه‌نظامیان حامی دولت در شمال افغانستان و همراهی او با مجاهدین، کابل سقوط کرد. نجیب تا زمانی که طالبان به تصرف کابل درآمد در دفتر سازمان ملل در پایتخت افغانستان پناهنده بود. او در زمان سقوط دولتش قصد داشت از کشور خارج شود ولی این دوستم و نیروهایش بودند که با تصرف فرودگاه پایتخت مانع از خروج او از کشور شدند.

نهایتا وقتی طالبان پنج سال بعد مجاهدینی که بر سر لحاف قدرت به جان هم افتاده بودند را در هم کوبیدند و بر کابل مسلط شدند، دکتر نجیب را از دفتر سازمان ملل خارج کردند، او را شکنجه دادند و کشتند.

تجربه عراق و تشکیل حشدالشعبی

برای پاسخ به این سوال که آیا قرار است بسیج مردمی عراق یا الگویی شبیه به آن در افغانستان پیاده شود به وضعیت عراق هم باید نگاه کرد.

جای پایی که ایران در عراق پس از اشغال آمریکا پیدا کرد به واسطه سال‌ها همراهی و تجهیز معارضین عراقی و پذیرایی از چهره‌های شاخص شیعی در جمهوری اسلامی بود. خانواده صدر، خانواده حکیم از میان چهره‌های مذهبی و سیاسی، تقریبا تمام چهره‌های مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق به عنوان گروه عمده اپوزیسیون صدام، چهره‌های نزدیک به گروه‌های فلسطینی و لبنانی مانند ابومهدی مهندس، چهره‌های سرشناس قومی در جنوب عراق مانند هادی العامری که پایگاه محکمی در قبایل شیعی دارد، همه در ایران حضور داشتند و سال‌ها با سپاه پاسداران و دستگاه‌های امنیتی و خارجی جمهوری اسلامی کار می‌کردند. حتی چهره سابقا کمونیستی مانند عادل عبدالمهدی نیز با حمایت ایران به مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق پیوست و سال‌ها زیر عبای محمود هاشمی شاهرودی به فعالیت سیاسی ادامه داد.

حضور عراقی‌ها در سپاه بدر از زیرمجموعه‌های قرارگاه رمضان تنها حضور نظامی صرف نبود. چهره‌های مهم مخالف صدام در سپاه بدر سازماندهی و تجهیز شدند و اکثر آن‌ها در ایران حضور داشتند. پس از سرنگونی صدام و ایجاد خلاء قدرت، همین افراد با امکانات و نیروهایشان به ایران رفتند و از پایگاه قومی، مذهبی و قبیله‌ای که در این کشور داشتند استفاده کردند تا گروه‌های مختلف نیابتی جمهوری اسلامی شکل بگیرد.

رابطه سپاه قدس و جمهوری اسلامی با این چهره‌ها و گروه‌ها در عراق جدید رابطه‌ای یک‌طرفه نبوده است. جمهوری اسلامی از این افراد حمایتی همه‌جانبه کرده است تا در هرج‌و مرج سیاسی عراق قدرتشان محفوظ بماند. وزارتخانه‌های، قراردادهای تجاری پرسود، صندلی‌های پارلمان و استانداری‌ها سهمیه‌هایی است که سپاه قدس تلاش می کند در اختیار این افراد بگذارد. در مقابل آن‌ها نیز از منافع جمهوری اسلامی در عراق پشتیبانی می‌کنند.

تقریبا اکثر این‌چهره با یک یا چند گروه شبه‌نظامی ارتباط نزدیک دارند. این گروه‌های شبه‌نظامی در زمانی که عراق با حاکم نظامی آمریکایی اداره می‌شد شکل گرفتند تا حیات سیاسی این چهره‌ها تضمین شود. سود آن‌ها برای ایران هم آن بود که با حمله نیابتی به مواضع ارتش آمریکا، هزینه حضور نظامی در این کشور را به حدی بالا ببرند که آمریکا از صرافت اجرای نقشه‌های احتمالی برای حمله به جمهوری اسلامی بیفتد.

افغانستان، عراق دیگری است؟

اما آیا نقش جمهوری اسلامی در رابطه با متنفذین عراقی شبیه به افغانستان است؟ همسایه شرقی جمهوری اسلامی گرچه سال‌ها است جولانگاه سپاه و نیروهای امنیتی و نظامی ایران است ولی چهره‌ای متفاوت از عراق دارد. ساختار قبیله‌ای، قومی و مذهبی این کشور، لحاف چهل‌تکه‌ای است که تنها در یک تصویر بزرگ اندکی به عراق شبیه است.

چهره‌های سرشناس مذهبی، قومی، جهادی و سیاسی در افغانستان غالبا پشتیبانی یک یا چند کشور خارجی را با خود دارند ولی تفاوت آن‌ها با عراق این است که این افراد در جغرافیای افغانستان حضور داشته و دارند.

جمهوری اسلامی، پاکستان، آمریکا، شوروی و بعدتر روسیه، ترکیه، عربستان و اخیرا چین در میان این چهره‌ها یارگیری کرده‌اند اما هیچ کدام در وضعیتی مشابه چهره‌های سیاسی عراقی نیستند. رهبران بانفوذ افغانستان مانند عطا محمد نور، یونس قانونی، عبدالله عبدالله، محمد محقق، بسم‌الله محمدی، اسماعیل خان، ژنرال دوستم و بسیاری دیگر در فضای افغانستان حضور دارند. چهره‌های سابق مانند احمد شاه مسعود و برهان‌الدین ربانی هم پایگاهشان در افغانستان بود و وابستگی‌ و پیوستگی‌شان به ایران در حد و اندازه معاودین و مهجوران عراقی در دوران حکومت صدام نبود.

تیپ فاطمیون که از آن به عنوان هسته شکل‌گیری حشدالشیعی نام برده می‌شود هرچقدر هم آموزش‌دیده و مجهز باشند، فاقد چهره بانفوذ در پایگاه‌های قومی، مذهبی و قبیله‌ای افغانستانند و در بهترین حالت مانند نیروهای تیپ ابوذر به عنوان سرباز یا فرمانده رده‌پایین در اختیار گروه‌های فعلی در افغانستان می‌توانند به این کشور بازگردند.

آنچه از آن به عنوان تشکیل بسیج مردمی مشابه عراق در افغانستان یاد می‌شود پای در واقعیت افغانستان ندارد و صرفا ناشی از یک شبیه‌سازی سطحی است از دو کشوری که ساختار قدرت، سیاست و تاریخشان فرسنگ‌ها با هم فاصله دارد.

طالبان، مجاهدین و بقیه ماجرا

ناممکن بودن تشکیل بسیج مردمی در افغانستان تنها به بافت ویژه قدرت و سیاست در افغانستان ارتباط ندارد. جمهوری اسلامی به عنوان یکی از مداخله‌گران جدی در این کشور، هیچ نشانه‌ای از تمایل برای ایجاد چنین سازمانی از خود نشان نداده است.

تلویزیون طلوع در مصاحبه جنجالی‌ای که اسفندماه سال ۱۳۹۹ با محمدجواد ظریف انجام داد، به سرنوشت فاطمیون هم اشاره کرد. پاسخ ظریف به این سوال که چرا ایران از افغانستانی‌های مهاجر برای جنگ‌های منطقه‌ایش استفاده می‌کند، این بود که حاضرند نیروهای فاطمیون را به افغانستان بفرستند تا به دولت افغانستان در جنگ با طالبان کمک کنند.

این اظهارات پیش از آن بود که جمهوری اسلامی به صورت علنی اجازه دهد نمایندگان طالبان به صورت علنی در تهران جولان دهند. اکنون مشخص شده است که جمهوری اسلامی سیاست مشخص حمایت مشروط از طالبان را دنبال می‌کند.

در این سیاست، نقطه اشتراک، خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان و اخراج چهره‌های سیاسی نزدیک به غرب از قدرت است.

ایران از چهره‌های نزدیک به خود در شورای مصالحه ملی مانند عبدالله عبدالله و یونس قانونی خواسته تا با پیش‌شرط طالبان برای مذاکره صلح که استعفای دولت اشرف غنی است همراه باشند. البته نه به صورت کاملا علنی.

به نظر می‌رسد طالبان نیز با شریک شدن قدرت با چهره‌هایی از مجاهدین سابق که نزدیک به ایران هستند موافقت کرده است.

در شرایط کنونی، جمهوری اسلامی در افغانستان به دنبال نابودی دولت فعلی و ایجاد ساختار ائتلافی در افغانستان آینده است. افغانستان کنونی هم با ساختار ائتلافی اداره می‌شود. پس از کنفرانس بن، قدرت در میان نیروهای وابسته به آمریکا و چهره‌های نزدیک به ایران تقسیم شده بود. اما این ساختار هم‌اکنون با مشکلات جدی مواجه شده است.

پاکستان به عنوان یک بازیگر بانفوذ و حامی قدیمی طالبان، سهم رسمی خود را از قدرت مطالبه می‌کند. جمهوری اسلامی نیز پس از ترور قاسم سلیمانی، فرمانده سابق سپاه قدس استراتژی خود را فشار به آمریکا برای خروج از منطقه و برهم زدن همه ائتلاف‌های نوشته و نانوشته پیشین با واشنگتن قرار داده است.

آنچه افغانستان آینده باید از آن نگران باشد نه گمانه‌زنی‌های رسانه‌ای و شبیه‌سازی‌های خلق‌الساعه در مورد ایجاد بسیج مردمی که شکل‌گیری حکومتی است که پایه‌های آن صرفا در دستان طالبان وابسته به پاکستان و مجاهدین سابق وابسته به ایران است.

Haass: Pakistan Faces ‘Prolonged Difficult Future’

Haass: Pakistan Faces ‘Prolonged Difficult Future’

Interviewee:
Richard N. Haass, President, Council on Foreign Relations
Interviewer:
Bernard Gwertzman, Consulting Editor

January 2, 2008

Richard N. HaassRichard N. Haass, an expert on the Middle East and South Asia from years in government, says that the latest developments in Pakistan lead him to see that country heading into a period of instability. He says that President Pervez Musharraf gets credit for recognizing his government’s lack of credibility and inviting Scotland Yard to help in the investigation of the assassination of Benazir Bhutto, but he says that “we need to anticipate considerable drift, by which I mean you will have constant political jockeying and skirmishing, lower economic growth, and probably a messy security situation.”

Please summarize what you see happening in Pakistan since the assassination of Benazir Bhutto last month.

There have been at least four important developments. The first is that the government of President Pervez Musharraf seems to have reacted to the domestic and international criticism about its handling of the assassination, including the continued uncertainty on exactly what was the cause of her death, and more importantly who was behind it. The fact that it now looks as if Scotland Yard will be involved is an important development because there is precious little domestic or international confidence in the ability of the government to carry out a fair and impartial investigation. So potentially this is a good development.

Secondly, you had the meeting of Ms. Bhutto’s PPP [Pakistan People’s Party] and the emergence of a new leadership, which, in fact, is not terribly new. This is in many ways a disheartening reminder of how little democracy there is in Pakistan. This is an indication that Pakistani politics are more familial and feudal than they are representative.

You are talking about the naming of her 19-year old son, Bilawal, as the new titular head of the party and her husband, Asif Ali Zardari—who has the nickname of “Mr. 10 Percent” for the kickbacks he allegedly received when he was in government—as the real leader?

Exactly. This is again a disquieting reminder of how distant party politics in Pakistan are from democratic politics.

The other two points?

Thirdly, the decision by President Musharraf to deploy the army around the country in the run-up to the elections, and possibly beyond, is interesting for several reasons. It tells us that both Musharraf and the leadership of the army are worried about internal security. This deployment is not something they would do lightly because it puts the army precisely in the position the army has tried to avoid, which is to be the provider of order. It’s risky for the army not simply because it has not fared terribly well against the terrorists to date, but also because it possibly puts it in a position where it has to deal with civil disturbance. Therefore, it potentially places the army in positions where both the loyalty of its troops and its legitimacy in public eyes could come into question. So for Musharraf to do that or to agree to it is a great risk because if things begin to deteriorate it’s quite possible that the army would decide it was better to oust Musharraf than to allow its own legitimacy and unity to be compromised.

The fourth development is the announcement that elections will be postponed for some six weeks until February 18. My view is that that is a reasonable decision, given the need to provide security, which is an essential prerequisite for an election campaign. I also think that having a specific date set is a good thing rather than leaving the date open-ended.

So if you were writing a memo now for the Secretary of State would you suggest that Washington should give a positive evaluation of the speech and such specifics as the elections postponement?

To me the question is not so much whether the United States should have a positive or negative take on it so much as the United States essentially not having much influence over what was announced or over what will come. That to me is the larger truth of Pakistan, for better or worse—and more often for worse. The future of Pakistan will be determined by Pakistani rather than by American policy. But I take your question. Musharraf deserves conditional support and the United States ought to endorse the decision to hold elections by mid-February; it ought also to state its definition of what would be free and fair and legitimate elections. Independent American organizations, I believe, should offer assistance to the Pakistanis. And at some point, the United States also needs to make clear it is ready to continue aid and to reorient the aid so that it’s more closely connected to the anti-terrorist mission rather than to a general buildup of the Pakistani military.

On the question of the terrorists in Pakistan: They are linked to the terrorists in Afghanistan, the Taliban, and al-Qaeda groups. There doesn’t seem to be much progress in coordinating efforts since the two countries dislike each other so.

You’re right to say there is little love lost between the two governments. But Pakistan’s problems in confronting the internal threat go way beyond any lack of coordination with Afghanistan. What you have in Pakistan is a fundamental lack of state capacity. Pakistan, even though it is sixty years old, faces some of the same nation-building challenges that far younger, less mature countries do. This recent talk about the creation of a Frontier Corps in the western part of the country resembles the challenges we are facing both in Iraq and in Afghanistan, which is the building up of relevant paramilitary capacities of a state. It’s further proof that the Pakistani army is not well-suited to this mission and much of U.S. aid up until now has not contributed significantly to Pakistan’s ability to deal with its real challenges.

Pakistan’s army has really been built to fight a war with India, hasn’t it?

Too much of what motivates Pakistani military officers is preoccupation with India, when the reality is that India is not a strategic challenge to Pakistan. Pakistan does not face an external threat in any meaningful way. On a day-to-day basis, the real threat to Pakistan’s sovereignty, to its viability, and to its security and prosperity, comes from within. To the extent that disorder is fed from without, it is not coming from Delhi but from places like Afghanistan or from so-called ‘volunteers’ from other places in the Muslim world.

Prior to Ms. Bhutto’s assassination, the polls seemed to predict her party gaining a plurality and no party winning a clear majority. How do you think the new government will work out after next month’s elections for the parliament?

My guess is that we’re heading toward an electoral outcome in which it is quite possible there is no clear winner. We could be facing a future in which you have a coalition government with two or more parties, which means you would have shared power both within the parliament and between the parliament and the presidency, i.e. with Mr. Musharraf, as well as among the parliament, the presidency, the military, and the courts. My sense is that we’re looking at a period of more distributed or shared power within Pakistan. My prediction is that with or without President Musharraf in place, we need to anticipate considerable drift, by which I mean you will have constant political jockeying  and skirmishing, lower economic growth rates, and probably a messy security situation in which any progress vis-à-vis the Taliban or al-Qaeda or local extremists is at best fitful. That to me is the most likely scenario. One wouldn’t describe as reassuring. It is also possible to imagine worse scenarios in which public order breaks down. Initially, if that were the case, the army would probably decide the time had come to retire President Musharraf.

But even in a post-Musharraf situation, one could imagine where public order deteriorated and the real threat to Pakistan became a version of state failure, or one in which the extremists or terrorists could gain even more sway. That to me is the more troublesome possibility. I would say, however, it is less likely than what I described as “drift.”

You don’t see democracy emerging as a result of all this.

The best and arguably most likely course is a degree of messiness: what would politely be called shared political power and potentially a government of national unity, but in reality, what would be contested political power and a government of national disunity. In those circumstances it is hard to see effective action being taken against those who readily use force against the government. But to answer your question, no, I don’t see Pakistan likely to come together in a form of a highly efficient democracy. I just don’t see the building blocks there at present.

I see a prolonged difficult future in a country that is quite messy. That is bad for the struggle against terrorism; it is bad for Afghanistan; it’s bad for Indians if they have an unstable neighbor; and obviously it is bad for the United States for all of the above.