بیانیه ۱۷۰ تن از روشنفکران اروپا درباره بحران سیاسی و اقتصادی یونان

دموکراسی را احیا کنید!
بیانیه ۱۷۰ تن از روشنفکران اروپا درباره بحران سیاسی و اقتصادی یونان


• متن بیانیه اتین‌ بالیبار، فیلسوف فرانسوی، در حمایت از تلاش مردم یونان و دیگر کشورها برای دستیابی به دموکراسی سیاسی و اقتصادی که به امضای ۱۷۰تن از روشنفکران سرشناس اروپایی رسیده است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۱ خرداد ۱٣۹۱ -  ۱۰ ژوئن ۲۰۱۲



اعتماد: متن زیر بیانیه اتین‌ بالیبار، فیلسوف فرانسوی، در حمایت از تلاش مردم یونان و دیگر کشورها برای دستیابی به دموکراسی سیاسی و اقتصادی است که به امضای ۱۷۰تن از روشنفکران سرشناس اروپایی از جمله جورجو آگامبن، طارق علی، آلن بدیو و جودیت باتلر رسیده است. اتین بالیبار، استاد فلسفه در دانشگاه پاریس پنج، است. نسخه کوتاه‌تری از این بیانیه روز ۵ ژوئن در روزنامه فرانسوی لیبراسیون منتشر شده است.


در پی زنجیره حوادثی که طی سه سال گذشته منجر به سقوط یونان به ورطه شد، حالا دیگر همه می‌دانند که مسوولیت‌ اصلی با دو حزبی است که از سال ۱۹۷۴ قدرت را در دست داشته‌اند. دو حزب دموکراسی نوین (راست) و پاسوک (سوسیالیست‌ها) نه‌تنها سیستم فساد و تبعیض را حفظ کرده‌اند، بلکه از آن سود برده‌اند و کاری کردند که کارپردازان و اعتباردهندگان مالی هم از آن به‌شدت بهره‌مند شوند، در حالی که نهادهای جامعه اروپا هم چشم به روی آن بسته بود.

در چنین شرایطی شگفت‌انگیز است که رهبران اروپا و صندوق بین‌المللی پول که ژست اسوه فضیلت و سخت‌گیری به خود گرفته‌اند، خود را این‌طور مشغول بازگرداندن همان احزاب ورشکسته و بی‌آبرو به قدرت کرده‌اند، آن هم از طریق تقبیح «خطر سرخ» که تجسمش سیریزا (ائتلاف چپ‌های رادیکال) است. راه دیگرشان برای بازگرداندن این دو حزب آن بوده که تهدید کرده‌اند اگر در انتخابات جدید ۱۷ ژوئن هم مردم دوباره همچون روز ۶ مه علیه «موافقت نامه اروپا» حکم دهند، و دست رد به سینه این دو حزب بزنند، ورود مواد غذایی به یونان قطع می‌شود.

این نه‌تنها اخلالی وقیحانه در ابتدایی‌ترین قواعد دموکراسی است، بلکه عواقبش برای آینده مشترک‌مان خوفناک است. همین برای ‌ما دلیلی کافی است که به عنوان شهروندان اروپایی اجازه ندهیم اراده مردم یونان فرونشانده شود. اما وضعیت جدی‌تر از اینهاست.

طی دو سال گذشته اتحادیه اروپا در همکاری نزدیک با صندوق بین‌المللی پول کوشیده مردم یونان را از حق حاکمیت‌شان بی‌بهره کند. آنها به بهانه تثبیت هزینه‌های عمومی و مدرنیزه کردن اقتصاد، نظام ریاضتی سخت‌گیرانه‌یی تحمیل کرده‌اند که فعالیت اقتصادی را خفه کرده، اکثریت جمعیت را به فقر کشانده و حق کار را از آنها گرفته است. این برنامه «اصلاح» به سبک نئولیبرالی به از بین رفتن ابزارهای تولید و ایجاد بیکاری گسترده ختم شد. تصویب و اجرای این برنامه تنها به مدد تشکیل یک دولت اضطراری ممکن شد؛ چیزی که از زمان پایان جنگ جهانی دوم تاکنون در اروپای غربی سابقه نداشته است.

بودجه دولتی توسط مثلث قدرت (اتحادیه اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین‌المللی پول) در یونان دیکته شد، سازوکار پارلمان هم تقلیل یافت به نوشتن این دیکته؛ بارها از قانون اساسی عدول شد. این‌گونه از میان بردن حق حاکمیت ملی مردم همگام است با تحقیر کل کشور.

در ‌واقع این روند در یونان به اوج رسیده است ولی فقط مختص این کشور نیست. وقتی پای اعمال سیستم ریاضت مالی در میان باشد، همه مردم همه کشورهای عضو اتحادیه اروپا به هیچ گرفته می‌شوند؛ سیستمی که ضد هر نوع عقلانیت اقتصادی است؛ سیستمی که سازوکارهای صندوق بین‌المللی پول و بانک مرکزی اروپا را به هم می‌آمیزد تا از نظام بانکی حمایت کند و دولت‌های تکنوکرات‌های غیرمنتخب را بر مردم تحمیل کند.

یونانی‌ها چندین بار مخالفت صریح‌شان را با این سیاست اعلام کرده‌اند؛ سیاستی که وانمود می‌کند کشور را نجات می‌دهد ولی آن را نابود می‌کند. چندین تظاهرات گسترده، ۱۷ روز اعتصاب عمومی در مجموع دو سال گذشته، اقدام به نافرمانی مدنی نظیر جنبش «خشمگین‌ها» در میدان سینتاگما در آتن که با سرنوشتی که بدون مشورت با مردم برایشان رقم زده شده بود، مخالفت کرد. انتظار دارید واکنش به این فریاد استیصال و طغیان چه باشد؟ مضاعف کردن میزان تزریق مرگبار و سرکوب پلیسی! فقط در چنین لحظه‌‌یی، و در کوران عدم مشروعیت دولت بود که به این نتیجه رسیدند تنها راه اجتناب از انفجار اجتماعی آن است که به صندوق رای رجعت کنند.

اما حالا وضعیت کاملا مشخص است – نتایج انتخابات ۶ مه هیچ تردیدی درباره طرد عمومی سیاست تحمیلی مثلث قدرت نمی‌گذارد. حالا و با توجه به چشم‌انداز پیروزی سیریزا (ائتلاف چپ‌های رادیکال) در انتخابات ۱۷ ژوئن، کمپینی از تحریف و ارعاب به راه افتاده است، چه در داخل یونان و چه در سطح اروپا. قصد چنین کمپینی آن است که نگذارند سیریزا به نماینده سیاسی قابل ‌اعتمادی بدل شود.

از هر ابزاری استفاده می‌کنند تا سیریزا را بی‌اعتبار کنند؛ ابتدا آن را «افراط‌گرا» نامیدند، مثل طلیعه طلایی نئونازی. سیریزا به همه‌جور گناهی متهم شد: فریبکاری، تناقض‌گویی، خواسته‌های غیرمسوولانه یا کودکانه. اگر قرار بود این تبلیغات پر از نفرت را که به کل مردم یونان داغ نژادپرستانه می‌زند باور کنیم، پس سیریزا آزادی، اقتصاد جهانی و شاکله اروپا را به خطر انداخته است. در نتیجه وظیفه مشترک رای‌دهندگان یونانی و رهبران اروپایی‌مان است که جلویش را بگیرند.

علم تهدید به اخراج یونان از حوزه یورو را برافراشته‌اند و به اشکال مختلف باج‌خواهی‌ اقتصادی می‌کنند تا شاید رای و نظر واقعی مردم را تحریف کنند و تغییر دهند. وضعیت حاضر نوعی «استراتژی شوک» است که گروه‌های غالب اتخاذ کرده‌اند تا به هر وسیله‌یی شده رای مردم یونان را به سود منافع خودشان (که وانمود می‌کنند منافع ما هم هست) جلب کنند.

ما امضاکنندگان این متن نمی‌توانیم در مواجهه با این تلاش برای محروم کردن مردم اروپا از حق حاکمیت‌شان، که انتخابات آخرین دستاویزش است، ساکت بمانیم. این کمپین بدنام کردن سیریزا و نیز تهدید یونان به اخراج از حوزه یورو باید سریعا متوقف شود. این بر عهده مردم یونان است که برای سرنوشت‌شان تصمیم بگیرند، هر امریه تحمیلی را که می‌خواهند پس بزنند، و معجون مسمومی را که «منجی‌ها»شان به آنها می‌خوراندند، کنار بگذارند، و خود را آزادانه وقف شکل‌هایی از همکاری کنند که برای غلبه بر این بحران به همراه دیگر مردم اروپا نقش حیاتی دارد.

ما نیز به نوبه خود تصدیق می‌کنیم: برای اروپا وقت آن فرا رسیده که پیام آتنی‌ها در ۶ مه را درک کنند. وقت آن رسیده از سیاستی که جامعه را ویران می‌کند و برای حفاظت از بانک‌ها به اعمال قیمومت بر مردم روی می‌آورد، دست بکشیم. ضروری‌تر آن است که به جریان خودویرانگر شاکله سیاسی و اقتصادی‌ای که دولت را به «کارشناسان» واگذار می‌کند و قدرت فراگیر کارگزاران مالی را نهادینه می‌کند، پایان دهیم. اروپا باید محصول شهروندانش باشد که خود از منافع‌شان حفاظت کنند.

این اروپای جدیدی که ما همچون نیروهای دموکراتیک نوظهور در یونان به آن امیدواریم و برایش مبارزه می‌کنیم، از آن همه مردم است. در هر کشوری، دو اروپای متخاصم به لحاظ سیاسی و اخلاقی در کشمکش قرار دارند؛ اروپایی که مردم را محروم می‌کند تا به بانکداران سود برساند، و اروپایی که بر حق همگان برای داشتن زندگی‌ای شایسته این نام صحه می‌گذارد و از طریق مشارکت می‌کوشد ابزار تحقق آن را فراهم کند.

از این رو آنچه ما به همراه رای‌دهندگان یونانی و فعالان و رهبران سیریزا می‌خواهیم نه محو شدن اروپا بلکه بنیانگذاری دوباره‌اش است. لیبرالیسم افراطی است که ظهور ناسیونالیسم‌ها و راست‌های افراطی را برمی‌انگیزد. منجی‌های واقعی ایده اروپا همانا حامیان گشودگی‌اش و مشارکت شهروندان در آن هستند؛ مدافعان اروپایی که در آن حق حاکمیت عمومی منحل نشود بلکه گسترش یابد و توزیع شود.

بله، آتن به راستی آینده دموکراسی در اروپاست، و واقعا پای سرنوشت کل اروپا در میان است. این کنایه عجیب تاریخ است که یونانی‌های محروم و داغ ‌ننگ‌خورده در خط مقدم نبردمان برای آینده‌یی مشترک قرار دارند.

بیایید به آنها گوش دهیم، ازشان حمایت و دفاع کنیم! 

جوزف نای: فضای سایبر کلید قدرت در قرن ۲۱ خواهد بود

اندیشکده بابل/”جوزف نای”/

خبرگزاری فارس/

جوزف نای، قدرت نرم

 

 صاحب‌نظران قرن ۲۱ را قرن “اینترنت و داده‌ها” نامیده‌اند و تاکید دارند از جمله حوزه‌هایی که در عصر داده‌ها و اطلاعات شاهد تغییر و تحولات شگرف خواهد بود، عرصه قدرت است که از “قدرت فیزیکی” به “قدرت سایبری” تغییر ماهیت خواهد داد.به نقل از “جوزف نای”، استاد برجسته دانشگاه “هاروارد” آمریکا در مقاله‌ای به تبیین “قدرت سایبری” در جهان امروز می‌پردازد و در این باره می‌نویسد: قدرت در جهان امروزی معنای گذشته خود را از دست داده است و این تغییر مفهوم از قدرت به دلیل رشد سریع فضای سایبر و ایجاد زمینه‌ها‌ی جدید و مهم در سیاست است.

مهمترین ویژگی‌های قدرت سایبری

ویژگی‌هایی همچون هزینه‌ پایین ورود، گمنامی و نامتقارن بودن در آسیب‌پذیری موجب ‌شده، بسیاری از کشورها در عصر کنونی بر این بعد از قدرت تمرکز کنند، به خصوص اینکه بازیگران کوچک‌تر در فضای سایبر نسبت به حوزه‌های سنتی‌تر سیاست جهانی ظرفیت و توان بیشتری برای اعمال قدرت سخت و نرم دارند.اما ویژگی‌های محیط سایبر به این محدود نمی‌شود، تغییرات ایجاد شده در اطلاعات همواره تاثیر مهمی بر قدرت داشته‌اند، اما حوزه‌ سایبر یک محیط مصنوعی جدید و غیرقابل پیش‌بینی است؛ از جهت دیگر ویژگی‌های فضای سایبر برخی از اختلافات قدرت بین بازیگران را کاهش داده و نمونه مناسب و خوبی از پراکندگی قدرت که ویژگی سیاست جهانی در قرن حاضر به شمار می‌آید را به نمایش می‌گذارد، این موضوع موجب می‌شود، قدرت‌های بزرگ در عرصه سایبری هیچ‌گاه نتوانند به اندازه‌ حوزه‌هایی چون دریا و خشکی مسلط شده و قدرت نمایی کنند.ادامه….

 

نکته‌ دیگری که در فضای سایبر بر آن تاکید می‌شود، این است که پراکندگی قدرت در این عرصه به معنای برابری قدرت یا جایگزینی دولت‌ها به عنوان قدرتمندترین بازیگران سیاست جهانی نیست.

 

- روند جدید پراکندگی قدرت در جهان

 

نای با اشاره به روند جدید پراکندگی قدرت در جهان توضیح می‌دهد که اگرچه انتقال قدرت از یک کشور قدرتمند به کشور ضعیف برای ما یک رویداد تاریخی آشناست، اما پراکندگی قدرت موضوعی نیست که برای همه روشن باشد، چون روندی جدیدی در عرصه سیاست جهانی است. مهمترین مشکل کشور‌ها در عصر کنونی که عصر اطلاعات جهانی به شمار می‌آید، این است که هر روز رویدادها و حوادث بیشتری رخ می‌دهند که کنترل آنها حتی از توان قدرتمندترین کشور‌ها نیز خارج است، به گفته یکی از مدیران سابق برنامه‌ریزی سیاسی وزارت خارجه آمریکا “به همان اندازه که گسترش تسلیحات به قطبی شدن جهان کمک کرد، توسعه و گسترش سریع اطلاعات به غیر قطبی شدن جهان کمک می‌کند “.

 

برخی کارشناسان از این روند استقبال می‌کنند و آن را نشانه‌ افول “مدل کشوری” در عرصه جهان می‌دانند که از زمان “صلح وستفالی” در سال ۱۶۴۸ میلادی به نهاد حاکم و رایج در جهان تبدیل شد.

 

این صاحبنظران انتظار دارند، “انقلاب اطلاعات” سلسله بندی‌های بروکراتیک را براندازد و “سازمان‌های شبکه‌ای” را جایگزین آن کند، در این سیستم بیشتر وظایف حکومتی به عهده‌ بازارهای خصوصی و نهادهای غیرانتفاعی گذاشته می‌شوند، از سوی دیگر با گسترش “جوامع مجازی” که از مشحصه‌های توسعه و گسترش استفاده از اینترنت تلقی می‌شود، قلمروهای سرزمینی حذف کرده و الگوهای حاکمیت جدیدی در جهان شکل خواهد گرفت، در این شرایط دولت‌ها نیز محوریت خود را در زندگی مردم از دست خواهند داد و مردم با قراردادهای داوطلبانه زندگی خواهند کرد و به سادگی یک کلیک به جوامع وارد یا از آن‌ها خارج خواهند شد.

 

- نمونه جدید دولت در قرن بیست و یک

 

این الگوی جدید تغییر جوامع و حاکمیت‌ را می توان نمونه امروزی‌تر و مدرن‌تر دنیای فئودالی به شمار آورد که پیش از ظهور “دولت مدرن” در جهان وجود داشت، اگرچه چنین تغییراتی هنوز در حد یک فرضیه و تئوری هستند و محقق نشده‌اند، اما انقلاب اطلاعاتی جدید در حال تغییر ماهیت قدرت و افزایش پراکندگی آن است.

 

در انقلاب اطلاعاتی جدید اگرچه دولت‌ها بازیگران غالب در عرصه‌ جهانی باقی خواهند ماند، اما این عرصه برای آنها خیلی شلوغ‌تر و کنترل آن برایشان بسیار مشکل‌تر خواهد بود، موضوعی که هم اکنون برخی از کشورها هم اکنون به دلیل دسترسی تعداد بیشتری از جمعیت به اطلاعات با آن مواجه هستند و موجب شده در برخی موارد دولت‌ها را به چالش نیز بکشد.

 

حکومت‌ها همواره درباره جریان و کنترل اطلاعات نگران بوده‌اند و دوره‌ کنونی اولین دوره‌ای نیست که از تغییرات چشمگیر در فن‌آوری اطلاعات شدیدا متاثر می‌شود، به عنوان مثال، گفته می‌شود که اختراع دستگاه چاپ توسط “یوهان گوتنبرگ” در قرن پانزده که منجر به چاپ انجیل و قرار گرفتن آن در دسترس بخش بزرگی از اروپا شد، نقش عمده‌ای در شروع اصلاحات داشت.

 

- انقلاب صنعتی سوم یا انقلاب داده‌ها

 

انقلاب اطلاعاتی کنونی در برخی مواقع از آن تحت عنوان “انقلاب صنعتی سوم ” نیز یاد می‌شود، ریشه در پیشرفت‌های تکنولوژیکی سریع کامپیوتری، ارتباطات و نرم‌افزار دارد که منجر به کاهش اساسی هزینه‌ ایجاد، پردازش و انتقال اطلاعات نیز شده است، به عنوان مثال در حالی‌که در طول سه دهه سرعت محاسبات در هر ۱۸ ماه دو برابر می‌شد، اما در آغاز قرن بیست ‌و یک هزینه‌ آن هزار برابر کاهش یافته و حتی از هزینه اوایل دهه‌ ۱۹۷۰ نیز کمتر شده بود.

 

در حالی‌که در سال ۱۹۹۳ حدود ۵۰ وب‌سایت در جهان وجود داشت تا انتهای دهه نود این رقم پا را حتی از ۵ میلیون وب‌سایت هم فراتر نهاد، بر اساس آمارهای موجود در سال ۲۰۱۰ چین به تنهایی نزدیک به ۴۰۰ میلیون کاربر داشت و با اینکه هر روز بر پهنای باندهای مخابراتی به سرعت افزوده می‌شود، با این حال هزینه‌های مخابراتی حتی از هزینه‌های قدرت محاسباتی نیز سریع‌تر کاهش می‌یابند.

 

در حالی‌که در سال ۱۹۸۰ تماس‌های تلفنی روی سیم‌های مسی در هر ثانیه می‌توانستند تنها یک صفحه اطلاعات را منتقل کنند، امروزه یک رشته‌ باریک فیبر نوری می‌تواند نود هزار جلد کتاب را در یک ثانیه انتقال دهد. در سال ۱۹۸۰ یک گیگا بایت حافظه فضایی به اندازه‌ یک اتاق را اشغال می‌کرد، اما امروز ۲۰۰ گیگا بایت حافظه در جیب پیراهن شما جای می‌گیرد.

 

مقدار اطلاعات دیجیتال هر پنج سال ده برابر می‌شود، این موضوع برای قدرت و حاکمیت در قرن بیست ‌و یک چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ فضای سایبر یک حوزه‌ جدید و مهم از قدرت است به همین دلیل باید انتظار داشت، در عصر حاضر از “قدرت ” به عنوان مضمونی بسیار وسیع و گسترده استفاده شود، به همین دلیل نمی‌توان در این شرایط تعریف واحدی از قدرت ارائه داد که مورد قبول همه باشد، بلکه تعریفی که در این دوره از قدرت توسط افراد ارائه می‌شود، منعکس کننده‌ منافع و ارزش‌های آنهاست.

 

- تغییر ماهیت قدرت

 

فرهنگ لغت به ما می‌گوید که قدرت ظرفیت انجام کارها است، اما اگر به مسائل سیاسی علاقمند باشید، می‌دانید که قدرت به معنای توانایی تاثیر بر افراد دیگر به منظور نیل به نتایج مورد نظر هم معنا می‌دهد. این تعریف موجب شده تا برخی این توانایی را “نفوذ” بنامند و قدرت را از نفوذ متمایز کنند، اگرچه برخی آن را به جای یکدیگر هم به کار می‌برند. اما باید توجه داشت اظهار نظر درباره قدرت همیشه به زمینه بستگی دارد و فضای سایبر یک حوزه‌ جدید و مهم از قدرت است.

 

جوزف نای معتقد است: تعاریف علوم اجتماعی نوین از قدرت رفتاری، برخی مواقع در “سه روی قدرت” خلاصه می‌شوند؛ اولین جنبه یا “روی” قدرت در دهه‌ ۱۹۵۰ توسط “رابرت دال” ارائه شد؛ تمرکز دال بر وادار کردن افراد به انجام کاری صورت گرفته بود که در شرایط دیگر آن را انجام نمی‌دهند و این تعریف امروزه کاربرد وسیعی دارد، اگر چه تنها بخشی از رفتار قدرت را شامل می‌شود.

 

در دهه‌ ۱۹۶۰ دو دانشمند علوم سیاسی به نام‌های “پیتر باچراچ” و “مورتون باراتز” تاکید کردند که تعریف دال فاقد چیزی است که آنها آن را “روی دوم قدرت” ‌نامیدند و آن همان بعد تعیین برنامه یا تنظیم مسائل به نحوی است که مسئله‌ تحمیل و اجبار هرگز مطرح نشود.

 

در دهه‌ ۱۹۷۰ یک جامعه‌شناس به نام “استیون لوکز ” عنوان کرد که عقاید و باورها نیز در شکل دادن به سلایق دیگران موثر هستند و فرد با تعیین خواسته‌های دیگران نیز می‌تواند اعمال قدرت کند.

 

در سال ۱۹۹۰ نای قدرت سخت و نرم را همراه با دامنه‌ای از رفتار اجباری تا انتخابی از یکدیگر متمایز کرد؛ بالطبع در تعریف نای رفتار قدرت سخت بر پایه‌ اجبار و پرداخت قرار داشت، در حالی‌که رفتار قدرت نرم بر اساس تدوین دستور کار، جذب یا ترغیب افراد استوار بود؛ حتی کشورهای بزرگی مانند آمریکا که منابع عظیمی از قدرت سخت و نرم در اختیار دارند، خود را در حال تقسیم عرصه با بازیگران جدید و مواجه شدن با مشکلات بیشتر در کنترل مرزهایشان در حوزه‌ سایبر می‌بینند.

 

اگرچه فضای سایبر جای فضای جغرافیایی را نخواهد گرفت و حاکمیت دولت را منسوخ نخواهد کرد، اما بی‌تردید شاهد پراکندگی قدرت در فضای سایبر خواهیم بودو همین اعمال قدرت در هر یک از این ابعاد را به شدت پیچیده خواهد کرد.

 

بر این اساس باید گفت، اگرچه مفهوم قدرت چیز جدیدی در عرصه سیاست داخلی و خارجی نیست؛ اما قدرت سایبری چرا و به همین دلیل است که تعاریف متعددی برای فضای سایبر ارائه شده است.

 

به طور کلی “سایبر” پیشوندی است که معنای فعالیت‌های مرتبط با کامپیوتر و الکترونیک را می‌دهد و بر اساس یکی از این تعاریف “فضای سایبر یک حوزه‌ عملیاتی است که به منظور بهره‌برداری از اطلاعات از طریق سیستم‌های به هم پیوسته و زیرساخت یکپارچه‌ آنها، با استفاده از علم الکترونیک است”؛ در این تعریف ملاحظه می‌شود که قدرت به زمینه و قدرت سایبری به منابعی بستگی دارد که قلمرو فضای سایبر را شکل می‌دهند.

 

در سال ۱۹۶۹ وزارت دفاع آمریکا در قالب پروژه‌ ARPANET اقدام به ارتباط و اتصال محدود چند کامپیوتر با یکدیگر کرد. در سال ۱۹۷۲ کدهای تبادل داده‌ و اطلاعات (TCP/IP) ایجاد شدند تا یک اینترنت اولیه را تشکیل دهند که قادر به مبادله‌ بسته‌های اطلاعات دیجیتال باشد. در سال ۱۹۸۳ سیستم دامنه‌ آدرس‌های اینترنتی پای به عرصه گذاشت و اولین ویروس‌های کامپیوتری نیز همان زمان بوجود آمدند.

 

در سال ۱۹۸۹ شبکه‌ جهانی آغاز به کار کرد. معروفترین موتور جستجو، یعنی گوگل، در سال ۱۹۹۸ تاسیس شد و دایرة‌المعارف منبع باز “ویکیپدیا” در سال ۲۰۰۱ آغاز به کار کرد. اواخر دهه‌ ۱۹۹۰ شرکت‌های تجاری استفاده از فن‌آوری جدید را آغاز کردند تا تولید و فروش را در زنجیره‌های پیچیده‌ تامین جهانی تغییر دهند. همچنین در اواخر این دهه پهنای باند و مزارع سرور برای پشتیبانی از “پردازش کلان” به وجود آمدند تا طی آن شرکت‌ها و افراد بتوانند داده‌ها و نرم‌افزارهایشان را در وب ذخیره کنند. در سال ۱۹۹۸ همچنین شرکت اختصاص اسامی و شماره‌ها در اینترنت نیز تاسیس شد تا پس از آن آمریکا توسعه‌ طرح‌های ملی امنیت سایبری را آغاز کند.

 

در سال ۱۹۹۲ تنها یک میلیون کاربر اینترنتی در جهان وجود داشت، اما ظرف ۱۵ سال این رقم به یک میلیارد رسید. در همان اوایل طرفداران آزادی اندیشه اعلام کردند که “اطلاعات می‌خواهد آزاد باشد” و اینترنت را به عنوان پایان کنترل حکومت‌ها و “مرگ فاصله‌ها ” عنوان کردند.

 

در عمل اگرچه حکومت‌ها و قلمروهای جغرافیایی هنوز نقش مهمی ایفا می‌کنند، اما پراکندگی قدرت خصوصیتی است که در این حوزه به شکلی بارز به چشم می‌خورد.

 

-نگاهی به ویژگی‌های فضای سایبر

 

نای در توصیف فضای سایبر می‌نویسد: فضای سایبر را می‌توان به صورت لایه‌های زیادی از فعالیت‌ها تصور کرد، اما برداشت ساده و اولیه آن را به صورت یک رژیم مرکب منحصر به فرد از خصوصیات فیزیکی و مجازی به تصویر می‌کشد.

 

در تعریف نای لایه‌ زیر ساخت فیزیکی از قوانین اقتصادی “منابع رقیب و افزایش هزینه‌های جانبی “؛ و از قوانین سیاسی “قدرت عالیه و کنترل” پیروی می‌کند. لایه‌ مجازی یا اطلاعات نیز از ویژگی‌ اقتصادی “بازده فزاینده نسبت به مقیاس” برخوردار بوده و عرصه و حوزه سیاسی آن به گونه‌ای است که کنترل قانونی را مشکل می‌سازد. از حوزه‌ اطلاعاتی که هزینه‌ها در آن پایین است، می‌توان حملاتی را علیه حوزه‌ فیزیکی انجام داد که منابع آن کمیاب و گران هستند، اما برعکس، کنترل لایه‌ فیزیکی می‌تواند آثار سرزمینی و برون‌ مرزی بر لایه‌ اطلاعاتی داشته باشد.

 

رفتار قدرت سایبری بر مجموعه‌ای از منابع استوار است که به ایجاد و کنترل و انتقال اطلاعات بر اساس الکترونیک و کامپیوتر منجر می‌شود، یعنی زیرساخت، شبکه‌ها، نرم‌افزار و مهارت انسانی. اگر بخواهیم این مطلب را از بعد رفتاری تعریف کنیم، می‌توانیم بگوییم که قدرت سایبری عبارت است از توانایی کسب نتایج مطلوب با استفاده از منابع اطلاعاتی الکترونیکی در حوزه‌ سایبری.

 

قدرت سایبری می‌تواند برای حصول نتایج مطلوب در داخل فضای سایبر استفاده شود یا می‌تواند از ابزارهای سایبری برای کسب نتایج مطلوب در حوزه‌های دیگر خارج از فضای سایبر استفاده کرد و این خصوصیتی است که دیگر انواع قدرت نیز از آن برخوردار هستند، به عنوان مثال قدرت دریایی به استفاده از منابع در حوزه‌ دریا برای پیروزی در نبردهای دریایی، کنترل نقاط بازرسی کشتیرانی نظیر تنگه‌ها و نمایش حضور در دریاها اتلاق می‌گردد، اما همچنین توانایی استفاده از دریاها برای تاثیر گذاشتن بر نبردها، تجارت و افکار در خشکی را نیز شامل می‌گردد.

 

در سال ۱۸۹۰، “آلفرد تایر ماهان ” بر اهمیت قدرت دریایی را در زمینه‌ فن‌آوری‌های جدید موتور بخار، زره و توپ‌های دوربرد تاکید کرد. در سال ۱۹۰۷ “تئودور روزولت ” نیروی دریایی آب‌های آزاد خود را به شکل قابل‌توجهی گسترش داد و آن را به سراسر جهان گسیل نمود. پس از معرفی هواپیما در جنگ جهانی اول، نظامیان شروع به نظریه پردازی درباره حوزه‌ قدرت هوایی و قابلیت آن برای حمله‌ مستقیم به مرکز ثقل شهری دشمن بدون نیاز به عبور ارتش از مرزها کردند.

 

سرمایه‌گذاری‌های فرانکلین روزولت در قدرت هوایی در جنگ جهانی دوم امری غیر قابل انکار بود، پس از ساخت موشک‌های قاره‌پیما و ماهواره‌های شناسایی و مخابراتی در دهه‌ ۱۹۶۰ نویسندگان شروع به نظریه‌پردازی درباره حوزه‌ خاصی از قدرت، یعنی قدرت فضایی کردند. “جان اف کندی ” برنامه‌ای آغاز کرد تا از پیشگامی آمریکا در فضا مطمئن شود، به همین منظور یک انسان را به ماه فرستاد.

 

در سال ۲۰۰۹، “باراک اوباما ” خواستار یک پیشقدمی بزرگ و جدید در زمینه‌ قدرت سایبری شد و کشورهای دیگر نیز این رویه را پیش گرفته‌اند. به محض اینکه تغییرات تکنولوژیک حوزه‌های قدرت را تغییر ‌دهند، رهبران سیاسی نیز با آن همراهی می‌کنند و حوزه‌ سایبر از این نظر حوزه‌ای منحصر به فرد است که هم مصنوعی و جدید بوده و هم به مراتب سریع‌تر از محیط‌های دیگر در معرض تغییرات تکنولوژیکی است. جغرافیای فضای سایبر بسیار ناپایدارتر از محیط‌های دیگر است. جابجا کردن کوه‌ها و دریاها مشکل است، اما با فشردن یک کلید می‌توان بخش‌هایی از فضای سایبر را خاموش و روشن کرد. گسیل کردن الکترون‌ها به سراسر جهان ارزان‌تر و سریع‌تر از جابجایی کشتی‌های بزرگ در فواصل طولانی است. هزینه‌های ساخت هواپیمابرها و ناوگان‌های زیردریایی، موانع عظیمی را برای ورود کشورها به این حوزه ایجاد می‌کنند و ما را قادر می‌سازد تا از تسلط دریایی آمریکا دم بزنیم.

 

به همین ترتیب، با اینکه بازیگران دولتی و خصوصی بسیاری در حوزه‌ هوایی وجود دارند، یک کشور هنوز هم می‌تواند به دنبال کسب برتری هوایی از طریق سرمایه‌گذاری‌های کلان در جنگنده‌های نسل پنجم و سیستم‌های پشتیبانی ماهواره‌ای باشد. اما همانگونه که قبلا ذکر شد، موانع ورود به حوزه‌ سایبر آن‌قدر کم هستند که بازیگران غیردولتی و دولت‌های کوچک نیز می‌توانند با هزینه‌ای پایین در آن نقش برجسته‌ای ایفا کنند، بر خلاف دریا، هوا و فضا، حوزه‌ سایبر در سه ویژگی با جنگ زمینی مشترک است – ولو در ابعادی حتی بزرگتر؛ این ویژگی‌ها عبارتند از تعداد بازیکنان، آسان بودن ورود و شانس اختفا.

 

اگرچه سلطه یا تسلط معیاری نیست که به سادگی بتوان آن را اندازه‌ گرفت و با اینکه کشورهای معدودی نظیر آمریکا، روسیه، انگلیس، فرانسه و چین نسبت به دیگر کشورها توانمندی بیشتری جهت سلطه بر دیگران را دارند، اما صحبت از تسلط در فضای سایبر، به طوریکه در مورد قدرت‌های دریایی و هوایی رایج است، بی‌معناست و حتی اگر چنین چیزی وجود هم داشته باشد، وابستگی به سیستم‌های سایبری پیچیده برای پشتیبانی از فعالیت‌های نظامی و اقتصادی، نقاط ضعف جدیدی را در کشورهای بزرگ بوجود می‌آورد که می‌تواند مورد بهره‌برداری بازیگران غیر دولتی واقع شود.

 

- وضعیت مناقشات و اختلافات کشورها در حوزه سایبری

 

اما درباره مناقشات و اختلافات در حوزه سابیری باید گفت که مناقشه‌ شدید در حوزه‌ سایبر یا “جنگ سایبری” با مناقشه شدید یا جنگ در حوزه فیزیکی تفاوت بسیار دارد.

 

در جهان فیزیکی، دست حکومت‌ها در استفاده‌ از نیرو در مقیاس وسیع تقریبا باز است، کشور مدافع شناخت کامل از عوارض دارد و حملات در نتیجه‌ فرسایش یا خستگی پایان می‌یابند. منابع و تحرک، هر دو هزینه‌بر هستند. اما در دنیای مجازی، بازیگران متنوع و برخی مواقع ناشناس هستند، فاصله‌ فیزیکی بی‌اهمیت است و یک “تهاجم مجازی تقریبا مفت تمام می‌شود “. طرف بزرگتر توانایی محدودی در خلع سلاح یا نابودی دشمن، اشغال سرزمین، یا استفاده‌ موثر از سلاح‌های راهبردهای دارد.

 

قدرت سایبری می‌تواند بسیار از حوزه‌های دیگر – از جنگ تا تجارت – را تحت تاثیر قرار ‌دهد، همانطور که در قدرت دریایی می‌توان قدرت دریایی در اقیانوس‌ها را از قدرت دریایی در خشکی متمایز کرد، در قدرت سایبری هم دو نوع قدرت “داخل فضای سایبری” و “بیرون فضای سایبری” قابل تمایز هستند. به عنوان مثال، هواپیمای مستقر در ناو هواپیمابر می‌تواند در نبردهای خشکی شرکت کند؛ در نتیجه‌ کارآیی نسل جدید کشتی‌های کانتینربر تجارت و بازرگانی می‌توانند رشد کنند؛ و قدرت نرم یک کشور می‌تواند با شرکت کشتی‌های بیمارستانی در ماموریت‌های بشردوستانه افزایش یابد. در داخل حوزه‌ سایبر ابزار اطلاعاتی می‌توانند برای تولید قدرت نرم از طریق تدوین دستورکار، جذب یا ترغیب به کار روند، برای نمونه می‌توان به ترغیب جامعه‌ برنامه‌نویسان برنامه‌های منبع باز برای اتخاذ یک استاندارد جدید از یک هدف نرم در داخل فضای سایبر اشاره کرد.

 

منابع سایبری همچنین می‌توانند در داخل فضای سایبر قدرت سخت تولید کنند. برای مثال، بازیگران دولتی یا غیردولتی می‌توانند با استفاده از “بات‌نت‌های” مرکب از صدها هزار کامپیوتر آلوده یک حمله‌ انکار سرویس توزیع شده را سازماندهی کنند، به طوریکه سیستم اینترنت یک شرکت یا کشور را زیر حمله گرفته و آن را از کار بیاندازد. سازمان دادن یک بات‌نت با نفوذ دادن یک ویروس به کامپیوترهای بدون محافظ کار نسبتا ساده‌ای است و با چند صد دلار می‌توان به طور غیرقانونی بات‌نت‌ها را در اینترنت کرایه کرد. گاهی اوقات تبهکاران با هدف اخاذی به این کار مبادرت می‌ورزند.

 

موارد دیگر می‌تواند “هکتیویست‌‌ها ” را شامل شود. هکتیویست‌ها هکرها یا نفوذگرانی هستند که انگیزه‌های ایدئولوژیک دارند. برای مثال، هکرهای تایوانی و چینی مرتبا سایت‌های یکدیگر را هک می‌کنند. در سال ۲۰۰۷، استونی دچار یک حمله‌ “انکار سرویس توزیع‌شده ” شد. این حمله به “هکرهای میهن‌پرست ” روسی نسبت داده شد که از برداشتن یادبود سربازان شوروی مربوط به جنگ جهانی دوم آزرده‌خاطر شده بودند.

 

در سال ۲۰۰۸، درست کمی پیش از تهاجم نیروهای روس، گرجستان مورد یک حمله‌ انکار سرویس قرار گرفت که دسترسی به اینترنت را از کار انداخت و اگرچه دولت روسیه تکذیب می‌کند، ولی به نظر می‌رسد که در هر دو مورد دولت روسیه هکرها را تشویق به این کار کرده باشد.

 

شکل‌های دیگر قدرت سخت در داخل فضای سایبر شامل جاسازی کدهای مخرب برای اخلال در سیستم‌ها یا سرقت دارایی‌های اطلاعاتی می‌شود. گروه‌های تبهکار این کار را برای سود انجام می‌دهند و حکومت‌ها ممکن است آن را به عنوان راهی برای افزایش منابع اقتصادی خود انجام دهند، مثلا چین از سوی تعدادی از کشورها به انجام چنین فعالیت‌هایی متهم شده است. اثبات ریشه یا انگیزه‌ چنین حملاتی اغلب خیلی مشکل است چرا که حمله کنندگان می‌توانند نفوذهای خود را از طریق سرورهایی در کشورهای دیگر انجام دهند، برای مثال، بیشتر حملات صورت گرفته علیه استونی و گرجستان از سرورهای آمریکایی صورت گرفته بودند.

 

اطلاعات سایبری همچنین می‌توانند در فضای سایبری گردش کنند تا به وسیله‌ جذب شهروندان کشورهای دیگر قدرت نرم بوجود بیاورند. یک برنامه‌ تبلیغات سیاسی در اینترنت مثالی برای این موضوع است. اما اطلاعات سایبری همچنین می‌توانند به یک منبع قدرت سخت تبدیل شوند که می‌تواند به اهداف فیزیکی در یک کشور دیگر صدمه وارد کند، برای مثال، بیشتر صنایع مدرن و خدمات دولتی فرایندهایی دارند که توسط کامپیوترهای متصل به سیستم‌های کنترل نظارتی و جمع‌آوری داده‌ها پردازش می‌شوند. نرم‌افزار مخربی که به این سیستم‌ها وارد می‌شود، می‌تواند برای خاموش کردن فرایندی که آثار کاملا فیزیکی دارد برنامه‌ریزی شده باشد، برای مثال، اگر یک هکر یا یک حکومت برق یک شهر شمالی مانند شیکاگو یا مسکو را در وسط ماه فوریه (بهمن) قطع کند، خسارت وارده خیلی بیشتر از بمباران این شهرها خواهد بود. در برخی تاسیسات نظیر بیمارستان‌ها، مولدهای اضطراری می‌توانند در صورت قطعی برق اوضاع را به حالت اول برگردانند، اما بر آمدن از عهده‌ خاموشی‌های گسترده‌ منطقه‌ای مشکل‌ خواهد بود.

 

به این ترتیب ابزار فیزیکی می‌توانند منابعی از قدرت باشند که از طریق آن دنیای سایبر را هدف قرار داد. برای نمونه، روترها و سرورهای فیزیکی و کابل‌های فیبر نوری منتقل‌کننده‌ الکترون‌های اینترنت، موقعیت‌های جغرافیایی در داخل قلمروهای حکومتی دارند، و شرکت‌های گرداننده و استفاده کننده‌ اینترنت تابع قوانین آن حکومت‌ها هستند. حکومت‌ها می‌توانند اجبار مادی بر شرکت‌ها و افراد اعمال کنند – چیزی که “نشانه‌ نظام‌های حقوقی سنتی ” نامیده می‌شود. پیگرد قانونی یاهو را وادار کرد آنچه را که به فرانسه می‌فرستد کنترل کند، و گوگل مجبور شد ادبیات ضد یهود را از جستجوهای آلمان حذف کند. اگرچه در کشور محل این شرکت‌ها، یعنی آمریکا “دفاع از آزادی بیان ” شعار رایج بود، اما زندان، جریمه، و کوتاه کردن دست آن‌ها از این بازارهای مهم تاوانی بود که در صورت عدم برآوردن این خواسته‌ها می‌بایست بپردازند. حکومت‌ها از طریق تهدید فیزیکی سنت واسطه‌هایی چون ISPها، مرورگرها، موتورهای جستجو و واسطه‌های مالی، رفتار را در اینترنت کنترل می‌کنند. در رابطه با سرمایه‌گذاری در منابع فیزیکی بوجود آورنده‌ قدرت نرم، باید گفت که حکومت‌ها می‌توانند با راه‌اندازی سرورها و نرم‌افزار ویژه‌ به فعالان حقوق بشر در کشورهای مختلف کمک کنند تا با وجود تلاش‌ دولت‌های آنان برای بایکوت کردن آن‌ها، پیام‌های خود را منتشر سازند. در نهایت می‌توان گفت، ابزارهای فیزیکی می‌توانند هر دو منبع قدرت سخت و نرم را فراهم نمایند و می‌توانند علیه اینترنت به کار روند. لایه‌ اطلاعات سایبری بر روی یک زیرساخت فیزیکی قرار دارد که در مقابل حمله‌ مستقیم نظامی یا خرابکاری از سوی حکومت‌ها یا بازیگران غیردولتی نظیر جنایتکاران و تروریست‌ها آسیب‌پذیر است. سرورها می‌توانند منفجر شوند و کابل‌ها می‌توانند قطع گردند. و در حوزه‌ قدرت نرم، بازیگران غیردولتی و NGOها می‌توانند با ترتیب دادن تظاهرات‌های فیزیکی شرکت‌ها (و حکومت‌هایی) را که به زعم آن‌ها از اینترنت سوءاستفاده می‌کنند، رسوا نمایند. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۶ تظاهر کنندگان در واشنگتن علیه یاهو و شرکت‌های دیگری که اسامی فعالان چینی را ارائه کرده و به دستگیری آن‌ها توسط دولت چین منتهی شده بودند، دست به راهپیمایی زدند.

 

پیش بینی و پیشگویی در علوم اجتماعی



 

پیش بینی و پیشگویی در علوم اجتماعی

تاریخ انتشار :  دوشنبه 27 اسفند 1386
     کارل پوپر/ ترجمه:عزت الله فولادوند


 

1-عنوان سخنرانی من «پیش بینی و پیشگویی در علوم اجتماعی» است. قصد من انتقاد از آموزه ای است که می گوید وظیفه علوم اجتماعی طرح پیشگویی های تاریخی است، و پیشگویی های تاریخی لازمند اگر بخواهیم در سیاست به طریق عقلانی پیش برویم. من این آموزه را «تاریخگرایی»1 خواهم نامید. تاریخگرایی را من بازمانده یکی از خرافات کهن می دانم، هر چند مومنان به آن معمولاً اعتقاد راسخ دارند که تاریخگرایی نظریه ای بسیار نوین و پیشرو و انقلابی و علمی است.

 

اصول اعتقادی تاریخگرایی - عبارت از اینکه وظیفه علوم اجتماعی طرح پیشگویی های تاریخی است، و این پیشگویی های تاریخی در هر نظریه عقلانی لازمند - امروزه موضوع روزند زیرا بخشی از فلسفه ای را تشکیل می دهند که علاقه دارد نام خود را «سوسیالیسم علمی» یا «مارکسیسم» بگذارد. از این رو، تحلیل من از نقش پیش بینی و پیشگویی ممکن است انتقاد از روش تاریخی مارکسیسم توصیف شود، حال آنکه بواقع به آن گونه تاریخگرایی که ویژگی مارکسیسم است محدود نمی شود و هدف آن عموماً انتقاد از تاریخگرایی است. با اینهمه، تصمیم دارم به نحوی صحبت کنم که گویی مارکسیسم عمده هدف یا یگانه هدف حمله من است زیرا می خواهم از این اتهام بپرهیزم که پنهانی به مارکسیسم زیر عنوان «تاریخگرایی» حمله می کنم. به هر حال خوشوقت خواهم بود اگر به خاطر بسپارید که هر گاه از مارکسیسم نام می برم، منظورم چند فلسفه تاریخ دیگر نیز هست زیرا می خواهم از روش تاریخی معینی انتقاد کنم که بسیاری از فیلسوفان قدیم و جدید آن را معتبر دانسته اند ولی آرایشان در سیاست با آرای مارکس تفاوت وسیع داشته است.

 

در مقام انتقاد از مارکسیسم، خواهم کوشید از کاری که برعهده گرفته ام تعبیری لیبرالی داشته باشم. به خود این آزادی را خواهم داد که از مارکسیسم نه تنها انتقاد، بلکه از بعضی از مدعیاتش دفاع کنم؛ و دست خود را باز خواهم گذارد که آموزه هایش را بشدت ساده کنم.

 

یکی از نکاتی که در آن با مارکسیست ها احساس همدلی می کنم، پافشاری آنان بر این است که مشکلات روزگار ما عاجلند و فیلسوفان باید با این مسائل روبرو شوند، و ما نباید صرفاً به تفسیر و تاویل جهان قانع شویم، بلکه باید به تغییر آن کمک کنیم. من با این نگرش بسیار احساس همدلی می کنم، و اینکه این مجمع «انسان و جامعه» را موضوع کار خویش قرار داده است، نشان می دهد که نیاز به بحث درباره این مشکلات وسیعاً مورد تصدیق است. خطر مرگباری که بشر با آن دست به گریبان شده - و بی گمان بزرگترین خطر در سراسر تاریخ اوست - نباید از سوی فیلسوفان نادیده گرفته شود. ولی فیلسوفان ـ نه فقط در مقام آدمیان یا شهروندان، بلکه به صفت فیلسوف - چه کمکی از دستشان ساخته است؟ بعضی از مارکسیست ها اصرار دارند که مشکلات عاجل تر از آنند که بیش از این بتوان به تامل و مشاهده نشست، و باید بی درنگ موضع گرفت. ولی ما اگر به عنوان فیلسوف اساساً کاری از دستمان برآید، هر قدر هم وقت تنگ باشد باید از اینکه شتابزده نتایج حاضر و آماده را بپذیریم سر باز زنیم. به عنوان فیلسوف بهترین کار این است مشکلاتی را که با آنها مواجهیم و چاره هایی را که گروه های مختلف پیشنهاد می کنند مورد انتقاد عقلانی قرار دهیم. به طور مشخص تر، معتقدم بهترین کاری که به عنوان فیلسوف بتوانم انجام دهم، روبرو شدن با مشکلات با در دست داشتن سلاح های یک ناقد روش هاست. قصد من پرداختن به این کار است.

2- به عنوان مقدمه، باید بگویم که چرا این موضوع خاص را برگزیده ام. من پیرو مذهب عقلی یا خردگرایم، و مقصودم از این سخن این است که به بحث و مذاکره و استدلال اعتقاد دارم. همچنین معتقدم کاربرد علم در مورد مشکلات برخاسته از حوزه اجتماعی نه تنها ممکن، بلکه مطلوب است. اما چون به علوم اجتماعی اعتقاد دارم، از علوم اجتماعی کاذب بیمناکم.

 

بسیاری از همگنان خردگرای من مارکسیست اند؛ مثلاً در انگلستان عده زیادی از فیزیکدانان و زیست شناسان عالی مقام بر پیروی خود از آموزه مارکسیستی تاکید دارند. آنچه ایشان را به آن جلب می کند این است که مارکسیسم ادعا دارد 1- علم است، 2- پیشرو است،3- روش پیش بینی را اتخاذ می کند که علوم طبیعی به آن عمل می کنند. البته همه چیز به آن ادعای سوم بستگی دارد. بنابراین من خواهم کوشید نشان دهم که این ادعا ناموجه است، و آن قسم پیشگویی هایی که مارکسیسم مطرح می کند از حیث خصلت منطقی بیشتر مانند پیشگویی ها یا نبوت های عهد عتیق غتوراتف است تا شبیه فیزیک مدرن.

 

3- در آغاز، روش تاریخی علم ادعایی مارکسیسم را باختصار بیان و آن را نقد می کنم. البته اجتناب ناپذیر است که باید مطالب را ساده کنم اما این ساده سازی به هدف برجسته کردن نکته های مهم و تعیین کننده است.

 

ایده های محوری روش تاریخگرایانه و بویژه مارکسیسم به نظر می رسد چنین باشند؛

 

الف- واقعیت این است که خورشیدگرفتگی ها را می توانیم با دقت بسیار و مدت های دراز پیش از وقوع، پیشگویی کنیم. پس چرا نتوانیم انقلاب ها را پیش بینی کنیم؟ اگر یکی از دانشمندان علوم اجتماعی در 1780 حتی از نیمی از معلومات اخترشناسان قدیم بابل بهره مند بود، می توانست انقلاب کبیر فرانسه غدر 1789ف را پیش بینی کند.

 

این ایده بنیادی که پیش بینی انقلاب ها نیز همانند پیش بینی خورشیدگرفتگی ها امکان پذیر است، به تصور زیر از وظیفه علوم اجتماعی نشأت می دهد.

 

ب- وظیفه علوم اجتماعی در اساس با وظیفه علوم طبیعی یکی است، یعنی پیش بینی و خصوصاً پیش بینی های تاریخی یا به عبارت دیگر، پیش بینی رشد و تکامل اجتماعی و سیاسی بشر.

 

ج- وقتی پیش بینی در دست باشد، وظیفه سیاست را نیز می توان معین کرد، یعنی تخفیف «درد زایمان» (به اصطلاح مارکس) که با تحولات سیاسی قریب الوقوع پیش بینی شده بستگی اجتناب ناپذیر دارد.

 

من نام این تصورات ساده - بویژه نام این تصور را که وظیفه علوم اجتماعی اقدام به پیش بینی های تاریخی از قبیل پیش بینی انقلاب های اجتماعی است - آموزه تاریخگرایانه علوم اجتماعی می گذارم؛ و این ایده را که وظیفه سیاست تخفیف درد زایمان تحولات سیاسی قریب الوقوع است، آموزه تاریخگرایانه سیاست می خوانم. این هر دو آموزه را می توان بخش هایی از طرح فلسفی وسیع تری دانست که ممکن است نام آن را تاریخگرایی گذاشت ـ یعنی این نظر که سرگذشت بشر دارای طرح خاصی است، و اگر بتوانیم از آن پرده برداریم، کلید آینده را به دست آورده ایم.

 

4-من خطوط پیرامونی دو آموزه تاریخگرایانه درباره وظیفه علوم اجتماعی و سیاست را اجمالاً ترسیم کرده ام و آنها را مارکسیستی خوانده ام. ولی این آموزه ها به مارکسیسم اختصاص ندارند. بعکس از جمله کهن ترین آموزه های جهان به شمار می روند. حتی در زمان مارکس، نه تنها او که از این جهت وارث هگل بود، بلکه جان استوارت میل که این فکر را از غاگوستف کنت به ارث برده بود، هر دو دقیقاً به صورتی که توصیف شد پیرو آن دو آموزه بودند. در روزگار باستان، افلاطون، و پیش از او هراکلیتوس و هسیودوس، قائل به آنها بودند. به نظر می رسد این آموزه ها ریشه شرقی دارند. تصور یهود درباره قوم برگزیده - به معنای اینکه تاریخ طرحی دارد که طراح آن یهوه است -تصوری نوعاً تاریخگرایانه است. این تصورات بیانگر یکی از کهن ترین رویاهای بشرند؛ رویای پیشگویی و این اندیشه که بدانیم آینده برای ما چه در چنته دارد، و با سازگار ساختن مشی خود با آن، از این دانستن سود ببریم.

 

واقعیتی که این اندیشه دیرینه را پابرجا نگاه می داشت، توفیق پیشگویی خورشیدگرفتگی ها و حرکات سیارات بود. بستگی نزدیک آموزه تاریخگرایی با دانش اخترشناسی بوضوح در علم احکام نجوم2 نمایان است.

 

البته نکات تاریخی مذکور به این مساله ربطی ندارند که آیا آموزه تاریخگرایانه وظیفه علوم اجتماعی قابل دفاع است یا نه. این مساله به روش شناسی علوم اجتماعی تعلق می گیرد.

 

5-آموزه تاریخگرایانه ای که می گوید وظیفه علوم اجتماعی پیش بینی تحولات تاریخی است، به اعتقاد من، قابل دفاع نیست.

 

تصدیق می کنم که همه علوم نظری، علوم پیش بینی کننده اند. و باز تصدیق دارم که علوم اجتماعی، علوم نظری اند. ولی آیا آنگونه که تاریخگرایان معتقدند، این تصدیقات مستلزم آن می شود که وظیفه علوم اجتماعی پیشگویی تاریخی است؟ ظاهراً چنین به نظر می رسد، ولی این صورت ظاهر رخت برمی بندد وقتی فرق روشن بگذاریم میان آنچه من آن را «پیش بینی علمی»3 می خوانم و «پیشگویی های تاریخی بلاشرط»4. تاریخگرایی از گذاشتن این فرق قاصر است.

 

پیش بینی های عادی در علوم، مشروطند، بدین معنا که می گویند بعضی تغییرات (مثلاً دمای آب در کتری) همراه خواهند بود با تغییرات دیگر (مثلاً جوشیدن آب). به عنوان مثالی ساده در زمینه علوم اجتماعی، همان طور که فیزیکدان به ما می گوید در بعضی شرایط فیزیکی دیگ بخار خواهد ترکید، اقتصاددان نیز می تواند به ما بگوید در برخی شرایط اجتماعی - مانند کمبود کالاها، کنترل قیمت ها و مثلاً نبود نظام تنبیهی - بازار سیاه به وجود خواهد آمد.

 

پیش بینی های علمی بلاشرط را گاهی می توان از پیش بینی های علمی مشروط به اضافه بعضی گزاره های تاریخی به دست آورد که می گویند شرط های مورد بحث برآورده می شوند. (بر پایه این مقدمات می توانیم به وسیله modus ponens غقیاس استثناییف به پیش بینی بلاشرط برسیم.) اگر طبیبی تشخیص مخملک داده باشد، ممکن است به کمک پیش بینی های مشروط علم پزشکی، اقدام به این پیش بینی بلاشرط کند که بیمار او مبتلا به نوعی کهیر خواهد شد. ولی البته امکان دارد که کسی بدون هیچ یک از این قبیل توجیهات در یکی از علوم نظری یا به عبارت دیگر، پیش بینی های علمی مشروط، پیشگویی های بلاشرط کند، مثلاً بر پایه خوابی که دیده است، و اتفاقاً پیشگویی هایش درست از آب درآید. مدعاهای من دوتاست. نخست، واقعیت این است که تاریخگرا پیشگویی های تاریخی خویش را از پیش بینی های علمی مشروط به دست نمی آورد. دوم (که مدعای نخست از آن لازم می آید) او ممکن نیست به چنین کاری موفق شود زیرا پیشگویی های درازمدت را از پیش بینی های علمی مشروط فقط به شرط صدق آنها در مورد نظام های کاملاً مجزا و ساکن و تکرارشونده می توان به دست آورد. اینگونه نظام ها در طبیعت بسیار نادرند، و جامعه مدرن یقیناً یکی از آنها نیست.

 

اجازه دهید این نکته را کمی بیشتر بسط دهم. پیشگویی خورشیدگرفتگی ها، و در واقع همه پیشگویی های مبتنی بر نظم فصول (که شاید کهن ترین قانون طبیعت باشد که آدمی به فهم آن کامیاب شده)، تنها به این دلیل امکان می پذیرد که منظومه شمسی ما نظامی ساکن و تکرارشونده است، و چنین است به علت این امر تصادفی که به وسیله پهنه های عظیم فضاهای تهی، از سایر منظومه های مکانیکی مجزا شده و بنابراین، نسبتاً از تاثیرات خارجی آزاد است. برخلاف عقیده عمومی، تحلیل این گونه نظام های تکرارشونده نوعاً کار علوم طبیعی نیست. نظام های تکرارشونده مواردی ویژه اند که پیش بینی علمی در آنها بخصوص چشمگیر است - ولی همین و بس. گذشته از این مورد بسیار استثنایی، یعنی منظومه شمسی، نظام های تکرارشونده یا تناوبی خصوصاً در حوزه زیست شناسی به ما شناخته اند. چرخه حیات موجودات انداموار غارگانیسم هاف بخشی از زنجیره رویدادهای زیستی است. این زنجیره یا نیمه ساکن است یا بسیار آهسته تغییر می کند. پیش بینی های علمی درباره چرخه حیات موجودات انداموار تا جایی امکان می پذیرد که به تغییرات آهسته تکاملی کلیت ببخشیم، یعنی تا جایی که نظام زیستی مورد بحث را ساکن تلقی کنیم. بنابراین مثال هایی از این قبیل را نمی توانیم مبنایی قرار دهیم برای این ادعا که روش پیشگویی درازمدت را می توان در مورد تاریخ بشر به کار بست. جامعه پیوسته در تغییر و تحول است، و تحول آن عمدتاً تکرارشونده نیست. درست است که تا جایی که تحول آن تکرارشونده باشد، می توان بعضی پیشگویی ها کرد. فی المثل، در شیوه ظهور ادیان و مذاهب نوین یا جباریت های جدید، بدون شک گونه ای تکرار وجود دارد؛ و تاریخ پژوهان ممکن است ببینند که می توانند به وسیله مقایسه آنها با موارد پیشین - یعنی با بررسی شرایط ظهور آنها - تا حدی چنین تحولاتی را پیش بینی کنند. ولی این نحوه کاربرد روش پیش بینی مشروط چندان کمکی به ما نمی کند زیرا چشمگیرترین جنبه های تحولات تاریخی غیرتکراری اند. شرایط تغییر می کنند، و وضعیت هایی (مثلاً در نتیجه اکتشافات تازه علمی) به ظهور می رسند بسیار متفاوت با هر چیزی که هرگز در گذشته روی داده بود. از این رو توان ما برای پیشگویی خورشیدگرفتگی ها هیچ دلیل معتبری نیست که بتوانیم انقلاب ها را نیز پیش بینی کنیم.

 

این ملاحظات نه تنها در مورد تکامل آدمی، بلکه عموماً در مورد تکامل حیات نیز صدق می کند. هیچ قانونی برای تکامل نیست، فقط این واقعیت وجود دارد که گیاهان و جانوران تغییر می کنند یا به عبارت دقیق تر، تغییر کرده اند. تصور قانونی که جهت و خصلت تکامل را تعیین کند هم نوعاً یکی از اشتباهات قرن نوزدهم است.

 

6-برخی از پژوهندگان امروزی چون پی برده اند که علوم اجتماعی از پیشگویی تحولات تاریخی آینده ناتوانند، از عقل ناامید شده اند و از طرد آن غو تکیه بر شهود و ایمان و غریزه و احساسف در سیاست دفاع می کنند؛ و چون قدرت پیش بینی را با فایده عملی یکی می پندارند، علوم اجتماعی را بی فایده می دانند. یکی از این طردکنندگان امروزی عقل که می خواهد امکان پیش بینی تحولات تاریخی را تحلیل کند، چنین می نویسد؛ «همان عامل عدم یقین که مبتلا به علوم طبیعی است، در علوم اجتماعی نیز، منتها بیشتر، تاثیر می گذارد و به علت گسترش کمی، هم گریبانگیر ساختار نظری است و هم فایده عملی.»5

 

ولی هنوز ناامیدی از عقل لازم نیست. فقط کسانی که میان پیش بینی عادی و پیشگویی تاریخگرایانه فرق نمی گذارند - به عبارت دیگر فقط تاریخگرایان (و تاریخگرایان سرخورده) - ممکن است به اینگونه نتایج مستاصل کننده برسند. فایده عمده علوم فیزیکی پیشگویی خورشیدگرفتگی ها نیست، به همین وجه، فایده عملی علوم اجتماعی نیز به قدرت پیشگویی تحولات تاریخی یا سیاسی بستگی ندارد. فقط یک تاریخگرای سرخورده، یعنی یکی از کسانی که وظیفه علوم اجتماعی را بر طبق آموزه تاریخگرایی از بدیهیات می داند، وقتی به ناتوانی علوم اجتماعی از پیشگویی پی می برد، دل به یاس می سپرد و حتی ممکن است به جایی برسد که از عقل متنفر شود.

 

7- پس علوم اجتماعی چه وظیفه یی دارند و چگونه می توانند مفید واقع شوند؟

 

برای پاسخ گفتن به این پرسش، نخست به اختصار به ذکر دو نظریه ناپخته درباره جامعه می پردازم که باید از پیش پا برداشته شوند پیش از آنکه به فهم نقش علوم اجتماعی کامیاب شویم.

 

اول این نظریه است که می گوید علوم اجتماعی رفتار کلیت های اجتماعی، مانند گروه ها، ملت ها، طبقات، جوامع و جز اینها را بررسی می کنند. این کلیت های اجتماعی اشیایی تجربی تصور می شوند که علوم اجتماعی آنها را بررسی می کنند به همان شیوه که زیست شناسی جانوران یا گیاهان را مورد بررسی قرار می دهد. این رای خام و ناپخته است و باید رد شود. اصحاب این نظر کاملاً از این واقعیت غافلند که این (به اصطلاح) کلیت های اجتماعی عمدتاً در نظریه های اجتماعی مردم پسند به صورت فرض مطرحند و اشیای تجربی نیستند. درست است که بعضی اشیای تجربی وجود دارند مثلاً از قبیل جمعیتی که اینجا جمع شده اند، ولی حقیقت ندارد که نام هایی همچون «طبقه متوسط» بر اینگونه گروه های تجربی دلالت می کنند. مدلول آنها قسمی شیء مثالی غایده آلف است که وجودش به مفروضات نظری بستگی دارد. پس به جای ابراز اعتقاد به وجود تجربی کلیت های اجتماعی که می توان از آن به اسم جمع گرایی ناپخته6 یاد کرد، باید خواست پدیده های اجتماعی، از جمله کلیت ها، بر پایه افراد و اعمال و مناسباتشان تحلیل شود.

 

اما این خواست به آسانی ممکن است رای ناصواب دوم و مهمتری به دنبال بیاورد که باید از پیش پا برداشته شود و می توان نام آن را نظریه اجتماعی توطئه7 گذارد. بر طبق این نظر، هر چه در جامعه روی می دهد - از جمله چیزهایی که مردم دوست ندارند مانند جنگ و بیکاری و فقر و کمبود- نتیجه نقشه های مستقیم بعضی افراد یا گروه های قدرتمند است. این نظر بسیار شیوع دارد، هر چند شک ندارم که یکی از اقسام بدوی خرافات است. از تاریخگرایی قدیم تر است (که حتی می توان گفت یکی از متفرعات نظریه توطئه است) و به شکل امروزی نوعاً محصول دنیوی شدن خرافات مذهبی است. اعتقاد به ایزدان هومری که مسوول فراز و نشیب های جنگ ترویا بودند، رخت بربسته است. اما جای ایزدان هومر را که بر فراز قله المپ مقام داشتند، اکنون پیران دانشمند صهیون یا انحصارگران یا سرمایه داران یا امپریالیست ها گرفته اند. در مقابل نظریه اجتماعی توطئه البته من بر این قول نیستم که توطئه هرگز به وقوع نمی پیوندد. ولی دو چیز می گویم. نخست، توطئه ها فراوان نیستند و خصلت زندگی اجتماعی را تغییر نمی دهند. به فرض هم که توطئه ها پایان بپذیرند، باز در اساس با همان مشکلاتی روبه رو خواهیم بود که همیشه در برابر ما بوده اند. دوم می گویم توطئه ها به ندرت قرین توفیقند. نتایج به دست آمده قاعدتاً بسیار با آنچه منظور بوده تفاوت دارند. (در نظر بگیرید توطئه نازی ها را).

 

8- چرا نتایج محصول توطئه قاعدتاً با نتایجی که در نظر بوده بسیار تفاوت دارند؟ زیرا، با توطئه یا بی توطئه، این همان چیزی است که معمولاً در زندگی اجتماعی اتفاق می افتد. این ملاحظه فرصتی به دست می دهد برای صورت بندی وظیفه اصلی علوم اجتماعی نظری، که عبارت است از ریشه یابی انعکاس های اجتماعی غیرعمدی اعمال عمدی انسان. مثال ساده یی می زنم. اگر کسی بخواهد در فلان ناحیه فوراً خانه یی بخرد با اطمینان می توان فرض کرد که نمی خواهد قیمت خانه ها را در آن ناحیه در بازار بالا ببرد. ولی خود این واقعیت که او به عنوان خریدار پا به بازار می گذارد، گرایشی به بالا رفتن قیمت ها در بازار ایجاد خواهد کرد. نظیر این ملاحظات در مورد فروشنده نیز صادق است. یا برای اینکه از حوزه ای بسیار متفاوت مثال زده باشیم اگر کسی تصمیم بگیرد که خود را بیمه عمر کند، احتمال ندارد قصد او تشویق دیگران به سرمایه گذاری در خرید سهام شرکت های بیمه باشد. اما کار او به این امر خواهد انجامید. پس اینجا آشکارا می بینیم که همه پیامدهای اعمال ما، پیامدهای قصد شده یا عمدی نیستند؛ و بنابراین نظریه اجتماعی توطئه نمی تواند راست باشد زیرا به معنای قول به این است که تمامی رویدادها، حتی آنها که به نظر نمی رسد کسی قصد ایجادشان را داشته است، نتایج قصد شده کارهای اشخاص ذی نفع در آن نتایجند. در این زمینه همچنین باید یادآور شد که یکی از نخستین کسانی که بر اهمیت این نتایج نامقصود یا قصد نشده از نظر علوم اجتماعی تاکید داشت، خود کارل مارکس بود. او در اظهارات پخته تر خویش می گوید که همه ما در دام نظام اجتماعی گرفتار شده ایم. سرمایه دار توطئه گری اهریمن صفت نیست؛ کسی است که اوضاع و احوال او را به زور مجبور می سازد آنگونه عمل کند که می کند، و مسوولیت وی درباره وضعیت موجود بیش از پرولتر نیست.

 

این نظر مارکس- شاید به دلایل تبلیغاتی یا شاید به این دلیل که نزد مردم مفهوم نمی شد- اکنون رها شده و نظریه مارکسیستی عامیانه ای دایر بر وجود توطئه عمدتاً جای آن را گرفته است. این امر به منزله افت یا سقوط است- سقوط از مارکس به گوبلس.8 با اینهمه، روشن است کسانی که معتقدند می دانند چگونه در دنیا بهشت بسازند، نمی توانند از اتخاذ نظریه توطئه خودداری کنند. یگانه علت اینکه به ایجاد آن بهشت کامیاب نشده اند، نیات خباثت آمیز شیطانی است که در وجود جهنم نفع مسلم دارد.

 

9-این نظر که وظیفه علوم نظری کشف پیامدهای قصد نشده اعمال ما است، علوم مزبور را به علوم طبیعی آزمایشی بسیار نزدیک می کند. این تشبیه را نمی توان در اینجا بیش از این بسط داد، ولی می توان ملاحظه کرد که آن هر دو ما را به سوی صورت بندی قواعدی عملی در تکنولوژی سوق می دهند که نشان می دهند قادر به چه کارهایی نیستیم.قانون دوم ترمودینامیک را می توان در قالب این هشدار تکنولوژیک بیان کرد که «نمی توانید ماشینی بسازید که صد درصد بازده داشته باشد.» شبیه این قاعده در علوم اجتماعی از این قرار خواهد بود که «نمی توانید بدون افزایش بهره وری، درآمد واقعی جمعیت شاغل را بالا ببرید.» مثال فرضیه ای نوید بخش در این حوزه که عموماً پذیرفته نیست- یا، به عبارت دیگر، مساله ای هنوز معلق- چنین است؛ «نمی توانید بدون تورم، سیاست اشتغال کامل داشته باشید.» این مثال ها ممکن است نشان دهند علوم اجتماعی از چه جهت اهمیت عملی دارند. البته به ما امکان پیشگویی های تاریخی نمی دهند، اما احیاناً تصوری از این امر به ما می دهند که در حوزه سیاست چه می توان و چه نمی توان کرد.

 

دیدیم که آموزه تاریخگرایی قابل دفاع نیست، ولی این نباید ما را به ترک ایمان به علم یا عقل برساند، زیرا، بعکس، باعث روشن بینی بیشتر نسبت به نقش علم در زندگی اجتماعی می شود که گرچه نقشی محدود است، اما کمک می کند که حتی پیامدهای دورتر کارهای ممکن را بهتر بفهمیم یا، به عبارت دیگر، در انتخاب اعمالمان خردمندتر باشیم.

 

10-حذف آموزه تاریخگرایی، مارکسیسم را تا جایی که ادعاهای عملی آن مطرح باشد، یکسره نابود می کند. اما هنوز مدعیات فنی تر یا سیاسی تر مارکسیسم نابود نمی شود دایر بر اینکه فقط انقلاب اجتماعی، یعنی درآوردن نظام اجتماعی به شکلی کاملاً نو، قادر به ایجاد شرایط اجتماعی درخور زندگی آدمی است. من اینجا وارد بحث درباره هدف های بشردوستانه مارکسیسم نخواهم شد. بسیاری چیزها در آن هدف ها وجود دارد که می بینم برای من پذیرفتنی است. به عقیده من، آنچه به مارکس و بسیاری از پیروانش الهام می بخشید و سرچشمه الهام اغلب ماست، امید به کاهش بینوایی و خشونت و افزایش آزادی است.

 

ولی اعتقاد راسخ دارم که این هدف ها با روش های انقلابی تحقق پذیر نیستند بلکه بعکس، روش های انقلابی فقط اوضاع را بدتر خواهند کرد، یعنی به رنج های غیرضروری خواهند افزود، به خشونت بیشتر و بیشتر منجر خواهد شد، و لزوماً آزادی را نابود خواهند کرد.

 

این موضوع روشن تر می شود وقتی توجه کنیم که انقلاب همیشه چارچوب نهادی و سنتی جامعه را نابود می کند و همراه با آن، ناگزیر همان مجموعه ارزش هایی را به خطر می افکند که برای تحقق آنها برپا شده بود. در واقع هر مجموعه ای از ارزش ها تنها تا جایی ممکن است از معنا و اهمیت اجتماعی برخوردار شود که سنتی اجتماعی برای پشتیبانی از آنها وجود داشته باشد. این حکم در مورد هدف های انقلاب نیز مانند سایر ارزش های یکسان صادق است.

 

ولی اگر شروع کنید به انقلابی کردن جامعه و ریشه کنی سنت های آن، نمی توانید این جریان را اگر خواستید یا هرگاه خواستید پایان دهید. در انقلاب، همه چیزها، از جمله هدف های انقلابیون خیرخواه، زیر سوال می روند. این هدف ها برخاسته از جامعه و ضرورتاً جزیی از آنند- اما جامعه ای که انقلاب آن را نابود می کند.

 

بعضی از افراد می گویند اشکالی در این کار نمی بینند، و بالاترین آرزویشان پاک کردن کامل بوم و ایجاد یک «لوح پاک و سفید» اجتماعی و از سر گرفتن همه چیز با ترسیم یک نظام اجتماعی یکسره نوین است. ولی چنین کسانی نباید متعجب شوند اگر ببینند که با نابودی سنت، تمدن نیز همراه آن رخت برمی بندد. آنان خواهند دید که بشر به وضعی برگشته است که آدم و حوا از آن شروع کردند، یا- به بیانی کمتر متاثر از کتاب مقدس- به وضع حیوانات رجعت کرده است. آنگاه از انقلابگران پیشرو کاری به جز این ساخته نخواهد بود که جریان آهسته تکامل آدمی را باز از سر بگیرند (و شاید پس از چند هزار سال دوباره به دوره سرمایه داری دیگری برسند، و سپس به انقلاب همه گیر دیگری، و در پی آن، باز رجعت به حیوانات و همین طور الی آخر تا ابد). به عبارت دیگر، هیچ دلیلی در دنیا نیست که جامعه ای که مجموعه ارزش های سنتی آن نابود شده است، به خودی خود جامعه ای بهتر شود- مگر به معجزات سیاسی9 معتقد باشید، یا امید ببندید که به محض دفع توطئه سرمایه داران شیطان صفت، جامعه طبیعتاً خوب و زیبا خواهد شد.

 

البته مارکسیست ها به چنین چیزی اذعان نخواهند کرد. اما نظر مارکسیستی- یعنی عقیده به اینکه انقلاب اجتماعی به پیدایش جهان بهتری خواهد انجامید- فقط با پذیرفتن فرض های تاریخگرایانه مارکسیسم قابل درک است. اگر بر پایه پیشگویی تاریخی معتقد باشید که نتیجه انقلاب اجتماعی جبراً چه خواهد بود و اگر علم داشته باشید که آن نتیجه جامع هر چیزی است که به آن امید بسته اید، در آن صورت- ولی فقط در آن صورت- می توانید انقلاب را با همه رنج ها و محنت های بی حساب آن وسیله یی برای رسیدن به هدف خوشبختی های بی حساب بدانید. اما همین که آموزه تاریخگرایی را حذف کنید، نظریه انقلاب یکسره غیرقابل دفاع خواهد شد.

 

این عقیده که وظیفه انقلاب رهانیدن ما از شر توطئه سرمایه داری و پایان دادن به مخالفت با اصلاحات اجتماعی است، هر قدر هم طرفداران پرشمار داشته باشد و حتی اگر عجالتاً فرض را بر وجود چنین توطئه یی بگذاریم، غیرقابل دفاع است. انقلاب اربابان جدیدی را جانشین اربابان قدیم خواهد کرد و کیست که تضمین کند نوآمدگان بهتر از پیشینیان خواهند بود؟ در نظریه انقلاب مهم ترین جنبه حیات اجتماعی نادیده گرفته می شود، بدین معنا که آنچه به آن نیازمندیم، بیش از آنکه انسان های خوب باشد، نهادهای خوب است. قدرت ممکن است حتی بهترین انسان ها را فاسد کند؛ اما نهادهایی که امکان دهند مردم تحت حکومت تا حدی بر حاکمان کنترل موثر داشته باشند، حاکمان بد را مجبور به اقداماتی خواهند کرد که به عقیده مردم تحت حکومت به نفعشان است. به تعبیر دیگر ما هم می خواهیم حکمرانان خوب داشته باشیم، ولی تجربه تاریخی نشان می دهد که محتمل نیست به چنین آرزویی برسیم. به این جهت است که طراحی نهادهایی که نگذارند حتی حکمرانان بد آسیب بیش از حد برسانند، دارای چنین اهمیتی است. نهادهای حکومتی بیش از دو نوع نیستند؛ آنها که برای تغییر حکومت بدون خونریزی پیش بینی لازم را می کنند، و آنها که نمی کنند. ولی اگر حکومت بدون خونریزی تغییرپذیر نباشد، در اکثر موارد به هیچ وجه قابل تغییر نیست. لازم نیست بر سر واژه ها و درباره مسائل کاذبی از قبیل معنای حقیقی یا ذاتی لفظ «دموکراسی» نزاع کنیم. می توانید هر اسمی را که دلتان خواست برگزینید و به آن دو نوع حکومت بگذارید. من شخصاً ترجیح می دهم حکومتی را که بدون خونریزی قابل تغییر است «دموکراسی» بنامم، و دیگری را «جباریت». ولی چنانکه گفتم، نزاع بر سر الفاظ نیست، بلکه مطلب به فرقی مهم میان دو نوع نهاد مربوط می شود.

 

به مارکسیست ها آموخته اند که در چارچوب طبقات بیندیشند، نه نهادها. اما نه طبقات هرگز حکومت می کنند، نه ملت ها. حکمرانان همیشه اشخاصی معین اند. و صرف نظر از اینکه در گذشته به چه طبقه یی متعلق بوده اند، به محض اینکه به حکومت برسند، به طبقه حاکم تعلق دارند.

 

مارکسیست ها این روزها در چارچوب نهادها نمی اندیشند؛ ایمان شان در گرو بعضی شخصیت هاست، یا شاید در گرو اینکه بعضی اشخاص روزگاری پرولتر بوده اند- که این خود حاصل اعتقاد آنان به اهمیت فائقه طبقات و وفاداری های طبقاتی است. خردگرایان، بعکس، بیشتر به تکیه بر نهادها به منظور کنترل آدمیان گرایش دارند. تفاوت عمده در همین است.

 

11-اما حکمرانان باید چه کنند؟ برخلاف اکثر تاریخگرایان، من معتقدم این سوال نه تنها به هیچ وجه بیهوده نیست، بلکه باید درباره آن بحث کنیم. در دموکراسی، حکمرانان به دلیل خطر برکناری مجبورند مطابق آنچه افکار عمومی می خواهد، عمل کنند. اما افکار عمومی چیزی است که همه کسان، بویژه فیلسوفان، می توانند آن را تحت تاثیر قرار دهند. در دموکراسی ها، اندیشه های فیلسوفان غالباً در تحولات آینده- البته با مقدار زیادی تاخیر زمانی- تاثیر گذاشته است. سیاست اجتماعی بریتانیا اکنون همان سیاست بنتم و جان استوارت میل است که میل آن را چنین خلاصه کرده است؛ «تامین اشتغال کامل با دستمزدهای بالا برای کل جمعیت زحمتکش.»10

 

به اعتقاد من، فیلسوفان باید با توجه به تجربه پنجاه سال اخیر، همچنان به بحث درباره هدف های صحیح سیاست اجتماعی ادامه دهند. به جای محدود کردن خویش به بحث درباره «ماهیت» اخلاق یا خیر اعلا و جز اینها، باید درباره مسائل اخلاقی و سیاسی بنیادی و دشوار محصول این واقعیت بیندیشند که؛ بدون اصل برابری در پیشگاه قانون، آزادی سیاسی امکان پذیر نیست؛ و چون آزادی مطلق از محالات است، باید ما نیز همنوا با کانت، در عوض خواستار برابری در زمینه آنگونه محدودیت های آزادی شویم که به طور اجتناب ناپذیر از زندگی اجتماعی نتیجه می شوند؛ و، از سوی دیگر، بدانیم که مطالبه برابری، به ویژه به مفهوم برابری اقتصادی، گرچه در نفس خویش بسیار مطلوب است، اما امکان دارد آزادی را تهدید کند.

به همین وجه، فیلسوفان باید درباره این واقعیت بحث کنند که اصل بیشترین خوشی و خوشبختی غبرای بیشترین عدهف در آموزه فایده نگری، به آسانی می تواند بهانه به دست دیکتاتوری های مصلح دهد؛ و در خصوص این پیشنهاد11 به بحث بپردازند که جای آن اصل را به این اصل کم توقع تر و واقع بینانه تر بدهیم که پیکار با بدبختی و بینوایی باید هدف پذیرفته شده سیاست اجتماعی باشد و افزایش خوشی و خوشبختی عمدتاً به ابتکار خصوصی افراد واگذار شود.

 

*Karl Popper, Prediction and Prophecy in the Social Sciences, in Patrick Gardiner(ed.) Thearies of Histary (Glencoe, Illinois: The Free press, 1959), pp.276-285.

 

این نوشته متن سخنرانی کارل پوپر در جلسه عمومی دهمین کنگره بین المللی فلسفه در 1948 در آمستردام است.

 

پی نوشت ها؛-----------------------------

 

1- Historicism

 

2-astrology

 

3- scientific prediction

 

4- Unconditional historical prophecies

 

5- Hans Morgenthau, Scientific Man and Power Politics, London, 1947, p.122

 

چنان که در بند بعد نشان خواهم داد، عقل ستیزی مورگنتاو را باید نتیجه سرخوردگی او به عنوان یکی از تاریخ گرایان دانست که هیچ گونه مذهب عقلی به استثنای مذهبی عقلی تاریخ گرایانه نزد وی متصور نمی شود.

 

6- Naive collectivism

 

7- Conspiracy theory of society

 

Joseph Goebbels -8(1945-1897). از یاران نزدیک هیتلر و وزیر تبلیغات و ارشاد آلمان که در پایان جنگ خودکشی کرد. (مترجم)

 

9- political miraclasاین تعبیر از یولیوس کرافت

 

(Julius Kraft) است.

 

10- رجوع کنید به زندگینامه خودنوشت وی؛

 

J.S.Mill, Autobiography, 1873, p.105

 

کسی که توجه مرا به این قسمت جلب کرد پروفسور ف.آ.فون هایک بود.

 

11- اصطلاح «پیشنهاد» (proposal) را در اینجا به همان مفهوم فنی به کار می برم که پروفسور ل.ج.راسل مدافع آن است. ر.ک. به مقاله او؛

 

L.J.Russell, زPropositions and Proposalsز, in the Proc. Of the Tenth Intern. Congress of Philosophy, Amsterdan 1948

منبع:اعتماد

پایان بازی دوگانه؛ ارتش پاکستان و گذار به سکولاریسم

پایان بازی دوگانه؛ ارتش پاکستان و گذار به سکولاریسم
 

 
 
سربازان پاکستانی
ارتش پاکستان در شمال غربی این کشور با چالش گسترده افراط گرایان مذهبی روبروست
به نظر می رسد دوران بازی دوگانه‌ برای ارتش پاکستان آرام آرام به ‌سر می رسد؛ دورانی که ارتش می ‌توانست هم از تندروهای مذهبی پشتیبانی کند و حافظ هویت اسلامی خوانده شود و هم کمک‌های مالی جهان غرب و به ‌ویژه ایالات متحده‌ آمریکا را به‌ سوی این کشور سرازیر ببیند.

هر روز که می ‌گذرد، با چالش ‌طلبی گسترده‌ تر افراط‌ گرایان مذهبی که رویارویی با ارتش را به مناطق کوهستانی شمال غرب پاکستان کشانده‌ اند، نه تنها هشدارهای متحدان غربی که حتا این نظر رسمی سازمان ملل نیز صورت واقعی‌ تری به‌خود می ‌گیرد که "وزیرستان پاکستان، مرکز آموزش تروریست‌هاست."

از سوی دیگر تندروها، از جمله ژنرال حمیدگل، رئیس اسبق سازمان جاسوسی و ضدجاسوسی ارتش (I S I) که جزو حامیان اصلی طالبان به ‌شمار می ‌رود، دولت را به پیروی از سیاست‌های غرب متهم می‌ کنند و هشدار می ‌دهند که "مطیع غربی‌ها بودن به کشورهای اسلامی از جمله پاکستان آسیب وارد می ‌کند."

از دست ‌دادن تدریجی وجهه اسلامی، ارتش و در رأس آن ژنرال مشرف را ناگزیر کرده است به برنامه ‌ریزی‌ برای بازگشت هدایت ‌شده احزاب سیاسی به صحنه، در عین‌ حفظ قدرت روی بیاورد.

بی ‌گمان درک پیچیدگی‌های رفتار بازیگران، بدون در نظرداشتن ضرورت‌ها و منطق درونی این چرخش آرام از سوی ارتش، ممکن نخواهد بود.

 نتیجه‌ رقابت‌های بازیگران در صحنه سیاسی پاکستان هر چه باشد، دستکم روند جاری نشان می ‌دهد که در برابر خطر تندروهای مذهبی، ارتش و برخی احزاب سیاسی، نسبت به گذشته همگرایی بیشتری از خود نشان می ‌دهند
 

با این مقدمه، شاید این پرسش‌ها به ذهن برسد که جایگاه احزاب سیاسی در این مرحله کدام است؟ آیا ژنرال مشرف به ‌تنهایی بار هدایت این دوران انتقالی را بر دوش گرفته است؟ آیا گسترده‌ شدن چالش بین ارتش و تندروهای مذهبی در مناطق قبایلی، فضا را به‌ سوی دوقطبی ‌شدن پیش نخواهد برد؟ آیا ممکن است دیگر فرماندهان ارشد ارتش، فرمان عقب‌گرد صادر کنند و در نتیجه کودتایی دیگر را در تاریخ این کشور رقم بزنند؟

به‌نظر می ‌رسد در این مرحله، ژنرال مشرف و حزب حاکم او، از همراهی مشروط خانم بی‌نظیر بوتو و حزب مردم برخوردار باشند. خانم بوتو، خود از پیشگامان تصفیه ارتش از عناصر تندرو و بسیار پرنفوذ در میان افراط‌ گرایان مذهبی است.

حضور مشرف؛ 'پایان ژنرال ها'؟

در دوره‌ دوم نخست ‌وزیری در میانه دهه نود و با پیگیری او بود که ژنرال حمید گل، یکی از کاندیداهای اصلی برای دردست‌ گرفتن فرماندهی کل ارتش، از کار برکنار شد. این روزها نیز او با درک پیچیدگی‌های این چرخش آرام، اعلام کرده است که "پایان‌دادن به حضور ژنرال‌های تندرو در ارتش و آژانس‌های اطلاعاتی پاکستان، نیاز به زمان دارد."

به ‌گفته‌ شوکت عزیز، نخست وزیر کنونی از حزب حاکم، "نوین‌گرایی در ارتش ادامه خواهد یافت." یک نمونه از این نوگرایی، در روزهای گذشته و با انتخاب ژنرال اشفق کیانی، رییس I S I، به معاونت فرماندهی ارتش و جانشینی ژنرال مشرف نمود پیدا کرد. ژنرال کیانی، از آن دسته فرماندهانی است که در چند سال گذشته، پرویز مشرف آنان را به‌عنوان افراد مورد اطمینان خود در سمت‌های کلیدی ارتش جایگزین کرده است.

مشرف
 اگر دیوان رای به عدم صلاحیت ژنرال مشرف در انتخابات ریاست جمهوری بدهد، وی حکومت نظامی اعلام خواهد کرد ... مردم به خیابان‌ خواهند آمد و اوضاع از کنترل خارج می ‌شود
 

اینک در حالی ‌که ژنرال مشرف در لباس ریاست جمهوری، از فرماندهی ارتش کناره می ‌گیرد، یکی از همان افراد که ضرورت‌های تازه را درک می ‌کند، آماده‌ به‌دست‌ گرفتن سکان فرماندهی ارتش می‌ شود.

از دیگر سو، با اعلام هماهنگی آقای نواز شریف و خانم بوتو برای مبارزه تا برقراری دموکراسی همه حزبی و نیز تعهد ژنرال مشرف به برگزاری انتخابات آزاد، همچنین تقبل هزینه‌های نظارت بر انتخابات پارلمانی ژانویه‌ سال آینده، احزاب سیاسی امیدواری می‌یابند تا با آماده شدن برای حضور در رقابت‌ها، تنور مبارزات انتخاباتی پارلمانی ماه ژانویه را گرم‌تر کنند.

به‌نظر می ‌رسد مخالفان نیز شرایط کنونی را پذیرفته‌اند. پیر صابرشاه، رییس حزب مسلم لیگ شاخه (نواز) درباره‌ احتمال رد صلاحیت آقای مشرف می ‌گوید: "اگر دیوان رای به عدم صلاحیت ژنرال مشرف در انتخابات ریاست جمهوری بدهد، وی حکومت نظامی اعلام خواهد کرد" و به گفته‌ او، "در چنین شرایطی مردم به خیابان‌ها خواهند آمد و اوضاع از کنترل خارج می‌شود."

بوتو، شریف و دیگر بازیگران

اعلام تاریخ ۱۸ اکتبر (۲۶ مهر) از سوی دادگاه عالی برای اعلام نتیجه‌ رسمی انتخابات نیز تنها می ‌تواند طی مراحل قانونی برای رسیدگی به درخواست تجدید نظر‌خواهی و موظف بودن دادگاه به شنیدن سخنان مدعیان تلقی شود. بنا بر این، دور از ذهن نیست که دادگاه، بر همان رای قبلی خود مبنی بر اجازه‌ دادن به ژنرال برای شرکت در انتخابات با وجود ریاست او بر ستاد مشترک ارتش تاکید ورزد و ژنرال مشرف از هفته‌ آینده، به یک رییس جمهور با لباس غیرنظامی بدل شود.

در میان احزاب پاکستانی، بی‌نظیر بوتو با حزب مردم از جایگاه و شانس ویژه ‌ای برای پیروزی در انتخابات پارلمانی سال آینده برخوردار است. نه حزب آقای نواز شریف و نه مجلس متحده عمل، هیچیک از محبوبیتی در اندازه‌های خانم بوتو برخوردار نیستند.

 دور از ذهن نیست که دادگاه، بر همان رای قبلی خود مبنی بر اجازه‌ دادن به ژنرال برای شرکت در انتخابات با وجود ریاست او بر ستاد مشترک ارتش تاکید ورزد
 

وکلا و قضات نیز که با حمایت روزنامه‌ نگاران، پس از چالش ناموفق ژنرال مشرف برای برکناری رئیس دیوان عالی، به یک نیروی سیاسی فعال در صحنه بدل شده‌ اند، به اندازه‌ او پشتیبانی متحدان اروپایی و آمریکایی را همراه ندارند.

اعلام حمایت ژنرال حمیدگل از کاندیدای وکلا در جریان انتخابات ریاست جمهوری، خود عامل تردید برانگیزی در نگاه متحدان غربی و ناظران بیرونی به‌حساب می ‌آید.

نتیجه‌ رقابت‌های بازیگران در صحنه سیاسی پاکستان هر چه باشد، دستکم روند جاری نشان می ‌دهد که در برابر خطر تندروهای مذهبی، ارتش و برخی احزاب سیاسی، نسبت به گذشته همگرایی بیشتری از خود نشان می ‌دهند.

نقش جنبش چپ و روشنفکری ایران

نقش جنبش چپ و روشنفکری ایران

توضیح در رابطه با مصاحبه آقای میلانی

 

آيا از نظر آقای میلانی نقاط  مثبت و قابل تکیه ای در جنبش چپ ایران وجود نداشته؟

آیا  این جنبش، حرکتی است مملو از انحراف و کج روی؟

 

پس از خواندن مصاحبه آقای عباس میلانی قصد داشتم نوشته ای کوتاه در نقد نظر و برخورد ایشان با جنبش چپ ایران بنویسم. متاسفانه مقالاتی که در نقد نظر ایشان منتشر شد و روال پیشرفت بحث در چارچوبی قرار گرفت که من تمایلی به شرکت در آن نیافتم. پس از پاسخ آقای میلانی لازم دیدم که نکاتی را در رابطه با بحث مطرح شده مورد تاکید قرار دهم.

 

به نظر من کمک گرفتن از برخورد با گذشته و شخصیت افراد و از این طریق جستجوی انگیزه های طرح بحث برای رد یک نظر، بحث را از مسیر تعقلی خارج کرده و احساسات را حاکم میکند. چنین نحوه برخوردی بیش ازهمه به زیان نظراتی است که فرد قصد دفاع از آن را دارد. در این رابطه من پاسخ آقای میلانی و کسانی مثل آقای حمید فرخنده،  که این شیوه طرح مباحثات را مورد انتقاد قرار دادند تایید میکنم.

 

ولی آقای میلانی از خود  نمی پرسند که دليل  برخورد تند و عصبی تعدادی از فعالین چپ با مصاحبه ایشان از کجاست. من بعد از خواندن مصاحبه  اين سوال  برايم طرح شد  که آيا از نظر آقای میلانی نقاط  مثبت و قابل تکیه ای در جنبش چپ ایران وجود نداشته؟ آیا  این جنبش، حرکتی است مملو از انحراف و کج روی؟

 

 آقای میلانی در پاسخ خود اشاره کرده اند که ایشان ایده های ریچارد رورتی  را میپذیرند و موافق برخورد مطلق گرایانه و قطعی با مسائل اجتماعی نیستند و بکار گیری کلماتی چون گمان میکنم را در این راستا توضیح داده اند.  اگر اقای میلانی بر این نظر باشند، در آن صورت مصاحبه ایشان کاملا ناموفق بوده، زيرا مملو از احکام قاطع در محکومیت مطلق  جنبش چپ است و این امر حتی در واژه هایی که  برای متفکرین این جنبش و سایر جریانهای اجتماعی بکار گرفته اند، منعکس می باشد . البته این نحوه برخورد به آقای میلانی و این مصاحبه  تنها محدود نمی شود. ما  چنین برخوردی را با چنبش چپ  در مقالات و نوشته های متعددی  می بينيم .

 

من در این نوشته قصد نقد احکام مطرح شده در مصاحبه را ندارم. بخش مهمی از فاکت های مطرح شده، اشاره به ضعف های واقعی جنبش چپ ایران در دوران گذشته است که قبلا از طرف بخش مهمی از فعالان اين  جنبش مطرح شده ولی این لیوان نیمه پری نیز دارد.

 

آقای ميلانی می نويسند " از 10 آدم جدی که  در زمينه روشنفکری ايران کار می کنند حتی يک نفر چپی در ميان آنها وجود ندارد." البته آقای میلانی در اثبات این حکم با دشواری مواجه خواهند بود. ولی از آنجا که نوشته ایشان نه بررسی موقعیت کنونی جنبش چپ بلکه موقعیت این جنبش در گذشته است من در همین زمینه تنها به یک نکته اشاره میکنم

اگر نگاهی به موثرترین عناصری که امروز در عرصه نظری اجتماعی آکادمیک در خارج از کشور فعالند بیاندازیم، با خیل اسامی کسانی مواجه میشویم که سابقه فعالیت در جنبش چپ داشته اند، بخشا نظراتشان تغییر نموده و بخشا کماکان خود را به جنبش چپ متعلق میدانند. از والنیتن مقدم تا نیره توحیدی، از هایده مغیثی تا مهرزاد بروجردی، از مهرداد مشایخی تا اکبر مهدی، از کاظم عملداری تا احمد اشرف، از محمد رضا نیکفر تا جواد طباطبایی و ....

من در اینجا تنها چند نمونه از نامهایی که در ذهنم بود نوشتم و میتوان دهها نام دیگر را که به جنبش چپ تعلق داشته ودر همین عرصه کار مفید کرده و تولید داشته اند را ذکرنمود. در اینجا من به کسانیکه در عرصه سیاست فکر ارائه میدهند نیز نمیپردازم چون می تواند بحث  برانگیز باشد.

درعين حال میتوان  تعداد بزرگانی را که به جنبش های دیگر تعلق داشته اند و در سطح مشابه ای کار کرده اند  را با این مجموعه مقایسه کرد. کسانی که از بیماریهای جنبش چپ بری بوده اند، خطر دستگیری و زندان آنان را تهدید نمیکرده و از امکانات دولتی بهره مند بوده اند. فکر میکنم نتیجه این مقایسه چندان دشوار نباشد و اگر این مقایسه را در رابطه با متفکرین، نویسندگان و هنرمندان  یک نسل قبل تر انجام دهیم تفاوت از نسل پیشین هم مشهود تر است.

 

 من با این مثال قصد مقایسه یا زیر سوال بردن دیگر جریانهای اجتماعی را ندارم ولی فکر میکنم جنبشی که قادر گردیده بیشترین و با کیفیت ترین متفکران را در عرصه های گوناگون ارائه دهد؛ کسانیکه قادر شده اند سوال های جدید طرح کنند و عرصه های نوینی را بگشایند. چنین جنبشی نمیتوانسته امتیازاتی که چنین بالندگیهایی را موجب شود در درون خود نداشته باشد. جنبش چپ ایران در نسل قبل از ما تنها با درک غلط حزب توده ایران در رابطه با قطب بندیهای جهانی و نوع رابطه با شوروی یا با این یا آن خطا در جریان ملی شدن صنعت نفت تعریف نمیشود. جنیش چپ در دوره ما تنها با چپ روی های فدایی ها و مائوئیستها تعین نمی یابد. مگر در آن سالها همین چپ روها در بسیاری از کشورهای اروپایی دست بالا را در میان روشنفکران نداشتند.

 

من میتوانم کسانی را درک کنم که تصور میکنند برای پیشبرد اهداف سیاسی شان باید تاریخ از نو نوشته شود. اسطوره هایی در هم شکسته و اسطوره های دیگری جایگزین آنان گردند و تصور میکنند در هم شکستن فکری جنیش چپ ایران و تاریخ آن بعنوان یک رقیب نیرومند برای پیشبرد اهداف سیاسی شان ضرور است. از نظر چنین نیروهایی تصویر یک جانبه و نادرست از تاریخ جزئی از مبارزه سیاسی امروز است.  ولی این برخورد از طرف آقای ميلانی  که به فعالیت های آکادمیک اشتغال دارند و مستقیما در مبارزه سیاسی شرکت نمیکنند؛ قابل پذیرش نیست.

 

مریم سطوت

15.09.2007

Satwat_m@gmx.

 

چشم انداز غربى، رويکرد جهانى

چشم انداز غربى، رويکرد جهانى
مقاله اى از فرانسيس فوکوياما در چاره جويى براى جلوگيرى از برخورد تمدن ها

 

پروفسور ساموئل هانتینگتون در کتاب برخورد تمدن های خود در سال 1996 گفته است که پس از جنگ سرد سیاست های جهانی نه در سیطره نزاع میان ایدوئولوژی های رقیب بلکه در تسخیر اختلافات بین فرهنگ ها و تمدن ها خواهند بود.

 

او نوشت که قدرت فرهنگ از نیروهای تابع جهانی شدن پیشی خواهد جست و وفاداری انسان ها در نهایت به طور فراگیری بر اساس مناسبات مذهبی، قومیتی و تاریخ مشترک تعریف می شود.

 

هانتینگتون ارزش های مربوط به روشفکری غربی، دموکراسی، حقوق فردی را به عنوان تصاویری از ارزش های مسیحیت غربی توصیف و این طور استدلال کرد که سایر فرهنگ ها با ارزش هایی دیگر نهادهایی از نوعی متفاوت خلق خواهند کرد.

 

بعد از یک دهه از انتشار این کتاب بسیاری بر این باورند که نظریه برخورد تمدن ها به واسطه رویدادها هم اکنون به اثبات رسیده است. نیروهای مذهبی به طور گسترده ای به پا خواسته اند که این موضوع به ویژه در جهان اسلام با ظهور اسلام گرایان تندرو و حتی در جنوب آسیا، آمریکای لاتین، آمریکا و روسیه مشهود است.

 

مباحثى که در پى تئورى برخورد تمدن ها مطرح شده اند، کاملا با اين موضوع مرتبط و به آن وارد هستند زيرا تمام آنها يک سوال کليدى را پيش رو قرار مى دهند: آيا جنبه هاى سياسى اعتقاد و اطمينان توسط فرهنگ خلق مى شوند يا اين که ما مى توانيم يک مبناى جهانى تر و شايد حتى دنيايى تر براى آن پيدا کنيم؟

 

من با تئورى برخورد تمدن ها هم موافقم و هم مخالف. با اين موضوع موافقم که عوامل فرهنگى به منشورى تبديل شده اند که بسيارى از مردم امروزه از درون آن به امور بين المللى نگاه مى کنند.

 

 از سوى ديگر من اعتقاد دارم که اين نظريه نيروهاى تابعى را که به توسعه جهانى منجر شده و مسيرى که طى آن روند مدرنيزه سازى همگرايى نهادها را باعث مى شود و همچنين رويکردهاى حکومت دارى در يک حجم فزاينده جهانى را ناچيز مى شمرد.

 

هانتينگتون درست مى گويد که هويت سياسى مبتنى بر فرهنگ مشترک، در آينده اى نزديک ناپديد نخواهد شد. اين به شدت غيردموکراتيک خواهد بود که نيروهاى جهانى اقتصاد، جوامع محلى را از توان تصميم گيرى براى پى ريزى زندگى سياسى مشترکشان، تهى کنند.

 

اين کاملا درست است که کشورهاى مختلف بايد طرق وي‍ژه خود را به سوى مدرنيته بپيمايند. مسيرهاى ویژه ای که اروپاى غربى، آمريکا، ژاپن، روسيه و ساير کشورها رفته اند، همگى متفاوت هستند.

 

مدرنيزه و توسعه از درون تلاش هاى ملتى بروز مى کنند که در يک جامعه معين زندگى مى کنند، نه توسط افرادى که بيگانه هستند. کشورها مى توانند از يکديگر بياموزند، اما توانايى آنها براى شکل دادن به نتايج در سرزمين هاى خارجى معمولا بسيار محدود است. اين همان چيزى است که آمريکا طى 4 سال گذشته در عراق به گونه اى دردناک آموخته و حس کرده است.

 

اما سوالى که بايد به آن پاسخ دهيم اين است که آيا ما راه هاى مختلفى را يه سوى يک هدف نهايى مى پيماييم – هدفى با عنوان تمدن جهانى واحد – يا اين که فرهنگ هاى مختلف بشرى به سوى مقاصدی که اساسا با يکديگر متفاوت هستند، در حرکت هستند.

 

به عقيده من که خلاف نظريه پرفسور هانتينگتون است، مدرنيزه سازى فى نفسه مستلزم همگرايى انواع مختلف نهادها صرف نظر از نقاط شروع فرهنگى است. يکپارچگى اقتصادى ميان کشورها نتيجه بخش تر است و زمانى که به جاى روابط سست وابستگى فرهنگى، بر نهادهاى قانون محور و شفاف مبتنى باشد، به اشکال پايدارترى از اعتماد منجر مى شود.

 

نقطه شروع توسعه در هر کشورى وضعيتى است که ماکس وبر، سوسياليست آلمانى آن را انحصار نيرويى مشروع بر سرزمينى معين تعريف کرد. اما هنگامى که اين وضعيت با تهديد يا اضطرار آغاز مى شود، معجزه يک کشور مدرن توانايى آن در حل تناقض قدرت است – به اين معنا که يک کشور بايد چنان قدرتمند باشد که نظم را تامين کرده و قوانين را به اجرا درآورد در غير اين صورت اگر رشد اقتصادى درازمدتى در پيش باشد، بايد اعمال قدرت خود را محدود کند.

 

اين ضعفى است که رشد بى بنيه اقتصادى در بسيارى از نقاط در حال توسعه دنيا را توجيه مى کند. تمام جوامع نيازمند نظم و حکومت قانون و دولتى هستند که بتواند کالاهاى عمومى اساسى را تامين کرده و به توزيع عادلانه منابع بپردازد.

 

 اگر حاکمان نتوانند به طور موثر حکومت دارى کنند، اگر به شدت فاسد باشند و منابع عمومى را به سوى اهداف خصوصى سوق دهند، اگر به طور مستبدانه حکومت کنند، در اين صورت منابع و سرمايه مورد نياز براى رشد دراز مدت را به بهايى اندک خواهند فروخت. بنابراين تعجبى ندارد که در پايان دهه 90 کشورهاى لايق و همچنين حکومت دارى خوب به نمونه اى بارز در دنياى امروز تبديل شده اند.

 

يک کشور مدرن چگونه به حکومت دارى خوب دست خواهد يافت؟ حکومت دارى هديه اى نيست که از سوى حاکمان به حکومت شوندگان اعطا شود. اين سيستم در نهايت بايد مبتنى بر مکانيزم هاى پاسخگويى باشد که خدمت رسانى به منافع حکومت شوندگان توسط حاکمان را تضمین کند، نه منافع حاکمان يا دوستان و اقوام آنها را.

 

حکومت ها مى توانند به طرق مختلفى جوابگو و مسئوليت پذير باشند. رايج ترين روش ها در این راستا مکانيزم هاى پاسخگوى عمودى است که به نام انتخابات معروف هستند. اما مکانيزم هاى پاسخگوى افقى نيز وجود دارند که طى آن بخش هاى مختلف يک حکومت عملکرد يکديگر را زير نظر گرفته و کنترل مى کنند.

 

مجلس و دادگاه ها و استقلال مجری هم بسيار اهميت دارند. افزون بر اين مکانيزم هايى در خارج از نظام سياسى رسمى وجود دارند. پاسخگويى مستلزم شفافيت در رفتار حاکمان است، زيرا حکومت های بد به ندرت ناکامى ها و تخلفاتشان را گزارش مى کنند. به همين دليل است که نظام حکومت دارى خوب نيازمند يک رسانه مستقل و نهادهاى جامعه مدنى است تا رفتار دولت را تحت نظارت قرار دهد.

 

بدين ترتيب کشورهای مدرن تاثیرگذار، به همان اندازه به خاطر محدودیت های اعمال شده علیه خودشان اهمیت یافته اند که به دلیل توانایی شان در راستای تمرکز قدرت.

 

اعتماد چه از درون یک کشور و چه در میان کشورها خلق شود، می تواند از طریق دو منبع تامین گردد. اول منبع فرهنگی است که در آن اعتماد از میان ارزش ها، سنت ها و تاریخ مشترک پدید می آید. در تمام جوامع اعتماد در میان خانواده و از طریق روابط قوم و خویشی آغاز شده و سپس به تدریج در حجمی گسترده تر از گروه های اجتماعی بروز می یابد. دومین نوع اعتماد مبتنی بر منابع مشترک است.

 

این نوع از اعتماد می تواند میان طرف های کاملا بیگانه با یکدیگر به وجود آید که از نظر فرهنگی هیچ نقطه مشترکی با هم نداشته و ممکن است در بخش های مختلف جهان مشغول به فعالیت باشند. این نوع اعتماد مبتنی بر نهادها است.

 

از میان این دو نوع اعتماد، نوع فرهنگی آن به طور آشکاری طبیعی و فراگیر، اما در عین حال بدوی تر است. تمام ابنای بشر خود را در گروه های اجتماعی یا جوامع فرهنگی اولیه سازمان دهی می کنند و تقریبا تمام افراد هنگامی که با مشکل یا بحرانی مواجه می شوند، به این گروه ها رجوع می کنند.

 

دومین نوع اعتماد آثار بالقوه خود را به گونه ای متفاوت گسترش می دهد. این نوع از اعتماد پایدارتر است، زیرا مبتنی بر علایق شخصی بوده و مبنای استقلال مدرن اقتصادی است.

 

 اعتماد هنگامی که کشورها مسیر مدرن شدن را می پیمایند به طور فزاینده ای در منافع شخصی متقابل قوام می یابد تا در فرهنگ. جهانی شدن فرصت توسعه بازارها را فراتر از محدودیت های یک جامعه خاص ایجاد می کند و مستلزم توسعه چارچوب غیرشخصی، ساختاریافته و نهادی است که از طریق آن اعتماد می تواند میان طرف های کاملا بیگانه با یکدیگر شکل بگیرد.

 

یک مثال بارز: تجارت در چین یا جوامع چینی زبان به طور سنتی میان اعضای خانواده شکل می گرفت. در چنین فضایی بسیار مشکل بود که به بیگانگان اعتماد کنی و یا با شخصی که هیچ ارتباطی با آن ندارید، وارد معامله یا تجارت شوید.

 

اگرچه این شکل از سرمایه اجتماعی مبتنی بر روابط خویشاوندی تا مدت ها و تا حدی کارکرد داشت، اما محدود بود. این روش بدان معنا بود که تجارت های مختص به خانواده نمی توانستند به شرکت های حرفه ای و بزرگ راه یابند.

 

دلایل سیاسی بسیاری برای کشورهایی که بر اساس زمینه های مشترک فرهنگی، قومی و تاریخی تصمیم به هم پیمانی با یکدیگر می گیرند، وجود دارد. اما عقلانیت اقتصادی حکم می کند که اعتماد باید مبتنی بر ملاک های غیرشخصی تر باشد.

 

یکپارچگی در اقتصاد جهانی پایدارتر و موثرتر خواهد بود، اگر به جای اغراض نفسانی و شخصی مبتنی بر منافع و به جای فرهنگ بر نهادها استوار باشد. این یک چشم انداز غربی نیست، بلکه یک رویکرد جهانی است.

دوشنبه 22 مرداد 1386  15:44

سنت

گفتگو با حسین نصر استاد مطالعات اسلامى دانشگاه جورج واشنگتن آمريکا

 دکتر سيد حسين نصر، استاد مطالعات اسلامى دانشگاه جرج واشنگتن آمريکا، از استادان و مروّجان سنت‌گرايى و مکتب جاودان خرد در غرب است.

نصر را پرورش يافته نسل اول سنت‌گرايانى مانند گنون، کوماراسوامى، لينگز و شوان بوده است. اما سنت‌گرايى در غرب با شرق شناسى چالشى جدّى داشته و در موارد متعددى به نفى و طرد نيز از هر دو سو انجاميده است.

در اين گفت و گو که نشریه سازمان ارتباطات اسلامی ترتیب داده است، دکتر نصر ضمن تشريح اين موارد به نسل جديدى از شرق‌شناسان اشاره مى‌کند که سنت‌گرايى و توجه به باورهاى سنتى را در سرلوحه کار خود قرار داده اند.

 

 

جناب دکتر نصر، بيش از يک سده از ظهور مکتب سنت‌گرايى مى‌گذرد. پرسش من اين است که نگاه شرق‌شناسان به سنت گرايى چگونه است؟

شرق‌شناسان معمولاً با سنت گرايى مخالفت داشتند. از نظر آنان شرق‌شناسى بر دو پايه قرار دارد: يکى تاريخ نگارى قرن نوزدهم است که فقط به مطالعاتى مى‌پردازند که اسناد تاريخى دقيقى دارد و هر چيزى که سند تاريخى ندارد انکار مى‌شود. اين تفکر درست برعکس آن گفتار معروف عربى است که مى‌گويد عدم آگاهى به چيزى دليل نبودن آن چيز نيست.

البته در رد اين نوع نگرش شرق‌شناسان، بحث مفصل فلسفى را مى‌توان طرح کرد و حتى اين مورد را درباره مسيحيت هم مى‌توان به کار برد. بنابراين از آنجايى که شرق‌شناسان تفکر تاريخ انگارى داشتند هيچ نوع گزاره تاريخى را بدون سند قبول نمى‌کردند.

آنان حتى به طور مثال مى‌گفتند ما هيچ سند و نوشته‌اى نداريم که پيامبر اکرم(ص) در غديرخم حضرت على(ع) را انتخاب و به عنوان نماينده و وصى خود معرفى کردند. پس اين واقعه صحت ندارد و اين را شيعه ساخته است در حالى که اين عبارت شرق‌شناسان گزافى بيش نيست.

 

يکى ديگر از مسائلى که از نگاه تاريخ انگارى شرق‌شناسان متبادر مى‌شود تنها توجه به تاريخ نيست بلکه اصالت تاريخى است و مرحوم هانرى کربن با اين مسئله بسيار مخالف بودند. همچنين نگاه شرق‌شناسان به فلسفه تحصلى و پوزيتويسم است که اين نگرش از فلسفه قرن هجدهم برخاسته است.

به طور مثال انکار وحى و انکار رابطه مستقيم بين انسان و خداوند از مسائلى است که شرق‌شناسان به هيچ عنوان آن را قبول ندارند. يا استمرارى که در معنويت و تصوف حضور دارد از سوى اين افراد انکار مى شود.

اين دو اصل باعث شده که از ابتدا شرق‌شناسان با ديد سنت‌گرايى مخالف بودند و گنون هم که مؤسس مکتب سنت‌گرايى است با شرق‌شناسى بسيار مخالف بود. مخصوصاً آن چيزى که شرق‌شناسان درباره هند اظهار نظر مى‌کنند و گنون در اولين کتابش "مدخلى بر مطالعه عقايد هندو" مفصل از شرق‌شناسان انتقاد کرده است.

 

 ولى در نيمه دوم قرن بيستم اين جريان تا حدودى تعديل شد. اولاً عده‌اى شرق‌شناس مانند کربن پيدا شدند که بسيار به آثار سنت‌گرايان توجه داشتند و بسيارى از اوقات هم اين افراد مى‌ترسيدند نظر خود را بيان کنند. همين طور مى‌توان به ميرچا الياده اشاره کرد که بسيار تحت تأثير کوماراسوامى و گنون بود.

بنابراين ما مى‌توانيم بگوئيم که در دوره‌هاى بعد عده‌اى از شرق‌شناسان معروف به آثار سنت‌گرايان علاقه‌مند شدند و حتى عده‌اى هم از اين دسته از افراد به حکمت جاويدان سنت‌گرايان علاقه پيدا کردند. اکنون کارهاى مختلفى در رشته شرق‌شناسى به وجود آمده که قابل توجه است و مى‌تواند شرق را به گونه اى ديگر معرفى کند مانند آثارى که خود من درباره حضور شرق به معناى معنوى آن ارائه کرده‌ام. بنابراين در نيمه دوم قرن بيستم پلى ميان برخى از شرق‌شناسان و سنت‌گرايان ايجاد شد.

 

 شما نقطه عطف اين پل را در چه چيزى مى‌بينيد؟

البته مى‌توان به موارد متعددى اشاره کرد اما سنت‌گرايان به واسطه نقدهايى که به مدرنيته داشتند و بر اصول و مبانى سنت اهتمام مى‌ورزيدند و به اندازه‌اى اصولى و اساسى بود که عده‌اى از شرق شناسان نتوانستند آن را ناديده بگيرند.

مثلاً شئوان درباره اسلام کتابى نوشت که در ابتدا به فرانسه نوشته شد و به انگليسى و حتى فارسى هم ترجمه شد. اين کتاب به لحاظ تأثيرى که داشت چنان مهم بود که بسيارى از شرق‌شناسان نمى‌توانستند به اين کتاب توجه نکنند و آن را مورد مطالعه قرار ندهند. خصوصاً نسل جوان‌تر که آن عنادى را که شرق‌شناسان گذشته به سنت‌گرايان داشتند، اينان نداشتند. اغلب شرق‌شناسان که با سنت‌گرايى مخالفت جدّى داشتند فرانسوى بودند تا آلمانى و انگليسي.

اين مخالفت‌ها اغلب در دانشگاه سوربن بود که بيش‌تر استادان مخالفت شديدى با گنون داشتند و حتى از لحاظ دانشگاهى و ترفيع براى گنون مشکلاتى را به وجود آوردند و او را مجبور کردند که از دانشگاه دست بشويد. اما اين مخالفت‌ها در آمريکا بسيار کم بود.

 

 

با توجه به اين تجربيات و اتفاقاتى که در طول تاريخ يک سده اخير در مورد بحث شرق‌شناسى  و سنت‌گرايى پيش آمده آيا مى‌توان گفت وگويى ميان اين دو برقرار کرد؟

البته مى‌شود، گفت وگويى را طرح کرد. اما بايد ديد که از شرق‌شناسان چه کسى مى‌خواهد گفت‌وگو کند. چرا که شرق‌شناسى در گذشته بسيار با سنت‌گرايى مخالفت‌هاى جدّى داشت و اين مخالت‌ها مشکلاتى را به وجود آورد. ما در قرآن مى خوانيم که خداوند پروردگار مشرق و مغرب است و نيز اينکه شجره مبارکه زيتون که نماد قطب معنوى عالم است، نه شرقى و نه غربى است.

 

 امروزه پيش از هر زمان ديگرى بايسته است که ماهيت جامع حقيقت را که هم غربى و هم شرقى بوده و در عين حال هيچ کدام از آن‌ها نيست، دريابيم. اما غربيانى هستند که اسلام را کاملاً بيگانه دانسته، از اين رو حرمتش را نگه نداشته و تا مى‌توانند به تحقيرش مى‌پردازند. در حالى که در جهان اسلام نيز کسانى هستند که غرب را به چشم دشمن سوگند خورده اسلام مى‌نگرند.

 در اين ميان آن‌هايى که خداوند را پروردگار شرق و غرب مى‌دانند بايد در برابر چنين ديدگاه‌هاى جاهلانه و گاه بدخواهانه اعتراض کنند. اما امروز آن توازن ساده ميان شرق و غرب بر هم خورده است.

تا پيش از دوران جديد، دارالاسلام تنها بيگانه‌اى بود که غرب مى‌شناخت و نيز همين بيگانه بود که در شناخت تمدن غرب از خويش در طول دوره رشد و شکوفايى اش، نقش نسبتاً تعيين‌کننده‌اى داشت.

اما اسلام با چندين تمدن از جمله تمدن هاى هند و چين سروکار داشته که برايش بيگانه به شمار مى‌آمدند. خود همين عامل به واسطه تصورى که اسلام از خود همچون تمدن محورى عالم داشت، سبب شد که تا چندين سده پيدايش قدرت اروپاييان در طول دوره نوزايى و تحولات بزرگ عقلى و دينى واقع شده در آن سامان از جمله ظهور علم جديد و در پى آن فن‌آورى جديد از چشم مسلمانان دور بماند.

 

شرق‌شناسى که در آمريکا رايج است تا چه اندازه به سنت‌گرايى نزديک است؟

بايد اذعان داشت که امروزه شرق‌شناسى در غرب به صورت ديگرى در آمده است. در دانشگاه‌هاى آمريکا ديگر کلمه شرق‌شناسى به کار نمى‌رود و بيش‌تر در کشورهايى مانند آلمان از اين اصطلاح استفاده مى‌شود.

امروزه در آمريکا از رشته‌هايى مانند اسلام‌شناسى، بودا‌شناسى، هندوشناسى، مردم‌شناسى استفاده مى‌شود و ديگر رشته‌هايى مانند شرق‌شناسى مورد استفاده قرار نمى‌گيرد. دانشگاه پرينستون آمريکا اولين دانشگاهى بود که گروه شرق‌شناسى را بعد از جنگ جهانى دوم ايجاد کرد اما امروزه ما شاهد هستيم که عنوان شرق‌شناسى به جد تغيير کرده و به مباحث جدّى‌تر ديگر پرداخته شده است.  اين شرق‌شناسى به سنت‌گرايى بسيار اندک توجه دارد.

 

 بيش‌تر گرايش‌ها در شرق‌شناسى به سمت و سوى اديان است. ما براى اينکه شرق‌شناسى را تغيير دهيم مى‌بايست ديدمان را نسبت به جهان تغيير دهيم و اين موضع بعدى فلسفى را در بردارد.

 

 يعنى ما نيازمنديم که در دنياى جديد يک موضع ديگر را اتخاذ کنيم؟

بله. بيش‌تر استادانى که در شرق‌شناسى تحقيق مى‌کنند مدرنيسم و متجدد هستند. مدرنيسم هم نهاد سنت‌گرايى را مورد حمله قرار مى‌دهد و همين طور نيروى دفاعى در شرق‌شناسى در مقابل سنت‌گرايى به وجود مى آورد.

 لذا ما نيازمنديم که ديدمان را تغيير دهيم. البته اين تغيير ديد به معناى تغيير باورهاى اصلى و بنيادى نيست بلکه سعى کنيم نگرش‌هاى جديدى را که به سنت‌گرايى نزديک‌تر است جذب کنيم.

 

سنت‌گرايان نسل جديد تا چه اندازه از اين نگاه جديد به مسائل شرق‌شناسى بهره مى برند؟

اتفاقاً در آمريکا يک نسل جديد در حال شکل‌گيرى است. من تا کنون چند دانشجو در مقطع دکترى داشتم که در اين بيست سال گذشته تربيت کردم و همگى اکنون از استادان دانشگاه‌هاى آمريکا هستند. آن‌ها همگى سنت‌گرا و دانشمند و جوان برجسته در رشته‌هاى علمى ديگر هستند.

مثال نمونه آن ويليام چيتيک است. ايشان متخصص مطالعات علمى و آکادميک تصوف و عرفان هستند. اکنون هيچ استادى تا کتاب‌هاى او را نخوانده باشد نمى‌تواند در آمريکا درباره ابن عربى تدريس کند.

 

يعنى ما الان شاهد حضور سنت‌گرايان جديدى هستيم که به شرق‌شناسى نگاه جديدى دارند و از نگاه‌هاى قديم گذار کرده‌اند؟

بله همين طور است. اين عده عنادى به طور اصولى ندارند ولى با بسيارى از داده‌ها و نتايج آن مخالفند. مثلاً شرق‌شناسان رسمى به استثناى ماسينيون آغاز غير اسلامى براى تصوف قائل بودند. يعنى منکر اين بودند که عرفان و تصوف ريشه‌اى اسلامى و قرآنى دارد. تمام سنت‌گرايان با اين اصل صد در صد مخالفند.

 

چرا در نسل قديم شرق‌شناسان مانند کربن که شما به خوبى ايشان را مى‌شناسيد گرايشى به سوى اسلام پيدا شد؟  آيا شرق‌شناسان جديدى که در آمريکا به وجود آمدند به اسلام نيز توجه دارند؟

 اولاً فقط اسلام نبوده است ما چون ايرانى هستيم به اسلام توجه داريم. شرق‌شناسانى مانند کربن در ابتدا متوجه هند شدند. همچنين شرق‌شناسى به نام هانريش زمر استاد معروف آلمانى بسيار مفتون هند بود و موضع آن بسيار شبيه کربن بود. منتهى او متوجه هند و کربن متوجه ايران بود.

 

 بيش‌تر شرق‌شناسان در ابتدا به هند توجه داشتند و آن را به معنى يک حکمت و فلسفه زنده و يک نوع گرايش وجودى نسبت به هند و نه فقط يک گرايش فکرى مى‌دانستند. بنابراين توجه شرق‌شناسان به دنياى اسلام بسيار کم‌تر بود و کربن در آن يک نمونه اعلا بود. بعدها عده‌اى در فرانسه که در شرق‌شناسى و اسلام‌شناسى فعاليت مى‌کردند مسلمان رسمى شدند مانند پروفسور ژوغوفا استاد دانشگاه استراسبورگ و همچنين سام مونتگ.

 

ما مى‌توانيم بگوئيم که شرق‌شناسان جديد به سمت اسلام يک گرايش خاص و ويژه‌اى دارند؟

اولاً شرق‌شناسان نسل جديد آمريکا و اروپا کاملاً با هم متفاوت هستند. در اروپا شرق‌شناسى کلاسيک هنوز هست. اما در آمريکا شرق‌شناسان جديد نسبت به اسلام يک کشش و علاقه شديد وجودى پيدا کردند که قبلاً بسيار کم بود و اين در حالى است که اکنون با اسلام دشمنى‌هايى نيز مى‌شود. به هر ترتيب هر دو روند نيز وجود دارد.

چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386  12:40

فرانسیس فوکویاما

فصلنامه‌ی «نیوپرسپکتیو»
New Perspective Quarterly
 بهار 2007

فرانسیس فوکویاما Francis Fukuyama نویسنده‌ی کتاب مهم و اثر گذار پس از جنگ سرد، با نام «پایان تاریخ و آخرین انسان» است. در ماه مارس ناتان گاردِلس Nathan Gardels سردبیر فصلنامه‌ی نیوپرسپکتیو، در محل کار او در دانشگاه جانز هاپکینز در واشنگتن دی سی با وی دیدار کرد. [گفت و گوی پیش رو حاصل این دیدار است]

 فصلنامه نیوپرسپکتیو: آیزایا برلین فقید چنان که مشهور است، بین مفهوم آزادی "منفی" و آزادی "مثبت" فرق گذاشته است: اولی "آزادی از" استبداد و دخالت است و دومی "آزاد بودن در" انجام کارهایی است که شخص (خواه زن و خواه مرد) در حوزه نبود ِ دخالت مایل به انجام آن است؛ یعنی آزادی خودشناسی.
 
چنان که شما در بحث‌تان راجع به "پایان تاریخ " به آن اشاره کرده‌اید، آزادی منفی، در پی پایان گرفتن جنگ سرد اگر نه در عمل، از نظر اصولی عمومیت یافته و تا حدود زیادی پذیرفته شده است. حتی در چین نیز، قلمرو فضای شخصی بسیار گسترش یافته است.
 
اما کمابیش بر پایه تعریف در جهانی چنین پرگونه، دیده می‌شود که آزادی مثبت، یعنی "آزاد بودن در" فراگیر نشده است. مردمی می‌خواهند روسری به سر کنند و دیگرانی می‌‌‌خواهند با همجنس‌شان ازدواج کنند.
 
پس از "پایان تاریخ" آیا امروزه بیشترین درگیری‌ها بر سر آزادی مثبت نیست؟
 
فرانسیس فوکویاما:
درست است. بیشتر دموکراسی‌های آزاد توانسته‌اند این پرسش را نادیده بگیرند که چه آزادی‌های مثبتی را می‌خواهند تشویق کنند، زیرا در زمینه آن به چالش طلبیده نشده‌اند. اکنون اما از سوی اقلیت‌هاـ مهاجران مسلمان در اروپا، برای مثال ـ و یا به طریقی از سوی برخی فرهنگ‌های رو به اعتلای آسیایی که از احساس بسیار نیرومند داشتن اخلاقیاتی ویژه‌ی جامعه‌ی خود و ارزش‌های غیر لیبرال خودی بهره‌مند هستند، در این عرصه به چالش طلبیده شده‌اند. این مساله اکنون به مساله‌ای مطرح و زنده تبدیل شده است.
 
به ویژه در اروپا، موضوع مهاجرت و هویت با مساله گسترده‌تر بی ارزشی پسا مدرن درهم می‌آمیزد. سربرآوردن نسبیت باوری، تایید ارزش‌های مثبت، و در نتیجه اعتقادات مشترکی که اروپاییان از مهاجران به عنوان شروط شهروندی می‌طلبند، را سخت‌تر کرده است. نخبگان پسامدرن، با فراتر گذشتن از هویت‌هایی که تعریف شان را از مذهب و ملت اخذ می‌کنند، به چیزی می‌رسند که از دید آنان برترین جایگاه را دارد. اما جدای از بزرگداشت و تحسین شان از چندگونگی بی پایان و مداراگری، آنها توافق بر سر جوهره‌ی زندگانی خوب را که همگی نیز سودای آن را در سر می‌پرورند آسان نمی‌یابند.
 
بنابراین، برای روشنی بیشتر، بحثی که من در پایان تاریخ پیش کشیدم، این بود که، هگل درک مثبت‌تری از چیستی آزادی در معنای شناسایی کرامت بنیادی انسان و توان دست زدن به گزینش‌های اخلاقی داشت. در نتیجه، به یک مفهوم، آنچه "پایان تاریخ" معنی می‌دهد، آغاز بازسازی ایده مثبت‌تر و واقعی‌تر معنای زندگی در یک دموکراسی آزاد است.
 
نیوپرسپکتیو:
درست همان گونه که تایید و به نمایش گذاشتن هویت مهاجران در جوامع آزاد درگیری‌ها و اختلافاتی تازه در این جوامع به همراه می‌آورد، آیا "بی ارزشی پسا مدرن" غربی ـ نسبیت باوری، باور به ارزش‌های غیردینی، آزادگذاری، مادی‌گرایی ـ که از راه رسانه‌های همگانی و سرگرمی‌ها در سایر فرهنگ‌ها بازتابانده می‌شود ایجادگر و زاینده‌ی تعارضاتی با ابعاد جهانی نیست؟ مهاجران به اینجا می‌آیند، و رسانه‌های ما به آنجا می‌روند. گذشته از اینها اسامه بن لادن که هرگز به آمریکا نیامده بود. اما او آنجا را از طریق "تصاویر هالیودی" می‌شناسد.
 
کار رسانه‌ها جهانی سازی است، آنها همزمان مسایل را به هم گره می‌‌زنند، از هم متمایز می‌کنند و تعریفش می‌کنند؛ آنها در حکم فضایی هستند که در آنجا شناخت عملی می‌شود و کرامت اعطا می‌شود. می‌پذیریم که این رسانه‌ها بازار و عرصه تازه‌ای هستند، آیا می‌شود گفت آنها پهنه‌ای نو برای کشمکش و برخورد نیز هستند؟
 
فوکویاما:
بله، بی شک چنین است. بر سر این موضوع، در ایالات متحده ، مدت درازی است که جنگی فرهنگی در جریان است. محافظه کاران فرهنگی و راست مذهبی، مدت‌هاست که از هالیود به خاطر نادیده گرفتن ارزش‌های خانواده و معتقدات دینی به سختی انتقاد می‌کنند. به یک معنا، موضع آنها، اختلاف چندانی با موضع اسامه بن لادن ندارد. بی‌ارزشی که فرهنگ توده‌ای آمریکایی از خود به نمایش می‌گذارد، مسئله‌ای است.
 
روشن است مسلمانان افراطی، چهارچوب بنیادی مداراگر لیبرالی را که جنگ‌های فرهنگی آمریکا درقالب آن جریان دارد، نمی‌پذیرند. اما در این جا رابطه‌ای وجود دارد. آنچه ما امروزه در عرصه جهانی ناظر آنیم، از جهاتی ادامه‌ی همان جنگ فرهنگ‌های درون خود آمریکاست.
 
نیوپرسپکتیو: 
پس از 11 سپتامبر، دولت بوش، مبازره‌ای تبلیغاتی را به عنوان "دیپلماسی عمومی" آغاز کرد که می‌گفت "اگر جهان اسلام آمریکا را تنها درک می‌کرد" مسلمانان از ما تنفر نمی‌داشتند. اما این تبلیغات پسامدرن فرهنگ توده‌ای مدت‌های درازی است که آنجا جریان داشته‌است. اما مسلمانان به راستی آمریکا را می‌شناسند. مشکل نیز همین است! شاید آمریکاییان نیازمند اینند که کمی فروتن‌تر و آماده انتقاد از خود باشند. همه‌ی ثمرات آزادی خوشایند نیست.
 
فوکویاما:
من به راستی فکر می‌کنم، سویه ناخوشایند آمریکا در تمام جهان به خوبی شناخته شده است. تصوری که بسیاری از منتقدان مسلمان، خواه افراطی و یا غیر آن، از آمریکا دارند، نادرست نیست.
 
یکی از توهمات سیاست آمریکا پس از رویداد 11 سپتامبر این فرض بود که اگر آمریکا ستیزی در جهان وجود دارد نه به خاطر سیاست‌های ما یا تصویر هولیودی‌مان است، بلکه به دلیل سوء تفاهمی است که در باره‌ی ما در اذهان وجود دارد و به درستی درک نشده‌ایم. این وسوسه گمراه کننده‌ای بود و معنی‌اش این بود که نیازی نیست به درون نگاه کنیم و خودمان را و یا سیاست‌هامان را تغییردهیم.
 
از سوی دیگر، من بر این باور نیز هستم که تصویر آمریکا در جهان، به این بستگی دارد که ما در باره‌ی کدام بخش از جهان حرف می‌زنیم. در نقاطی که با موفقیت، به مدرن سازی اهتمام می‌ورزند، نشان دادن فرهنگ توده‌ای ما خوب و سودمند است، زیرا آنان آن گونه آزادی را که در فیلم‌های ما و یا موسیقی مان نشان داده می‌شود به عنوان چیزی می‌نگرند که آرزوی آن را دارند. این ایجاد تنفر نمی‌کند.
 
شما جاهایی با مشکل بزرگ روبرو می‌شوید که کشورها در فرآیند مدرن سازی‌شان با شکست مواجه شوند. آنان سرزمین موعود را به چشم می‌بینند ولی راهی برای رسیدن به آن در برابر ندارند. این است آنچه تنفر و آمریکا ستیزی را به وجود می‌آورد.
 
نیوپرسپکتیو:
ما می توانیم این را بیشتر تعمیم دهیم. آنها که در نتیجه‌ی جهانی‌سازی، به خصوص در آسیا، به موفقیت دست یافته‌اند، ویژگی‌های راه و رسم زندگی آمریکایی ـ آزادی بیشتر، جنبش و تحرک و رفاه بیشتر ـ را راحت تر و با رغبت بیشتری می‌پذیرند و از آن خود می‌کنند. آنها ضمن انجام این کار، دلشان می‌خواهد، داستان‌های خودشان را بر پرده ببینند و نه مال آمریکا را. آیا این امر به طور نسبی سبب کاهش آن قدرت ملایم آمریکا نمی‌شود ؟
 
فوکویاما:
آری، ولی مگر این بدترین چیزی است که می‌تواند در جهان روی بدهد. ما به علت اینکه قدرتمند بوده‌ایم .چشممان کور است و گونه‌های دیگر قدرت ملایم را نمی‌بینیم. خوانندگان موسیقی عامه پسند پاپ و ستاره‌های فیلم‌های کره‌ای به طوری باور نکردنی در ژاپن و دیگر نقاط آسیای شرقی محبوبیت دارند. چین صنعت سینمایی عظیمی دارد. چینی‌ها در خارج به یادگیری و بازآموختن زبان ماندارین (چینی پکنی) پرداخته‌اند.
 
ما نمی‌بایستی با این قلمرو قدرت ملایم، همانگونه برخورد کنیم که در باره‌ی قدرت نظامی می‌اندیشیم. همترازی قدرت فرهنگی، معادله ای نیست که حاصل جمع دوسوی آن، صفر باشد. چین اگر فیلم‌های ساخته خودش را بیشتر از فیلم‌های آمریکایی ببیند، الزاماً به معنای تهدید منافع ملی آمریکا نیست.
 
نیوپرسپکتیو:
پس، زمانی که آمریکا نقش خود را در جهان در نظر می‌گیرد، آیا اهمیت ندارد که این واقعیت را به حساب آورد که محتوای فرهنگ توده‌ای ما، بر روابط بین‌المللی‌مان اثر می‌گذارد؟
 
فوکویاما:
بدون شک، این موضوع پراهمیتی است. اما من نمی‌دانم که دست زدن به کاری در این مورد برای فرهنگ آزاد به این سادگی‌ها انجام پذیر باشد. حتی هنگامی آدم تشخیص می‌دهد که هالیود به منافع سیاست خارجی آمریکا لطمه می‌زند، نمی تواند از رفتن این چیزها به خارج جلوگیری کند. جز این که جلوی جانت جکسون را از طریق مقررات FCC (کمیسیون ارتباطات فدرال) بگیریم که دیگر هیچگاه در مسابقه‌ی پایانی قهرمانی فوتبال آمریکایی سینه‌‌هایش را عریان نکند، کار زیادی از دست آدم ساخته نیست! مشکلی است، اما نه چنان مشکلی که لزوماً به وسیله سیاستگذاری دولتی حل شدنی باشد.
 
اماٌ البته این امید باقی ست که در بازار اندیشه، خوب، بد را به کنار خواهد زد. اما هنوز نشانه‌های زیادی در دست نیست که چنین چیزی دارد روی می‌دهد.
 
نیوپرسپکتیو:
همچنان که شما نیز گفتید، یکی از دلایل وجود چنین مساله‌ی بغرنجی این است که جوامع آزاد و خواهان ارزش‌های غیردینی، در ارایه ، ارزش‌های مثبتی که حد و مرز رفتارهای فرهنگی را تعیین کند با مشکلاتی واقعی روبرو هستند، حالا خواه زن ستیزی در شعرهای رپ باشد، و یا عمل بر صلیب رفتن مادونا و همتاسازی.
 
رویارویی و برخورد با اسلام این ناتوانی اخلاقی را برجسته می‌سازد، زیرا چنان که شسلاو میلوز برنده‌ی فقید جایزه‌ی نوبل می‌گفت، ما "در یک ناهمزمانی تاریخی" زندگی می‌کنیم.
 
در نتیجه این وضع، ما شاهد این تناقض‌ایم: عیان هیرسی علی با ارجاع به اسپینوزا، به نام آزادی از ایمان گریخت و به دامان عقل پناه آورد، و با گریز از اسلام "اصولگرایی روشنی یافته" و خدا ناباور شد. در همین حال، معروف‌ترین فیلسوف گیتی‌باور اروپایی یورگن هابرماس می‌گوید از آنجا که جامعه‌ی پسا مدرن دیگر قادر به آفرینش ارزش‌های خودش نیست، تنها می‌تواند از سرچشمه‌های مذهبی خود را "برخورد". نزد او، ارزش‌های غربی ـ آزادی، وجدان، حقوق بشر ـ ریشه در میراث یهودی ـ مسیحی ما دارند.
 
به گفته هابرماس "تعصب افسارگسیخته" - نسبیت باوری متداول امروز، با "آن چیزی که واقعاً مطلقیت دارد در تعارض است یعنی با حق هر مخلوقی به این که در مقام "تصویری از خداوند" مورد احترام قرار گیرد.
 
نظر شما در بارۀ این حرکت دوگانه در تاریخ چیست؟
 
فوکویاما:
این مساله‌ی بغرنج که جوامع پساـ دینی ما چگونه ارزش‌ها را خلق می‌کنند برای دوتن از اندیشه‌وران نامدار دانشگاه شیکاگو ـ آلن بلوم، نویسنده‌ی کتاب «فروبستن ذهن آمریکایی»، و لئواشتراوس، موضوع مهمی بود.
 
اشتراوس آن را "بحران مدرنیته" می‌نامد. پرسش این است که آیا راهی برای ایجاد و برقراری ارزش‌ها به یاری عقل و گفتمانی فلسفی، بدون بازگشت به دین وجود دارد؟ بحث محوری او این بود که فلسفه‌ سیاسی کلاسیک ـ یونانیان با تأکیدشان بر "حق طبیعی" یا رمز گشایی از طبیعت به کمک عقل به عنوان منبع و سرچشمه ارزش‌ها- خام نظرانه و زود هنگام از سوی فلسفه‌ی مدرن، طرد و رد شده است.
 
راه اندیشیدن در باره‌ی این موضوع این است که بپذیریم ، با دو مساله سرو کار داریم، یک مساله ژرف فلسفی و یک مساله عملی سیاسی. این دو ممکن است به هم ربط داشته باشند: اما نه الزاماً.
 
مساله ژرف فلسفی این است که، آیا می‌توان فلسفه‌ی غربی را از هایدگر و نیچه به عقب برگرداند و گفت که عقل امکان خلق و برقراری ارزش‌های مثبت را می‌دهد ـ به سخن دیگر، بشود حقیقت ایده‌های معینی را نشان داد.
 
مساله عملی این است که آیا می‌توان مجموعه‌ای از ارزش‌ها ایجاد کرد که از نظر سیاسی در خدمت اهداف یک پارچه کننده‌ی آزادمنشانه‌ای باشد که خواستارش هستیم. این دشوار است به دلیل اینکه می‌خواهیم آن ارزش‌ها، ارزش‌هایی مثبت و معناداری باشند، ولی در عین حال نمی‌توان آنها را به عنوان مبنایی برای طرد گروهای خاصی در جامعه به کار بست.
 
ممکن است ما موفق شویم از این دوکار، یکی را بدون دیگری انجام دهیم. برای نمونه، دلایل موفقیت تجربه‌ی سیاسی آمریکا این است که مجموعه‌ای از ارزش‌های "مثبت" را خلق کرده است که به عنوان پایه‌های هویت ملی به کار می‌آید، اما این مجموعه ارزشی در دسترس کسانی نیز بود که نه سفید بودند و نه مسیحی و یا آنانی که به طریقی نسبت "خون و خاک" با آنگلوساکسون‌های پرتستان ِ پایه گذار کشور نداشتند.
 
این ارزش‌ها مضمون و جانمایه‌ی منش و مرام آمریکایی‌اند ـ باور به فردیت، باور به کار به عنوان یک ارزش، باور به آزادی تحرک و استقلال همگانی.
 
ساموئل هانتینگتون آنها را "ارزش‌های آنگلو ـ پرتستان" می‌نامد، اما اکنون، این ارزش‌ها از بن و ریشه خود برکنده و جدا شده‌اند. فارغ از این که کیستیم و از کجا آمده‌ایم می‌توانیم به آنها اعتقاد داشته باشیم .
 
به عنوان نوعی راه حل عملی در مورد مساله ارزش‌های مثبت، این برداشت به خوبی عمل می‌کند.
 
آنچه من جالب می‌یابم این است که، جدای از نوشیدن آبجو و بازی کردن فوتبال، اروپاییان به سختی می‌توانند مزیت‌هایی را مشخص کنند که معرف هویت آنان باشد. عاقبت و سرآخر مساله واقعاً بر سر مزیت‌های مثبت است ـ ما چه نوع اشخاصی را در تاریخ مشترکمان که جامعه‌ی ما را می‌سازد، تحسین می‌کنیم. چه گونه رفتاری را در فرهنگمان محترم می‌داریم و ارج می‌گذاریم؟
 
چنبن تعریفی از زندگی خوب را، من فکر می‌کنم می‌توان حل کرد بی آنکه موضوع ژرف‌تر فلسفی را حل کنیم .
 
آنچه اشتراوس را در پس و پشت ذهن‌اش نگران می‌کرد، ثبات چنین راه حل عملی در نبود ِ راه حل فلسفی چگونگی دستیابی به حقیقت بود.
 
نیوپرسپکتیو:
اگر بپذیریم که تعریف‌های مثبت از آزادی ـ گزینه‌های ناظر بر زندگی خوب ـ در جهان متکثر امروز گوناگون‌اند، چرا به نظامی باز نگردیم نظیر قرون وسطا، که درحوزه‌های قضایی مختلف، ارزش‌های مختلفی، هرکدام با "روح قومی" خودش، به کار برده می‌شد؟
 
فوکویاما:
این راه حل نیست. ما در جوامع بزرگ ملی‌ی زندگی می‌کنیم که رو به سوی جهانی شدن دارند و در آنها می‌بایست از آداب‌دانی و از تبادل فکر و گفتمانی دموکراتیک بهره‌مند بود. نمی‌توان به فدرالیسم روی آورد و تعداد بیشماری جوامع مستقل خودبین برپا کرد. به خصوص در جهانی مثل دنیای امروزما، که با جریانی سیل آسا از نفوذ مردمان و اطلاعات سر و کاردارد، راه حل نیست. کاری است که هلندی‌ها در عمل، با پایه‌هاشان برای گروه‌های اجتماعی درون جامعه شان آن را آزمودند. این مسلما کار نمی کند.
 
نیوپرسپکتیو:
مسلمانان مهاجر به اروپا از نوعی احساس هویت قدرتمند برخوردارند. آمریکاییان نیز مرام و منش خود را دارند. چرا حس هویت و اعتماد فرهنگی اروپاییان این قدر ضعیف است؟
 
فوکویاما:
اروپا سنت‌های ملی ریشه دار و ژرفی دارد. در قرن بیستم آن مجموعه‌ سنت‌های ملی به واسطه‌ی جنگ‌های ملی‌گرایانه‌ی خونین، بی‌اعتبار شد. آنها اکنون می‌کوشند یک "هویت اروپایی" را کنار هم بگذارند که محتوا و معنای خیلی زیادی ندارد.
 
یکی از بحث‌های جالبی که پیش آمد، هنگامی بود که برخی کوشیدند ایده‌ی میراث مشترک مسیحی را وارد قانون اساسی پیشنهادی اروپا کنند. این موضوعی بود فوق‌العاده بحث برانگیز. ارجاع به مسیحیت هرگز نتوانست وارد آن شود و سپس، البته در هر حال مردم فرانسه و هلند پیش نویس آن قانون را نپذیرفتند و رد کردند، چون بر آن بودند که در شیوه‌های زیستی ملی آنان که هم اکنون نیز دچار تزلزل است، بیش از اندازه دخالت می‌کند.
 
نیوپرسپکتیو:
آیا ایده‌ی "روح قومی" Volksgeist ـ راه و رسم منحصر به فرد زندگانی مردمانی که ریشه‌های مشترکی دارند ـ در جهان پسامدرن معاصر با تمامی چند گانگی فرهنگی‌اش ـ پایان یافته است؟ منش و مرام آمریکایی آیا واقعاً اینک "روح" ی است بدون "قوم".
 
فوکویاما:
"روح قومی" همیشه گونه‌ای خیال پردازی بوده است. یوهان گوتفرید هردر که این مفهوم را به کار برده است می‌گوید که "روح قومی" گونه‌ای احساس نیمه آگاه کهن اجتماعی است. خودِ هویت آلمانی در واقع تا پیش از قرن نوزدهم اصلاٌ وجود نداشت. آنچه او آن را نادیده گرفت، این بود که تمامی این ویژگی‌ها منشاء اجتماعی دارند و برساخته جامعه در زمانی معین اند که از درهم آمیزی شان معجون روحیه آلمانی پدید می‌آید.
 
روح قومی مجموعه‌ای نانوشته از معیارها و ارزش‌های اجتماعی است که جامعه در طلب آن است. چنان که شما می‌گویید مرام و منش آمریکایی "قوم" ندارد، بدین معنا که شیوه‌ی زندگی آمریکایی شیوه‌ای است که بسیاری از نژادها و فرهنگ‌ها در آن سهیم اند

Francis Fukuyama

The Challenge of Positive Freedom: Interview with Francis Fukuyama

The following interview was first published in New Perspective Quarterly in its Spring 2007 issue.
 
Francis Fukuyama is author of the seminal post-Cold War book, The End of History and the Last Man. NPQ editor Nathan Gardels met with Fukuyama at his office at Johns Hopkins University in Washington, D.C. in March.
 
NPQ: The late Isaiah Berlin famously made the distinction between "negative" and "positive" freedom—the first being "freedom from" tyranny and interference and the second being "freedom to" do what one will in his or her zone of non-interference; the freedom of self-realization.
 
As you pointed out in your argument about "the end of history," negative freedom has pretty much been accepted universally, in principle if not in practice, since the end of the Cold War. Even in China the zone of personal space has grown immensely.
 
But, almost by definition in a diverse world, positive freedom, the "freedom to," is not universal. Some people want to wear headscarves, others want to marry the same sex.
 
After the "end of history" aren't most conflicts now over positive freedoms?
 
Francis Fukuyama: It's true. Most liberal democracies have been able to avoid this question of what positive freedoms they want to encourage because they haven't been challenged. Now they are challenged by minorities—Muslim immigrants in Europe, for example—or in some way by rising cultures in Asia that have a very strong sense of their own moral community, their own nonliberal values. It has become a very live issue.
 
In Europe especially, the issue of immigration and identity converges with the larger problem of the valuelessness of postmodernity. The rise of relativism has made it harder to assert positive values and therefore the shared beliefs Europeans demand of immigrants as conditions for citizenship. Postmodern elites have evolved beyond identities defined by religion and nation to what they regard as a superior place. But aside from their celebration of endless diversity and tolerance, they find it difficult to agree on the substance of the good life to which they aspire in common.
 
Also, to be clear, what I argued in The End of History was that Hegel had a more positive sense of what freedom is in terms of the recognition of basic human dignity, of the capacity to make moral choices. So, in a sense the "end of history" means the beginning of the reconstruction of a more positive, substantive, idea of what it means to live in a liberal democracy.
 
NPQ: Just as immigrants asserting their identity bring new conflicts to liberal societies, doesn't the projection of the West's "postmodern valuelessness" —relativism, secularism, permissiveness, materialism—into other cultures through the mass media and entertainment generate clashes of a global scope? Migrants come here; our media go there. After all, Osama bin Laden never came to America. He knows it through the "Hollywood image."
 
The globalizing media simultaneously tie together, differentiate and define; they are the space where recognition is granted, where dignity is assigned. If they are the new agora, aren't they also, then, the new ground of conflict?
 
Fukuyama: Definitely. There has been a culture war going on within the United States for a long time over this issue. Cultural conservatives and the religious right have long criticized Hollywood for undermining the values of family and faith. In a sense, their position is not all that different from Osama bin Laden's. The valuelessness projected by American mass culture is a problem.
 
Obviously, Muslim extremists don't accept the basic framework of liberal tolerance within which America's culture wars are waged. But there is a relationship. What we see today on the global stage is in some sense an extension of America's own culture wars.
 
NPQ: After 9/11, the Bush administration launched a "public diplomacy" campaign that said, "if the Muslim world only understood America" they wouldn't hate us. But this postmodern propaganda of the mass culture has been out there a long time. Muslims do understand America. That is the problem! Perhaps Americans need to be a little more humble and self-critical. Not all the fruits of freedom are appealing.
 
Fukuyama: I do think that America's seamier side is well known in the world. The image of America held by many critical Muslims, radical or otherwise, is not inaccurate.
 
One of the delusions of American policy after 9/11 was to presume that if anti-Americanism was out there, it wasn't because of our policies or the Hollywood image but because we were misunderstood. That was a seductive impulse because it meant we wouldn't have to look inward and change ourselves or our policies.
 
On the other hand, I also think that America's image in the world depends on which part of the world you are talking about. In those places which are modernizing successfully, the projection of our mass culture is a net benefit because they see the freedoms shown in our films or music as something they can aspire to. That doesn't create resentment.
 
Where you get a big problem is where countries are failing at modernization. They can see the promised land, but there is no way of getting there. That creates resentment and anti-Americanism.
 
NPQ: You could take this further. Those who are successful due to globalization, particularly in Asia, are taking on more of the attributes of the American way—more freedom, more mobility, more prosperity. As they do so, they want to see their own stories on the screen, not America's. In a relative sense, doesn't that diminish America's soft power?
 
Fukuyama: Yes, but is that the worse thing in the world, though? Because we have been powerful we are blind to other forms of soft power. Korean pop singers and movie stars are incredibly popular in Japan and other parts of East Asia. China has a huge film industry. Overseas Chinese are re-learning Mandarin.
 
We should not think of this realm of soft power in the same way in which we think about military power. The cultural balance of power is not a zero-sum game. It's not necessarily a threat to the US national interest if China sees more of its own movies instead of American movies.
 
NPQ: Isn't it important, then, as America considers its role in the world, to take into account this fact that the content of our mass culture affects international relations?
 
Fukuyama: Without question it is important. But I don't know if it is that easy for liberal culture to do anything about it. Even if you decided that Hollywood is hurting America's foreign policy interests you cannot stop that stuff from going out. Besides preventing Janet Jackson from ever again baring her breast at the Super Bowl through FCC regulations, there isn't a whole lot you can do. It is a problem, but not one that can necessarily be solved by public policy.
 
The hope, of course, is that in the marketplace of ideas the good will drive out the bad. But there's not a lot of evidence of that happening so far.
 
NPQ: One reason this is such a conundrum is that secular liberal societies have real difficulty in coming up, as you suggested, with positive virtues that set boundaries on cultural behavior, be it misogynist rap lyrics, Madonna's crucifix act or cloning.
 
The clash with Islam underlines this moral paralysis because we live, as the late Nobel laureate Czeslaw Milosz used to say, in "non-parallel historical times."
 
As a result we witness this paradox: Ayaan Hirsi Ali, citing Spinoza, has fled from faith to reason in the name of freedom, defecting from the womb of Islam and becoming an "Enlightenment fundamentalist" and atheist. Yet, Europe's most famous secular liberal philosopher, Jurgen Habermas, now argues that since postmodern society is unable to generate its own values, it can only "nourish" itself from religious sources. For him, Western values—liberty, conscience, human rights—are grounded in our Judeo-Christian heritage.
 
According to Habermas, "unbridled subjectivity"—the relativism which reigns today—clashes with "what is really absolute—the right of every creature to be respected as an ‘image of God.'"
 
What do you make of this double movement in history?
 
Fukuyama: This problem of how our post-religious societies come up with values was the critical issue for two celebrated thinkers from the University of Chicago—Allan Bloom, author of The Closing of the American Mind, and Leo Strauss.
 
Strauss called this "the crisis of modernity." The question is whether there is a way of establishing values through reason and philosophical discourse without reverting to religion. His central argument was that classical political philosophy—the Greeks with their emphasis on "natural right," or nature deciphered by reason as a source of values—had been prematurely rejected by modern philosophy.
 
The way to think about this is that we have both a deep philosophical problem and a practical political problem. The two may be related, but not necessarily.
 
The deep philosophical problem is whether you can walk Western philosophy back from Heidegger and Nietzche and say that reason does permit the establishment of positive values—in other words that you can demonstrate the truth of certain ideas.
 
The practical problem is whether you can generate a set of values that will politically serve the integrating liberal purposes you want. This is complicated because you want those values to be positive and mean something, but you also can't use them as the basis for exclusion of certain groups in society.
 
It is possible that we could succeed at doing one without the other. For example, the grounds of success of the American political experiment is that it has created a set of "positive" values that served as the basis for national identity but were also accessible to people who were not white and Christian or in some way "blood and soil" related to Anglo-Saxon Protestant founders of the country.
 
These values are the content of the American Creed—belief in individualism, belief in work as a value, belief in the freedom of mobility and popular sovereignty.
 
Samuel Huntington calls these "Anglo-Protestant values," but at this point they have become de-racinated from these roots. You can believe them no matter who you are or where you came from.
 
As kind of a practical solution to the positive value problem, it works pretty well.
 
What I find fascinating is that, apart from drinking beer and playing soccer (football), Europeans find it hard to define the virtues with which they identify. In the end this is really about positive virtues—what kind of people you find admirable in your common story that builds your community. To what kinds of behavior do you assign dignity in your culture?
 
This kind of definition of the good life, I think, you can resolve without resolving the deeper philosophical issue.
 
What Strauss worried about in the back of his mind was the stability of such a practical solution in the absence of a philosophical resolution about how to arrive at truths.
 
NPQ: If positive definitions of freedom—choices about the good life—are divisive in a plural world, why not revert to a system like that in the Middle Ages where different values applied in different jurisdictions, each with its own "volksgeist"?
 
Fukuyama: That's not a solution. We live in big national communities going global where you have to have civility, deliberation and democratic discourse. You can't federalize into a zillion self-regarding communities. It is particularly not a solution in a world such as ours with such penetrating flows of people and information. This is what the Dutch tried, in effect, with their "pillars" for each group in society. It manifestly does not work.
 
NPQ: Muslim immigrants to Europe have a strong sense of identity. Americans have their creed. Why is Europe's sense of identity and cultural confidence so weak?
 
Fukuyama: Europe did have deep national traditions. In the 20th century those national traditions were discredited through bloody nationalistic wars. Now they are trying to put together a "European identity," but it doesn't have much content.
 
One of the most fascinating debates came up when some tried to re-insert the idea of Christian heritage into the proposed European Constitution. That was tremendously controversial. The Christian reference never made it in, and then, of course, the French and Dutch publics in any case rejected the draft because they thought it intruded too much on their already waning national way of life.
 
NPQ: Is the idea of a volksgeist—the unique way of life of a commonly rooted people—now over in the postmodern world with all its hybrid cultures? The American Creed is really a "geist" without a "volk."
 
Fukuyama: "Volksgeist" was always a kind of fantasy. Johann Gottfried Herder, who employed the idea, argued that a "volksgeist" was some ancient, subconscious feeling of community. German identity itself didn't really exist until the 19th century. What he didn't appreciate was that all these attributes had been socially constructed at some point and mixed into a German brew.
 
Volksgeist is an unwritten set of social norms and values that a society aspires to. As you say, the American creed does not have a "volk" in the sense that its way of life is shared by many races and cultures.

اسلام و غرب: نه ادوارد سعید! نه برنارد لوئیس

اسلام و غرب: نه ادوارد سعید! نه برنارد لوئیس!
مجید نفیسی
هنگامی که در سال ۱۹۹۳ به دانشگاه UCLA بازگشتم تا در رشته ی "زبان ها و فرهنگ های خاور نزدیک" درس بخوانم، نظریات پسااستعمارگرایی و بویژه پسانوگرایی باب روز بود، اما من به هیچ یک کششی نداشتم. تجربه ی انقلاب ایران به من درس هایی داده بود که عبارت پردازی های ضد غربی و ضد روشنگری را برایم بی اثر می کرد. هیچگاه از یاد نمی برم یک بار هانس پیتر اشمیت1 استاد آلمانی زبان پهلوی ام نظر مرا راجع به کتاب "خاورشناسی" ادوارد سعید2 جویا شد. میدانستم که او شش سال در هندوستان زندگی کرده تا کاری را که آبراهام آنکتیل د پرون3 فرانسوی، راسموس کریستین راسک4 دانمارکی، ویلیام جونز5 انگلیسی، ابراهیم پورداوود ایرانی و بسیاری دیگر آغاز کردند ادامه بدهد. آن روز برای اولین بار با او از تجربه ی خود در انقلاب ایران سخن گفتم.

1ـ گریزی به گذشته

نخستین بار در سال ۱۹۷۱ پس از گرفتن دیپلم دبیرستان از اصفهان به لس آنجلس آمدم تا به عنوان یک شاعر در رشته ی زبان شناسی درس بخوانم، اما در مدتی کوتاه جذب مبارزات دانشجویی ایرانیان علیه شاه شدم و پس از یک سال خود را به دانشگاه تهران منتقل کردم تا بتوانم در مبارزه ی انقلابی شرکت کنم. جنبش انقلابی در اواخر ۱۹۷۷ از راه رسید و ما دانشجویان و روشنفکران چپ در آن نقش مهمی بازی کردیم ولی از فوریه ۱۹۷۸ پس از شورش تبریز رهبری آن به دست روحانیت بنیادگرا افتاد که شروعش این بود: نه شرقی، نه غربی، حکومت اسلامی! پس از سرنگونی رژیم شاه و برقراری رژیم جدید، دو پیشامد به روحانیت بنیادگرا فرصت داد که اولا صفوف خود را درون حاکمیت یکپارچه کند و جناح ملی و غیربنیادگرا را از حکومت براند و ثانیا مردم را به دور پرچم خود گرد آورد:
1ـ اشغال سفارت آمریکا در نوامبر ۱۹۷۹ که به این رژیم وجهه ضدغربی و ضدآمریکایی داد و 2ـ آغاز جنگ هشت ساله با عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ که به رژیم وجهه ملی بخشید. گروهی که من با آن کار میکردم یک سازمان مارکسیست مستقل بود که در برخورد به هر دو پیشامد در برابر حکومت ایستاد: اشغال سفارت را "زیگزاگ ضد انقلاب" (یعنی جناح خمینی) و همراهی جناح بزرگی از چپ را انعکاس یک جنبه این "زیگزاگ ضدانقلابی در صف انقلاب" خواند؛ جنگ را از هر دو سو محکوم کرد و مردم ایران و عراق را به برخاستن علیه هر دو رژیم پان اسلامیست و پان عربیست تشویق کرد. من در اتخاذ این مواضع سازمانی نقشی اساسی داشتم و نویسنده دو مقاله ی تحلیلی در توضیح مواضع سازمان علیه گروگانگیری سفارت و جنگ بودم.6
با آغاز سرکوب بزرگ در تابستان ۱۹۸۱ هزاران روشنفکر چپ و ملی به جوخه های تیرباران سپرده شدند. من بیش از ده نفر از خویشان خود از جمله همسر و برادرم را از دست دادم و مجبور به جلای وطن شدم. در آمریکا در سال ۱۹۸۵ شروع به نقد مارکس و بررسی یک یک کتاب های او و ارائه آن به صورت یک سلسله سخنرانی تحت عنوان "مارکس نه چون یک پیشوا" کردم. در جریان این تحقیق نخست به سوی آنارشیسم فلسفی رفتم ولی به تدریج به سوی لیبرالیسم و احترام به آزادی های فردی گرایش پیدا کردم.
نگفته نماند که یک بار همین سخنان را سر کلاس "فلسفه ی هایدگر" در حضور استاد راهنمایم ساموئل وبر7 و مهمانش ژاک دریدا8 بیان کردم .

2ـ انتقاد ادوارد سعید از خاورشناسی

ادوارد سعید (۲۰۰۳-۱۹۳۵) نویسنده ی فلسطینی ـ آمریکایی و استاد دانشگاه کلمبیا، کتاب جنجال برانگیز خود "خاورشناسی: .." را در سال ۱۹۷۸ انتشار داد، یعنی همان سال که میشل فوکو9 (۱۹۲۶-۱۹۸۴) نویسنده و فیلسوف فرانسوی در آخرین ماه های سقوط شاه در ایران دو بار به تهران سفر کرد تا خود از نزدیک با جنبش انقلابی مردم آشنا شود. او نتیجه ی مشاهده خود را در دو نشریه ایتالیایی و فرانسوی منتشر کرد. فوکو در نهضت اسلامی خمینی شاهدی برای اثبات نظریه های ضدروشنگری و ضد تجددخواهی خود میدید. او تصور میکرد که انقلاب ایران به جای استقرار حکومت "خرد" انقلاب کبیر فرانسه، یک "دیانت سیاسی"10 به وجود خواهد آورد که از خودبیگانگی های خرد ابزارگرای غربی را پاک خواهد بود. البته فوکو تردیدها و پرسش های خود را هم داشت، اما اگر بخواهیم از تعبیر خود او استفاده کنیم فوکو در آن زمان اسیر توهمات گفتمان ضد روشنگری خود شده بود. دو سال پیش پژوهنده گرامی ژانت آفاری همراه با کوین آندرسون11 کتابی درباره برخورد این فیلسوف فرانسوی با انقلاب ایران به زبان انگلیسی نوشته به نام "میشل فوکو و انقلاب ایران: جنسیت و اغوای اسلامی گرایی" که ترجمه ی برخی از مقالات فوکو را در آنجا میتوان یافت.
ادوارد سعید با نوشتن کتاب "خاورشناسی" به عنوان نظریه پرداز پسااستعمارگرایی شناخته شد و برداشت هایش در کنار پسا ساختارگرایی و پسانوگرایی ژاک دریدا و میشل فوکو در دو دهه ی هشتاد و نود قرن گذشته، مجامع دانشگاهی غرب را تسخیر کرد. او در این کتاب اصطلاح "خاورشناسی" را به صورت یک برچسب اهانت آمیز درآورده است که شاید بهتر است به همین دلیل آن را به "خاورشناسی گری" ترجمه کرد. شیوه ی برخورد سعید به کار خاورشناسان غربی بخصوص عرب شناسان و اسلام شناسان انگلیسی و فرانسوی را میتوان در نقل قول زیر مشاهده کرد. سعید پس از اشاره به این گفته ی نوام چامسکی12 زبان شناس آمریکایی که ـ نمیتوان از "عینیت علمی" در مطالعات نظامی محققان دولتی آمریکا در جنگ ویتنام سخن گفت ـ، در مقدمه کتاب خود می گوید: "من شک دارم که بتوان این برخورد را زیر سئوال برد که به عنوان نمونه یک فرد انگلیسی در هندوستان یا مصر در اواخر قرن نوزده که به آن کشورها علاقمند میشود هیچگاه نمیتواند این ذهنیت را کنار بگذارد که این کشورها مستعمره ی بریتانیا هستند. شاید به نظر برسد که چنین قضاوتی کاملا متفاوت است از گفتن این که تمام معلومات دانشگاهی پیرامون هندوستان و مصر به نوعی از واقعیت های زشت سیاسی اثر گرفته و دستخوش تجاوز آن شده و با این وجود این درست همان چیزی است که من در این پژوهش خود پیرامون خاورشناسی بیان میکنم."13 مسلم است که "عینیت علمی" هیچ گاه خالی از ذهنیت های شخصی محقق نیست. پژوهش های خاورشناسان غربی از شرایط تاریخی و اجتماعی تاثیر گرفته و در چند قرن گذشته آمیخته به تعصبات اروپا محوری ست همانطور که تحقیقات خود ادوارد سعید به عنوان یک نویسنده ی زاده ی فلسطین نمیتواند از رابطه ی عرب و اسرائیل در دهه شصت و هفتاد قرن گذشته بی تاثیر بماند. با این وجود عموما خواستگاه نژادی یا ملی یک پژوهشگر نه او را واجد شرایط تحقیق میسازد نه او را از آن محروم می کند و در تحلیل نهایی، تنها بررسی انتقادی آثار تحقیقی اوست که میتواند درجه ی اعتبار علمی کار او را روشن سازد. به عنوان نمونه، آرتور د گوبینو14 (۱۸۱۶-۱۸۸۲) دیپلمات فرانسوی در ایران یک نژادپرست آشکار بود و تحقیقات او در ایران و شرق در نیمه ی قرن نوزدهم از تعصبات آریاگرایانه اش لطمه خورده است. در مقابل، کار دو خاورشناس انگلیسی یعنی ادوارد براون15 (۱۹۲۶-۱۸۶۲) و رینولد نیکلسون16 (۱۹۴۵-۱۸۶۸) از صداقت روشنفکرانه برخوردار است و در زمینه ی معرفی و تهیه ی متون انتقادی ادبیات کهن فارسی مانند مثنوی، دیوان شمس، چهار مقاله نظامی عروضی و مانند آن هنوز هم مرجع شمرده میشود. انگیزه ی شخصی این افراد در کار خاورشناسی چه بوده است؟ آن طور که ادوارد براون در مقدمه ی کتاب با ارزش خود "یک سال در میان ایرانیان" میگوید، علت کشیده شدن او به مطالعات اسلامی و آموختن زبان های ترکی، عربی و فارسی هنگامی بوده که او شانزده سال بیشتر نداشته و از مظلومیت ترک ها در جنگ میان دو امپراتوری عثمانی و روسیه تزاری، و شاید هم تحت تاثیر سیاست حمایت آمیز دولت انگلیس از اولی در برابر دومی برانگیخته میشود. به علاوه هنگامی که او از رشته ی پزشکی که به خواهش پدرش به آن وارد شده بوده، خود را به رشته ی خاورشناسی منتقل کرده و در لندن آغاز به یاد گرفتن زبان فارسی میکند، تحت تاثیر برخی از مهاجران ایرانی قرار میگیرد که خود بابی بوده یا از آن جنبش الهام می گرفته اند. آنها حس براون را نسبت به رنج بابیان برمی انگیزند به طوری که او بی تابانه مشتاق دیدار آنها در ایران میشود و از لحظه ی ورودش از مرز عثمانی، مترصد تماس با آنها بوده، در تبریز بالای ارگ میرود تا جایی را که یکی از زنان بابی پس از پرتاب شدن به پایین سالم مانده ببیند، و در زنجان جای گلوله های قوای دولتی را که نزدیک به ۳۰ سال پیش برای سرکوب بابیان شورشی به آن شهر آمده بودند، بر دیوار مشاهده کند و بالاخره در اصفهان هنگامی که مشغول خرید جنسی از یک دلال عتیقه فروش بوده با محفل مخفی بهائیان که در آن زمان خود را از بابیان و ازلیان متمایز کرده بودند، آشنا میشود. آیا علاقه ی براون به این پیگیری از کنجکاوی یک عامل سازمان جاسوسی انگلیسی برمیخیزد یا نتیجه ی شور یک جوان با احساس و پژوهش گر است؟ انگیزه هر چه بوده سفرنامه ی او یکی از بهترین منابعی است که میتواند امروزه به محققی که میخواهد شرایط اقتصادی و اجتماعی ایران را پیش از آغاز جنبش تحریم تنباکو و انقلاب مشروطیت (مانند: نقش تلگرافخانه ها در وحدت سیاسی ولایات کشور، جنبش بابیان و شکل گیری جناح ازلیان که خواستار تغییرات سیاسی در کشور بوده اند و بابیان که از دخالت در سیاست پرهیز میکرده اند و ...) مطالعه کند، کمک نماید. به علاوه چهار جلد "تاریخ ادبیات فارسی" ادوارد براون هنوز یکی از بهترین پژوهش های موجود در این زمینه شمرده میشود.
در میان خاورشناسان و روشنفکرانی که از غرب به ایران آمده اند مسلما کسانی را میتوان یافت که برای دولت های متبوع خود کار کرده و صداقت علمی خود را فدای انگیزه های غیر پژوهشگرانه کرده اند. به عنوان نمونه شاعر نیمه نامدار انگلیسی باسیل بانتینگ17 (۸۵-۱۹۰۰) دوست شاعر مشهور آمریکایی ازرا پاند18 را میتوان نام برد که در جنگ دوم جهانی در بخش آگاهی ارتش بریتانیا در ایران خدمت میکرد و پس از پایان جنگ در سفارت انگلیس در تهران به خدمت ادامه داد و فرزندانش را "رستم" و "رودابه" نامید و حتی همسر دومش دختری ارمنی ایرانی بود که ۳۴ سال از او جوانتر بود. او در سال ۱۹۵۲ به اصرار نخست وزیر ملی، دکتر مصدق از ایران اخراج شد. به نوشته ریچارد نورتون تیلور19در روزنامه ی گاردین20 ۳۱دسامبر ۱۹۹۸ شاعر نامدار انگلیسی دیلان توماس21 در رابطه با اداره ی جاسوسی انگلیس در ۱۹۵۱ برای مدتی کوتاه به تهران آمد تا فیلمنامه ای برای یک فیلم تبلیغاتی به نفع شرکت نفت انگلیسی و تخطئه ی جنبش ملی شدن نفت بنویسد که گویا به مرحله ی اجرا نرسید. شرایط تاریخی و اجتماعی پژوهشگر حتما در کار علمی او اثر میگذارد و تنها برخورد انتقادی به نتیجه ی کار اوست که ارزش عینی آثارش را روشن میسازد.
ژرژ مول22 فرانسوی و ای. برتلس23روسی و جلال خالقی مطلق از شاهنامه ی فردوسی تدوین کردند ولی وابستگی ملی آنها نمیتواند برگ برنده ای در دست هیچ یک از این سه پژوهشگر باشد اگر چه این امر که فارسی یعنی زبانی که شاهنامه به آن نوشته شده زبان مادری محقق اخیر است طبیعتاً مزیتی برای پژوهش اوست.

3ـ برداشت برنارد لوئیس از تصادف تمدنها

پس از تغییر نظام شوروی در نیمه ی دهه ی ۸۰ و آغاز دهه ی ۹۰ نظریه پردازان سیاست خارجی آمریکا بر آن شدند تا به جای مبارزه ی دو ابر قدرت که جهان جنگ سرد را شکل میداد به تجزیه و تحلیل شرایط جدید بنشینند و طرح سیاستی نو را بریزند. نخستین اثری که در این باب شاخص شد کتاب "پایان تاریخ" نوشته ی فرانسیس فوکویاما24 بود که فرو ریختن نظام شوروی را به منزله ی پیروزی لیبرالیسم و نظام دموکراتیک غربی اعلام میکرد و حاکی از یک خوشبینی دلپذیر نسبت به رشد مردم سالاری در سراسر جهان بود، ولی این احساس بسیار زودگذر بود و نتیجه ی مستقیم حذف شوروی، شعله ور شدن جنگ های ملی، قومی و دینی در مستعمرات سابق شوروی در اروپای شرقی و مرکزی، آسیای مرکزی از یک سو و جایگزینی آرمان های دینی و قومی به جای آرمان های کمونیستی در کشورهای معروف به جهان سوم بود. طولی نکشید که نظریه پرداز دیگری به نام ساموئل هانتینگتون25 مقاله و سپس کتابی به نام "تصادف تمدنها" نوشت (این کتاب به فارسی با نام "برخورد تمدنها" ترجمه شده است) که بر خلاف خوشبینی بشریت گرایانه ی فوکویاما تصویر بدبینانه ای از جهان پس از جنگ سرد به دست میداد که در آن محور مناقشات جهانی از دولت های ملی به تمدنهای گوناگون یعنی واحدهای فرهنگی، نژادی و دینی دگرگون میشد. او به طور مشخص از هشت یا نه تمدن نام می¬برد: غرب، مسیحیت ارتدکس، آمریکای لاتین، چین، هند، اسلام، بودیسم، ژاپن و شاید آفریقا. به اعتقاد هانتینگتون، غرب که شامل آمریکا، اروپای غربی، کانادا، استرالیا و نیوزلند میشود بر اساس دمکراسی لیبرال و مسیحیت کاتولیک و پروتستان شکل گرفته است. غرب به جای این که درصدد تعمیم ارزش های خود بر تمدن های دیگر برآید، برعکس باید خود را برای کشمکشی تمام عیار بین تمدنها آماده سازد. به کار گرفتن اصطلاح "تصادف" به جای "جدال" یا "کشمکش" از سوی هانتینگتون تصادفی نیست، زیرا در نظر او تمدن ها چون ماشین هایی هستند که بدون هیچ رابطه ی متقابلی در شاهراه جهانی روانند و تنها ممکن است در شرایط معینی با یکدیگر تصادف کنند. به عبارت دیگر هر تمدن، ارزش های فرهنگی ویژه ی خود را دارد و نباید کاری به کار تمدن های دیگر داشته باشد، مگر این که تصادفی بین آنها رخ دهد. جوهر نظری هانتینگتون نسبی گرایی فرهنگی است که بخصوص در دو دهه¬ی گذشته تحت تاثیر نظریات پسانوگرایانه فوکو و پسااستعمارگرایانه¬ی سعید در مجامع دانشگاهی رشد زیادی کرده بود. بنابراین نظریه حقوق بشر فقط یک پدیده ی غربی ست و نباید آن را به فرهنگ های دیگر تحمیل کرد و از حکومت های جبار انتظار داشت که ارتش کودکان، حجاب اجباری، چندهمسری، سنگسار یا دیه و قصاص را ملغی کنند. همان طور که ساموئل هانتینگتون خود در مقدمه ی کتابش تصریح میکند او این اصطلاح تصادف تمدن ها را از مقاله ی یک اسلام شناس انگلیسی به نام برنارد لوئیس26 استاد دانشگاه پرینستون برگرفته که در مقاله ای به نام "ریشه های خشم مسلمانان" در سال ۱۹۹۰ بخشی از مقاله ی خود را "تصادف تمدنها" نامیده است. از نیمه ی دوم دهه ی نود، نام لوئیس به تدریج به عرصه ی رسانه های جمعی کشیده شد و بویژه با روی کار آمدن جرج بوش و حاکم شدن نظریه پردازان نومحافظه کار پس از یازدهم سپتامبر بر دولت آمریکا او همراه با یک استاد لبنانی شیعه زاده به نام فؤاد عجمی27 به صورت مشاور مهم دولت بوش و چینی در امور خاورمیانه و جنگ عراق درآمد.

4ـ تفکیک حق قیصر از حق خدا

آنچه نظر هانتینگتون را به سوی لوئیس جلب کرده این است که نویسنده ی اخیر باور دارد که دو تمدن مسیحی و اسلامی در برخورد به رابطه ی میان دولت و دین دارای دو نگاه ماهیتاً متفاوت هستند: اسلام دولت خود را نماینده ی خدا در روی زمین میداند، حال این که مسیحیت قلمروی کلیسا را از دایره ی نفوذ دولت جدا میسازد.
او این اندیشه را در مقالات بسیاری گفت و بازگفت کرده است. برای نمونه در کتاب "اشتباه از کجاست؟ تأثیر غرب و پاسخ خاورمیانه"28که مقارن ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ زیر چاپ بوده، میگوید: ما دولت دنیوی سکولار را به مسیحیت مدیون هستیم، اگر در دولت روم، دولت، خدا بود در دولت های خداسالار چون اسرائیل باستان یا ایران معاصر، خدا، دولت است. همچنین در کتاب "اسلام و غرب"29 می نویسد: برخلاف مسیحیت، در روم چندخداپرست، قیصر خدا بود. مسیحیان می آموختند که بین آنچه که حق قیصر است و آنچه که حق خداست تفاوت بگذارند. برای مسلمانان نخستین، خدا قیصر بود و خلیفه ی حاکم یا سلطان تقریباً جانشین او در زمین شمرده میشد. این برداشت از یک تمثیل قضایی ساده فراتر میرفت. برای مسلمانان دولت، دولت خدا بود و ارتش ، ارتش خدا و البته دشمن، دشمن خدا."
برنارد لوئیس علت این تفاوت دیدگاه مسیحیت و اسلام در برخورد به رابطه ی میان دولت و دین را در تاریخ پیدایش آنها جستجو میکند. محمد یک پیغمبر فاتح بود و پیش از این که دربگذرد دولتی را بنیاد گذاشت که خود به عنوان رسول خدا، و پس از او جانشینانش به عنوان خلیفه ی خدا در رأس آن قرار داشتند. بر خلاف او، مسیح پیغمبری شهید بود که پیروانش تا سه قرن پس از مرگ او چون اقلیتی مظلوم از سوی دولت روم سرکوب میشدند و طبیعی بود که میان امر کلیسا و امر دولت تفاوت بگذارند. برنارد لوئیس به عنوان شاهد این گفته ی مسیح را تکرار میکند که در انجیل متی ۲۲:۲۱ میگوید:" آنچه را که حق قیصر است به قیصر بپردازید و آنچه را که حق خداست به خدا بدهید."
اشکال اول لوئیس در استناد به این نقل قول در آن است که آن را از زمینه ی متن روایت جدا میکند، به طوری که خواننده ی امروزی چنین می پندارد که مسیح درباره ی تفکیک دولت و دین سخن می گفته است. حال این که اگر به آغاز این روایت بازگردیم و ماجرا را از چند آیه بالاتر بخوانیم برداشت دیگری پیدا می کنیم. "۱۵: آنگاه فریسیان رفتند و نقشه ریختند که او را در سخن به دام اندازند. ۱۶ آنها هواداران خود را همراه با مامورین هرود به نزد مسیح فرستادند که بگویند: استاد! ما میدانیم که تو مردی راستگو هستی، و راه خدا را آنطور که حقیقتاً هست به ما می آموزی و تو را از حرف مردم واهمه ای نیست، چرا که تو به مقام افراد نظر نداری. ۱۷ پس به ما بگو که آیا به عقیده ی تو این مشروع است یا نه که مالیات سرانه را به قیصر بپردازیم؟ ۱۸ مسیح که از نیت بد آنها آگاه بود گفت: ای دورویان! چرا میخواهید مرا آزمایش کنید؟ ۱۹ سکه ای که با آن مالیات سرانه را میپردازید به من نشان دهید. پس آنها سکه ی رومی را در دستش گذاشتند. ۲۰او از آنها پرسید: این نقش و نشان کیست؟ ۲۱ آنها پاسخ دادند: قیصر. در این لحظه او به آنها گفت: پس آنچه را که به قیصر تعلق دارد به او و آنچه را که به خدا تعلق دارد به خدا بپردازید. ۲۲ هنگامی که آنها از او چنین پاسخ شنیدند شگفت زده شده و از پیش او پراکنده شدند." انجیل متی ۲۲ـ۲۰:۱۵ عیسی خود را مسیح موعود یهودیان می دانست و در نتیجه باید در درجه ی نخست آنها را به حقیقت پیامش متقاعد میکرد. فریسیان فرقه ای خشکه مذهب و بنیادگرا بودند که دعوت مسیح را نمی پذیرفتند و درصدد خنثی کردن آن بودند. در این روایت، آنها همراه با گروهی از وابستگان به فرماندار ولایات یهودی یعنی هرود که نماینده ی قیصر روم تیبریوس30 (14-37A.D.) در آن منطقه بود به نزد مسیح میروند و با طرح این پرسش که آیا باید مالیات را به سران امت یهودی بپردازند یا به نماینده ی قیصر روم، مسیح را در برابر یک دو راهی شوم قرار میدهند. اگر مسیح اعلام میکرد که باید مالیات را فقط به امت یهودی بدهید خشم ماموران رومی را برمی انگیخت و در نظر هرود چون یک فرد شورشی شناخته می شد و اگر برعکس مالیات را از جامعه ی دینی دریغ می داشت چون خائنی به امت به حساب می آمد. مسیح که این ترفند فریسیان را تشخیص داده بود، آنها را به عنوان "منافق" مورد خطاب قرار داده و با طرح تفکیک حق قیصر و حق خدا(که در مورد اخیر میتواند به مالیات دینی یا صرفا کار نیک در راه خدا تعبیر شود) نقشه ی فریسیان را برهم می ریزد.
همان طور که به روشنی دیده میشود تفکیک مالیات بین دولت و امت، در آن زمان کوچک ترین پیوندی با تفکیک دین از دولت نداشته است و ربط دادن آن به اندیشه¬ی جهانگرایی (سکولاریسم) در عصر جدید یک تحریف آلوده به نابهنگامی تاریخی ست. در اندیشه ی جدایی دین از دولت، اولاً دولت سیاسی خصلتی غیردینی دارد و ثانیاً در جامعه ی مدنی آزادی دینی محترم شمرده شده و هیچ دینی بر ادیان دیگر برتری نمی یابد. در زمان مسیح، حکومت هرود خصلتی غیردینی نداشت: از یک سو، مردم را به پیروی از دین چندخداپرستانه ی روم تشویق میکرد و از سوی دیگر نسبت به ادیان دیگر از جمله فرقه های گوناگون یهودی رفتاری سرکوبگرانه داشت. این یهودیان نبودند که مسیح را به صلیب کشیدند، بلکه این کارگزاران قیصر روم در یهودیه بودند که او را از میان بردند.
اگر گفته ی مسیح در انجیل متی ۲۲:۲۱ از جانب یک نظریه پرداز مسیحی ی طرفدار تفکیک دین از دولت مورد استناد قرار بگیرد بر او حرجی نیست، زیرا این شیوه ای ست که معمولاً آرمان پردازان گوناگون دینی و غیردینی به کار می بندند و می کوشند تا برای اثبات براهین خود از کتاب های مقدس آسمانی یا زمینی شان شواهدی بیاورند؛ اما اگر این شیوه ی جزم گرایانه را یک تاریخ شناس به کار بندد که مدعی رعایت روش عینی و علمی ست باید در صداقت روشنفکرانه اش شک کرد. نمونه ی دسته ی نخست را میتوان در نامه ی "پیرامون بردباری" جان لاک31 (۱۷۰۴-۱۶۳۲) فیلسوف تجربه گرا و مبارز آزادی دینی در انگلیس قرن هفدهم دید.


5ــ نامه ی جان لاک پیرامون بردباری32

لاک این نامه را در زمان تبعید خود در هلند به سال ۱۶۸۵ به لاتین نوشت و مترجم آن به زبان انگلیسی ویلیام پوپل33 تا چهار سال بعد موفق به چاپ آن نشد. تنها با "انقلاب باشکوه" ۱۶۸۹ و آمدن ویلیام سوم مشهور به اورانژ از هلند به انگلیس و انتقال سلطنت از خاندان استیوارت به خاندان هانوور بود که زمینه برای حکومت پارلمانی و بردباری دینی در انگلستان تا اندازه ای مهیا شد و آرام آرام کشمکش های دینی در این کشور که از زمان هنری هشتم (مرگ۱۵۴۷) و اعلام استقلال کلیسای انگليس از واتیکان آغاز شده بود، فروکش کرد. اصلاحات تاريخی ۱۸۳۲ پایان اين دوره ی گذار را نشان داد که در نتیجه ی آن میان حکومت و سلطنت از يک سو و دين و دولت از سوی ديگر مرزی قانونی کشيده شد.
انگلستان در طی نیمه ی اول گذار سيصد ساله ی خود به سوی آزادی از فراز و نشیب های فراوان گذشت: نخست کاتوليک ها به خاطر بیعت با پاپ تحت تعقيب قرار گرفتند؛ سپس با سلطنت مری پروتستان ها به زندان، شکنجه و سوختن در آتش دچار شدند، ولی با آغاز سلطنت الیزابت کاتولیک ها بار ديگر به اسارت گزمه های کلیسای ملی انگلیس درآمدند. انقلاب کرامول34 در سال ۱۶۴۸ منجر به قتل چارلز اول و انحلال موقت سلطنت در کشور و آغاز سلطه ی گروه های عوام "منزه طلب" پروتستان ها نسبت به گروه های اشرافی کلیسای ملی گرديد. با قتل کرامول در ۱۶۵۸ و بازگشت سلطنت فشار بر کاتولیک ها و گروه های منزه طلب از سر گرفته شد و آنجلیکن ها دست بالا را گرفتند. در اين دوره است که جان لاک به خدمت لرد شافتسبری35 (مرگ۱۶۸۳) چهره ی مورد احترام حزب آزادیخواه ویگ36 درآمد. آنها خواستار نرمش پذیری دینی و جدا شدن مذهب از سياست بودند، ولی چون پارلمان که به دست پیشتازان حزب محافظه کار توری37 اداره ميشد به سرکوب آنها پرداخت، "ویگ" ها به قیام مسلحانه روی آوردند. يکی از همرزمان لاک به دلیل سوء قصد به جان چارلز دوم گرفتار و اعدام شد و لاک خود به هلند که در آن زمان کشوری ليبرال شمرده ميشد فرار کرد تا به زندگی مخفی روی نیاورد.
اين نامه ی سی صفحه ای را لاک به دوست ارمنی ـ هلندی خود فیلیپ ون لیمبورگ38 می نویسد و در آن به سادگی پایه ی نظری تفکیک کليسا را از دولت ميريزد. آن چه اين نامه را در نوع خود ممتاز ميسازد اين است که اولا نویسنده ی آن خود در کوران مبارزات سياسی شرکت داشته و طرح ارائه شده در آن نه محصول خيال پردازی يک نویسنده ی برج عاج نشین که بر عکس محصول صحنه ی عمل سياسی است.
ثانیاً: جان لاک يک فیلسوف تجربه گرای مسیحیت که بر خلاف بیشتر همکیشان خود به تثلیث باور ندارد و به همه چيز از زاویه ی خرد مینگرد. در جواب اين نامه يکی از ملایان کلیسای انجلیکن به نام جی . پروست39 نامه ای می نویسد. لاک در پاسخ او نامه ی دیگری پیرامون بردباری دینی به رشته ی تحریر درمی آورد و اين تبادل نامه بین آنها تا نامه ی چهارم لاک ادامه می يابد که پس از مرگ او در سال ۱۷۰۴ چاپ ميشود.
جان لاک در نامه ی اول خود پیرامون بردباری بر اين باور است که تساهل دینی مهمترین خصیصه ی یک کلیسای حقیقی ست. هر فرد بايد در دل خود مسيحی باشد و ایمان را نمیتوان به زور به کسی باوراند. از منکرات دینی مانند زنا و فساد بايد پرهيز کرد ولی اختلاف در عقیده را نمیتوان قابل مجازات دانست. مسیح، مردم را نه با شمشير که با دعوت به صلح گرد می آورد. بردباری دینی را نه فقط انجیل که خرد نیز تجويز ميکند. ضروریست که مرز جامعه ی مدنی را کاملا از جامعه ی مذهبی جدا کرد. (صفحه ۲۵) اگر اين تفکيک صورت نگيرد هيچگاه مشاجره بین مدعیان نظارت بر رستگاری روح انسان و پاسداران زندگی مدنی در "کشور"40پايان نخواهد گرفت. "کشور" به مردمی اطلاق ميشود که برای منفعت مدنی خود يعنی زنده بودن و آزاد زیستن، آسایش تن و روان و بلاخره مالکيت گرد هم آمده اند.
"کلانتر" مدنی41 بايد از اين منافع حفاظت کند و کسانی که آن را نديده می گيرند به مجازات برساند. کلانتر مدنی کاری به رستگاری روح ندارد و آمرزش روح هر کس به خدای او مربوط است. هيچ فردی حق ندارد که حتی به ميل خود اين قدرت را به فرد يا مقام ديگری واگذارد. به همين صورت يک ملت نیز نمی تواند حتی به اراده ی خويش رستگاری روحش را به فرد يا مقامی تفویض نمايد. در اين امر نه زور که تنها متقاعد کردن افراد کارساز است.
اگر فرد به رضای دل ایمان نداشته باشد، ایمان به زور خود به صورت مانعی برای رستگاری روح در ميايد. اجبار در عقیده همچنين موجب دورویی و تقیه ميشود. البته کلانتر می تواند مانند هر فرد ديگر در مسائل دینی از استدلال سود بَرَد، ولی زور در ايمان کارساز نيست. آن چه مفيد است مدارک و شواهد عقلی ست.
آنگاه جان لاک به شریعت موسی می پردازد و به وجود "خداسالاری مطلق" در میان قوم یهود اشاره ميکند. برای یهودیان هيچ تفاوتی میان امت و ملت، کنیسه و "کشور" وجود نداشت و خدا قانونگذار مطلق شمرده می شد. بر عکس، در انجيل از خداسالاری سخنی در ميان نيست و مسیح قصد ایجاد "کشور" جدیدی را نداشته است. (صفحه ۴۴) قیصر فرمانروای کشور بود و مسیح بانی کليسا. تنها در قانون موسی ست که ميتوان مشرکین را به خاطر عقیده شان اعدام کرد. با اين وجود بنی اسرائیل اين قوانين را تنها در میان خود پیاده ميکردند و به غیریهودیان کاری نداشتند. آنها کسی را به زور به قبول دین خود وادار نمی کردند و تنها هنگامی که فرد غیریهودی به ميل خود به آنها می پیوست، او را مشمول قوانین خود می ساختند. خدای اسرائيل، شاه آنها به حساب می آمد و خدای بت پرستان شاه آنها؛ بنا بر اين اگر آنها می خواستند بت پرستان را درون سرزمین خود بپذیرند راه را برای اعمال نفوذ شاهی بيگانه در خاک خود باز ميکردند. پس انگیزه ی خداسالاری مطلق آنها نه فلسفی که سياسی بود.
همانطور که ديده ميشود برهان جان لاک در رد دولت خداسالار قدیم یهود پیش از آن که بر استدلال عقلی استوار باشد جنبه ی تاريخی دارد. در "عهد جديد" سنت "عهد قديم" شکسته ميشود و انجيل "کشور" را به قیصر و "کليسا"را به مسیح وامی گذارد و بنا بر اين مسیحیان بايد میان جامعه ی مذهبی و مدنی تفاوت بگذارند. اين سخنان مسیح مرا بی اختیار به یاد عقیده ی سنتی شیعیان می اندازد که بر طبق آن در زمان غیبت امام زمان مؤمنين نبايد در پای ایجاد "دارالاسلام" باشند. از اين اعتقاد می توان به سه نتیجه ی متفاوت رسيد: يکی اين که آن را نشانه ی تسلیم طلبی به سلطان وقت شمرد و مؤمنين را از دخالت در سياست برحذر داشت؛ دوم اين که مانند خمينی مؤمنين را به دخالت در سياست تشویق کرد ولی در طرح سیاسی خود، جامعه مدنی را با جامعه ی دینی درهم آمیخت و "امت"ی زیر یوغ "ولایت فقيه" به وجود آورد.
سوم، اندیشه ایجاد "دارالاسلام" را تا پيش از ظهور امام زمان کنار گذاشت، ولی در سياست در محدوده ی جامعه ی مدنی پیگیرانه درگير شد. شق اخير، به راهی می ماند که مسیحیان خردگرایی چون جان لاک در بيش از سيصد سال پيش برگزیدند و اکنون ثمره ی آن را در جامعه ی انگلستان ميبينیم.

6 ـ تفکيک دين از دولت

بر اساس انديشه های جان لاک با مبارزات مردم انگليس است که در انقلاب آمريکا، مرد انقلابی انديشمند(اما آلوده به نکبت برده داری) چون توماس جفرسون42 (۱۸۲۶-۱۷۴۳)سومين رئیس جمهور آمریکا بر جدایی دين از دولت تأکيد می ورزد. او در نامه ای خطاب به انجمن غسل تعمیدگران دنبری43 به تاريخ اول ژانویه ۱۸۰۲ با اشاره به ماده ی اول متمم قانون اساسی آمريکا که آزادی وجدان، انديشه، سخن و انجمن را برای شهروندان تضمین کرده برای نخستین بار اصطلاح "دیوار تفکيک میان دولت و دين" را مطرح ميکند: "با شما هم عقیده هستم که دين امری ست که تنها میان فرد و خدایش قرار دارد، که فرد در ايمان و عبادت به هيچ کس جوابگو نيست مگر خدای خود، که قوه ی قانونگذار حکومت فقط نظر بر کرده های فرد هست و نه باورهایش، و به همين دلیل برای آن ماده ی قانونی حاکمیتی قدسی قائل هستم که با نظرداشت به کل مردم آمريکا اعلام کرده که قوه ی قانون گذارشان میتواند و نبايد قانونی در رابطه با دين وضع کند يا انجام آزادانه ی فرائض دینی را منع نمايد و بدين طريق دیوار تفکیک میان کليسا و دولت بر پا کرده است. "
پس همان طور که به روشنی دیده ميشود انديشه ی جدایی دين و دولت بر خلاف تحريف برنارد لوئیس نه از دوران مسیحیت و انجیل متی، بلکه علیرغم آن و در انتقاد از آن شکل گرفته است. بیشتر رهبرانی که در آمريکا از زمان اولين رئیس جمهور جرج واشينگتن44(۱۷۹۹-۱۷۳۲)تا دوره ی شانزدهمین رئیس جمهور آبراهام لینکلن45 (۱۸۶۵-۱۸۰۹) به اين مقام رسیدند دئیست46 بودند يعنی نه به یهوه يا"ثلاثه ی قدسی" بلکه فقط به "طبیعت خدا" يا "خدای طبیعت"باور داشتند و از مسیحیت تنها فلسفه ی اخلاقی آن را پسندیده و از سیطره آن بر خرد انسانی بیمناک بودند. بهترين نمونه ی اين طرز برخورد، "یادداشت هایی پیرامون ویرجینیا"ی جفرسون در سال ۱۷۸۲ است که از جمله در آن می خوانیم: "از هنگام ظهور مسیحیت، ميليون ها مرد و زن و کودک بی گناه سوزانده شده، مورد شکنجه قرار گرفته، محکوم و زندانی شده اند. با اين وجود حتی ما نتوانستیم يک وجب به سوی يکپارچگی پيش رويم".
در انجیل بندهای زيادی می توان يافت که به جای تفکيک امر امت از امر دولت، مسیحیان به اطاعت بی چون و چرا از دولت وقت تشویق شده اند. برای نمونه پولس رسول در رومیان از مسیحیان که در زير سلطه ی روم چندخداپرست می زیستند می خواهد که: "۱. بگذار هر کس مطیع مقامات بالا باشد، زيرا آنها به اين مقام نرسیده اند مگر به لطف پروردگار و آنها که مقامات را در دست دارند از سوی او تعیین شده اند ۲. بنابرين هرکس که در برابر مقامات مقاومت کند در واقع با انتصاب شدگان از سوی خدا درافتاده است و کسانی که با مقامات درافتند خود حکم مجازات خود را به دست خود بریده اند." رومیان
۱۳:۱-۲ اين سخنان را پولس رسول مسيحی با الهام از کتاب حکمت تورات گفته است که بنا بر آن پادشاهان و کلانتران از جانب خدا به اين سمت گماشته شده اند. (۳-۶:۱)همچنين پتر کتاب یکم، بخش دوم انجیل ميگويد: "۱۳. به خاطر عیسی مسیح از هر نهاد آدمی تبعیت کنيد، چه پادشاه باشد به عنوان نیروی برتر ۱۵. چه فرماندارانی که از جانب او فرستاده شده باشند برای مجازات بدکاران و تشویق آنها که کار نیکو ميکنند." مسیحیت پس از اين که در زمان کنستانتین اول امپراتور روم (۳۳۷-۲۸۰) به صورت دین رسمی روم درآمد خود چون آرمانی برای سرکوب سایر ادیان یا فرقه های دگراندیش مسيحی به کار رفت و استبداد روحانیت تنها پس از دوره ی اصلاح دینی پروتستان ها و استقرار دولت دنيوی در قرون جديد تخفيف يافت. برنارد لوئیس خود از دوره ی تفتیش عقايد در اسپانيا آگاه است، ولی آن را فقط استثنایی بر قاعده می شمارد، حال اين که تاريخ مسیحیت در شاخه های گوناگون آن، از کلیسای ارتدوکس در شرق گرفته تا کلیسای کاتولیک در روم و پروتستانیسم در انگليس، آلمان و کشورهای اسکاندیناوی نشان ميدهد که مثله کردن و قتل فجيع مخالفان دینی تنها محدود به اسلام نبوده است. به عنوان نمونه ميتوان به سرنوشت جان استابز47 نویسنده ی منزه خواه انگليسی اشاره کرد. در سال ۱۵۷۸ خبر احتمال ازدواج الیزابت اول با دوک کاتولیک آنژو، پروتستان های انگليسی را بیمناک کرده بود. استابز در جزوه ای که در اين باب انتشار داد اين ازدواج را چون "خلیج دهان گشوده"ای خواند که فرانسه یا کاتولیک از طریق آن کشور انگليس را سیل آسا فرا خواهد گرفت. الیزابت از اين اعتراض به خشم آمد و به دستور او در سال ۱۵۷۹ دست راست دو تن نويسنده و ناشر اين کتاب را در ملاء عام با ساطور جدا کردند. ویلیام کمدن48 که ویراستار "کتاب آکسفورد حکایات ادبی" جیمز ساترلند49 اين سرگذشت را از نوشته ی او نقل کرده میگويد که جان استابز پس از قطع دست راست با دست چپ کلاه از سر برداشت و به سوی جمعیت فرياد زد: "خداوند ملکه را حفظ کناد"!50

در کتاب مقدس مسلمانان يعنی قرآن نیز می توان آیاتی يافت که در دست آرمان پردازان گوناگون چون دليلی برای رد يا اثبات ضرورت تفکيک دين از دولت به کار رود. از آیات موافق، می توان به آیه ی ۳۸ در سوره ی ۴۲ معروف به شورا یاد کرد که در آن می گويد:...پس از مشورت لازم در امور خود دست به تصميم گيری می زنند... " يا در آیه ی ۱۵۹ از سوره ی ۳ معروف به "ال عمران" ميخوانيم: "... و با آنها مشورت کنيد، اما هنگامی که به مرحله ی تصمیم گیری رسیدید برنامه ی خود را به عمل در آوريد و به خدا اعتماد کنيد... " همين مفهوم قرآنی از "شورا" بود که در زمان انقلاب مشروطیت ايران از سوی آزادی خواهان چون يک توجیه آرمانی برای ضرورت تفکيک حکومت از سلطنت به کار رفت. البته در سال های بعد همين مفهوم به پیروان مکتب های مختلف تمامیت گرا اجازه داد تا سازمان دولتی توده ای “soviet” را به عنوان شورا میان مسلمانان آسیای مرکزی و ایران قابل پذیرش نمایند یا پس از انقلاب ۱۳۵۷ برای توجیه دینی سازمان های توده ای سرکوب در ايران به کار آيد.
در قرآن همچنين آيات زيادی میتوان يافت که در طول تاریخ برای توجیه حکومت دینی و لزوم درآمیختگی دين و سياست مورد استفاده قرار گرفته. نمونه ی برجسته ی آن آيه ی۵۹ از
سوره ی نساء است که خمينی در کتاب "حکومت اسلامی" اش آن را پايه ی قرآنی "ولايت فقيه" قرار می¬دهد: "ای مؤمنين! از پروردگار اطاعت کنيد و از رسول اطاعت کنيد و از آنها که در میان شما عهده دار امور هستند اطاعت کنيد."
در میان مسلمانان نیز مانند مسیحیان بویژه هر جا که در حکومت نيستند انديشه ی تفکيک ماليات بین دولت و امت دیده ميشود. حتی امروزه در ايران با وجود حکومت ولایت فقیه پیروان مراجع مختلف شیعه خمس و ذکات شان را تقريبا مانند زمان شاه به مراجع تقلید خود ميدهند و نه به دولت ولی فقيه. بازاریانی که سهم امام و سادات خود را به مراجع مورد تقلیدشان می پردازند، در عین حال موظفند که مالیات بر درآمد کسب و کار خود را نیز به دولت سياسی بدهند. بنابر اين تفکیک ماليات میان دولت و امت کوچکترين پیوندی با تفکيک دين از دولت و آزادی دینی ندارد و اين حکم در مورد مسلمانان امروز و مسیحیان ديروز به يکسان صدق ميکند.
نقص مهم انديشه ی برنارد لوئیس در این است که او علت تفکیک دين از دولت در اروپا و آمريکا را با استناد به يک جمله ی مسیح در انجیل متی ناشی از ذات مسیحیت ميداند حال اين که پیدایش انديشه ی بردباری دینی به شرایط اقتصادی و اجتماعی معینی برمی گردد که تنها بر زمينه ی آن مردم هلند، انگليس، فرانسه و آمريکا توانستند در قرون پانزدهم تا نوزدهم برای طرح و اجرای تفکیک دين از دولت به پا خیزند.
اگر گالیله و نیوتن پيدا نمیشدند، اگر اختراعات فنی و اکتشافات جغرافیایی جديد صورت نمیگرفت، اگر سرمایه رشد نمی کرد، اگر نظام فئودالیسم ترک برنمیداشت، اگر جنبش اصلاح دینی پا نمی گرفت، اگر سلطنت سرنگون يا از دخالت در سياست منع نمی شد و ... آنگاه چگونه کشورهای مسيحی نشین اروپای غربی می توانستند به تفکيک دين از دولت برسند؟
مسیحیان۱۶۰۰ سال پيش از نوشتن نامه جان لاک پیرامون "بردباری" آن جمله ی مسیح را در انجیل متی که مالیات قیصر و خدا را جدا می¬کند خوانده و شنیده بودند ولی به جنبش برای آزادی وجدان و تفکيک دين از سياست روی نیاورده بودند، پس چه شد که تنها در زمان لاک اين جمله مسیح برد توده ای پيدا کرد؟ علت اين که در میان مسلمانان انديشه ی تفکيک دين از سياست ضعيف است برای آن نيست که اسلام ذاتا استبدادیست و در قرآن نمی توان آیاتی در جهت جهان گرایی و دولت دنيوی پيدا کرد، بلکه بر عکس به اين دليل است که مردم اين کشورها هنوز از کوران مبارزه برای تأمین آزادی های فردی و در رأس آن آزادی وجدان و دين نگذشته و شور انقلابی خود را بیهوده در جهت ایجاد مدينه های فاضله ی تمامیت گرا به هدر داده و میدهند. مردم اين کشورها چه با استناد به يک يا چند آيه در قرآن چه بدون آن میتوانند و در واقع دارند به همان جنبشی می پیوندند که مردم انگليس در قرون پانزده تا نوزده ميلادی از آن گذار کردند.
برنارد لوئیس نه تنها اسلام و مسیحیت را در برخورد به رابطه ی دين و دولت در برابر يکديگر قرار میدهد، بلکه تاریخ جهان را پس از ظهور محمد از ۱۴۰۰ سال پيش تا کنون به صورت جدال دائمی میان اسلام شرقی و مسیحیت غربی میبيند. به باور او تا هنگام شکست مورها در اسپانیا در قرن پانزده، تاتارها در قرن شانزده در روسیه و بویژه ترک های عثمانی در وین در قرن هفده، مسلمانان در اين جنگ دست پيش را داشتند، ولی پس از آن مسیحیت به یمن قدرت برتر فنی، اقتصادی و سیاسی خود جهان اسلام را به عقب نشینی و تسلیم واداشت.
امروزه جهان همچنان صحنه ی جنگ میان دو تمدن مسيحی و اسلامی است و فاجعه ی یازدهم سپتامبر فقط آرزوی جهان اسلام را برای غلبه ی مجدد بر دنیای مسیحیت نشان میدهد.

7ـ نقطه اشتراک دیدگاه سعید و لوئیس

برنارد لوئیس و ادوارد سعيد هر دو مردم کشورهای مسلمان نشین را از دست يابی به مردم سالاری دلسرد میکنند، زيرا اولی، جدايی دين از سياست را ذاتی مسیحیت دانسته و بر عکس اسلام و جهان گرایی را مانعة الجمع خوانده و در نتيجه مردم مسلمان را در برابر دوراهی عبورناپذيری قرار میدهد؛ و دومی، با تخطئه ی تجدد و روشنگری پايه های اعتماد به حقوق بشر را تضعیف کرده و به نیروهای بازگشت گرا در کشورهای مسلمان نشین اين فرصت را میدهد که به نام انتقاد از روشنگری، مردم را به سمت بنیادگرایی بکشانند. اشکال جهان بینی سعيد و لوئیس هر دو در اين است که آنها اولا از لحاظ فلسفی، عمومیت "شرایط انسانی" را نمی بینند و ثانیاً از لحاظ تاريخی، انسان را به زیستن در قلمروهای محدود فرهنگی يا دینی محکوم میکنند. اگر چه به قول نویسنده ی وجودگرای فرانسوی ژان پل سارتر51 (۸۰-۱۹۰۵):"اين امکان پذير نيست که بتوان در هر فرد يک جوهر عمومی يافت که آن را طبيعت انسانی خواند، معهذا نمیتوان از عمومیت شرایط بشری سخن نگفت. " اين جمله را من از متن سخنرانی سارتر که در سال ۱۹۴۶ زیرعنوان "وجودگرایی خود یک انسانگرایی است" نقل کردم. (ترجمه ی فارسی اين متن را که در سال ۱۳۴۴ توسط زنده ياد مصطفی رحیمی صورت گرفته بود در آغاز نوجوانی خواندم و تأثیری پايدار در من گذاشت.)
سارتر در دنباله ی سخنان خود ميگويد: "اين تصادفی نيست که متفکران امروز به جای طبیعت بشری از شرایط انسانی سخن ميگويند. برداشت آنها از شرایط کم و بيش آن محدودیت های از پيش موجود است که موقعیت بنیادی انسان را در گيتی تعريف میکند. موقعیت تاريخی فرد متغیر است. چه بسا که او در جامعه ی روم پيش از مسیحیت، به دنيا آمده باشد به عنوان يک برده، بارون فئودال یا پرولتر، اما آن چه که تغيير نمی کند ضرورت بودن در جهان، کار کردن و مردن در آن است. اين محدودیت ها نه ذهنی هستند نه عینی، يا شايد بتوان گفت که برخی از جوانب آنها ذهنی و برخی عینی اند. عینی، زيرا ما آنها را در هر جا میبينیم و تشخيص می دهیم. ذهنی، زيرا آنها زندگی میشوند و اگر انسان آنها را زندگی نکند هيچ هستند، به اين معنا که بشر بايد آزادانه، خود و هستی اش را در رابطه ی با آنها تعیین کند. اگر چه خواست های بشر میتوانند متنوع باشند، اما حداقل میتوان گفت که هيچ يک از اين خواست ها نمی توانند برای تک تک ما کاملا ناآشنا باشد، زيرا هر خواست انسانی بدين دليل طرح میشود که بتواند انسان را از اين محدودیت ها فراتر برده، آنها را بازتر کرده يا اين محدودیت ها را انکار کرده، يا انسان را با آنها تطبیق دهد. بنا بر اين، هر خواست انسانی هرچند به نظر فردی آيد، اما باز هم از يک ارزش عمومی برخوردار است. هر خواستی گيرم ازآن يک فرد چينی يا هندی يا سیاهپوست باشد باز هم ميتوانند از سوی يک اروپایی درک شود."
بی شک منظور سارتر از "متفکران امروز" در نقل قول بالا کارل مارکس52 (۸۳-۱۸۱۸) است که در سال۱۸۴۵ با نوشتن "تزهایی درباره فوئرباخ" از مفهوم انتزاعی "جوهر انسان" فاصله گرفت و به جای آن اصطلاح "چکیده ی روابط اجتماعی"را گذاشت: "فوئرباخ جوهر دين را به جوهر انسان تقلیل میدهد، اما جوهر انسان مفهوم مجردی نيست که در هر فرد به ودیعه گذاشته شده باشد، بلکه در واقعیت چکیده ی روابط اجتماعی ست." به نظر من، سارتر با گزینش مفهوم "شرایط انسانی" به جای "روابط اجتماعی" مارکس، بر اهمیت "مسئولیت فرد" تکیه کرده و راه را بر جبرگرایی تاریخی مارکسیسم سنتی و درک الگوسازانه ی آن از صورت بندی های اجتماعی می بندد.
ادوارد سعيد و برنارد لوئیس اين حقیقت ساده را درنمی یابند که انسان به هر دين، فرهنگ و نژاد که باشد هنوز هم يک انسان است و جوامع بشری با وجود همه تفاوت هايی که نسبت به يکديگر دارند از يک عمومیت تاريخی برخوردارند.

همانطور که سالها پيش در مقاله ی "نيما و هدايت در آینه مدرنیسم" گفتم، احترام به آزادی های فردی و تضمین حقوق بشر با وجود اين که از دل مبارزات مردم اروپا در قرون جديد برخاسته، ولی به همه ی بشریت تعلق داشته و نمی توان با گفتن اين که نشان غربی بر پیشانی دارد بقیه ی بشریت را از آن محروم کرد. ميرزا ملکم خان(۱۹۰۸-۱۸۳۳) روزنامه نگار ارمنی زاده ی ايرانی راست میگفت وقتی که نزديک به صد سال پيش در روزنامه ی "قانون" نوشت که ما ايرانيان نه تنها بايد کارخانجات فنی اروپائیان را در کشور خود تاسيس کنيم، بلکه لازم است که در درجه ی اول "کارخانجات انسانی" آنها يعنی نهادهای مردم سالارانه را الگوی سازمان های جدید خود قرار دهيم.
برداشت ما از حقوق بشر ممکن است اخلاقی باشد يا تاريخی. با اين وجود چه مانند فلاسفه ی ليبرال جان لاک و امانوئل کانت53 اين حقوق را "طبیعی" خوانده و آن را ناشی از سرشت هر نوزادی که به دنيا می آيد بدانیم، و چه چون مارکسیست ها آنها را محصول شرایط ویژه ی توليدی و اجتماعی سرمایه داری بدانیم، در اين واقعیت تأثیر نمی گذارد که آزادی های فردی به همه ی بشریت تعلق داشته و ضروری است که در قوانین اساسی همه ی کشورها برای حفظ حقوق فرد در برابر فشار اجتماع از خانواده گرفته تا مدرسه، مسجد و دولت پيش بينی های لازم بشود.
البته دست يابی به آزادی های فردی چون آزادی وجدان، انديشه، انجمن، مطبوعات، و اطلاعات با تصویب قوانين تمام نمی شود، بلکه تازه آغاز می¬گردد. تجربه ی ایالات متحده ی آمريکا در اين زمينه قابل توجه است. به رسمیت شناختن آزادی های فردی نخستین ماده از متمم ده ماده ای "لایحه ی حقوق" بود که در سال ۱۷۸۹ از سوی جیمز مدیسون54 (۱۸۳۶-۱۷۵۱) به کنگره پیشنهاد شد، ولی ده ها سال طول کشيد تا سیاهان، زنان، همجنس گرایان و توانخواهان توانستند به عنوان شهروندان کامل الحقوق از اين آزادی های فردی برخوردار شوند. از سوی ديگر، پيشرفت در تعمیق اين آزادی ها تنها روندی نيست که در جامعه ديده ميشود و هميشه خطر آن وجود دارد که با قدرت گرفتن نیروهای مخالف مردم سالاری، اين آزادی ها محدود و حتی به کلی از ميان بروند. تجربه ی مک کارتیسم در دهه ی ۵۰ يکی از اين پسرفت هاست که به بهانه ی مبارزه با کمونیسم صورت گرفت. امروزه آمريکا در برابر عقب نشینی مشابهی قرار دارد که به بهانه ی مبارزه با تروریسم اسلامی صورت میگيرد.

8ـ نقد تاریخیگری نه نفی تاریخ عمومی

من با کارل پوپر55 (۹۴-۱۹۰۲)، نويسنده ی اتریشی تبار کتاب "فقر تاریخی" فقط تا آن جا موافقم که در برخوردش به جبرگرایی تاريخی، به نقد برداشت های الگوسازانه و غايت گرایانه از تاريخ می نشیند، ولی هنگامی که انتقاد او به نفی جنبه های عمومی تاریخ بشری میرسد، نمی توانم با تقلیل گرایی فلسفی و نسبی گرایی فرهنگی ناشی از آن مخالف نباشم. گويا ترين نمونه ی اين طرز برخورد پوپر را میتوان در اين عبارت بسيار نقل شده اش يافت که میگويد: "يک تاريخ از بشریت وجود ندارد، آن چه هست تعداد بی شماری از تاريخ هاست از همه ی جوانب گوناگون زندگی انسانی. نه تاريخ، که تنها تاريخ ها وجود دارند." ریشه ی فلسفی این نسبی گرایی تاريخی افراطی را بايد در روش ـ شناسی پوپر يافت که بنابر آن نمی توان و نبايد از "کلاغ های مورد مشاهده سیاه هستند" به اين استنتاج کلی رسید که "پس همه ی کلاغ ها سياه هستند" يا از اين که تجربه نشان داده که هر بامداد خورشيد می دمد نبايد به اين نتيجه رسيد که فردا خورشيد خواهد دمید. البته الگوسازی های تاريخی را بايد کنار گذاشت، فی المثل اين که همه ی جوامع بشری از نظام اشتراکی بدوی آغاز کرده، پس از گذشت از برده داری، زمینداری و سرمایه داری عاقبت به نظام اشتراکی پیشرفته تکامل خواهند يافت؛ اما چگونه ميتوان جنبه های عمومی تاریخ جوامع گوناگون را نديد و مانند برنارد لوئیس در قرن بيست و یکم هنوز با شور يک آرمان پرداز جنگ های صلیبی از مناقشه ی جهان اسلام با جهان مسيحی سخن گفت؟ نقشه ای که برنارد لوئیس از جهان امروز ترسيم میکند از زاویه ی محدود يک متخصص تاريخ قرون وسطا کشيده شده که میخواهد برداشت دینی رهبران آن عصر را به کل تاریخ مردم اروپا و خاورمیانه تعمیم دهد. البته اين ترسیم سفيد ـ سياه از جنگ مسلم و نصارا با واقعیت های تاریخ گذشته نیز تطبیق نمی کند. حتی شاه صفوی، سلطان عثمانی و پاپ روم که از دريچه ی "کفر" و "ايمان" به جهان می نگریستند نیز می دانستند که منافع زمينی ايجاب میکند که با يک دولت "کافر" علیه دولت "کافر" دیگر و گاهی علیه یک دولت مومن متحد شوند به طوری که می توان گفت که در سراسر سده های میانی، جنگ میان دولت های مسیحی بیشتر بود تا میان مسلمانان با مسیحیان.
بر اساس همين دیدگاه سفيد ـ سياه است که برنارد لوئیس در آخرين نوشته ی خود تحت عنوان"آيا اسامه حق داشت؟" که به تاريخ ۱۶آوریل ۲۰۰۷ در روزنامه ی وال استریت چاپ کرده، مطرح میکند که آن چه مسلمانان می فهمند فقط زبان زور است و اگر آمريکا خود را ضعيف نشان دهد اسلام گرایان را در مبارزه ی خود جری تر خواهد کرد. به نظر او آمريکا بايد از تجربه ی موفق روس ها در سرکوب مسلمانان آسیای مرکزی در نیمه ی قرن گذشته درس گرفته و در خاورمیانه و عراق از خود قدرت نشان دهد.
اما اگر برنارد لوئیس جدال را نه میان اسلام و مسیحیت بلکه میان آزادی با استبداد از يک سو و استقلال با اشغال نظامی از سوی ديگر ببيند شايد دریابد که خواست آزادی و مردم سالاری از درون هر جامعه سرچشمه گرفته و نمی توان آن را از بيرون با زور تحمیل کرد.
نه سن ادوارد! نه سن برنارد! آزادی و صلح!

ژوئن ۲۰۰۷
پانویس ها:

1-Hanns-peter Schmidt
2-Edward W said. Orientalism,Vintage Books 1978.
3-Abraham Anquetil Du Perron
4-Rasmus Christian Rask
5-William Jones
6-"زیگزاگ های انقلاب و انعکاس یک جانبه ی آن در صف انقلاب"، پیکار، ضمیمه ی شماره ۳۴، ۲۶ آذر ۱۳۵۹.
"جنگ ایران و عراق به نفع توده های دو کشور نیست"، پیکار، ضمیمه شماره ۷۳، دوم مهرماه ۱۳۵۹.
7-Samuel Weber
8-Jack Deridda
9-Micheal Foucault
10-political spiritualism
11-Kevin Anderson
12- Noam Chomsky
13-Edward W said. Orientalism, Vintage Books 1978, P11.
14-Arthur De Gobineau
15-Edward Browne
16-Reynold Nicholson
17-Basil Bunting
18-Ezra Pound
19-Richard Norton-Taylor
20-Guardian
21-Dylan Thomas
22-George Muel
23-E.Berteles
24-Francis Fukuyama
25-Samuel Huntington
26-Bernard Lewis
27-Foad Ajami
28- Bernard Lewis”What Went Wrong? Western Impact and Middle Eastern response”, New York, Oxford 2002, Pa96.
29- Bernard Lewis “Islam and the West”, Oxford University press, 1993
30-Tiberius
31-John Locke
32-John Locke:”A Letter Conserning Toleration”, Edited by James Tully, Hacket, Indiana, 1983
33-William Popel
34-Cromwell
35-lord Shaftesbury
36-Whig
37-Tory
38-Philip Van Limbourg
39-J. Proast
40-Commonwealth
41-magistrate
42-Thomas Jefferson
43-Danbury
44- George Washington
45-Abraham Lincoln
46-Deist
47-John Stubbs
48-William Camden
49-James Sutherland
50- “The Oxford Book of Literary Anecdotes”
Edited by James Sutherland, 1976 page11
51- Jean Paul Sartre
52- Karl Marx
53- Emanuel Kant
54- James Madison
55- Carl popper
* ترجمه ی فارسی همه ی متون انگلیسی، از جمله انجیل، از

سکولاریزاسیون در گفتگو با طباطبایی        

جواد طباطبایی:Sample Image

اگر بخواهيم در ايران معادلی برای اتفاق سکولاريزاسيون داشته باشيم، همان اتفاق مشروطه است. اتفاقاً جالب توجه اين است که روشنفکران دينی روی اين تجربه مهم بحث نمی‌کنند. ما مدام درباره سکولاريزاسيون صحبت می‌کنيم، اما اتفاقاً مهم برای ما بايد مشروطه باشد و در خصوص آن بايد صحبت کنيم.

آقای طباطبايی،‌ در آغاز اين گفت‌وگو و پيش از بحث درخصوص برخی زوايای انديشه و نگاه شما، بد نيست اگر کمی از زندگی خودتان بگوييد. من تاکنون نديده‌ام که شما جايی در اين خصوص نوشته يا صحبت کرده باشيد و بنابراين اگر موافقيد کمی از زندگی شخصی و دوران جوانی‌تان بگوييد.
■ از نوجوانی، خواندن و نوشتن و کمی هم يادداشت برداشتن را آغاز کردم و در حداقل اين ۴۰ سال زندگی‌ای که با خواندن و نوشتن همراه بوده از بلندی و پستی‌های بسياری عبور کرده و شرايط متفاوتی را پشت‌سر گذاشته‌ام. مثل همه ايرانی‌ها اولين تمايلات من هم، ادبی و عرفانی بوده است و البته نه دينی. در خانواده‌ای به دنيا آمدم که از نظر دينی، آزادی کامل وجود داشت و بنابراين من برای يک زندگی دينی و متدين بودن هيچگاه تحت فشار نبودم. در آغاز جوانی از طريق ادبيات عرفانی بود که گرايشی به سمت مطالعه دين و نگاه دينی پيدا کردم. بدين ترتيب بر خلاف اکثر ايرانی‌ها که از طريق مناسبات و اعتقادات خانوادگی تعلق‌خاطر يا علاقه به دين پيدا می‌کنند، دين برای من يک کشف شخصی و برآمده از علاقه‌ام به ادبيات بود. گمان می‌کردم که برای فهميدن ادبيات در ايران بايد دين را نيز شناخت. هنوز هم بر اين گمانم که دين نقش مهمی در شکل‌دهی به فرهنگ و تمدن ايرانی داشته است و البته اين مسئله به ايران هم اختصاص ندارد و در اروپا هم برای فهميدن ادبيات و علوم امروزين بايد دين را شناخت.
تا زمانی که تحصيلات را تمام کردم به تدريج علاقه‌ای هم به فلسفه در من پديد آمد و از عرفان به فلسفه اسلامی گرايش پيدا کردم. شروع به مطالعه برخی متون فلسفی کردم و در تبريز و تهران نيز اساتيدی برای خودم پيدا کردم. يک ذره فقه و يک مقدار اصول هم البته در کنار اين فلسفه اسلامی مطالعه می‌کردم. اما تعلق خاطرم بيشتر به سمت فلسفه اسلامی بود و بنابراين، هم ادبيات و هم عرفان را ترک گفتم. از اوايل دهه ۴۰ دانشجوی دانشگاه تهران شدم. در آن زمان و در آن دوران بحرانی، دانشگاه کانون تحولات بسيار اساسی با گرايش‌های فکری بسيار متنوع بود. علاقه من به فلسفه اسلامی باعث شد که نتوانم با هيچ‌يک از گرايش‌های سياسی روز در دانشگاه چه جريان‌های اسلامی و چه جريان‌های مارکسيستی، احساس نزديکی برقرار کنم و بنابراين بيرون از حوزه جريان‌های مسلط در دانشگاه باقی ماندم. در اين زمان در کنار مطالعه فلسفه اسلامی علاقه جدی به مطالعه فلسفه غربی پيدا کردم و در همان سال‌های اواسط دهه پنجاه به سمت خواندن «هگل» گرايش پيدا کردم. به سربازی و سپس به پاريس رفتم و حالا دو سه مسأله برايم مهم بود. اول می‌خواستم هگل را به صورت جدی دنبال کنم و از طرف ديگر به جريان‌های فکری جديد و دنبال کردن آنها هم علاقه پيدا کرده بودم. منتها هگل برای من يک محوريت داشت و بنابراين تمام اتفاقات بعدی برای من حول محور تفکر هگل روی داد. به عنوان مثال برای اينکه بفهمم هگل چه می‌‌گويد صبح سر کلاس يکی از بزرگترين مارکسيست‌های آن زمان می‌رفتم و بعدازظهر هم به حوزه علميه يسوعی‌ها می‌رفتم.

در پيش کدام اساتيد مارکسيست می‌خوانديد؟
■ کسانی همچون آلتوسر. او در آن زمان مارکسيست گردن کلفتی بود و تا امروز هم در فرانسه او تنها مارکسيستی به حساب می‌آيد که همچنان زنده است. هنوز کتاب‌های او خوانده می‌شود و امروز کم‌وبيش هيچ اثر مارکسيستی ديگری در فرانسه به جز آثار آلتوسر تجديد چاپ نمی‌شود و بنابراين او يکی از بهترين فيلسوفان قرن بيستم بوده است.
همانطور که گفتم مدت‌ها در حلقه آلتوسر بودم و بعدازظهرها هم به حوزه يسوعی‌ها می‌رفتم که گروهی از کاتوليک‌های سفت و سخت هستند اما در مسائل نظری و فلسفی در سطح بالايی قرار دارند. در آنجا هم با راهبی که يکی از بزرگ‌ترين متخصصان جهانی هگل بود، در ارتباط بودم و بحث‌های هگلی خودم را بدين ترتيب در آنجا هم دنبال می‌کردم. در آنجا علاقه‌ای به تفسير و تحليل مارکسيستی پيدا کردم. وقتی رساله دکترای خود را درباره هگل می‌نوشتم يکی از تجربه‌های خيلی مهم من اين بود که بيشتر از ديدگاه مارکسيستی، هگل را دنبال می‌کردم. بعد از يک دوره و گذشت زمان فهميدم که نمی‌توان از ديدگاه و نگاه مارکس، هگل را نوشت. بنابراين گرايش من سمت و سويی ديگر گرفت. اين بحران تا اوايل انقلاب برای من ادامه داشت. اما در حول و حوش انقلاب، من به کل از فکر قبلی‌ام و ديدگاه مارکسيستی خداحافظی کردم و بنابراين شروع کردم به دوباره نوشتن رساله دکتری‌ام. چند سال پس از انقلاب ايران از رساله‌ام دفاع کردم.

آيا ترجمه‌هايی که از آثار «لنين» انجام داده‌ايد هم متعلق به همان زمان بود؟ من هيچ‌وقت نشنيده بودم که شما يادی از آن ترجمه‌هايتان بکنيد، آثاری از لنين که درباره هگل بود و به يک «بولتن» بيشتر شبيه بود، حاشيه‌نويسی‌های بولتنی و ايدئولوژيک لنين بر هگل.
■ آلتوسر حلقه کوچکی داشت در پاريس و آنها به صورت «ورک شاپ» يا همان کارگاهی، دور هم جمع می‌شدند. آلتوسر از روشی استفاده می‌کرد که آن را «پراتيک تئوريک» ناميده بود. و مطابق آن روش، نظر را نظر را در عمل تحليل می‌کرد. شما در آن کارگاه‌ها بايد با متن ور می‌رفتيد و آنها را می‌شکافتيد و تشريح می‌کرديد. بنابراين اطرافيان او به چنين روشی گرايش پيدا می‌کردند. من به صورت حاشيه‌ای در آن جلسات حضور داشته و تنها ايرانی حاضر در آن حلقه بودم. من در آن جلسات، کاری را در حد خودم انجام می‌دادم و ياداشت‌های لنين روی‌بخش‌هايی از آثار هگل را ترجمه کردم که نام آن را نيز «يادداشت‌هايی درباره ديالکتيک» گذاشته بودم. اين کتاب نوشته لنين نيست بلکه، يادداشت‌ها و حاشيه‌هايی است که او بر کتاب‌های هگل می‌نوشت. لنين کتاب‌های هگل را به جهت يادگيری می‌خواند. می‌دانيد که لنين اوايل کارش در فلسفه بسيار عوام بود. کتاب اولش هم از نظر فلسفی کاملاً چيز بی‌اهميت و عاميانه‌ای است. بعدها می‌فهمد که بحث‌های مارکس گاهی با بحث‌های هگل ربط پيدا می‌کند و بدين‌ترتيب به سراغ هگل می‌رود. او ضمن خواندن هگل يادداشت‌هايی را هم به صورت حاشيه‌ای نوشته است. من روی اين‌ها مدتی کار کردم، چون مطالب اصلی و کليدی هگل را او بيرون می‌کشد و گزيده‌ای را ارائه می‌دهد که درآن انتخاب نوعی قرائت خود وی نيز به چشم می‌آيد. حاشيه‌ها و تعلق‌های او موضع او را درخصوص هگل و در کل، نگاه او را هم نشان می‌دهد. بدين‌ترتيب اين اثر چند متن در يک متن است. من می‌خواستم ببينم که لنين به دنبال چه چيزهايی است در آثار هگل و ربط مارکس را با هگل چگونه می‌بيند و برای همين آنها را ترجمه کردم.

البته علاقه آدم، دليلی بر ترجمه و انتشار آن نيست. بگذريم، اما شما در کلاس‌های آلتوسر و علاوه بر آن با ترجمه اين کتاب از لنين، بيش‌ازپيش با «حاشيه‌نويسی» و «حاشيه‌پردازی» روبرو شديد و با آن سروکار داشتيد. آيا برای همين هم هست که شما اکنون در کتاب‌های خودتان و مخصوصاً در مقدمه کتاب‌هايتان (همچون مقدمه جدال قديم و جديد) به نوعی و به همان شيوه لنينی، به حاشيه‌پردازی مشغول می‌شويد؟آيا اين نحوه از برخورد را بايد ميراثی دانست که شما از آلتوسر و لنين به ارث برده‌ايد؟
■ (می‌خندد) اگر شما می‌خواهيد اينجوری فکر کنيد، اشکالی ندارد. ولی به‌هرحال من در چند سالی که در آن جريان‌ها بودم، دقت کردن در فاصله سطور را آموختم. آموختم که هر نويسنده سخنش را فقط در سياهی‌های روی صفحات کاغذ نمی‌آورد و گاهی اوقات خواننده بايد سخن نويسنده را از ميان سطور بخواند. اشاره کرديد که شايد ميراثی از آن دوران نزد من مانده باشد و البته همين‌طور است. اما شما در نگاه به زندگی و دوران تحصيل من، فقط دنبال يک رگه نباشيد و اين مسئله را به صورت چندرگه‌ای ببينيد. اين شيوه برخورد تک‌محوری، درست نيست. در همان دوران از زندگی، من چندين سنت فکری را در پيش پای خود داشتم و آنها را در هم تنيده بودم. البته طبيعتاً در يک دوره‌هايی، يکی بر ديگری می‌چربد يا چربيده است (می‌خندد). اما من در اين سال‌ها همچنان در حال تحول بوده‌ام و در پی بر هم زدن نسبت موجود و بوجودآوردن يک ترکيب و نسبت جديد.

برگرديم به روايت سيد جواد طباطبايی از خودش. رسيديم به سال‌های پس از انقلاب.
■ يک سال قبل از انقلاب از ايران رفتم و ۶ يا ۷ سال در اروپا بودم. در آن سال‌ها بيشتر به مسائلی که در اروپا می‌گذشت، توجه داشتم و به انديشه غربی بی‌ارتباط با مسائل ايران می‌پرداختم. تقريباً هيچ اثر فارسی در آن سال‌ها نخواندم و بی هيچ ارتباطی با مسائل داخل کشور زندگی می‌کردم. گاهی اوقات البته يک کتاب فارسی از ايران به دستم می‌رسيد و می‌خواندم اما تقريباً می‌توانم بگويم در اين چند سال رابطه‌ام با مسائل ايران قطع شده بود. اندکی قبل از انقلاب بود که فهميدم آنچه در جوانی و نوجوانی آموخته‌ام، مارکس و هگل و مانند آن، جوابی به بحران‌های پيش روی ما در ايران نمی‌دهد. ضمن آنکه تعلق خاطر من همچنان به هگل بود و شايد بتوانم بگويم که تا امروز نيز هست. به تدريج فهميدم که بايد به همان مطالعات قبلی و سابقم درباره ايران و تاريخ ايران برگردم. اين‌بار از صافی آنچه درغرب آموخته بودم و براساس تجربه انديشه در کشورهای اروپايی به مطالعه فلسفه و علوم انسانی، ادبيات وتاريخ ايران بازگشتم. سه، چهار سال اول اين تحقيقاتم به سختی گذشت. چون به هر حال انتقال از يک فکر به فکر ديگر آسان نبود. تحولات ايران اساسی‌تر از آن بود که به راحتی بتوان از آنها سردرآورد و سر نخ اين کلاف سردرگم را پيدا کرد. اما به‌هرحال پی از سه، چهار سال شروع کردم به نوشتن «درآمدی بر تاريخ انديشه سياسی در ايران» که اولين تجربه‌ام است و درواقع نوعی نوشتن است برای مرور برداشت‌‌هايم از مسائل ايران. می‌خواستم که مثلاً فقط ببينم خواجه نظام‌المک کيست و به چه درد ما می‌خورد. پس از آن کتاب، کتاب‌های ديگری را هم نوشتم و اکنون همچنان که می‌دانيد ۱۵، ۱۶ سالی است که به طور منظم اين مساله را دارم باز می‌کنم.

حال می‌خواهم شناخت شما را از مخاطبان خودتان بدانم. گرايش به سمت سيد جواد طباطبايی درست در حالی به چشم آمد که روشنفکری دينی در ايران بحث‌های اصلی خود را مطرح کرده و به تکرار مکرر آنها می‌پرداخت. برخی معتقدند که بخشی از گرايش‌ها و جلب توجه‌ها به سوی شما به دليل تعيين تکليفی است که شما با روشنفکران گذشته و مخصوصاً روشنفکران دينی همچون عبدالکريم سروش و مجتهد شبستری داشته‌ايد. انتقاد و زبان تند سيد جواد طباطبايی در برابر چنين چهره‌هايی که نمونه بارز و کامل آن را هم می‌توان در مقدمه شما در کتاب «جدال قديم و جديد» مشاهده کرد، تا چه حد در اين جلب توجه به شما مؤثر بوده است؟ آيا فکر نمی‌‌کنيد بخشی از جلب‌ توجه‌ها نه به محتوای انديشه شما که به همين طعن و انتقادهای جنجال‌برانگيزتان مرتبط باشد؟
■ اين بحث‌ها را من از شما می‌شنوم و البته از طريق ارتباطاتم در چند سال اخير از چنين نگاهی نسبت به خودم آگاه شده‌ام. چند باری که به ايران آمده‌ام هم با چنين نگاهی مواجه شده‌ام. اما گمان می‌کنم که توجه به سمت من دليل اساسی‌تری داشته باشد. من بيشتر از آنکه حرفی زده و مشکلی را حل کرده باشم،‌ طرح مسئله کرده‌ام. من اگرچه سنم با شما هيچ تناسبی ندارد و دو برابر شما سن دارم اما همچنان خودم را دانشجوی دانشگاه تهران حس می‌ کنم و هرگز نتوانسته‌ام باور کنم که خيلی سال است دوران دانشجويی‌ام پايان يافته. هرباری هم که اخراج شده‌ام، رفته‌ام و دوباره دانشجو شده‌ام. پس از اخراج، اگرچه به خارج رفتم اما برای تدريس نرفتم بلکه برای تحصيل بود که رفتم. فکر می‌کنم که در نوشته‌های من اين احساس منتقل می‌شود که اين نوشته‌ها،‌ تأليفات يک نفر از طبقه روشنفکران و دانشمندان و علما نيست. گويی اينها نوشته‌های فردی نيست که در بالا نشسته است و نظر می‌دهد. من در هيچ‌يک از آن طبقه‌ها خودم را قرار نمی‌دهم و تا آنجا که بتوانم به آن طبقه‌ها داخل هم نخواهم شد و اميدوارم که تا آخرين روز زندگی‌ام نيز چنين باقی بمانم. من اگر با يک گروه بتوانم خودم را نزديک بدانم، آن گروه دانشجويان هستند. گمان می‌کنم که در ضربان نوشته‌های من اين احساس حس می‌شود که جواد طباطبايی يک دانشجو است و تبديل به يک آدم رسمی نشده است. فکر می‌کنم اين اولين و اصلی‌ترين دليل گرايش به خواندن آثار من بوده است.

اما شما خودتان هم می‌دانيد که چه‌بسا حتی جوان ايرانی و دانشجويان ايرانی چندان علاقه‌ای به خواندن ابن‌خلدون و فارابی نداشته باشند. بااين‌حال و به رغم علاقه شما به مطالعه ابن‌خلدون و فارابی،‌ شما موضوع مجادلات روشنفکری قرار گرفته‌ايد. من فکر می‌ کنم که بخشی از اين جلب توجه بيشتر از آنکه به نسخه‌هايی که شما پيچيده‌ايد مربوط باشد بدانجا برمی‌گردد که شما نسخه‌های زيادی را پاره کرده‌ايد. گمان می‌کنم اين پاره کردن نسخه‌ها و مجادله با روشنفکران معاصر بوده است که شما را از نگاه برخی افراد به يک روشنفکر جذاب تبديل کرده است. اينطور نيست؟
■ بله، شما از واژه «پاره کردن نسخه» استفاده کرديد و به نظر من همين پاره کردن نسخه ـ به تعبير شما ـ هم امر بسيار مهمی است. چون شما تا نسخه‌ای را پاره نکنيد، نمی‌توانيد بحث جديدی را مطرح کنيد. به گمان من در آنچه که عمده روشنفکران رسمی ما تاکنون گفته و نوشته‌اند به نوعی می‌توان رسمی‌شدن فکر و گره‌خوردن فکر با نهادهای سياسی را به چشم ديد. معمولاً من وقتی می‌گويم که سياسی بحث نمی‌کنم برخی از اين سخن من، محافظه‌کاری و ترسيدن را برداشت می‌کنند. اما يک مسئله متودولوژيک و معرفتی بسيار مهم در اينجا وجود دارد. شما نمی توانيد تجربه فکر کردن را به ديگران منتقل بکنيد و در عين حال به يک فرد رسمی هم تبديل شويد. وقتی شما «رسمی» می‌شويد، در يک جايی اين تجربه کردن شما هم متوقف می‌شود. روشنفکری که به عنوان مثال عضو ستاد انقلاب فرهنگی ايران شود،‌ ديگر به پرسش نمی‌انديشد. او به عنوان مثال به اين راه حل قطعی رسيده است که ما پس از اين، دانشگاه‌ها را مطابق الگوی جامعه اسلامی که فلانی نوشته است، اسلامی خواهيم کرد. پس تکليف اين فرد يا افراد روشن است. چنين افرادی نمی‌توانند تحول پيدا کنند. تحول پيدا کردن نتيجه تجربه است. شما راه تجربه را بسته‌ايد، يک فرمی را گذاشته‌ايد و می‌گوييد که بايد مطابق اين فرم و پس از پر کردن آن به تدريس در دانشگاه بپردازيد. من هم بايد بيايم و بگويم که به اين اعتقاد داردم و به آن اعتقاد ندارم، اين کار را کرده‌ام و آن کار را نکرده‌ام و ... تا بتوانم در دانشگاه به تدريس بپردازم. شما در اينجا راه را بر من که می‌خواهم در آن دانشگاه استخدام شوم،‌ بسته‌ايد. بعد از اين، تکليف من و نوع فکر کردن من مشخص است و راهی برای تجربه مستقل وجود ندارد. من اگر اخراج شدم به اين دليل بود که حتماً خارج از اين حوزه رسمی فکر می‌کرده‌ام. کسانی که در آنجا مانده‌اند و اين شيوه را سامان داده‌اند، راه تجربه را بسته‌اند. راه تجربه اما برای يک روشنفکر بايد باز باشد. يک روشنفکر از آن روی که می‌خواهد روشنفکر باشد، راه تجربه را باز نگه‌‌می‌دارد و بايد که باز نگه‌دارد. روشنفکر نمی‌تواند و نبايد به يک سد ساز تبديل شود و جلوی فکر کردن را بگيرد. جوانان ما امروز اين واقعيت را فهميده‌اند. آنها متوجه شده‌اند که روشنفکران ما در اين هفتاد، هشتاد سال گذشته، هيچکدام بيشتر از يک دهه دوام نياورده‌اند و در هيچ دوره‌ای، هيچکدام نه مسئله را فهميده‌اند و نه با مردم ارتباط برقرار کرده‌اند. آنها راه را بر تجربه بسته‌اند، سريعاًً رسمی و عضو يک نظام سياسی شده‌اند. من نمی‌گويم که کسی نبايد نماينده مجلس يا وزير شود. بلکه مسئله اين است که يک روشنفکر نبايد وزير يا نماينده مجلس باشد. شما به عنوان يک روشنفکر بايد راه را باز کنيد. اگر کسی توجه و علاقه‌ای به من پيدا کرده، شايد از آن روی است که فهميده، من نيامده‌ام تا وسط دعوا نرخ تعيين کنم و بعداً به فردی تبديل شوم که راه تجربه را می‌بندد. من طرح سوال کرده‌ام، نه جوابی داده‌ام و نه راه تجربه را بسته‌ام.

ولی آقای طباطبايی! يکی از نکاتی که بسياری از مخاطبان شما با آن دست به گريبان‌اند، اين است که سيد جواد طباطبايی در همين پروسه طرح سوال هم، سوالی را طرح کرده و پاسخ همه روشنفکران ديگر را مردود دانسته،‌ اما خودش در پاسخگويی به آن سؤال، گاهی به اين سو رفته و گاهی به آن سوی. آنها می‌گويند که مثلاً سيد جواد طباطبايی بحث امتناع را مطرح کرده ولی در نهايت نمی‌توان فهميد که او راهی برای خروج از امتناع متصور است يا نگاهی جبرگرايانه و هگلی به اين وضعيت دارد؟ من خودم نتوانسته‌ام که نسخه نهايی شما را متوجه شوم و نمی‌دانم که آيا در نهايت شما از لزوم دوری جستن از مدرنيته غربی در ايران سخن می‌گوييد و به دنبال يک مدرنيته ايرانی و يک رنسانس ايرانی ـ اسلامی هستيد و اگر به دنبال تحقق يک مدرنيته ايرانی هستيد آيا حدوث چنين چيزی را ممکن می‌دانيد، يا نه؟
■ طبيعتاً من به پاسخ نهايی نرسيده‌ام و نسخه‌ای هم نه پيچيده و نه خواهم پيچاند. کارم هم نسخه پيچيدن نيست. استنباط‌هايی از کارهای من می‌شود و شما هم بالطبع نتيجه‌گيری‌های خودتان را داشته‌ايد. اما هنوز نسخه من حقيقتاً آماده نيست. نه اينکه نسخه‌ای نداشته باشم که بگويم، اما معتقدم که ما هنوز در مرحله‌ای هستيم که نمی‌توانيم حرف نهايی را بزنيم يا به تعبير شما،‌ نسخه نهايی را بپيچيم. مسئله در شرايط کنونی برای من طرح پرسش از وضعيت تاريخی خودمان است. من سعی می‌کنم که حداقل «سوال» را به صورت منظم و دقيقی طرح کنم. چيزی که به صورت ايجابی در حرف‌های من وجود دارد و شما درباره آن از من پرسيديد، يک چيز است و آن، همان چيزی است که در بازنويسی جديد «زوال انديشه سياسی» نيز آورده‌ام: رابطه عقل و شرع در يک دوره‌ای از تاريخ فکری ما به هم خورده است. من سعی کرده‌ام تا در آنجا نشان دهم که به چه ترتيب تا قرن چهارم، پنجم و ششم هجری عقل، معيار و ضابطه همه امور در ايران و در اين گوشه از جهان اسلام، بوده است و حتی گرايش عمده آن بود که شرع را نيز عقلی بفهمند. اما بعد از يورش مغولان اين ترکيب و نظم ميان عقل و شرع به هم خورد. هرچه ما در تاريخ‌مان تا آغاز دوران قاجار جلوتر می‌آييم،‌ اين نسبت، بيشتر و بيشتر به نفع نظام شرعی به هم می‌خورد. از اينجاست که من بحث انحطاط را مطرح می‌کنم. بدين ترتيب به نظر من نکته اصلی آن است که ما جايگاه عقل را در مسائل خودمان روشن کنيم و امورات خود را بنابر ضابطه عقل بتوانيم بسنجيم. معيار عقلی، اين تفاوت را با معيار شرعی دارد که پاسخ نهايی را از پيش مشخص و تعريف شده نمی‌داند. بنابراين من به طور مبنايی بر اين معيار عقلانی تکيه دارم، چون بر مبنای شرع، همه پاسخ‌ها از پيش روشن است و جايی برای بحث کردن وجود ندارد. بر اساس يک معيار عقلانی است که می‌توان طرح پرسش کرد و به تحقيق پرداخت؛ همانطور که دانشمندان قرن چهارم ما هم چنين کردند. مطابق با همين معيار عقلانی است که ما بايد سنت‌مان را بشناسيم.

اما بالاخره آيا مخاطب شما نبايد بداند که نگاه نهايی سيدجواد طباطبايی نسبت به «سنت» و «تجدد» چيست؟ آيا شما «تجدد غربی» را امری متعلق به «ديگری» می‌دانيد و ما را با برخورداری از سنت ايرانی ـ اسلامی بی‌نياز از آن می‌شناسيد؟ يا اينکه به دليل انحطاط اين سنت، معتقديد که راه گريزی جز پذيرفتن تجدد غربی نيست؟
■ رابطه سنت و تجدد در ايران به يک گره ظاهراً کور تبديل شده است. چرا که اين بحث در ايران اصلاً درست مطرح نشده است. ما نمی‌دانيم « سنت» چيست و برمبنای نگاهی عقلانی و با ابراز «عقل» سنت‌مان را نشناخته‌ايم. در نتيجه نمی‌توانيم بگوييم که تجدد چيست. وقتی هم که فرض می‌گيريم، تجدد را شناخته‌ايم، می‌گوييم «تجدد غربی». در حاليکه تجدد هم خودش ابعاد گسترده‌ای دارد. می‌توان از ابعاد روان‌شناسی، سياسی، جامعه‌شناسی، اجتماعی، اقتصادی، معرفتی و ... به تجدد نگاه کرد. بخشی از اين تجدد اصلاً تعارضی با سنت ندارد. شما می‌توانيد در ذيل يک نظام دموکراتيک زندگی کنيد اما مطابق سنت‌تان،‌ به بزرگترها احترام بگذاريد. اما در برخی حوزه‌ها و در برخی موارد، سنت با تجدد در تعارض است و با همديگر سازگار نيستند. مثلاً در سنت ما بوده است که يک بچه وقتی به دنيا می‌آمد،‌ او را به عقد يکی از اقوامش درمی‌آوردند؛ يا اينکه يک دختر را در ۹ سالگی به عقد پسرعموی ۱۵ ساله‌اش درمی‌آوردند. اما در ذيل مناسبات جديد نمی‌توان به چنين سنتی عمل کرد. طبيعی است که اگر مراد از سنت، اين بخش از سنت باشد، با مناسبات جديد و جهان متجدد، سازگار نيست. اما اين بخش از سنت ما که مطابق آن ما (يا ژاپنی‌ها) روی زمين می‌نشسته‌ايم تلاقی و تضادی با مناسبات جديد غربی که مطابق با آن روی مبل می‌نشينند، ندارد. انتخاب ميان اين دو به انتخاب ميان سنت و تجدد و تلاقی آنها با يکديگر منتهی نمی‌شود. بنابراين سنت مفهوم پيچيده‌تری دارد و من هم يکی از پروژه‌هايم اين بوده که ابعاد اين سنت را بشناسم و نشان بدهم که سنت به عنوان بخشی از تاريخ ما،‌ چه تغيير و تحولی پيدا کرده است. در اينصورت است که فهم سنت و تحول آن، به فهميدن خودمان و به تفکر منتهی می‌شود. اما وقتی که بحث سياسی شود و از منظری سياسی به سنت نگاه کنيم و بخواهيم آن را از زاويه سياسی بفهميم،‌ تفکر از روال خود خارج می‌شود. نتيجه اين می‌شود که من می‌بينم وقتی ما از تجدد و «نسخ سنت» صحبت می‌کنيم، يکی پيدا می‌شود و در روزنامه‌ می‌نويسد که اينها می‌خواهند سنت‌های ما را از بين ببرند. در حالی که اين‌طور نيست. اگر سنت وجود نداشته باشد، به عنوان مثال، دموکراسی هم وجود نخواهد داشت. چرا که سنت، اصول و مناسباتی است که شما آنها را تنظيم می‌کنيد و اگر اين اصول نباشد، اصلاً تنظيم دموکراتيک معنايی پيدا نمی‌کند.

اينها همه درست،‌ اما باز هم تناقض‌نماها در آثار شما به نظر من قابل تأمل‌تر از اين هستند. شما در جايی می‌گوييد که «غرب، رقيبی گردن‌کلفت تر از ما يعنی کمونيسم و اروپای شرقی را شکست داد و در کام غرب فرو برد» و به اين ترتيب به نظر می‌رسد که تجدد غربی را نتيجه محتوم برای ما می‌دانيد. اما از سوی ديگر می‌گوييد که «اگر تمدن ايرانی ـ اسلامی و ما به عنوان يک ايرانی مسلمان يک راه داشته باشيم اين است که سنت خودمان را درست بشناسيم» و بدين‌ترتيب به نظر می‌رسد که به دنبال تجدد بومی هستيد.
■ ببينيد سخن من اين است که اگر ضابطه ما عقل نباشد و اگر ما در تدبير و تحليل خودمان به اين ضابطه اساسی توجه نکنيم، هيچ تضمينی وجود ندارد که کشورهايی مثل ايران در فرهنگ غربی ادغام نشوند. نتيجه آن بی‌توجهی، ادغام شدن در يک مجموعه جهانی به نام فرهنگ غربی خواهد بود. مقاومت کردن در برابر تهاجم فرهنگی خوب است، اما در صورتی که شما از ابزار اين مقاومت يعنی «عقل» استفاده کنيد. اگر اين ابزار را نداشته باشيد، شکست خواهيد خورد. بنابراين ترجمه درست سخن من اين است که شما اگر توان مقاومت را نداشته باشيد،‌ طبيعی است که شکست می‌خوريد. اين اتفاقی است که به نظر من در دو، سه دهه اخير برای ما اتفاق افتاده است. ما اين منطق غرب و روابط و مناسبات جديد را متوجه نشديم. ولی اين نشناختن ما مانع از آن نبود که اين روابط و مناسبات جديد خودشان را بر ما تحميل نکنند. کافی است که در همين تهران خودمان راه برويد و مشاهدات خود را با مشاهدات ۲۰ سال پيش مقايسه کنيد. متوجه می‌شويد که ما به رغم مقاومت در برابر مناسبات جديد، نتوانسته‌ايم مانع ورود فرهنگ غربی به کشورمان بشويم. چرا؟ چونکه به کرات شعاری داده‌ايم و تحليلی کرده‌ايم که مبنای آن نادرست بوده است. به عنوان مثال، گفته‌ايم که غربی‌ها ما را مورد تهاجم فرهنگی قرار داده‌اند و بنابراين ما بايد در برابر اين تهاجم، مقاومت کنيم. اما اين مقاومت به چه صورتی است؟ ما خواسته‌ايم که راه را بر ورود اين فرهنگ، و در نتيجه اين تهاجم، ببنديم. اما چه اتفاقی افتاده است؟ چون منطق اين روابط و مناسبات جديد را نمی‌دانستيم، چون نمی‌دانستيم که در حوزه فرهنگی کجاها را می‌شود بست و کجا‌ها را نمی‌شود بست، در نتيجه از همانجايی که بستيم، آن تهاجم وارد شد. تهاجم و ورود از همانجايی صورت گرفت که اصلاً به آن توجه نکرديم. من چندبار گفته‌ام که اين تصور،‌تصور نادرستی بوده است. به نظر من بيشتر از آنکه ما با يک تهاجم فرهنگی روبرو بوده باشيم، با يک خلاء فرهنگی روبرو بوده‌ايم. اگر ما به اين مسئله توجه داشتيم و عقلانی قضيه را بررسی می‌کرديم، متوجه اين خلاء فرهنگی می‌شديم و برنامه ديگری را آغاز يا تدبير ديگری را اتخاذ می‌کرديم. چون اين کار را نکرديم،‌ اين خلاء ما نيز عميق‌تر شد. ما به اين خلاء دامن زديم و نتيجه همين شد که امروز می‌بينيم. بنابراين مسئله اصلی نوع مواجهه شما با نوشته‌های من است و بستگی دارد که شما از چه منظری به اين موضوع نگاه کنيد و بتوانيد آن را توضيح دهيد.

بنابراين نظر شما اين نيست که غرب در هر صورت غالب است و شرق در هر صورت مغلوب؟ اما شما در جايی گفته‌ايد که «ما چه بخواهيم و چه نخواهيم مقهور غرب خواهيم بود». آيا اين سخن شما را نبايد چندان جدی گرفت؟
■ برعکس اين جمله را خيلی هم جدی بايد گرفت. اما منظور من را هم بايد درست بفهيمد. منظور من اين است که در نتيجه راه حلی که ما دو تا سه دهه پيش تجربه کرده‌ايم به اين نتيجه خواهيم رسيد و محکوم خواهيم شد به مقهور شدن نسبت به غرب و در نتيجه مجبور می‌شويم که اين وضعيت را تحمل کنيم. همچنين منظورم بر اساس درک خاصی هم از غرب استوار است که بايد بيشتر توضيح دهم. به نظر من تجدد اگرچه وحدت روح دارد اما وحدت صورت ندارد. اين از مشخصات تجدد است. تجدد يک راه باز است و برای همين هم هابرماس گفته است که تجدد يک پروژه و طرح ناتمام و ناپايان و در واقع يک طرح پايان ناپذير است. اين طرح،‌ چون پايان ناپذير است از مشخصات آن نيز اين است که يک صخره يخی کامل نيست و حاوی عناصر متعدد و متشدد و متکثری است که اينها يک مجموعه را تشکيل می‌دهند.

مگر نگاه بسياری از روشنفکران ايرانی و دينی که شما نقد می‌کنيد، نيز مبتنی بر ديدگاهی غير از اين بوده است؟ آنها هم در برابر تجدد به انتخاب اعتقاد دارند و می‌گويند که تجدد يک «بسته» و «همه يا هيچ» نيست. بسياری از آنها به دنبال حقوق جديد اما مناسب با فرهنگی دينی ما بوده‌اند. اما شما نه تنها می‌‌گوييد که آنها غرب را نشناختند که در مقابل عده‌ای ديگر را نيز غربزده می‌خوانيد. ولی سخت است که بفهميم خودتان در اين ميان، کجا ايستاده‌ايد.
■ من معتقدم که نسخه‌های نهايی آنها، برای ما مفيد به فايده نبوده است. چراکه سخن‌شان روشن نبوده و ما تا سخن روشن‌ نزنيم راه به جايی نمی‌بريم. مثالی هم می‌زنم. پس از انقلاب ما از «اقتصاد اسلامی» سخن گفتيم و اين يعنی که يک تغيير نسبت به قبل حاصل شده است.همان مباحثی را که ما در دوره نخست‌وزيری آقای موسوی اقتصاد اسلامی می‌ناميديم، کاملاً سوسياليستی فهميده‌ می‌شد. اما همين اقتصاد اسلامی در دوره آقای هاشمی، کاملاً ليبرالی فهميده شد. در هر دو دوره هم می‌گفتند که ما کشوری اسلامی هستيم و مدل‌مان جمهوری اسلامی است. اما بايد يک جايی ما مبانی خودمان را مشخص کنيم و بفهميم که اين اقتصاد اسلامی اگر وجود دارد، سوسياليستی است يا ليبراليستی‌ افراطی و يا مثل اقتصاد در دوران آقای خاتمی، بدون مبنای مشخص؟ حداقل می‌توانيم مدعی شويم که در اين سال‌ها ما سه‌گونه، عمل کرديم و هر سه نيز ظاهراً اقتصاد اسلامی بوده‌اند و با مبنای آن هماهنگ به‌نظر آمده‌اند. چون شورای نگهبان يا ديگر نهادهايی که کارشان همين نظارت‌هاست، هر سه مدل را تأييد کرده‌اند. اين، نشان‌دهنده آن است که در اينجا هيچ مدل اقتصادی‌ای وجود ندارد و ما از نظر اقتصادی فاقد مبنا هستيم. نتيجه هم اين می‌شود که ما به لحاظ اقتصادی از يک کشور جهان سومی در حال تبديل شدن به يک کشور جهان چهارمی هستيم. بنابراين، اين يک مسأله مهم است. نمی‌شود که بگوييم ما چون مجبور شده‌ايم، دموکراسی خوب است. نمی‌توان گفت که مرد‌م‌سالاری خوب است چون امروز نمی‌شود نفی‌اش کرد و فقط يک پسوند «دينی» به آن اضافه کنيم. با اين پسوند «دينی» چه چيزی را به آن مردم‌سالاری اضافه کرده‌ايم؟ چندی پيش که «ريچارد رورتی» به ايران آمده بود، در روزنامه‌ها خواندم که از او پرسيده بودند: «برخی می‌گويند روشنفکری دينی معنايی ندارد. شما که يک شخصيت بزرگی هستيد، چطور فکر می‌کنيد؟» او هم گفته بود که در آمريکا نيز برخی افراد هم دموکرات هستند و هم متدين. اما مگر ما گفته‌ايم که نمی‌شود دموکرات بود و در عين حال متدين هم بود؟ کسی نگفته‌ است که آدم روشنفکر نمی‌تواند متدين باشد و دين داشته باشد. ما نگفتيم که آدم اگر دموکرات باشد نمی‌تواند دين داشته باشد. بلکه مسأله اين است که ما «دموکراسی دينی» يا «روشنفکری دينی» نداريم. اين بدان مفهوم نيست که يک روشنفکر نمی‌تواند متدين باشد. بايد ديد که آن پسوند «دينی» که به روشنفکری يا دموکراسی اضافه می‌شود چه مفهومی را به آن می‌افزايد؟ دموکراسی يک سری اصول صوری دارد. وقتی شما می‌گوييد «دموکراسی»، سريعاً آزادی در مکالمه، رفت و آمد، فکر، شغل و بحث «حوزه عمومی و حوزه خصوصی» به ذهن متبادر می‌شود. يا شما در ذيل دموکراسی و با قبول آن، به اين مولفه‌ها اعتقاد داريد و يا نداريد. اگر قرار باشد آن آزادی حتی با قيد دينی محدود شود، اين ديگر دموکراسی نيست. اگر اکثر آن آزادی ها را بپذيريد و خود را مقيد به حکومت قانون بدانيد، ديگر پسوند دادن به دموکراسی، بی‌معنی است. واژه «روشنفکری دينی» هم دقيقاً همين کيفيت را دارد. روشنفکری ملزوماتی دارد. روشنفکری يعنی اصالت دادن به عقل و عقل را ضابطه امور قرار دادن و روشن‌بينی و روشنگری را اصل قرار دادن. شما می‌توانيد دينداری‌تان را با اين تطبيق دهيد اما نمی‌توانيد بگوييد که من روشنفکر دينی‌ام. اينکه بگوييد «من روشنفکر دينی‌ام»، حرف روشنی نيست. شما می‌توانيد به الزامات عقل تن در بدهيد، همانطور که در تاريخ گذشته ما، «مسکويه» و ابن‌سينا اهل عقل بودند و دين‌اشان را هم داشتند. اما مجلسی صرفاً اهل دين بود، ضابطه عقل را وارد کار خود نمی‌کرد و در چارچوب شريعت وارد می‌شد. اين دو متفاوت از هم هستند و بايد روشن کنيم منظورمان انتخاب کدام مسير است.

ولی حالا سوال اين است که، شما بسياری از گفته‌های روشنفکران و بسياری از تصرفات آنها در نظام و انديشه غربی را تصرف اشتباهی می دانيد و می‌گوييد آنها «ورد درست» را بلد نبودند و بنابراين مهر ابطال بر فرضيات و تصرفات آنها می‌زنيد. اما وقتی که شما «ورد» اين نوع روشنفکران را نادرست می‌دانيد و احتمالاً نوع ديگری از تصرف را درست می‌دانيد، حتماً بايد بديل درستی را در ذهن داشته باشيد. اين در حالی است که شما حتی انتهای پروژه خود را نمی‌دانيد و ندانستن انتهای پروژه يعنی اينکه شما همچنان يک سری فرضيات را مطرح می‌کنيد بدون اينکه آنها را بتوان ابطال‌ناپذير خواند و از حقوق آن فرضيات مطمئن بود. شما هنوز خبر از يک پروژه می‌دهيد. پس چطور می‌توانيد از يک «ورد درست» سخن بگوييد در حالی که به آزمون در نيامده است و ابعاد اين پروژه شما مشخص نيست؟
■ اين اتفاقاً، کاملاً عين تجدد است و يکی از ويژگی‌های آن. «روشنفکر دينی» از قبل پايان کار خودش را می‌داند و از قبل می‌داند به دنبال چيست. اما روشنفکری به معنای دقيق‌اش يا بهتر بگوييم پرسش علمی به معنای دقيق خودش، پايان راه برايش به يک معنا وجود ندارد. تجدد همان‌طور که گفتم يک طرح پايان‌ناپذيری است که ما آن را پيش می‌بريم. يعنی اينکه با توجه به تحولات تاريخی، ما همچنان به پيش می‌رويم، سوال را دوباره مطرح می‌کنيم و البته با توجه به اوضاع و احوال‌مان، سوال را دقيق‌تر مطرح می‌کنيم. اگر شما از پيش جواب را داشته باشيد، اصلاً در حوزه تجدد، جايی نداريد.

در حقيقت شما به نوعی همان سخن مارکس را تکرار می‌کنيد که در پروسه تجدد، هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. پرسش پس از نفی و نفی پس از پرسش، به صورتی ققنوس‌وار و در يک رابطه ديالکتيکی؟
■ اين يک تعبيری است. مسئله اساسی به نظر من اين است که هيچ‌کدام از اين جريان‌های انديشه‌ای جديد، پايان راه و پايان کار را در واقع نمی‌توانند پيش‌بينی کنند. چرا که پيش‌بينی پايان کار مستلزم آن است که شما طرح کلی را از پيش داشته باشيد و بگوييد که بشريت بر مبنای اين طرح به اينجا می‌رسد. کاری که شما مطابق انديشه جديد می‌توانيد بکنيد اين است که خودتان را با تحولات همراه کنيد و پرسش از تحولات را هربار و در هر زمانی انجام دهيد. به تعبير ديگر، فرزند زمان خودتان باشيد. اگر اينطور باشد، شما نمی‌توانيد حرف آخر را بزنيد. حرف آخر، در واقع، حرف اول لحظه بعدی است. اين همان سخنی است که به نوعی هگل هم می‌زند. گويی هر مرحله، خودش پايان تاريخ است، به عبارت ديگر اگر من امروز بميرم،‌پايان تاريخ برای من همين امروز است، چرا که ديگر تحولی برای من ايجاد نمی‌شود و من در تحول ديگری، حضور ندارم. تا زمانيکه من زنده‌ام، پايان هر دوره، آغاز دوره جديد است. اگر دوباره بخواهيم به بحث روشنفکر دينی بازگرديم، بايد بگويم که يک روشنفکر دينی با ديانت، آن پايان راه را بِی‌آنکه رفته باشيد، ترسيم می‌کند. در حوزه دين ما پاسخ بسياری پرسش‌ها را از پيش می‌دانيم و اين با فکر جديد سازگار نيست. بايد الزامات دين و روشنفکری را به گونه‌ای ديگر فهيمد و باهم سازگار کرد. بنابراين تا روزی که من بتوانم فکر بکنم و بنويسم،‌در هر دوره‌ای و شرايطی خودم را تصحيح بايد بکنم. من يک کتاب را می‌نويسم، تمام که می‌شود و ناشر،‌ آن را می‌خواهد، من تازه اول مشکلم است. چراکه اعتقاد دارم اين کتاب ديگر به درد نمی‌خورد، به خيلی از جاهای آن ايراد دارم، نقدها را از اين سو و آن سو گرفته‌ام و بيشتر از نقد ديگران،‌ خودم خودم را نقد می‌کنم. بنابراين بازنويسی مجدد می‌کنم. چرا که بعضی مسائل را به صورت جديدتری می‌فهمم.روشنفکری ايران وقتی آغاز خواهد شد که بتواند، طرح پرسش‌های زمانه خودش را بکند،‌ بی‌آنکه راه را بر فکر بعدی ببندد و طرح نهايی را بدهد. نبايد مثل مارکسيست‌ها بگوييم که اين هست و جز اين نيست. ما تحولات بعدی را نمی‌دانيم. اتفاقات بعدی را بايد تجربه کنيم و بر مبنای آنها نظريه‌پردازی کنيم. شما چند مطلبی که از من نقل کرديد،‌ چون از چند جای مختلف و چند زمان مختلف نقل می‌کنيد، طبيعتاً با هم متفاوت به نظر می‌آيند. علتش اين است که اين فکر در حال تحول است و دارد فرمول جديد و بيان جديد خودش را پيدا می‌کند. بنابراين هميشه بحث آخری من آن نتيجه‌گيری آخری است در حاليکه همان آخری، آغاز يک راه جديد نيز هست.

خيلی وقت‌ها من ديده‌ام که وقتی مخاطبان شما از شما سوالی را می‌پرسند، شما می‌گوييد که من در کتاب آينده‌ام به آن می‌خواهم فکر کنم و بپردازم. يعنی شما اگر چه يک سلسله کتاب را در يک پروژه پشت سر هم می‌نويسيد اما شايد خودتان در حالی که جلد اول را می‌نويسيد در خصوص مطالب جلد دوم، همچنان منتظر باشيد و ناآگاه از محتويات آن. برای همين هم گاهی شما در جلد دوم مسير جديد و متفاوتی از جلد اول را می‌رويد.
■ به يک معنا شايد همين‌طور باشد. حداقل در بعضی مسائل جديدتر که کار اساسی‌تر کرده‌ام همين‌طور است. در يک جلسه‌ای که فکر کنم خود شما هم بوديد، يک دانشجوی قديمی از من پرسيد که من ده، پانزده سال قبل در مورد فلان مسأله مشروطه از شما سوالی پرسيدم و شما اينگونه پاسخی دادی، اما اکنون جواب متفاوتی می‌دهی. علتش اين است که پس از آن، من ده سالی است که روی همان مسأله کار کرده‌ام. طبيعتاً ده سال قبل نمی توانستم تمام ابعاد مسأله را ببينم. من همچنانکه پيش می‌روم و نوشته ها را دوباره می‌خوانم، تصحيح می‌کنم و سعی می‌کنم سخنم را دقيق‌تر کنم.

از اين بحث بگذريم. می‌خواهم به يکی از موضوعاتی بپردازم که شما مدتی است مطرح می‌کنيد و در ذيل آن به انتقاد از روشنفکران ايرانی می‌پردازيد و آن، طرح بحث «سکولاريزاسيون» توسط آنهاست. شما می‌گوييد که چون در الهيات مسيحی امری به نام «تجسد» وجود داشته و برآمده از همين «تجسد» نيز امری به نام «الهام وحيانی» وجود داشته، اين الهام وحيانی، وجود «منطقه فراغ شرع» را غيرممکن می‌ساخته است. از همين نتيجه می‌گيرد که «سکولاريزاسيون در غرب» نتيجه عدم وجود «منطقه فراغ شرع» بوده است. در برابر نيز معتقديد که چون در اسلام چيزی به نام «تجسد» و در نتيجه «الهام وحيانی» وجود ندارد، ما با عدم وجود «منطقه فراغ شرع» هم روبرو نبوده‌ايم و بنابراين «سکولاريسم» يک پاسخ درست و يک مسئله مطلوب در موقعيت «ايرانی ـ اسلامی» نيست. از همين جهت هم منتقد روشنفکران ايرانی‌ای هستيد که به دنبال «سکولاريزاسيون در ايران» بوده‌اند. اين در حالی است که بسياری از روشنفکران دينی ما همچون عبدالکريم سروش هم از نظريه‌ای همچون «بسط تجربه نبوی» سخن گفته‌اند که اين «بسط تجربه نبوی» هم شايد راهی برای بسط «الهام وحيانی» و ممانعت از تصلب آن باشد. بدين‌ترتيب در دين اسلام هم می‌توان به نوعی از «الهام وحيانی» سخن گفت و به يک معنی و در يک نگاه حداکثری به دين هم «منطقه فراغ شراع» باقی نخواهد ماند. پس ضرورتاً سکولاريزاسيون مسئله‌ای نيست که برای يک مسلمان بيگانه باشد. آيا به واسطه وجود «تجسد» در مسيحيت، می‌توان چنين گسست راديکالی را ميان مسيحيت و اسلام تصور کرد و از شباهت‌های بسيار آنها که می‌تواند سکولاريسم را برای هر دو قابل فهم کند، صرفنظر کرد؟ و سپس تمام تلاش‌های روشنفکران دينی در اين خصوص را زير سوال برد؟
■ اين البته سوال پيچيده‌ و طولانی‌ای است که نمی‌توان در اين فرصت اندک به همه ابعاد آن پاسخ گفت. اما نقطه حرکت من، همانطور که شما هم اشاره کرديد،‌ اعتقاد به وجود تمايز ميان دو دين اسلام و مسيحيت است. اسلام و مسيحيت، دو دين کاملاً متفاوت هستند و دو نظام الهياتی کاملاً متفاوتی دارند. بنابراين احکام يکی از آنها را بر ديگری نمی‌توان اطلاق کرد. سکولاريزاسيون يکی از مسائل مهمی است که در مسيحيت ظاهر شده و به نظر من سکولاريزاسيون به معنای جامعه‌شناختی‌ای که در ايران به کار رفته،‌ يکی از اين موارد استفاده و اطلاق نادرست است. می‌دانيد که عمده مباحث ما، مباحث تقليدی از غرب است. شما اگر ۴۰، ۵۰ ساله گذشته را در نظر بگيريد و منحنی بحث‌های نظری در ايران را ترسيم کند، خواهيد ديد که اين منحنی از بسياری جهات با مختصات منحنی بحث‌های تحول نظری در غرب يکی است. يعنی اگر در آنجا مارکسيسم مطرح است، در اينجا هم يکی از کانون‌های بحث ما، مقولات مارکسيستی است و در کشور ما هم بحث جامعه مصرفی، ضديت با ماشين و مانند آن مطرح می‌شود. تصور من اين است که در ۴۰ ، ۵۰ سال گذشته، روشنفکران ما، مقولات نظری‌شان را عمدتاً از تحولات فکری در غرب گرفته‌اند. درحاليکه به نظر من، ما اين مقولات را نمی توانيم به همين صورت در کشور خودمان به کار بگيريم. همچنانکه امروز می‌بينيد «غربزدگی» آل احمد ديگر هيچ فايده‌ای ندارد و هيچ‌کس هم آن را نمی‌خواند و چيزی هم ندارد که امروز به ما بگويد. همين‌طور هم بسياری ازبحث‌های مارکسيستی شريعتی ديگر برای ما بی‌اهميت است. چراکه بر مبنای آن تفکر شما بايد هابيل و قابيل را معرف دو طبقه بدانيد، اما ديگر امروز هيچ جامعه‌شناسی از طبقه به معنای مارکسيستی آن حرف نمی‌زند. اينکه شما آن مباحث دينی را با مقولات مارکسيستی توضيح داديد باعث شد که شما به هر دو حوزه ضربه بزنيد. با رفتن مارکسيم، خيلی از آن بحث‌ها هم از درجه اعتبار ساقط شد. بحث سکولاريزاسيون هم، چنين حالتی دارد. بعد از انقلاب اسلامی ايران، چون مسئله اصلی فهميده نمی‌شد و کسی نفهميد که چه اتفاقی در اينجا افتاد، فکر کردند که معادل اين اتفاق را در انديشه غرب پيدا کنند. معادل آن در غرب هم، اين بود که در قرون وسطی، مذهب نقش عمده‌ای داشت و چون سکولاريزاسيون اتفاق افتاد،‌ مذهب محدود شد و جامعه جديد به وجود آمد. ما هم تصور کرديم که انقلاب اسلامی يعنی محوريت دين در جامعه ايران و چون ما می‌خواستيم از آن موقعيت خارج شويم، به تبع غربی‌ها از سکولاريزاسيون سخن گفتيم. من در درستی اين نگاه ترديد جدی دارم. بگذاريد منحصر استدلالی هم بکنم. اول از همه ما می‌بينيم که اين واژه سکولاريزاسيون معادل درستی در زبان فارسی ندارد. چرا معادل درستی برای آن نداريم؟ چون مبنا و زيربنای اين واژه در کشور ما وجود نداشته است. واژه «ايمان» يا واژه «پيغمبر» هم برای مسيحيان قابل فهم و ترجمه است و هم برای ما. اما چرا سکولاريزاسيون را نمی‌توانيم به همين راحتی ترجمه کنيم و هنوز بر سر تلفظ آن هم حرف داريم؟ روشن است، در کتاب مقدس و در نامه‌های پولس قديس که اساس و پايه مسيحيت را درست کرده، به صراحت می‌خوانيم که «برحذر باشيد که تشبه به دنيا پيدا نکنيد». واژه «دنيا» در «تشبه به دنيا»، همان واژه لاتينی «سکولوس» (به معنی دنيا و زمان) است. معنی‌اش اين است که مومن مسيحی واقعی،‌کسی است که فرزند زمان خود نباشد. اين درحالی است که اتفاقاً به ما تاکيد کرده‌اند که اسلام می‌گويد «فرزند زمان خودمان باشيد»؛ يعنی عرف، زمان و دنيا را قبول کرده است. اين دين با دينی که در اصل خود می‌گويد «مخالف عرف و زمان خود باشيد»، دو الهيات متفاوت خواهند داشت. وقتی هم که دو الهيات متفاوت وجود داشته باشد، با اين دو الهيات می‌توان دو برخورد کاملاً متفاوت داشت. وقتی متاخرين مسيحی بحث سکولاريزاسيون را مطرح می‌کنند می‌خواهند توضيح بدهند که پولس قديس می‌گفت که تشبه به دنيا پيدا نکنيد و مخالف سکولوس باشيد اما شما در مقابل بايد موافق سکولوس باشيد و اين روند را نيز سکولاريزاسيون نام ‌می‌نهند. به اين معنی که مومن مسيحی چگونه می‌تواند رابطه ميان دين و دنيای خودش را بازسازی و درست کند.اما در اسلام، مسائل از آغاز به گونه‌ای متفاوت مطرح شده است و برای همين هم من می‌گويم که نمی‌توان از سکولاريزاسيون در اسلام سخن گفت و بايد پاسخی متفاوت به مسئله متفاوت داد. اما اين پاسخ متفاوت چيست؟ اينکه در اسلام ادعا شده باشد که ما هم اقتصاد داريم و هم سياست داريم و علما هم می‌توانند دخالت بکنند در امور دنيوی شما و آن را تنظيم کنند، اين حرف درعمل، بسيار متأخر است. در آغاز اسلام، در همين ايران، سلطنت پس از اسلام تجديد شد. در حالی که به هر حال با مبانی اسلامی جور در نمی‌آمد. سلطنت حکومت عرف بود. اين حکومت عرف چه بسا بسيار نزديک به دين بود اما خود دين نبود و حکومت دين نبود بلکه حکومت عرف بود. شما اگر بخواهيد در اسلام سکولاريزاسيون انجام دهيد، بايد جستجو کنيد که اين روند غيرسکولار شدن اسلام در ايران به کجا برمی‌گردد و چه زمانی اتفاق افتاد؟ اين اتفاق از يک طرف به دوران صفويان برمی‌گردد و بيشتر از آن حتی به دوره قاجار برمی‌گردد که علما گفتند منطقه عرف، جزو مطلع شرع است و شرع، حکميت و اشراف بر آن دارد. قبلاً همه علما قبول کرده بودند که عرف جای خودش را دارد و شرع هم کار خودش را انجام می‌دهد. بعد از اين بود که در دوره صفويان و يا قاجار اين رابطه به هم خورد. به صورت کلی سخن گفتن از سکولاريزاسيون که مشکلی را حل نمی‌کند. اول بايد بفهميد که اين اتفاق چه زمانی افتاده است و بعد بيانديشيد که چگونه بايد اين نسبت را درست کرد.

من با اين توضيحات شما ياد آن واژه‌ای افتادم که آقای صدری در گفت‌وگو با شما به کار می بردند و آن هم واژه «دگماتيسم معنايی» بود. شما بر مبنای يک تفاوت کوچک، يک گسست راديکال ميان اسلام و مسيحيت قائل می‌شويد. اگر شما می‌گوييد که در اسلام گفته‌اند «فرزند زمانه خودتان باشيد» يکی هم می‌تواند يادآوری کند که گفته‌اند «حرام محمد حرام الی يوم القيامه و...»
■ اگر کسی اين حرف را بزند به اين معنا است که يا اسلام را نفهميده و يا مسيحيت را. به نظر من، اطلاعات و فهم ما درباره مسيحيت ابتدايی‌تر از آن است که بتوان درباره آن صحبت کرد. من در کتاب «جدال قديم و جديد» توضيح داده‌ام که دين مسيحيت و اسلام اساساً و به کل متفاوت از هم هستند. متاسفم که بگويم در زبان فارسی هيچ کتاب علمی درباره مسيحيت وجود ندارد و تا اطلاع ثانوی و زمانی که ندانيم مسيحيت چيست، نمی‌توانيم اين بحث را باز کنيم. اينکه همه اديان يک خدا دارند و يک پيغمبر و يک کتاب، مسئله‌ای طبيعی است. اما هيچ چيز مشخصی وجود ندارد که ميان اسلام و مسيحيت مشترک باشد. درست است که هم در مسيحيت و هم در اسلام، خدايی وجود دارد،‌ اما اين خدا مطلقاً آن خدا نيست و اين پيغمبر مطلقاً آن پيغمبر نيست. اينها کاملاً متفاوت‌اند، بنابراين يک دستگاه الهياتی کاملاً متفاوتی هم ايجاد می‌کنند. اين ايرادی که آقای صدری يا هرکس ديگری بگيرد، ناشی از عدم فهم موضوع و عدم درک الهيات است. او از منظر جامعه‌شناسی اين حرف را احتمالاً می‌زند. بله، در جامعه‌شناسی جوامع متدين،‌ چه مسيحی باشند و چه مسلمان و چه يهود، شباهت‌هايی با هم دارند. اما جامعه‌شناسان در اينطور مسائل به کل عوام هستند و چيزی در خصوص الهيات و اين ظرايف مسائل دينی نمی‌دانند.

البته شما چون می‌گوييد که ما مسيحيت را نمی‌شناسيم و در زبان ما حتی يک کتاب هم در اين خصوص نوشته نشده است، عملاً راه را بر گفت‌وگو می‌بنديد و بحث و چالش کردن در اين خصوص،‌ ممتنع و بی‌فايده می‌شود. اما يک سوال دارم: اگر شما روشنفکران ايرانی را به خاطر استفاده از واژه سکولاريزاسيون نقد و محکوم می‌کنيد، چرا وقتی به مشروطه می‌رسيد می‌گوييد «واضح‌ترين مدل سکولاريزاسيون در ايران، مدل مشروطه است.» آيا فقط شما حق داريد از اين واژه استفاده کنيد و لاغير؟
■ منظور من اين بوده که اگر بخواهيم در ايران معادلی برای اتفاق سکولاريزاسيون داشته باشيم، همان اتفاق مشروطه است. اتفاقاً جالب توجه اين است که روشنفکران دينی روی اين تجربه مهم بحث نمی‌کنند. ما مدام درباره سکولاريزاسيون صحبت می‌کنيم، اما اتفاقاً مهم برای ما بايد مشروطه باشد و در خصوص آن بايد صحبت کنيم نه سکولاريزاسيون. وقتی شما مدام از مفاهيم مسيحيت صحبت کنيد و آن مباحث را وارد کنيد، بدان معنی است که نمی‌خواهيد از تجربه مشخص اسلام صحبت کنيد. تجربه تدوين قوانين جديد بر مبنای حقوق شرع در ايران، چيزی است که مشابه با آن در اروپا، سکولاريزاسيون بوده است. آنها هم دولت عرفی جديد درست کردند بر مبنای حقوق شرع ولی به صورت حقوق جديد. اين يعنی تحول در جهت تجدد. ولی عمده روشنفکری ما و به خصوص روشنفکری دينی ما، بر سر مهم‌ترين تجربه خودمان صحبت نمی کند. اينکه از «لوتر» مدام صحبت کنيم، در حاليکه نه شما و نه من نمی‌دانيم که لوتر چيست و کيست، نتيجه‌اش سخن مبهم گفتن و سخن مبهم شنيدن است. به فرض که فهميديم سکولاريزاسيون و لوتر چه بودند، اين چه ربطی به مسئله من دارد؟ من بايد چه کنم؟ من بايد تجربه خودم را روشن کنم و بگويم که مشروطه در کجا شکست خورد و اشکالات يا نقطه قوت‌های آن کجا بود؟ مثلاً يکی از نقطه قوت‌های مشروطه در آن بود که توانست مجموعه قوانينی بنويسد که يک مجموعه جديد با نهادهای مدرن بتواند به آن عمل کند. روشنفکری دينی اول بايد بتواند توضيح بدهد که آن تجربه جديد را که بر مبنای حقوق شرع هم بود، چرا تعطيل کردند؟ همه می‌گويند که ما طرفدار آزادی و حقوق برابر و مانند آن هستيم. اما چرا آنجايی که اين حقوق جديد و اين حقوق برابر را بر هم زدند، هيچ‌کس حرفی نزد؟ چرا آنجايی که به زبان شما‌، اين حقوق سکولار را غير سکولار می‌کردند،‌ شما حرفی نزديد و حالا می‌گوييد که مسئله ما سکولارکردن است؟

آيا شما ميان سکولارکردن خود دين و سکولاريزاسيون تفاوتی قائل نيستيد؟ آيا ميان دنيايی و ابزار دنيا کردن دين يا به تعبير ديگر سکولارکردن دين با جداکردن نهاد دين از سياست يا سکولاريزاسيون تفاوتی وجود ندارد؟ چون بخش عمده‌ای از آن اتفاقی که در مشروطه افتاد و کاری که مثلاً آيت‌الله نائينی کرد هم مطابق اين تفکيک، چه بسا سکولارکردن دين بود و نه سکولاريزاسيون. چرا که او می‌خواست مشروطه را از درون دين بيرون بياورد و اين يعنی کشيدن دين به حوزه عمومی. در حالی که سکولاريزاسيون در غرب، مترادف با کشيدن دين به حوزه عمومی نبود.
■ ببينيد من اگر به نائينی ارجاع می‌دهم و به او استناد می‌کنم از آن بابت است که نائينی بيشتر از روشنفکران عرفی در جهت تدوين مشروعيت حکومت مشروطه و يک حکومت عرفی جديد قدم برداشت. اين نائينی است که مخصوصاً از همه امکانات اصول فقه خود استفاده می‌‌کند، تا توضيح بدهد که چگونه قدم اول را بايد برداشت. بنابراين شکست مشروطه را هم من شکست روشنفکری عرفی در ايران می‌دانم.

اما مگر امروز هم کسانی چون آيت‌الله منتظری يا آقای کديور در همين مسير گام برنمی‌دارند و از فقه پويا سخن نمی‌گويند؟ پس چرا شما حتی پروژه آنها را هم تشويق و تقويت نمی‌کنيد؟
■ آقای منتظری اگر از فقه پويا سخن می‌گويند، اين فقه پويا به مسائلی همچون نظام بانکی و نظام مالياتی جديد و مانند آن می‌پردازد. اين فقه پويا فقط در حوزه فقه خصوصی عمل می‌کند.

... اما فقط به همين‌جا خلاصه نمی‌شود. اگرچه همين بحث درباره نظام مالياتی جديد هم می‌تواند بخشی از همان نظام جديد و قانون‌ گذاری جديد بر مبنای شرع باشد که شما از آن سخن می‌گفتيد. علاوه بر اين کسانی همچون آقای کديور در حوزه مسائلی همچون حقوق بشر و مانند آن هم کار کرده‌اند.
■ اين فرق می‌کند ولی آقای منتظری که شما گفتيد، تئوری‌اش در سياست همانی است که در چند جلد کتاب ولايت فقيه نوشته است. آن بحث، پويا نيست. بلکه مباحثی است مبتنی بر انديشه شيعی به همراه مباحثی که بيشتر از سياست اهل سنت گرفته شده است. آن بحث‌ها به نظر من راه به جايی نمی‌برد و بسته است. اما تجربه آقای کديور يا ديگران در اين زمينه، بايد مهم باشد. بحث من ولی اين است که فقه بيشتر در حوزه حقوق خصوصی قرار می‌گيرد و حوزه حقوق خصوصی ربطی به سياست و انديشه سياسی که من از آن سخن می‌گويم و متعلق به حقوق عمومی است، ندارد.

ولی من نمی‌فهمم که اين چه کوششی است که نائينی انجام داده و از نظر شما امروز حتی روحانيون نوانديش ما هم انجام نمی‌دهند. مگر جز آن بود که نائينی به دنبال اثبات اين نکته بود که می‌توان مبانی حقوق و سياست جديد را از درون دين هم بيرون کشيد و به عنوان مثال تأکيد بر اين نکته که مساوات در دين اسلام هم وجود دارد. اين همان کاری است که امروز هم روحانيون نوانديش ما پيشگام‌تر از نائينی و عادی‌تر از او انجام می‌دهند. تجربه نائينی، تجربه‌ای فراموش شده نيست که به دنبال احيای مجدد آن باشيم.
■ توجه داشته باشيد که اين «نوآوری» نائينی است که مهم به نظر می‌رسد. او صد سال پيش در برابر شيخ فضل‌الله نوری نوآوری کرده و گرهی را گشوده است. مسئله ما اين است که ببينيم گره امروز ما چيست و بر مبنای آن، نائينی زمان چه کسی است؟ کسی امروز مسلماً مخالف آزادی و مساوات نيست اما بايد ديد که امروز مساوات به چه معناست؟ اين بحث نه يک بحث فقهی است و نه يک بحث معرفت‌شناسی و نه يک بحث جامعه‌شناسی. اينها يک حوزه‌های ديگری هستند با حدود و ثغوری ديگر. من اگر از اهميت نائينی سخن می‌گويم، منظورم اهميت نائينی در زمان مشروطه و در برابر شيخ فضل‌الله نوری و با توجه به گره‌های آن روز و آن دوره است.

شما می‌گوييد که در صد سال پس از مشروطه، روشنفکران ما مشکلات زمانی خودشان را نفهميدند و از همين روی، نقدهای بسياری را هم بر روشنفکران ايرانی مطرح کرده‌ايد. اما چرا بيشتر نقدهايی که شما مطرح کرده‌ايد، معطوف به روشنفکران دينی بوده است. در حالی که به نظر می‌رسد آنها تا حدودی ادامه دهنده راه نائينی باشند؟
■ چون که صد آمد، نود هم پيش ماست. اگر شما تکليف‌تان را با شاخص‌های روشنفکری و روشنفکران دينی روشن کنيد، بالطبع، تکليف‌تان با بقيه روشنفکران عرفی هم روشن است. اما شايد من آثار برخی از روشنفکران ديگر را که شما مد نظرتان هست، درست نشناسم که اين ايراد بر من وارد است. شايد هم بحث آنها با بحث من ربطی نداشته باشد. مثلاً دکتر بشيريه در حوزه جامعه‌شناسی کار می‌کرده‌اند و من مطلقاً در اين حوزه بحث نمی‌کنم و از همين روی نمی‌توانم ايشان را نقد کنم.

شما گفتيد چونکه صد آيد نود هم پيش ماست و تکليف همه روشنفکران ايرانی را يکسره کرديد. علاوه بر اين در صحبت‌ها و نوشته‌هايتان می‌گوييد که ما حتی يک ترجمه درست و خوب از آثار غربی نداشته‌ايم. ولی آيا شما حتی تلاش‌هايی مثل نقد «سوسياليسم و ناسيوناليسم ايرانی» توسط موسی غنی‌نژاد يا بازخوانی «مشروطه ايرانی» توسط ماشاءالله آجودانی و يا ترجمه‌هايی که در اين دهه‌های اخير از منتسکيو، جان لاک، استوارت ميل، هابز، افلاطون، روسو و ... شده را هم بی‌ارزش می‌دانيد و برای آنها هم هيچ جايگاه مثبتی قائل نيستيد؟
■ عمده آثار ترجمه‌ شده از متون کلاسيک که شما هم نام برخی از آنها را برديد، از نظر دانشگاهی کارهای دقيقی نيستند. بنابراين اگر کسی بخواهد کار دقيقی انجام دهد بايد به متون اصلی برگردد. چون راجع به مسيحيت هم صحبت شد، مثالی در همين خصوص می‌زنم. در زبان‌های اروپايی، يک اصطلاح برای خدا وجود دارد که آن را به دو معنا به کار می‌برند. آنها اصطلاح «God» را هم برای خدا به کار می‌برند و هم برای عيسی. اما به عنوان مثال، من در ترجمه‌های فارسی برنخوردم به اينکه، کسی اين تمايز را در ترجمه‌اش وارد کند.

در پايان می‌خواهم يک سوال ديگر هم بپرسم. شما وقتی آرامش دوستدار را مورد نقد قرار می‌دهيد می‌گوييد که چرا او خودش را نيچه آخرالزمان ناميده است. ولی من ديده‌ام که شما در جايی گفته‌ايد: «من گنگ خواب ديده‌ام و عالم همه کر است». آيا کسی که در خصوص ديگران چنين راديکال موضع می‌گيرد و پروژه خودش را هم کامل نمی‌داند و خودش را در حال «شدن» تعريف می‌کند، می‌تواند چنين توصيفی از خود داشته باشد؟
■ (خنده) من در يک جای خاصی اين را از يک نفر ديگری نقل کردم که خودش بحث پيچيده و مشکلی است. نمی‌شود اين را تعميم داد. يکی جايی بود که من بايد يک چنين بحثی را مطرح می‌کردم. بعد هم، اين جمله‌ای است که يکی از اصلاح‌طلبان خيلی بزرگ و قديمی ايران، صد، صد و پنجاه سال پيش، اول رساله‌اش نوشته است. معنی‌اش هم اين بوده که وضعيت پيچيده است و امروز هم به نظر من بحران ايران روزبه‌روز در حال عمق پيدا کردن است. وضعيت ما و مناسبات جهانی روزبه‌روز پيچيده‌تر و پيچيده‌تر می‌شود و بنابراين، اين «پيچيدگی در پيچيدگی» ما را وامی‌دارد که يا به طور کلی در حرکت خودمان تغيير جهتی عمده بدهيم و يا از قافله عقب بمانيم. به نظر می‌رسد آنچنان تحولی که با اين شتاب تحولات متناسب باشد، در ايران هنوز اتفاق نيفتاده است و آن شعر از اين جهت نشانه بدبينی من است.

منبع: گویا

اجودانی و تجدد

ما بايد منتقد تجددمان باشيم

ماشاءالله آجوداني

 

گزيده ای از سخنان ماشاءالله آجوداني در مصاحبه ای با ثمينا رستگاري

روزنامهء شرق ،  ۸۶۹ شماره ، سه شنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۶

 

-------------------

 

خيلي ها در نقد کتاب مشروطه ايراني، کاري را که روشنفکران در آن دوره انجام دادند، بومي کردن فرض مي کنند و گمان مي کنند من با بومي کردن مخالفم. در حالي که من اصولاً معتقدم ما بايد تجربه مدرنيته را در نسبت با خودمان تعريف کنيم، چرا که امکان ندارد مدرنيته غربي را آنچنان که در غرب تجربه شده، در ايران پياده کنيم. اما آنچه که مشروطه اتفاق مي افتد بومي کردن مدرنيته نيست بلکه تقليل آگاهانه مفاهيم مدرن است. در کتاب مشروطه ايراني نشان داده ايم که تقليل کار آگاهانه اي بود که به جهت ترس روشنفکر از دو استبداد به قول آيت الله نائيني انجام گرفته است.

 

به اعتقاد من مشکل ما سنت ما نيست، مشکل ما همين تجدد تقليل گر و تقليل گراي ماست که اين همه بدفهمي در تاريخ ما نسبت به سنت ايجاد کرده و مي کند. مشکل اين است که مي خواهيم جامعه مدني را با تعابيري در جامعه جا بيندازيم که هيچ سنخيتي با دنياي مدرن ندارند و اين شيوه تقليل دادن ها دستپخت تجدد ماست. در سنت از اين شيرين کاري ها و حرف ها نبود. به همين جهت من معتقدم درست برخلاف جوامع غربي، در ايران و کشورهايي نظير ايران، بايد به جاي نقد سنت، از نقد تجدد شروع کنيم، چرا؟ براي اينکه فهمي که در تجددمان از سنت به دست داده ايم، فهم مخدوشي است که آغشته به انگيزه هاي سياسي و ايدئولوژيک است. از طالبان و القاعده به عنوان مشکل سنت ياد مي کنند. حال آنکه طالبان و القاعده محصول تناقض هاي تجدد ما هستند که از سنت سوءاستفاده سياسي و ابزاري مي کنند. در گذشته طي چند قرن، مجسمه هاي بودا در جامعه اسلامي بر سر جاي خود بودند و سنت و جامعه سنتي با آنها کاري نداشت.

 

تجدد در غرب از درون سنت نشأت گرفت و بيرون آ مد، اما در کشورهايي مثل ايران اينگونه نبود، براي اينکه تجدد بر ما وارد شد، از بيرون وارد شد و ما بر اثر آن تجدد، سنت را نقد کرديم، يا نفي کرديم و حتي بد فهميديم، وصله پينه کرديم و چيزهايي به آن چسبانديم که در حد توانش نبود. به همين دليل ما بايد منتقد تجددمان باشيم.

 

متاسفانه هميشه ما يک پا در گذشته داشتيم. در دوره پهلوي ما در فکر بازگشت به دوره طلايي ايران باستان بوديم تا افتخارات آن دوره را بازتاب دهيم و بعد هم - به گونه اي ديگر پا در گذشته داشته ايم. به غلط فکر مي کنيم بومي کردن يعني کشف يک مفهوم مدرن يا معادل آن در دنياي گذشته. در حالي که انسان مدرن نگاهش بيشتر به حال و آينده است، براي بازآفريدن حتي به گذشته هم از منظر آينده مي نگرد. اما روشنفکران ايراني عمداً مفاهيم را تقليل داده اند و مي دهند. مشکل ما در مشروطه اين بود که روشنفکر ايراني با ذهن ايراني با مفاهيم غربي آشنا مي شد و خود به خود آنها را درست نمي فهميد. اين پروسه تقليل در تاريخ ما همچنان هم گريبانگير ماست و يکي از ويژگي هاي تاريخ جديد است.

 

اما رفتن ما به سمت مدرنيته يک سير خودآگاهانه نبوده و پيش از آنکه ما بتوانيم نسبت خودمان را با آن تعريف کنيم مدرنيته با تمام هيبت خود بر ما عارض مي شود و سنت ما را دستخوش دگرگوني قرار داد.

 

امروز دموکراسي در جهان بنيادهاي مدني خودش را دارد که همه جهان دارد به طرفش حرکت مي کند. ما در فضايي هستيم که فضاي اوايل مدرنيته غرب نيست. ما امروز در فضاي برزخي داريم دست و پا مي زنيم، به عبارت ديگر مدرنيته بر ما وارد شده است، به همين جهت بايد نسبت خودمان را با آن تعريف کنيم. اگر حرکتي بايد صورت گيرد، بايد همه جانبه باشد. وانگهي سنت ما با سنت آنها متفاوت بوده است. تاريخ متفاوتي داشته است. حتي سنت اين طرف اروپا با سنتي که در روسيه بوده متفاوت بوده، بحث هايي که در غرب انجام گرفته، متعلق به تاريخ ديگري است. شما نمي توانيد آن بحث را برداريد و به يک کشور شرقي ببريد و توقع داشته باشيد که اينجا هم همان مسير را طي کند. اين نوع الگوبرداري ها، نظريه پردازي نيست. نظريه پراکني است. طرح انديشه تازه اي نيست. اين نوع الگوبرداري ها ما را به هيچ جا نمي رساند. با اينها نمي توان نظريه پردازي کرد.

 

مشکل در اين است که طالبان محصول تناقض هاي تجدد ما هستند. در سنت، القاعده و طالبان نداريم. اينها پديده هاي جديد تناقض هاي تجدد ماست. مشکل تجدد ماست. بخشي از اين مشکل را من به عنوان تقليل ياد کرده ام. ما هيچ وقت با شهامت با مفاهيم جديد و مدنيت جديد برخورد نکرديم.

 

من نمي گويم سنت را بايد ناديده گرفت. سنت مثل سد سکندر جلوي ماست. بايد بنشينيم بر سر سنت و به موقعيت و نوع مناسبت خودمان و سنت مان با دنياي مدرن بينديشيم. اگر تجربه مدرنيزاسيون ايران کاملاً موفق نبود، دلايلش را بايد در جاي اساسي تري جست وجو کرد و فقط به پاي سنت ننوشت. آنچه که ما در دوره مشروطه اهميت داديم، استقلال بود نه دموکراسي و نه آزادي هاي فردي. ما در واقع به جهت مشکلات تاريخمان دموکراسي را در انقلاب مشروطه قرباني کرديم.

 

بايد اينها را بفهميم و به وجدان جامعه و مردم منتقل کنيم. وقتي مي گوييم ما بايد موقعيت مان را تعريف کنيم، موقعيت ما همين است که بفهميم ما چه نسبتي با دنياي مدرن داريم. اگر نتوانيم با شهامت با خودمان برخورد کنيم و نشان دهيم که علت شکست هاي ما چه بوده به جايي نمي رسيم. بعد از مشروطه دولت هايي که بر سر کار آمدند، ضعيف ترين و ناکارآمدترين دولت هاي حاکمه بودند، ناامني در مملکت بيداد مي کرد، فقر اقتصادي بيداد مي کرد، مداخله کشورهاي خارجي افزايش پيدا کرده بود تا جايي که اعضاي دولت هاي ايران در سفارتخانه انگليس تعيين مي شدند، در چنين شرايطي آنچه تاريخاً اهميت پيدا کرده بود، استقلال سياسي بود و ايجاد يک حکومت مقتدر مرکزي، تا اين حکومت قدرتمند مرکزي بتواند چارچوب مملکت را حفظ و امنيت اجتماعي و اقتصادي را تضمين و با ايجاد نهادهاي مهمي چون آموزش و پرورش، دادگستري و ارتش راه را براي رسيدن به دنياي مدرن هموار کند. تقصير اهميت محوري يافتن استقلال را نمي توان صرفاً به پاي گذشته نوشت و تحولات تاريخ ايران را ناديده گرفت. سال ها پيش از آنکه رضاشاه، رضاشاه شود، آزادي در پاي درخت استقلال ايران قرباني شده بود. حکومت او برآمد چنين شرايط تاريخي بود، نه عامل آن. ما بايد بياموزيم که موقعيت خودمان را درست تعريف و برآورد کنيم.

 

من اصلاً معتقد نيستم که روشنفکر يک تعريف ذاتي دارد. معتقدم روشنفکر يک پديده تاريخي است. اين پديده تاريخي مي انديشد، تفکر مي کند و گاه اشتباه هم مي کند، اما اينکه در ايران، اين پديده تاريخي بيشتر سياسي بود و کمتر پرسش انگيزي مي کرد، ترديد نيست. از اين بابت هم ما ظاهراً سرنوشت ديگري داشتيم.

 

نمي دانم واقعاً راهي داريم يا نه، براي اينکه اينها مشکلات تجدد ما است. ولي فکر مي کنم راهي اگر باشد، راهي است که از راه نقد و پرسشگري و تفکر مي گذرد. ما اگر بتوانيم بر سر مسائل اجتماعي و تاريخي مان، پرسش هاي اساسي در جامعه ايجاد کنيم، مي توان اميد داشت که تحولي ايجاد شود. معناي اين تلاش الزاماً اين نيست که شما جواب پرسش ها را هم داشته باشيد. طرح پرسش هاي اساسي، خودش بخش مهمي از فرآيند توليد فکر در جامعه است.

 

اگر ما بتوانيم نگاه انتقادي به خودمان داشته باشيم و انديشه پرسشگري نسبت به خودمان و تاريخ مان را تقويت کنيم، کار اساسي کرده ايم. اگر بتوانيم نقد را در ايران، جدي بگيريم کار مهمي کرده ايم.

 

نهضت روشنفکري ما نتوانسته بنياد تازه اي در نقد و تفکر بگذارد، حتي نتوانست فرهنگ گفت وگو را در ميان خود جنبش روشنفکري به فرهنگ مستمري تبديل کند. انديشه پرسشگر با پرسش انگيزي جامعه را پروبلماتيک مي کند. اگر چنين کنيم کار خودمان را نسبتاً درست انجام داده ايم، پس هميشه دنبال پاسخ نخواهيم بود، پاسخ درست در درازمدت و با مشارکت ديگران به دست مي آيد. کار روشنفکري در اين معنا، ايجاد پرسشگري، نقد و نقدبرانگيزي است.

 

آرامش دوستدار با پرسشگري نسبت به سنت ما نگريسته است. مفهوم اين حرف اين نيست که هر چه آرامش دوستدار گفت، پذيرفتني است. آرامش دوستدار بر سر تاريخ ايران انديشه کرده است و مفاهيمي را بر سر راه اين انديشه، جلوي پاي ما گذاشت که بخشي از واقعيت ها را ممکن است به ما نشان دهد. لزومي ندارد يک فيلسوف همه جواب ها را داشته باشد يا يک محقق يا صاحب نظر همه پاسخ ها را داشته باشد. ارزش کار دوستدار پرسش انگيزي است، يعني ما را وادار مي کند به تفکر و اين دستاورد کمي نيست. دوستدار اين شهامت را داشت که سنت فرهنگ باستاني ما را مورد پرسش و نقد قرار دهد و همين طور الکي هم مورد نقد قرار نداد. ممکن است من و شما با بعضي از نتيجه گيري هاي او مخالف باشيم و به اين جور کلي گويي ها اعتقاد نداشته باشيم، ولي واقعيت اين است که او ذهن پرسشگري دارد و پرسش هاي اساسي جلوي ما گذاشته و اين مهم است.

 

من در آمل متولد و بزرگ شدم. مازندران آن زمان نسبت به ديگر جاهاي ايران بازتر بود، زماني که من جوان بودم و به خواندن و فکر کردن روي آوردم، سيطره چپ در ايران و مازندران بسيار بود. من اين بخت را در دوره تحصيل داشتم که از دوره دبيرستان به خاطر داشتن معلمان بسيار باسواد و فرهيخته در آمل، نظير آقاي اوليايي و آقاي لاريجاني که الان هم زنده هستند و اميدوارم سال ها زنده و تندرست باشند، با متون مهم و پايه اي ادبي آشنايي پيدا کنم. مثلاً در همان دوره دبيرستان من موفق شدم گلستان، بوستان، کليله و دمنه، مرزبان نامه، سياست نامه، چهارمقاله عروضي و پاره اي از بهترين قصايد و غزليات زبان فارسي را با کمک و راهنمايي همين معلمان فاضل کم نظير و بافرهنگ، پيش خودم بخوانم و اشکالاتم را با آنها درميان بگذارم. در همان دوره مقدمات صرف و نحو زبان عربي را هم با کمک معلمان نامبرده و تحصيل خصوصي پيش آقاي روحاني و ديگران خوانده بودم و بي اغراق بعضي از آن متون را چندين بار خوانده بودم و مايه نسبتاً ارزنده اي از زبان فارسي و مقدمات زبان عربي به دست آوردم. به همين دليل وقتي وارد دوره ليسانس زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران شده بودم، رشته فرعي تحصيلي ام را زبان و ادبيات عربي قرار داده بودم. فضاي فرهنگي خانواده هم نقش مهمي داشت. بيشتر برادرانم فرهنگي بودند. در همان دوره دبيرستان و پيش از آنکه وارد دانشگاه شوم در کنار متون کلاسيکي که ياد کردم، جدا از کتاب هاي سياسي و اجتماعي باب روز، مهم ترين آثار نويسندگان و شاعران معاصر هدايت، جمالزاده، نيما، آل احمد، ساعدي و شاملو و اخوان و حتي آتشي و حقوقي را هم- مثل ديگر هم نسلانم- خوانده بودم. از ادبيات جهاني هم، از راه ترجمه بعضي چيزها را خوانده بودم. نسل ما که وارد دانشگاه مي شد، به برکت وجود همان معلمان دانشور دوره دبيرستان، دست خالي نبود. اين موضوع درباره بسياري از هم دوره هاي من که از نقاط ديگر ايران به خصوص اصفهان آمده بودند، هم صدق مي کرد. اما با سنت ارتباط چنداني نداشتم. ارتباط من با سنت فقط از طريق همان متون کلاسيک بود. البته جدا از رفت و آمد هاي معمولي به مساجد و شرکت در تعزيه يا مراسم عزاداري در جواني با نهاد خانقاه هم به نوعي آشنا شده بودم. در مازندران شاعراني بودند که به خانقاه ها رفت و آمد مي کردند و يک راهي هم به خانقاه پيدا کرده بودم، نه اينکه خانقاهي بوده باشم. يادم است در ساري در خانقاهي رفت و آمد مي کردم. يک بار مرشد آن خانقاه يک رباعي در وصف حال من خواند (شماره رباعي را ما انتخاب مي کرديم، او مي خواند، هر کس شماره اي مي گفت) که مضمونش اين بود که صاحب اين فال دودمان ما را بر باد مي دهد، در نتيجه همه به من چپ نگاه کردند که اين عجب آدم خطرناکي است. البته من ۱۴ ، ۱۵ ساله بودم و پيش خودم گفتم عجب آدم هاي نفهمي هستند اينها، که به خاطر يک رباعي فکر مي کنند جوان ۱۴ ، ۱۵ ساله اي مثل من، آدم خطرناکي است، عطايشان را به لقايشان بخشيدم...

 

ارتباط من با سنت در همين حدود بود. در آن دوره ادبيات معاصر و ادبيات جهان و بخشي از نوشته هاي مارکسيستي بيشتر مورد توجه بود، کتاب هايي وجود داشت که نسل ما مي خواند.

 

ارتباط من با تاريخ و سنت وقتي عميق تر شد که در دانشگاه تهران به تحصيل پرداختم. در دوره دانشجويي دو بار در دوره شاه به زندان افتادم، حال آنکه عضو هيچ سازمان سياسي نبودم. به خاطر خواندن کتاب هاي ممنوعه به زندان افتادم، از زندان که آزاد شدم فهميدم که من اهل کار سياسي نيستم و اگر کاري از دستم برمي آيد کار فرهنگي است. سنت اين کار را در خانواده ام هم داشتيم. پس تحصيلاتم را ادامه دادم. از دوره فوق ليسانس ادبيات، عميقاً درگير مطالعه سنت و متون سنت شدم. در دوره فوق ليسانس و دکتراي ادبيات، مهم ترين منابع زبان فارسي و عربي، منابع درسي ما بود. ما بخت اين را داشتيم که چند سالي از کلاس هاي درس استاد علامه اي چون احمد مهدوي دامغاني و استاد برجسته اي چون سيدجعفر شهيدي استفاده کنيم و آشنايي هاي عميق تري با سنت فرهنگ کهنسال مان و زبان فارسي و عربي پيدا کنيم و خود به مطالعه منابع دست اول و اصيل بپردازيم. تا در ايران بودم زمينه اصلي کارم تحقيق و تامل در تاريخ و ادب ايران بود. چند سالي هم در دانشگاه اصفهان به تدريس متون ادبيات فارسي مشغول بودم تا اينکه اوضاع طوري شد که از ايران خارج شدم و به انگليس آمدم. وقتي به انگليس آمدم مايه اي که در دست داشتم به فرهنگ ايران مربوط بود، يعني بيشتر سروکارم با سنت بود. در غرب آشنايي با زبان انگليسي و زندگي در فضاي فرهنگي متفاوت دريچه اي به رويم باز کرد که با دنياي جديد و فرهنگ ديگري آشنا بشوم. در مواجهه با اين فرهنگ درباره استدلال هايم و پاره اي از دانسته هايم عميقاً شک کردم. تجربه سختي بود و چاره اي جز پذيرفتن واقعيت نبود. بعد از آن بسيار وسواسي و سختگير شدم، با مطالعات عميق تر متوجه شدم بسياري از داوري هايم درباره غرب، مفاهيم جديد و حتي تاريخ و فرهنگ کشورم، به اشتباهات و لغزش هاي بسياري آلوده است، فهميدم بسياري از آموخته هاي غيراصولي را بايد دور بريزم و از نو مورد تحقيق قرار دهم. تاريخ ايران در محور اين مطالعات قرار داشت. وقتي نوشته هاي ملکم و روزنامه قانونش را دقيق مورد مطالعه قرار دادم، ديدم چه کلاه گشادي بر سر ما رفت و چه تصوير غلطي از او به ما داده بودند. اين دومين ضربه اي بود که در همان سال هاي دوم و سوم اقامتم در لندن به آن دچار شدم.تصويري که آقاي آدميت از ملکم به ما داده بود، تصوير کاملاً مخدوشي بود. ملکم آدم ديگري بود. اصلاً معتقد نبود آنگونه که آدميت مي گفت؛ «راه نجات اخذ تمدن غربي است بدون تصرف ايراني.» اين نحوه تناقضات چراغي فرا راه من گذاشت تا به خودم بيايم و خودم شروع کنم به مطالعه تاريخ و فرهنگ کشورم بدون پيش فرض هاي سياسي و ايدئولوژيک. حاصل اين بازخواني ها را شما در نوشته هايم ببينند. اين تناقضات باعث شد که دقيق تر بينديشم و سعي کنم به زبان تاريخي هر دوره براي فهم آن دوره اهميت بدهم و براي فهم تاريخ هر دوره اي قبل از هر چيز به زبان تاريخي آن دوره مسلط شوم.

 

هر چه جلوتر مي رفتم بيشتر مي فهميدم که چه فاصله اي بين فهمي که ما از غرب داشتيم و واقعيت آن وجود دارد و اين شکاف که بين اين دو بود شکاف مصيبت بار تاريخي بود که درک آن برايم ناگوار و سخت بود. پي بردن به حاصل اين ناداني ها برايم خيلي گران تمام شده بود. حتي هضم اش براي من دشوارترين قضيه بود. تامل در اين قضايا به من آموخت که بسياري از دانسته هايم نادرست است. در دوره پهلوي ما ملکم و بسياري از روشنفکران دوره مشروطه را غرب زده و غرب گرا مي دانستيم. روايت آدميت هم همين بود، آل احمد هم فريب همين روايت نادرست را خورده بود. حال آنکه واقعيت چيز ديگري بود. ملکم در بخش مهمي از زندگي اش در پي تطبيق اصول قوانين غربي با اسلام در پي تقليل آن مفاهيم به مفاهيم سنتي بود، اما در روزنامه قانون براي رسيدن به قدرت سياسي، از حکومت مشروعه به رياست مجتهدين سخن مي گفت.

خاورميانه چشم به راه مارتين لوتري ديگر است

بازديد كنندگان خبر:56

فرانسيس فوكوياما، در گفت‌وگو با بوستون گلوب:
خاورميانه چشم به راه مارتين لوتري ديگر است - برگردان: مريم بختياري


شما از نظريه <جنگ بازدارنده> براي دفاع از منافع ملي آمريكا حمايت مي‌كنيد و در عين حال معتقديد دشمني ايدئولوژيك و چندجانبه‌گرايي يكي از مشكلا‌ت در ايالا‌ت متحده است. آيا اين دو ديدگاه با يكديگر در تضاد نيستند؟

گاهي توسل به اقدام بازدارنده ضروري است. اما به نظر من اشتباه بزرگ آمريكا اين است كه حدود اين نظريه را مشخص نكرده است. اگر اين اتفاق مي‌افتاد جهانيان گمان نمي‌كردند كه اين نظريه مولفه دائمي سياست خارجي آمريكا است.معتقدم تحت شرايطي خاص، آن هم در نهايت ظرافت بايد دست به اقدام بازدارنده زد. من حامي چنين اقدامي هستم. اعمال اين استراتژي در عراق اشتباه بود اما ديگر كار از كار گذشته است. چاره‌اي جز ادامه دادن نيست هرچند كه شخصا خط‌مشي ديگري را ترجيح مي‌دادم.

آمريكا هم از نظر اسنادي سردرگم بود. در ابتدا خطر <سلا‌ح‌هاي كشتارجمعي> را پيش كشيد و ترس ناشي از آن را بهانه حمله به عراق كرد، بعد نگراني درباره مردم‌سالا‌ري و حقوق بشر را پيش كشيد. اين همه بي‌ثباتي را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

توسل به نظريه جنگ بازدارنده به بهانه برقراري مردم‌سالا‌ري و مبارزه با <محور شرارت> مورد انتقاد است. معتقدم با استفاده از نيروي نظامي نمي‌توان به مردم‌سالا‌ري دست يافت. درست است كه گاهي قدرت مولفه مهمي است. اما استفاده از آن در مورد عراق اشتباه بود.

در جديدترين كتاب خود <شكل‌گيري ملت‌ها: حاكميت و نظم جهاني در سده 21> گفته‌ايد كه حاكميت به علت توسعه‌نيافتگي آن دسته از كشورهاي جهان سوم است كه خارج از آسياي شرقي قرار دارند. يعني معتقديد كه مردم‌سالا‌ري كامل در خاورميانه با ايجاد حكومت‌هاي شايسته ميسر است؟

اين دو موضوع پيوند عميقي با يكديگر دارند. معمولا‌ بدون مردم‌سالا‌ري نمي‌توان به حاكميت خوب رسيد. اما برخي سنگاپور را مثال مي‌زنند كه داراي ديوان‌سالا‌ري بسيار كارآمد و حاكميت فن‌سالا‌ران است بدون آنكه مردم‌سالا‌ري را پياده كرده باشد. اين هم يكي از مدل‌هاي ممكن است اما در عمل كشورهاي بسيار اندكي مي‌توانند به سطح حاكميت مطلوب سنگاپور برسند.

مردم‌سالا‌ري جزئي از حاكميت خوب است زيرا در بسياري از موارد بدون مشاركت مردم، بازخوردهاي مردمي و پاسخگويي مسوولا‌ن به نيازهاي آنان غيرممكن است. تحقق حاكميت‌هايي پاسخگو در خاورميانه به احتمال فراوان پروسه‌اي بلندمدت است چرا كه در بسياري از كشورهاي خاورميانه، حكومت‌هاي اقتدارگرا داراي ريشه‌هاي بسيار عميق ايدئولوژيك هستند.

به نظر مي‌رسد كه با وقوع جنگ عليه عراق، بسياري از آمريكايي‌ها ديگر اعتقادي به <جهاني بودن ارزش‌ها و نهادهاي آمريكا> نداشته باشند. شما هم زماني گفته بوديد كه چنين باوري سبب شده است آمريكايي‌ها منافع ملي محدود خود را با منافع جامعه جهاني اشتباه بگيرند.

معتقدم از نظر ارزش‌ها و نهادهاي جهاني، آمريكا فقط يكي از مصاديق الگوي جهاني است. اروپا، ژاپن، كره و كشورهاي ديگر هم هستند. آمريكا فقط يكي از مصداق‌هاي حاكميت مردم‌سالا‌رانه است. علت اينكه مدل آمريكا در قرن بيستم رواج يافته است همسازي اين مدل با آرزوهاي بسياري از جهانيان بود. اما نمي‌خواهم بگويم كه نسخه آمريكايي الزاما نسخه جامع و درستي است.

واقعيت اين است كه آمريكا منافع محدود خود را ارزش‌هايي جهاني مي‌پندارد. چنين انديشه اشتباهي وجود دارد. به نظر من مخلوط كردن منافع محدود خود با منافع جهانيان يكي از خصلت‌هاي آمريكايي‌‌ها است.

نظر شما درباره طرح خاورميانه بزرگ چيست؟

‌ به نظر من مشكل اين است كه ايالا‌ت متحده به چند دليل در جهان عرب از اعتبار بسيار اندكي برخوردار است. نخستين دليل همان نحوه برخورد با مساله فلسطين و دومين دليل نيز همكاري با حكومت‌هاي غيرمردم‌سالا‌ر در سراسر جهان عرب است. به همين خاطر وقتي ايالا‌ت متحده از مردم‌سالا‌ري سخن مي‌گويد گوش مردم جهان به اين حرف‌ها بدهكار نيست. تا وقتي كه اين معضل به صورت بنيادي حل نشود، به‌سختي مي‌توان پيشرفتي داشت.

شما اصرار داريد كه مدرنيسم فرآيندي جهاني است و دير يا زود همه جوامع را در بر خواهد گرفت و معتقديد مدرن‌سازي اسلا‌م عامل اصلي مشاركت ملل عرب در جامعه جهاني است. آيا هنوز هم معتقديد كه مي‌توان از گسست بين تمدن‌هاي جهان جلوگيري كرد؟

‌ اول بايد بگويم كه بين مذهب و سياست در خاورميانه بايد سازشي ايجاد شود. وقتي از چنين سازشي يا از سياست سكولا‌ر سخن مي‌گويم منظورم سياست <ضدمذهبي> يا سياست مبتني بر حذف مذهب نيست. در واقع ترك‌ها دارند به راهكاري در اين زمينه دست مي‌يابند. هم‌اكنون بزرگ‌ترين حزب تركيه، اسلا‌مي است. مذهب را جدي گرفته‌اند و نمي‌خواهند آن را از دور خارج كنند. مي‌خواهند هويت اسلا‌مي جامعه تركيه را حفظ كنند و در عين حال در چارچوب سياست مردم‌سالا‌رانه كار كنند. به نظر من تركيه مي‌تواند سرمشقي براي ساير كشورهاي مسلمان باشد. يعني يكپارچه شدن با دنياي بيرون (مردم‌سالا‌ري) همراه با حفظ هويت اسلا‌مي.

شما گفته‌ايد كه خاورميانه چشم به راه مارتين لوتر ديگري است. منظورتان چيست؟

در جهان عرب و اسلا‌م هم ديدگاه‌هاي ليبرال وجود دارد اما گوش سياستمداران بدهكار نيست. در واقع به نظر من مهم‌ترين نبرد همان نبرد سياسي است. براي مثال كسي مانند عبدالكريم سروش، نظريه‌پرداز ايراني به دنبال آشتي دادن اسلا‌م و مدرنيته است. شايد يك لوتر تنها نداشته باشيم ولي در جهان اسلا‌م ديدگاه‌هاي اينچنيني بسياري وجود دارد. اين اصلا‌ح‌طلبان چشم به راه زمان مناسب بوده‌اند اما افرادي مانند اسامه بن‌لا‌دن كار آنان را خراب مي‌كنند.

‌ ضديت با آمريكا و بنيادگرايي به‌ويژه پس از جنگ عراق رو به گسترش است. آيا هنوز هم معتقديد كه نويد <پايان تاريخ> هراس <نبرد تمدن‌ها> را به كناري خواهد زد؟

بحث <پايان تاريخ> اين است كه مردم‌سالا‌ري راستين و مشروع تنها شكل حاكميتي است كه به راستي مردم به آن اعتقاد دارند. اين همه تنش در خاورميانه حاصل نبود مردم‌سالا‌ري است و معتقدم مردم اين منطقه هم به راستي خواستار مردم‌سالا‌ري هستند.

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

فرانسیس فوکویاما / برگردان: ابراهیم اسکافی

فرانسیس فوکویاما / برگردان: ابراهیم اسکافی


پانزده سال پیش در کتابم «پایان تاریخ و آخرین انسان» ادعا کردم که اگر جامعه‌ای بخواهد مدرن شود راهی جز اقتصاد بازار و نظام سیاسی دمکراتیک ندارد. البته این ادعا بدین معنا نبود که همه می‌خواهند مدرن شوند یا همه می‌توانند نهادها و سیاست‌های لازم برای رسیدن به دموکراسی و نظام سرمایه‌داری را بسازند، بلکه بدین معنا بود که هیچ نظام دیگری به نتایجی بهتر منجر نمی‌شود.
در حالی که «پایان تاریخ» اساساً بحثی در مورد مدرنیزاسیون بود، برخی افراد مقوله‌‌ی پایان تاریخ مرا به سیاست خارجی جورج بوش و برتری‌جویی راهبردی امریکا مرتبط کرده‌اند. اما هیچ‌کدام از کسانی که گمان می‌کنند دیدگاه‌های من پایه‌های نظری سیاست‌های دولت بوش را می‌سازد، توجهی به آن چه درباره‌ی دموکراسی و توسعه از سال 1992 تا کنون گفته‌ام، نکرده‌اند.
جورج بوش در ابتدا مداخله در عراق را بر پایه‌ی مسائلی از قبیل برنامه‌های تولید سلاح‌های کشتار جمعیِ صدام، ارتباط آن رژیم با القاعده و نیز نقض حقوق بشر و فقدان دموکراسی توجیه می‌کرد. از آن‌جایی که دو توجیه نخست پس از حمله‌ی سال 2003 بی‌اعتبار شد، دولت به طرز فزاینده‌ای بر اهمیت دموکراسی، هم در عراق و هم در خاورمیانه، به منزله‌ی ‌دلیلی برای اقدامات انجام شده، تأکید می‌کرد.
بوش مدعی است که تمایل به آزادی و دموکراسی پدیده‌ای جهانی است، به فرهنگ خاصی وابسته نیست و امریکا خود را موظف می‌داند که از جنبش‌های دمکراتیک «با هدفِ نهاییِ پایان دادن به دیکتاتوری‌ها در جهان» پشتیبانی کند. مدافعان جنگ صفوفِ رأی‌دهندگانی را که در عراق در خلال ژانویه و دسامبر 2005 انگشتان‌شان را برای رأی دادن رنگین می‌کردند و نیز انقلاب کاج‌ها در لبنان و انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی در افغانستان را تأییدی بر ادعاهای خود می‌دیدند.
به همان اندازه که این رخ‌دادها امیدوارکننده و الهام‌بخش است، راه رسیدن به دموکراسی لیبرال در خاورمیانه دست کم در میان‌مدت به شدت مأیوس‌کننده است و تلاش‌های دولت بوش در اتخاذ سیاستی منطقه‌ای در اینجا دارد به شکست فاحشی منجر می‌شود.
بی‌شک میل به زیستن در جامعه‌ای مدرن و فارغ از استبداد، جهانی (یا کمابیش جهانی) است. این موضوع را تلاش‌های میلیون‌ها انسان که از کشورهای در حال توسعه به کشورهای توسعه‌یافته‌به امید یافتن ثبات سیاسی، فرصت‌های شغلی، خدمات درمانی و آموزش و پرورش مهاجرت می‌کنند (و کشور خودشان فاقد این امکانات است)، اثبات می‌کند.
اما این موضوع با این که بگوییم تمایلی جهانی برای زندگی در جوامع لیبرال (به معنی نظم سیاسی خاصی که دربردارنده‌ی حقوق فردی و حاکمیت قانون است) وجود دارد، تفاوت دارد. در حقیقت، تمایل به زندگی در یک دموکراسی لیبرال چیزی است که با مرور زمان به دست می‌آید و اغلب محصول ثانوی یک مدرنیزاسیون موفق است.
علاوه براین، میل به زندگی در دموکراسیِ لیبرالِ مدرن لزوماً‌ به معنای توانایی عملی کردن آن نیست. به نظر می‌رسد که دولت بوش در مسیر ساختن عراقِ پس از صدام، رسیدن به دموکراسی و اقتصاد بازار را برای جوامعی که از شر دیکتاتوری سرکوب‌گر خلاص شده‌اند، وضعیتی از پیش تعیین‌شده می‌داند؛ حال آن که به سلسله نهادهای پیچیده و درهم‌تنیده‌ای نیاز هست که در فرایندی پرتکاپو و در طول زمانی طولانی ساخته خواهند شد.
مدت‌ها پیش از آن که شما دموکراسی لیبرالی داشته باشید باید دارای دولتی کارآمد باشید. (چیزی که در آلمان و ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم هرگز از میان نرفت.) این ویژگی را در مورد کشورهایی مثل عراق نمی‌توانیم بدیهی در نظر بگیریم.
«پایان تاریخ» هرگز ارتباطی با الگوی ویژه امریکا برای سازمان‌دهی اجتماعی و سیاسی نداشت. به تبع الکساندر کوژو، فیلسوف روسی-فرانسوی که الهام‌بخش من در بحث‌های اولیه‌ام بود، بر این گمانم که اتحادیه‌ی اروپا نسبت به ایالات متحدِ کنونی با دقت بسیار بیشتری به پایان تاریخ شباهت دارد. تلاش‌های اتحادیه اروپا در فراتر رفتن از حاکمیت‌های ملی و سیاست‌های زورآزمایی سنتی که با بنیاد نهادن حاکمیت قانونی چندملیتی صورت گرفت، در مقایسه با تداوم ایمان به خدا، حکومت ملی و نظامی‌گری در امریکا، هم‌سویی بیشتری با جهانِ «پس از تاریخ» دارد.
و سرانجام این که من هرگز ظهور دموکراسی‌ها در جهان را به نمایندگی انحصاری امریکا خصوصاً به اعمال قدرت نظامی امریکا مرتبط نکرده‌ام. گذارهای دموکراتیک نیاز به جوامعی دارند که خواهان دموکراسی باشند و از آنجایی که این جوامع نیازمند نهادهایی ویژه هستند، این فرایند معمولاً تا حد زیادی طولانی و طاقت‌فرساست.
کشورهای قدرتمند خارجی مثل ایالات متحد می‌توانند با ارائه‌ی الگویی موفق از خودشان -در زمینه‌ی اقتصادی و سیاسی- به این فرایند کمک کنند. هم‌چنین این دولت‌ها می‌توانند با سرمایه‌گذاری، رهنمود، کمک‌های فنی و البته گاهی از طریق نیروی نظامی به پیش‌برد این فرایند کمک کنند. اما تغییرِ قهرآمیزِ حکومت هرگز راه گذار دمکراتیک نبوده است.

ایران و مدرنیته


Remaking Muslim Politics:
Pluralism, Contestation, Democratization

Edited by Robert W. Hefner (Princeton University Press)

BOOK: Paper | 2004 | $19.95 / £12.95 | ISBN: 0-691-12093-5; 408 pp. | 6 x 9 


Chapter 1                                                      (In PDF Format)

INTRODUCTION

MODERNITY AND THE REMAKING OF MUSLIM POLITICS

ROBERT W. HEFNER

THE TERRORIST ATTACKS of September 11, 2001, and the subsequent military campaigns in Afghanistan and Iraq placed the question of Islam and Muslim politics squarely in the American public's mind. In bookshops and classrooms, and on radio and television talk shows, Americans were treated to crash courses on the history of Islam, Muslim attitudes toward democracy, the reasons (some) Muslim women veil, and the question of whether the Western and Muslim worlds are indeed fated to a "clash of civilizations."

The impact of this heady media brew was decidedly mixed. In February 2002, a half year after the 9-11 attacks, the liberal-minded leader (imam) of one of Washington D.C.'s largest mosques told me that the number of invitations he had received to speak at churches and synagogues had increased twentyfold from the year before, and the number of American citizens whom he had helped to convert to Islam had quadrupled. "Never in my eighteen years of living in the United States have I encountered such an outpouring of interest in Islam, most of it quite sympathetic!" On the other hand, in the months following the 9-11 attacks, there were dozens of unprovoked assaults on Americans of Muslim and Middle Eastern background. Several prominent conservative evangelists blamed the 9-11 attacks not just on individual extremists, but on Islam itself, which they decried as worship of a false god (Cooperman 2003). More alarming yet, surveys conducted by the Pew Forum on Religion and Public life revealed that, two years after the terrorist attacks, growing numbers of Americans believed that Islam encourages violence among its followers (Pew Forum 2003).

In a society as culturally diverse as the United States, it was inevitable that there would be contrary pushes-and-pulls to the post 9-11 reaction. With the passage of time, it was not surprising too that the events of September 11 came to be seen against the backdrop of other events: the U.S. invasion of Afghanistan, the conflict in Chechnya, border skirmishes between India and Pakistan, the war in Iraq, and continuing strife between Israelis and Palestinians, among others. Other than the fact that, somehow, they all involved Muslims, there was no agreement on the narrative thread with which to tie these events together. What was clear was that the question of Muslim politics loomed larger than at any time in modern American history.

As public discussion continued, two broadly opposed positions emerged concerning Islam's compatibility with democracy and civic pluralism,1 one pessimistic, the other cautiously optimistic. Prominent in the former camp was the distinguished senior historian of the Middle East, Bernard Lewis. Written just prior to the September 11 attacks, Lewis's best-selling What Went Wrong? attributed the Muslim world's turbulence to the fact that, in the course of its encounter with Western modernity, "[t]he Muslim attitude was different from that of other civilizations that suffered the impact of the expanding West" (Lewis 2002, 36). In particular, Lewis argued, the premodern history of Muslim confrontation with Europe insured that in the modern era Muslims showed a defensive or even hostile attitude toward things Western. Muslims were "willing enough to accept the products of infidel science in warfare and medicine, where they could make the difference between victory and defeat . . . However, the underlying philosophy and sociopolitical context of these scientific achievements proved more difficult to accept or even to recognize." This rejection, Lewis concluded, "is one of the more striking differences between the Middle East and other parts of the non-Western world that have in one way or another endured the impact of Western civilization" (Lewis 2002, 81). The difference ensures that it is unlikely that Muslim societies will embrace democracy and pluralism any time soon.

Certainly there is no dearth of jihadi militants willing and able to enunciate the starkly anti-Western rhetoric Lewis has in mind.2 But other observers wonder whether it is fair to take such individuals as representative of Muslim opinion as a whole. There is compelling evidence that many among the world's Muslims endorse no such rejection of modernity and democracy. To take just one example, Ronald Inglehart and Pippa Norris's recent World Values Survey compared opinion in eleven Muslim-majority societies with several Western countries and found in all but one of the Muslim countries (Pakistan) public support for democracy was equal to or even greater than in Western countries (Inglehart and Norris 2003). Where Muslim and Western attitudes diverged was not on matters of democracy, but in relation to "self-expression values" only recently ascendant in the West, such as gay rights and full gender equality.

Recent developments in Turkey, Iran, and Indonesia offer an even more striking indication of Muslim interest in democracy and civic pluralism. On November 3, 2002, voters in Turkey gave their overwhelming support to a new, Islam-oriented party, known as the Justice and Development Party (JDP). The JDP is a reformist party that traces its origins back to a series of Islamist parties banned by secular Turkish authorities in previous decades (White 2002). Despite rumblings from the country's secular-minded Constitutional Court, the JDP managed to escape the wrath of authorities while broadening its appeal among Turkish voters, many of whom had previously been skeptical of Islamic parties. It did so in large part by tapping voter resentment over corruption and the country's continuing economic crisis, while distancing itself from the Islamist rhetoric of its predecessors. More significant yet, as Jenny White explains in chapter 4 in this volume, the party leadership made clear its commitment to principles of human rights, the rule of law, and pluralist democracy. The leadership explained that rather than providing an alternative to democratic institutions, Islam should deepen the values of justice, equality, and human dignity on which those institutions depend.

The terrorist attacks on synagogues and British-owned buildings in Istanbul in November 2003, in which dozens died and more than five hundred were injured (Smith 2003), showed that not all Turkish Muslims agree with Justice and Development's democratic commitments. But the Turkish public's horrified reaction to the bloodshed showed just where most citizens' sympathies lay. In this sense, events in Istanbul were illustrative of a struggle for the hearts and minds of Muslims taking place not just in Turkey but around the world. The contest pits those who believe in the compatibility of Islam with democracy and pluralist freedom against those who insist that such values and institutions are antithetical to Islam.

Events in Iran since 1997 offer a second example of a similar pluralization and contestation of the forms and meanings of Muslim politics. Iran is especially interesting because it is the only country in the Muslim world to have undergone the political metamorphosis from an Islamic revolution to the establishment of an Islamic Republic and, finally, the emergence of a postrevolutionary society (Brumberg 2001; Hooglund 2002). During its first quarter-century, the republic was seen by Islamist activists around the world as proof of their religion's ability to provide an alternative to Western-style democracy. As Bahman Baktiari explains in chapter 5, however, the third, or postrevolutionary, phase of the Islamic Republic's evolution has yielded some surprises. Events since the election of the reform-minded President Khatami in May 1997 show that the youth, women, and professional wings of Iran's new middle class have grown disenchanted with the reigning repressive interpretation of Muslim politics. They seem more interested in the creation of a civil society with genuine pluralism and freedoms than they are the shibboleth of velayat-e faqih (lit., "rule by the religiously learned," i.e., clerics; see Arjomand 1988, 148-59). As yet the dream of a democratic spring in Iran remains unfulfilled, and, as in Turkey, the long-term success of efforts to remake Muslim politics is far from guaranteed. But what is clear is that, in Iran as in Turkey, a growing number of faithful have concluded that there is no contradiction between their great religion and civil-democratic decency.

The Southeast Asian nation of Indonesia offers a third example of a Muslim politics as plural and contested as its counterparts in Turkey and Iran. Although often overlooked in discussions of Muslim societies, Indonesia is the largest Muslim-majority country in the world. In the final years of the Soeharto dictatorship (1966-98), a powerful movement for a democratic Muslim politics took shape. In alliance with secular Muslims and non-Muslims, the movement succeeded in May 1998 in toppling the long-ruling Soeharto. No less remarkable, Muslim participants in the democracy campaign dedicated themselves to devising religious arguments in support of pluralism, democracy, women's rights, and civil society (Abdillah 1997; Barton 2002; Hefner 2000). Unfortunately, as I discuss in chapter 11, in the months following Soeharto's overthrow, Indonesia was rocked by outbreaks of fierce ethnoreligious violence. Some of the violence showed the telltale signs of ancien regime provocation. But other acts were linked to independent extremists, including one group with ties to al-Qa'ida. The violence slowed the reform movement and put the Muslim community's pluralist experiment in question.

Notwithstanding these and other setbacks, events in Turkey, Iran, and Indonesia have proved that Muslim politics is not monolithic, and that there is more to its contemporary ferment than the bleak alternatives of secularist authoritarianism or extremist violence. Less widely noted but no less important, there is an effort underway in many countries to give Muslim politics a civic, pluralist, and even democratic face. In some nations, perhaps the majority, the initiative is still so preliminary or disorganized as to hardly merit the label "movement." Elsewhere, as in Saudi Arabia (chapter 8), the reformers are not clamoring for full-fledged party democracy, but greater pluralism and citizen participation. In these and other Muslim countries, however, there are hints of change in the air, and hope of better things to come.

THE MODERN MAELSTROM

It was with an eye toward exploring these changes that the Institute on Culture, Religion, and World Affairs at Boston University, with the generous support of the Pew Charitable Trusts, brought together fourteen specialists of Muslim politics for three meetings, in May 2002 and in January and September 2003. The meetings were part of an eighteen-month program of research and analysis on social supports for, and obstacles to, pluralism and democratization in the Muslim world. The project was not intended to address the September 11 violence as such. Having directed a small program on Islam and Civil Society for the previous nine years, I had submitted the project proposal to the Pew Trusts in August 2001, a few weeks prior to the events of September 11. The aim of the "Working Group on Civic-Pluralist Islam," as our project came to be known, was to look at Muslim politics from within, examining the local roots for a pluralist public sphere and a democratic politics. In undertaking this program, we also hoped to bridge the gap between, on one hand, academic scholars and, on the other, policy makers and a general public increasingly concerned about developments in the Muslim world.

The contributors to this volume are first and foremost scholars of Islam and Muslim politics. But all share the conviction that policy-oriented public scholarship is intellectually important in its own right. Some of our colleagues in academia may not share this conviction; even those who do often regard public scholarship as a lesser intellectual genre. What this viewpoint forgets is that most of the great Western social theorists of the nineteenth and early-twentieth century were public intellectuals as well as or even more than they were academics. They understood well the rhetorical demands and intellectual benefits of having to communicate specialized insights to general audiences. What this perspective also overlooks is one of the most impressive aspects of cultural life in the contemporary Muslim world: its proud legacy of public intellectualism (see Abaza 2002, 55-74; Eickelman and Anderson 1999). All this said, the main motive for bringing together the authors who contributed to this volume was our shared conviction that efforts to understand events in the Muslim world can succeed only if we move beyond sound bites and stereotypes and acknowledge the plurality and contest of modern Muslim politics.

To begin to appreciate this variety, and to understand the background to the essays in this volume, we need to look beyond the categories of Western liberal history and recognize several distinctive concerns of Muslim politics. Three are particularly relevant to the chapters that follow. First, far more than is the case in contemporary Western democracies (but not unlike some Western subcultures; see Casanova 1994; Wuthnow 1988, 173-214), Muslim politics is informed by the conviction that religious scholars, the ulama (literally, "those who know," sing., alim), have the right and duty to make sure that all major developments in politics and society are in conformity with God's commands. Notwithstanding a few radical experiments like revolutionary Iran or Afghanistan's Taliban, this first feature of Muslim politics is not typically understood as an imperative for theocratic rule. Religious scholars do not govern and, again, notwithstanding certain utopian Islamisms to the contrary, real-and-existing Muslim polities are not characterized by a seamless fusion of religion and state or a dictatorship of "clerics" over a supine civil society (see Arjomand 1988, 147-63; Brown 2000; Zubaida 2003). Indeed, in a manner that may at first appear paradoxical, most Muslim societies are marked by deep disagreements over just who is qualified to speak as a religious authority and over just how seriously ordinary Muslims should take the pronouncements of individual scholars.

Rather than an all-powerful theocracy, then, the more general effect of this first principle of Muslim politics is diffusely cultural. The principle makes it difficult for public political deliberation to lapse into laissez-faireism, leaving urgent ethical questions to individual choice or the marketplace of public opinion alone. As Muhammad Qasim Zaman (chapter 3) and John Bowen (chapter 13) illustrate in their discussions of "normativity" in this volume, social and political initiatives are in principle subject to ethical assessment by scholars whose charge is to assure that the developments are consistent with God's commands. The latter are in turn understood in relation to the body of revealed regulations or Islamic "law" known as shari'a (lit., "the path," "the way," as in divine regulations or law; see Murata and Chittick 1994, 25-27). In this sense, contemporary Muslim politics operates on two levels: a generalized or mass level driven by the actions and concerns of ordinary Muslims, and a restricted or specialized track involving the efforts of religious scholars to respond to modern problems within the normative horizons of the shari'a and Islamic tradition as a whole.3 Much of the fevered argument of contemporary Muslim politics centers on questions as to how these two tracks are to be harmonized.

Although this first concern informs Muslim political ideals today just as it did during Islam's classical age, its social urgency has varied over time. As occurred with the rise of secular nationalism in the middle decades of the twentieth century, there are times in Muslim history when popular culture drifts away from normative-mindedness, and the public appears less concerned with justifying its political choices with reference to religious ideals. However, when, as in much of the Muslim world after the 1960s, a society experiences a period of deepening Islamization, the concern for religious legitimation will rebound into public awareness, unleashing a torrent of debate on what is and what is not in accord with God's commands.

This social fact points to a second feature of Muslim politics, this one related to contemporary efforts to remake that politics in a pluralist and democratic mold. A key requirement for such a reorientation will be the emergence of public intellectuals backed by mass organizations with the social and discursive resources to convince fellow Muslims of the compatibility of Islam with pluralism and democracy. It goes without saying that the formulation of such religious rationales would have been unnecessary had Muslim societies undergone the process of radical secularization Western theorists had predicted back in the 1950s. But the resurgence of the 1970s and 1980s ensured that contemporary politics in most Muslim societies shows a deep concern with religious powers and discourses.

Viewed from another perspective, this second concern of Muslim politics might seem like a particular example of a general theme in contemporary democratic studies. In recent years "democracy in the vernacular" has been a new and welcome focus of attention in political studies, in large part as a result of efforts to extend that theory's cultural horizons beyond the Atlantic-liberal West (see, for example, Bhargava, Bagchi, and Sudershan 1999; Hansen 1999; Kymlicka 2001). As with Kay Warren's (1998) examination of Mayan activist intellectuals in contemporary Guatemala, or Robert Weller's (1999) study of village temples and women's networks in Taiwan, vernacular approaches emphasize that democratization needs local roots if it is to grow. While recognizing that there are, in the Wittgensteinian sense, "family resemblances" to democratization across cultures, vernacular studies insist that such resemblances are not proof of an end of history or a culturally homogeneous modernity. Notwithstanding certain family resemblances, modernity is multiple in its organizations and meanings (Eisenstadt 2000; Hefner 1998c; Knauft 2002). Democracy and democratization will be as well.

In the case of Muslim societies, there is a distinctive organizational tension to the requirement that pluralism and democratization have vernacular roots. Although Islam has jurists and religious scholars, it has no pope, sacerdotal priesthood, or ecclesiastical hierarchy to coordinate their actions. In most times and places, religious scholars (ulama) claimed the main responsibility for fulfilling Islam's prime ethical imperative, "commanding what is right and forbidding what is wrong" (al-amr bi'l-ma'ruf wa'l-nahy 'an al-munkar; see Cook 2000). They did so on the grounds that they were most knowledgeable in the sciences of the Qur'an and the traditions of the Prophet.

Even in premodern times, however, just how scholars carried out this duty and who among them was most qualified to do so were questions on which consensus was often difficult. The ulama might recognize an informal hierarchy in their ranks, and, in the Shi'a Muslim world in particular, at times the hierarchy's behavior bore a passing resemblance to the ecclesiastical disciplines of Western Christianity (see Arjomand 1988, 177-188; Cole 2002, 189-211). In many countries, however, Muslims recognized more than one school of religious law (madhhab). Even where a community adhered to just one school, individual jurists (fuqaha) could reach different conclusions on matters of social importance, and the most expert reserved the right to issue opinions of their own. Although they usually shied away from interfering directly in debates on the shari'a, rulers, too, did not hesitate to meddle in religious affairs indirectly. They patronized scholars and mystics who voiced opinions on shari'a similar to their own. They supported shrines to Sufi saints and sponsored religious festivals that, while avoiding comment on the details of the law, nonetheless enacted a visual model of the way religion, politics, and the social were to be imagined (see Eaton 1984, 334; Hammoudi 1997, 68-80; Woodward 1989, 199-214). Rulers also appointed court jurists to serve as spokespersons before the scholarly community. It is telling, however, that the latter experts were viewed as having "no monopoly of giving fatwas [religious opinions], and the practice of consulting private scholars of high reputation has never ceased" (Schacht 1964, 74). Stories of holy men resisting rulers' interference were a classic theme in the popular religious imagination (Messick 1993, 143; Munson 1993, 27). Not the centralized Church of Roman Christendom, religious authority in the Muslim community as a whole tended toward a fissiparous pluricentrism.4

As Zaman illustrates in his discussion of modern Pakistan (chapter 3; see also Zaman 2002), in most contemporary Muslim societies the ulama still play a role in public ethical discussion. However, modern pressures for pluralism and popular participation are increasingly apparent as well. They can be seen in the fact that the precise influence of ulama on public discussion varies widely, as do local understandings of just who is and who is not qualified to provide informed religious opinion. In recent years, then, the long established pluricentrism of religious authority has been compounded by a participatory revolution transforming Muslim culture and politics as a whole.

As Dale F. Eickelman and James Piscatori have observed (1996, 13; cf. Abaza 2002; Esposito and Voll 2001, 3-22), one of the most significant elements in this transformation has been the emergence of "new Muslim intellectuals" across the Muslim world.5 Although some are graduates of religious schools (madrasa) and are familiar with classical commentaries, the majority of new Muslim intellectuals are alumni of national educational systems who acquired their religious knowledge through self-study or participation in small discussion groups (halaqah). As recent events in Zaman's Pakistan, White's Turkey, Eickelman's Morocco (chapter 2), and Michael Peletz's Malaysia (chapter 10) all illustrate, one characteristic of their autodidactic education is that the new Muslim intellectuals tend to be more interested than their classical predecessors in linking their religious studies to nontraditional concerns. Some of these are of a loosely populist nature, touching on questions of how to raise one's children, how to live a good life, or how to make household ends meet. At the elite end of the public spectrum, however, others among the new intellectuals grapple with the question of Islam's relation to science, democracy, human rights, and globalization (cf. Abdillah 1997; Eisenstadt 2002; Esposito and Voll 2001; Meeker 1991). Religious conservatives may reject such reflexive extensions of the tradition as "innovations" (bid'a) incompatible with God's law. But other Muslim thinkers, as well as masses of ordinary believers, will beg to differ.

There is an additional organizational feature to these efforts to press public culture and politics into a more participatory mold. The Islamic resurgence took place in the aftermath of a great social and cultural transformation across most of the Muslim world. Urbanization, migration, and growing socioeconomic differentiation combined to undermine received and often village-centered religious disciplines. The state's inability to meet all but a portion of the needs of the new urban masses also created a demand for alternative providers of public services in the fields of health, education, and public security. Finally, mass education, literacy, and a growing network of mosques and Islamic schools combined to strengthen the determination of ordinary Muslims to exercise choice and take charge of their faith (Eickelman 1992). Together, these developments generated a great popular appetite for a more participatory practice of public life and religion. Dale Eickelman and James Piscatori (1996) have rightly seen these events as a potential foundation for a democratic reformation of Muslim politics.

This democratic potential is real enough. However, its realization will depend upon more than the mere fact of heightened popular participation. As events in Europe during the first half of the twentieth century showed all too tragically, mass participation under conditions of ethnoreligious pluralism can generate enormous social tensions, the effects of which may be anything but democratic. As with European fascism and communism, if popular participation and social competition are not embedded in cultures and powers of a civic-pluralist sort, the result may be more polarizing and violent than it is democratic. There is no dearth of such examples in today's world (Brass 2003; Hansen 1999; Hefner 2000; Mamdani 2001). Whether the mass participation that so marks the modern age is democratizing, then, depends on not just participation or associations in civil society, but the higher-level cultures and organizations to which ground-level mobilizations are linked.

In the case of Muslim societies, in particular, the outcome of the new pluralist participation will depend upon a third feature of contemporary Muslim politics: the efforts of rival groupings to "scale up" their influence by strengthening their organizations in society and forging pacts or alliances with influential actors and agencies in the state. Mobilizational initiatives like these usually begin at the local level, with efforts to bring together like-minded actors in associations dedicated to some social, religious, or welfare task. It is activities like these that recent studies of civil society have tended to privilege as the spring from which democratic cultures flow. However, if they are to have a lasting influence in society as a whole, at some point these activities and networks must be drawn into what the sociologist Peter Evans (1996) has described as collaborations "across the state-society divide." As Theda Skocpol has also observed (arguing against Durkheimian portrayals of civil society as entirely independent of the state), civic groups in nineteenth- and early-twentieth-century America were not merely local and not always nonpolitical. Many were linked to translocal organizational networks that sought to forge ties with national leaders and associations so as to influence state policies (Skocpol 1999, 33).6 There are myriad reasons for civic groups in modern Muslim societies to want to do the same. From the perspective of prodemocracy groupings in particular, it is clear that without some measure of coordinate support from the state and the legal system, democratic elements in society remain vulnerable to attack by uncivil elements in state and society (Hefner 2001; Keane 1996).

It goes without saying, of course, that collaborations across the state-society divide can be put to nondemocratic ends as well. As in Zia ul-Haq's Pakistan (chapter 3), post-Nasser Egypt (chapter 6), modern Saudi Arabia (chapter 8), and post-Soeharto Indonesia (chapter 11), some state officials may conclude that it is in their interest to make common cause with ultraconservative Islamists, rather than Muslim democrats. At other times or in other places, however, ruling elites may choose to lend a hand to the reformist cause. Whatever the political establishment's tack, the prevalence of such mobilizations and alliances in countries across the Islamic world shows that contemporary Muslim politics has changed. It is no longer restricted to a handful of elites, religious dignitaries, and representatives of the privileged classes. The age of mass mobilization has dawned, and with it has come not merely a pluralization of the political field, but a contestive pluralization centered on rival interpretations of Muslim politics, and rival efforts to organize in society and across the state-society divide.

In the competitions that ensue, Muslim parties and organizations sometimes enjoy a distinctive advantage over their secular rivals. As Jenny White (2002) has demonstrated for Turkey and Carrie Rosefsky Wickham (2002) in Egypt, some of the most successful of today's Islamic mobilizations owe their success not to formal ideology or top-down party organizations, but to the local networks and relationships from which they draw their membership. Muslim mobilizations often take preexisting religious networks built around neighborhood mosques and religious schools and weave them together into a parallel Islamic sector. As in the Egyptian case (Wickham 2002, 93-118), some Islamic organizations do so by offering educational and health services the state is unable or unwilling to provide. However, the really decisive advantage enjoyed by these mobilizations is their ability to organize their constituencies "on an individual level through known, trusted neighbors, building on sustained, face-to-face relationships, and by situating its political message within the community's cultural codes and norms" (White 2002, 7). While government parties show a preference for a top-down and bureaucratic organization, the new Islamist mobilizations are a politics in the vernacular par excellence.

Again, whether this participation in the vernacular is democratizing is another, more complex question. The contrast between the Egyptian and Turkish examples on this point indicates that the political outcome of the effort can be varied, to say the least. Egypt's Islamists have tended to be conservative on matters of democracy, pluralism, and women's rights, although there are signs this may be changing. Turkey's Islamic parties have tended to look more favorably on democracy and pluralist freedoms. The difference reflects not merely basic cultural differences between these two societies, but, as Richard Norton shows in his chapter, the Egyptian state's unfortunate habit of combining the repression of democracy activists with mobilization of conservative Islamic clients (cf. Sullivan and Abed-Kotob 1999, 126; Wickham 2002, 21-35).

These and other examples illustrate once more that there is no uniform Muslim modernity, nor a monolithic Muslim politics. What Muslim-majority societies do have in common, however, is a new dynamic of popular participation and contestive pluralism. In a growing number of nations, this condition is not merely challenging the old ways of doing things; it is inspiring dreams of a Muslim politics that is civil and democratic.7

REMAKING MUSLIM POLITICS

Against the backdrop of these three features of contemporary Muslim politics, it is perhaps easier to understand the distinctive aims and methods of the groups discussed in this volume, most of whom hope to bring about a civic-pluralist reformation of Muslim politics. In light of the first concern of Muslim politics, the concern for religious legitimation, we should not be surprised to see that reformers devote what is, from a Western utilitarian perspective, an inordinate amount of time and energy to coming together to read, write, and formulate the terms for a new practice of Muslim politics. Some reformers do little more than share their reflections with a handful of like-minded intellectuals; others may have access to public platforms in institutions like universities and research institutes. Some, too, may take advantage of new publishing technologies and the Internet to disseminate their writings to larger and more anonymous publics. As Dale F. Eickelman and Peter Mandaville show in their essays on media and transnational Islam (chapters 2 and 12; see also Anderson 2003; Eickelman and Anderson 1999), modern print and electronic media have allowed for the transmission of new ideas even into communities once walled off by established guardians of the faith.8

Where conservatives still command a significant mass following, these tentative probes toward pluralist reform may often display a "nonpolitical" guise. As in Diane Singerman's discussion of legal reform in contemporary Egypt (chapter 7) or Gwenn Okruhlik's analysis of pluralism in Saudi Arabia (chapter 8), proponents of reform in such circumstances may choose to focus their efforts not on formal politics, but on educational programs, incremental legal reforms, and public discussions that offer ordinary Muslims an element of choice and participation. Sometimes they also do so because, as Okruhlik makes clear, the reformers are not clamoring for a full-fledged party democracy as much as they are simple pluralist freedoms. Not public spheres of citizen participation in the modern sense of the phrase (see Calhoun 1992; Habermas 1989), the limited-access nature of these activities may also be intended to reduce the risk of conflict with conservative opponents. If and when these "non-political" initiatives begin to make headway, however, the effort almost always goes public, and, as with Singerman's legal activists, is accompanied by attempts to forge alliances with sympathetic actors in state and society.

But going public has its risks. It may only galvanize the ultraconservative opposition and increase the likelihood of confrontation. Committed as they are to a less state-centric practice of their faith, civic-pluralist Muslims may feel torn when confronted by conservative violence and intimidation. Some are willing to, and do, give their lives for the pluralist cause. Recognizing that the success of their efforts depends on long-term changes and the demobilization of "uncivil" groupings, others may quietly retreat to the security of private life and friendships, away from the threat of state repression or public confrontation, praying the storm will pass. Satellite dishes, Internet connections, and the quiet circulation of pamphlets and books may be the only signs of a profession of the faith at odds with those in the commanding heights of religious society.

In the best of circumstances, however, the reformists may succeed at building social coalitions and even creating collaborations across the state-society divide. If and when they achieve the latter, they may get access to the legal and educational resources needed to scale up their influence well beyond the limited-access groupings of society (Eickelman and Anderson 1999, 14; Bowen 2003, 258-68; Hefner 1997). A process of this sort is already underway in countries like Turkey, Iran, Morocco, Malaysia, and Indonesia. In these countries, the movement for a civic-pluralist Islam is no longer just a matter of limited-group discussions, Internet chat groups, or tacit pacts with sympathetic government officials; it has become a powerful stream in public politics and culture. The setbacks that have occurred in several of these countries cannot hide the fact that the struggle to remake Muslim politics is here to stay, and that the circumstances and desires to which it responds are widespread across the Muslim world.

With some 1.3 billion of the world's 6 billion people professing Islam, the outcome of this struggle to reorient Muslim politics is likely to be one of the defining political events of the twenty-first century. As a result of globalization and immigration, the contest will also impact Western societies directly. As John Bowen and Peter Mandaville's essays make especially clear, several Western countries are themselves in the midst of a great Muslim immigration, and their strategies for accommodating the new immigrants vary. Already there are 5 million to 7 million Muslims in the U.S., and no fewer than 30 million in Western Europe, where their numbers are growing more rapidly than the general population (Cesari 1994; Nielsen 1992). As Bowen and Mandaville both show, many among the new population are grappling with the question of what it means to be European or American and Muslim (see AlSayyad and Castells 2002; Ramadan 1999). Although, as Mandaville's essay also illustrates, a few have lent their support to international jihadi causes, the more prominent have begun to play a central role in the pluralist stream of transnational Islam (see Mandaville 2001). Their ability to do so effectively over the long run, however, will depend on the willingness of Western societies to accord Muslims full rights of citizenship. This will demonstrate more effectively than any media campaign that there is no clash of civilizations between Islam and the West, but a convergence of interests among people of civil-democratic conviction.

CONDITIONS OF A MODERN POSSIBILITY

There is a broader background to this volume's examination of contemporary efforts to remake Muslim politics. It bears on the question of how we are to understand that politics in relation to processes of participation, pluralization, and democratization seen in other parts of the world. In the late 1980s and early 1990s, the collapse of communism in Eastern Europe and the successful transitions from authoritarianism in Korea and Taiwan inspired optimism about the prospects for transitions of a similar nature in other non-Western societies, including Muslim ones. A host of political scientists, sociologists, and anthropologists threw themselves into the task of determining just why authoritarian regimes collapse and what their fate says about the conditions that might allow for transitions elsewhere.

As is not uncommon in such high-stakes endeavors, the academic community never reached a consensus on most of these questions. Pressed by real-world problems, however, Western policy analysts had no such luxury. They were compelled by force of circumstances to come up with actionable guidelines for democratic transitions. Unlike their obstreperous academic counterparts, then, policy circles soon settled on a few rival models, each with a very different view of the cross-cultural prospects for democracy.

The first model emphasized that the key to democracy and sustainable prosperity lay with the bedrock institutions emphasized by Western Cold Warriors during their half-century of battle with Soviet totalitarianism: free markets and fair elections. In 1993, the historian and policy analyst Francis Fukuyama presented one of the more celebrated versions of this argument. He suggested that the modern world had arrived at "the end of history," in the sense that it was no longer possible for any serious person to believe that there were weighty alternatives to liberal democracy and capitalism. Each time Fukuyama voiced his views, of course, one could hear the sighs of British social democrats, Christian conservatives, deliberative democrats, and American communitarians, all of whom (from different perspectives) lamented what they regarded as a slighting of their recommendations for amendments to liberalism's orthodoxy.

For several years in the early 1990s, however, the Fukuyama formula had an air of commonsense inevitability about it, at least in American policy circles. This was the case not so much because policy makers subscribed to the Hegelian claim that history had ended, but because in anxious circumstances like those of postcommunist Europe, Fukuyama's model was one of the few that seemed to offer a workable guide for the future. The key to sustainable democracy was, simply enough, free elections and "getting markets right."

It was not long, however, before the din of real-world events began to raise questions about the adequacy of the markets-and-elections model. It was not that free elections and equitably competitive markets are not useful things. The problem was that knowing that they are useful is not quite the same as understanding what is required to get them up and running and sustainable. As a series of setbacks in Eastern Europe and Russia during the 1990s showed (Gray 1993), free markets are not "free" in the sense that they are the spontaneous product of unconstrained social exchange. Their free and fair operation depends upon a host of resources in state and society that together "embed" the marketplace (Granovetter 1985; Hefner 1998b; Hollingsworth and Boyer 1997). To build trust, enforce contracts, control crime, and, in a word, make a modern market work, a good deal more is needed than self-interested exchange among so many Robinson Crusoes (Clegg and Redding 1990; Hamilton 1998).

This same qualifying note is all the more relevant when it comes to understanding what is required to make pluralist democracy work. Ethno-religious violence in Yugoslavia, the genocide in Rwanda, Hindu-Muslim strife in India, racial attacks on immigrants in Germany--these and other developments during the 1990s demonstrated that, at least outside of Washington's Beltway, there were a fair number of people who had yet to learn that history had ended. Indeed, rather than the end of history, outbreaks of communal violence in the 1990s seemed to indicate that, with the Cold War over, "local" histories and cultures had reasserted themselves with a vengeance.

One response to this disturbing realization was to throw up one's hands and conclude that democracy is, above all, a Western institution that depends on Judeo-Christian values; as such, it can take root only in societies of Judeo-Christian background. The most influential statement of this position was that of the Harvard political scientist Samuel P. Huntington, first in a widely read article (Huntington 1993) and then in a later book, The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order (1996). Whereas Fukuyama had implied that Muslim societies were unlikely to resist the great wave of democratization (Fukuyama 1993, 45-46), Huntington argued that democracy depends on a complex of values and institutions lacking in many non-Western societies, not least of all Muslim ones. The list of requisite values and institutions included "individualism, liberalism, constitutionalism, human rights, equality, liberty, the rule of law, democracy, free markets, the separation of church and state" (Huntington 1993, 40).

Huntington's pessimism represented a departure from his earlier views on the "third wave" of democratization (Huntington 1991). In writings subsequent to his 1993 article, as well as a two-year monthly seminar on cultural globalization at Harvard University that I was invited to attend, he softened the argument somewhat, recognizing that its strict cultural assumptions might be taken as a counsel of relativist despair. European and American policy analysts shared this reservation. In these and other circles, pressure mounted for an alternative to the clash-of-civilizations model.

The alternative was forthcoming soon enough. Setting aside generalizations about civilization and top-down emphases on markets and elections, the new paradigm stressed the importance of grassroots initiatives for building democracy. There were many variations on this model, but perhaps the most influential was Robert Putnam's Making Democracy Work: Civic Institutions in Modern Italy (1993). In this engagingly well written book, Putnam took a page from Alexis de Tocqueville's nineteenth-century Democracy in America (1969) and argued that civil society and social capital are "the key to making democracy work" (1993, 185). Drawing on, but also narrowing, a theoretical concept earlier developed by the sociologists Pierre Bourdieu and James Coleman, Putnam defined social capital as "features of social organization, such as trust, norms, and networks, that can improve the efficiency of society by facilitating coordinated actions" (Putnam 1993, 167). Putnam's main thesis was that it was in these voluntary, "horizontal" networks that citizens develop the trust, cooperative skills, and egalitarian attitudes required for democracy. Within these analytic horizons, it was hard to resist Putnam's bold conclusion: "Membership in horizontally ordered groups (like sports clubs, cooperatives, mutual aid societies, cultural associations, and voluntary unions)" is "positively associated with good government," while "membership rates in hierarchically ordered organizations" are "negatively associated with good government" (Putnam 1993, 176). For one brief shining moment, it seemed as if the long-sought recipe for democracy had been found.

The press of real-world events made the concepts of civil society and social capital all the more appealing in policy circles. With several post-communist states teetering on the edge of collapse, and with the awful evidence that rulers in some countries had deliberately provoked acts of ethnoreligious violence to neutralize rivals, the state in some post-Cold War countries had begun to look like a part of the problem rather than the solution. The idea of civil society provided policy makers with the license they needed to look beyond the halls of state for partners in society.

However beneficial its program impact, the idea of civil society was just not strong enough to stand up under the weight of the theoretical burden it had been assigned. Irrigation associations, small-credit cooperatives, and women's crisis centers are one thing, but what about racially based secret societies, civilian militias, or fundamentalist cults? Sociologically speaking, the latter are all voluntary organizations situated in the space between the family and the state. As such, they qualify for membership in civil society, at least according to the definitions most widely used during the 1990s (see Hall 1995; Hann 1996; Hefner 1998a; Rotberg 2001; Skocpol and Fiorina 1999). However, as with Hindu nationalists in India mobilizing their networks to attack Muslims (Brass 2002, 6; Hansen 1999, 203-14), or Rwandan priests using their leadership capital to goad parishioners to kill Tutsis (Mamdani 2001, 226), the idea that all civil society associations and all social capital are "good" for democracy runs up against one unnerving complication: social capital can be used for all manner of ends, including antidemocratic ones.9

All this is to say that associations that are, locationally speaking, part of civil society are not always "civil" in terms of the attitudes they inspire or the political culture they promote (Hefner 2001; Keane 1996, 10). Some forms of social capital and some civic organizations are democracy-friendly, but others--Hutu death squads, the Ku Klux Klan--are not. Robert Putnam's 1993 work attempted to anticipate this objection by emphasizing that it is horizontally organized civic associations that are democracy-friendly, while vertically controlled ones are not. Associations of a horizontal sort, he argued, foster "robust forms of reciprocity" and communicate mutual expectations in "reinforcing encounters," thereby enhancing trust and increasing the flow of communication (1993, 173-4). But many of America's extreme right-wing militias, as well as religious extremists in many parts of the world (Juergensmeyer 2000), show these same robustly reciprocal qualities. And, unfortunately, they do so without producing habits of the democratic heart.

In a subsequent study of social capital in the United States (Putnam 2000), Putnam introduced a useful qualification on his earlier argument, one broadly consistent with the lessons from several essays in this volume. Recognizing that not all social capital is democracy- or pluralism-friendly, Putnam distinguished what he called an exclusive or "bonding" social capital from an inclusive or "bridging" variant. Bonding organizations, he observed, are "inward looking and tend to reinforce exclusive identities and homogeneous groups" (Putnam 2000, 22). By contrast, bridging social capital tends to "generate broader identities and reciprocity" (23). The latter may be well suited for mediating ethnic and religious divisions.

Another way of saying this is that real-and-existing civil societies are always rife with social tensions, not least of all because, rather than being blissfully homogeneous, they are crosscut by divisions of religion, ideology, ethnicity, gender, and class (Hefner 2001; Keane 1996; Stolle and Rochon 2001). Unless counteracted by more encompassing organizations and discourses that extend participatory rights beyond the in-group, these divisions can generate social tensions that are anything but democratic. Moreover, notwithstanding the romantic view of civil society as entirely independent of the state, the development of these stabilizing arrangements depends not only on forces in society, but on symbiotic collaborations across the state-society divide (Evans 1996; Hefner 2001; Skocpol 1999).

Here, then, are a few lessons from recent discussions in democratic theory relevant for understanding events in the Muslim world. They provide important clues as to when the participatory revolution transforming contemporary Muslim politics may be democratizing, and when it may not.

RESURGENCE AND DEMOCRATIZATION

As noted above, during the 1970s and 1980s, the Muslim world witnessed a resurgence of piety and public religious activity unprecedented in modern history. The physical signs of this change were ubiquitous: in mosque construction, the proliferation of religious studies circles, crowded Friday worship, pilgrimages to Mecca, bearded men, veiled women, and the growth of Islamic publishing. Earlier, during the heyday of modernization theory in the 1950s, Western analysts had forecast that Muslim societies would inevitably experience the same processes of privatization and decline that, it was assumed (too simplistically), religion in the modern West had undergone. Muslims might be latecomers to the secularization process, the argument went, but they too would succumb to the secularist juggernaut (Lerner 1958). By the time the Islamic revolution swept Iran in 1978-79, this forecast had begun to look jejune. By the early 1990s, it seemed simply absurd.

Ironically, part of the foundation for the resurgence had been laid back in the 1950s and early 1960s not by pious Muslims, but by the secular nationalist leaders who governed most of the newly independent countries of the Muslim world. However meager their achievements in economic policy, the nationalists made headway in the field of general education. Certainly, their record was still modest by comparison with educational programs in East Asia, not least of all because in some Muslim societies women's education lagged significantly behind that of men. In addition, in a few poor countries, like Pakistan, Afghanistan, and the Sudan, rates of education even for males remained stubbornly low (UNDP 2002). Notwithstanding these qualifications, nationalist governments in the majority of countries succeeded in creating the first generation of Muslim youth with general literacy and educational skills (see Eickelman 1992).

During these early years, most among the newly educated applied their skills to more or less secular ends, exactly as nationalist leaders had hoped. From Morocco to Indonesia, socialist and secular nationalist slogans predominated among the educated middle class. With the notable exception of Saudi Arabia, where the state was officially based on shari'a law, Islamist issues and parties seemed to have been outflanked by their secular rivals, and seemed marginal to the central currents of postcolonial Muslim politics.

Although their specific views varied from country to country, nationalist ideologues agreed in asserting that folk culture was to blame for the Muslim world's backwardness, and popular culture would have to be aggressively recast if society were to progress. In this regard, the nationalists shared an elite-modernist impulse with Mustafa Kemal, the secularizing founder of modern Turkey (see Berkes 1998). However, with the exception of Kemalist Turkey, nationalist leaders hesitated to launch a too-direct attack on religious institutions. Recognizing Islam's crowd appeal, leaders instead cloaked their secularist programs in a nationalist garb that "retained a modest Islamic façade, incorporating some reference to Islam in their constitutions such as the ruler must be a Muslim or that the shariah was a source of law, even when it was not" (Esposito 2000, 2).

Soon, however, the nationalist edifice began to weaken. Having raised popular expectations to such unrealistic heights, the nationalists only insured the population's greater disappointment as it became clear that the state was unable to deliver on its promises. The sense of crisis was exacerbated by a demographic transition taking place across the Muslim world. From 1950 to 1990, the proportion of the population living in urban areas swelled, as a result of rural-to-urban migration and, especially in Africa and the Middle East, some of the world's highest fertility rates. In forty years, urban populations grew 200 to 300 percent, without a corresponding expansion in urban infrastructures. Still predominantly rural in 1950, by 1990 all but a handful of Muslim countries saw 35 to 55 percent of their population residing in cities and towns. There residents suffered the usual ill effects of pollution, crime, unemployment, and poor state services (see Brown 2000, 123-30).

By the early 1970s, then, the secular, socialist, and nationalist stars that had once shone so brightly had begun to lose their luster. Yet the need for some kind of public ethical compass was more compelling than ever. With masses of people from different ethnic and regional backgrounds packed into slums, the old ways of village and town had become obsolescent. The impersonal and often corrupt bureaucracies of state and party inspired even less confidence.

It was during this period, then, that neighborhoods across the Muslim world witnessed a steady expansion in the number of mosques and madrasas. Americans familiar with the role played by urban churches in their own country during the late-nineteenth century, when ethnically based congregations helped to integrate foreign immigrants into American society, should find little startling in this phenomenon (Finke and Stark 1992; Wuthnow 1988). Researchers who have examined the wave of Protestant conversion in urban Latin America during the 1970s and 1980s (Martin 1990; Stoll 1990) will also recognize parallels. For the urban poor and lower-middle class, mosques and religious schools offered islands of civility and moral clarity in a turbulent sea. In the face of growing class- and status-differentiation, these institutions provided avenues of participation for believers otherwise consigned to society's margins. As in the late-nineteenth-century United States, the pervasiveness of religious associations gave a deeply religious hue to interactions in civil society. That society was not made up of modern liberalism's individuals freed from ethnoreligious bonds, but individuals and groups bound by crosscutting ties of kinship, ethnicity, and religion.

One telling indicator of the public's heightened interest in religion was the rapid development of a market for inexpensive Islamic books and magazines. The literature provided a means for people who had never had an opportunity to study in religious schools to familiarize themselves with the fundaments of their faith (Gonzalez-Quijano 1998; Eickelman and Anderson 1999). The opportunity also stimulated the emergence of a new class of teachers and preachers, with target audiences different from those of the classically trained ulama (Eickelman and Piscatori 1996). Most of the preachers had only a vague familiarity with classical religious scholarship, although, as in Egypt, a few were unemployed graduates of religious colleges (Gaffney 1994). More important yet, the new preachers made their message relevant in ways different from the scholastic preaching of mainstream ulama, adapting their topics to the concerns of urban publics. Such were the demands of entrepreneurial success in an increasingly competitive religious market.

Here then was the background to the great religious resurgence seen across the Muslim world in the 1970s and 1980s. Described in the language of modern political theory, the resurgence was primarily an affair of civil society, not the state.10 Equally important, notwithstanding its impact on rural society, its leading lights and organizations were urban in ethos and organization. The resurgence created a great reservoir of social capital, comprised of networks and solidarities dedicated above all else to public piety and expressions of Islamic identity. As with denominational Christianity in America in the nineteenth century (Finke and Stark 1992; Hatch 1989), the heightened religiosity was accompanied by fierce competition among purveyors of different religious messages. Among the case studies offered in this book, only Afghanistan stood apart from the general pattern of a public Islam redefined by the interests and choices of urban consumers (see Barfield's chapter 9).

Although the cultural temperament of the Islamic resurgence varied from country to country, the process as a whole shared three basic characteristics. The first was that, in scope and density, the resurgence represented a historically unprecedented mobilization of civil society, one that created vast new reserves of social capital--"features of social organization, such as trust, norms, and networks" for "facilitating coordinated actions" (Putnam 1993, 167). In the first instance, the networks and energies of this Islamic social capital were primarily dedicated to public religious activities. Mosques and madrasas became the anchors for new forms of public association. The call to prayer marked the rhythms of the day. More women began to veil. Greetings and other everyday commensalities were peppered with Islamic gestures and phrases.

A second observation is equally important, although it is sometimes overlooked in commentaries that overemphasize the politics of the resurgence or, worse yet, confuse it with radical Islamism. In its early years, the resurgence was a profoundly public event, but not one that was especially political in any formal sense of the term. Most of the newly pious were primarily interested in just what they claimed to be: religious study, heightened public devotion, expressing a Muslim identity, and insuring that public arenas were subject to ethical regulation. The key symbols of the resurgence were similarly pietistic: reciting the Qur'an, keeping the fast, wearing the veil, avoiding alcohol, giving alms. The Muslim world was not alone in witnessing a resurgence of public religion in these years. As José Casanova has noted, a similar "deprivatization" of religion took place among Hindus in India, evangelicals in Africa and the Americas, and in many other countries (Casanova 1994; cf. Berger 1999, Martin 1990; van der Veer 1994). Many of the faithful in these settings were as much concerned with creating islands of civility and piety as they were anything strictly political.

The third feature of the resurgence, however, raises a more sobering question concerning its long-term political impact. In light of its scale and the competition among its promoters, it was inevitable that at some point religious entrepreneurs would move to channel the resurgence's social capital into political ends. The process was made all the more likely in that religious associations were among the few public arenas in which ordinary people could make their voices heard.

Again, however, it is important to emphasize that the range of political ideals voiced varied enormously. Some believers insisted on the compatibility of Islam with pluralism and democracy. Others called for a totalizing transformation of the social order according to an unchanging plan, modeled on an ideal of pristine unity identified with the first generation of Muslim believers (see Voll 1991). Nowhere was the tension between these two visions of Muslim politics more apparent than in matters of women's rights and personal status law. In some countries, conservative Islamists tried to mobilize their membership to reverse legislation on women's rights dating from the earlier nationalist period, on the grounds that it was un-Islamic (Keddie 1991; Kandiyoti 1995). At the same time, developments in education and employment continued to draw growing numbers of women, even from conservative Islamist families, into public life. The result has been an ambiguous and unfinished remaking of women's roles. In all but the most conservative organizations, women today are more prominent than ever in the workforce, public religious life, and even political parties (see Abu-Lughod 1998; White 2002, 52). At the same time, in many societies conservative Islamists militate in support of polygyny, gender segregation, and mandatory veiling. In short, women's participation in public life has increased in most of the Muslim world. Whether that participation is to take place on the basis of equality and democratic dignity is a question that has yet to be resolved.

Whatever its social ambiguities, the resurgence has clearly acquired a new and, in at least some circles, more political tack. The question now is which among the variety of Muslim politics is to prevail.

AT THE CROSSROADS

To understand why some resurgents would turn to an undemocratic interpretation of Muslim politics, it is helpful to recall that although the radicals' ideas represented a break with mainstream Muslim politics, they did not emerge from a cultural vacuum. Most radical Islamists justify their actions with reference to the ideas of a few seminal thinkers who rose to international prominence in the 1950s and 1960s. The most influential of these are the Egyptian literary critic turned Islamist, Sayyid Qutb (1906-66; see Moussalli 1992), and the Pakistani theorist Mawlana Sayyid Abu'l-A'la Mawdudi (1903-79; see Nasr 1996). Both of these writers were in turn influenced by the earlier, ultraconservative reformism of Ibn Abd al-Wahhab in what is today Saudi Arabia (Voll 1991, 345-52).

A key theme in these writers' works is that God alone has sovereignty (hakimiyya) over the world, and that he has provided Muslims with what amounts to a complete (kaffah) ethical model for social and political life. This guidance, these authors claim, is contained in a religious law for all times, the shari'a. Whereas classically trained scholars regarded the law as complex, subtle, and always in need of expert exegesis (Zubaida 2003, 24-27), modern Islamists tend to insist that the law's meaning is transparent to all willing to submit to its commands. The fact that even radical Islamists cannot agree on the law's myriad details does not diminish this faith in the clarity and singularity of divine command. Inasmuch as God's law is clear, those who refuse its implementation are seen as having allied themselves with the forces of godlessness (jahiliyya). Muslims, even the masses of ordinary Muslims, are to be shunned if and when they fall into such error. Through injunctions like these, radical thinkers provide a cultural rationale for a "bonding capital" that is "inward looking and tend[s] to reinforce exclusive identities and homogeneous groups" (Putnam 2000, 22). At the limit, where rulers and publics are deemed in violation of God's command, armed struggle against both may be required.

According to these same writers, a key feature of Islam's comprehensiveness is that Islam does not recognize a separation of religion and state, but demands their unitary fusion in an "Islamic" state. This formula is said to be based on the model of the Prophet and his rightly guided successors. As a number of writers have observed (Brown 2000; Roy 1994; Zubaida 1993), this alleged precedent actually neglects as much as it claims to recall. It forgets that, historically, the great majority of Muslim jurists believed that "the law is God's law, not to be harnessed to the needs and the interests of the state" (Tucker 1998, 37). The conservative formula also fails to recognize that a richly differentiated political landscape took shape even during the Prophet's lifetime, and developed all the more after his death, as the Muslim community evolved from a small charismatic movement to a great world civilization (Lapidus 1975; Zubaida 1993, 2). For it to have been otherwise, for Muslim society and politics to have remained an undifferentiated totality, would have meant the impoverishment and inevitable collapse of Muslim civilization. Muslim societies thrived precisely because their leaders adopted a flexible and differentiated approach in matters of governance, culture, and society.

Rather than fidelity to prophetic precedents, then, the Islamist dream of an all-encompassing religious governance bespeaks a modern bias, one all too familiar in the twentieth-century West. It is the dream of using the leviathan powers of the modern state to push citizens toward a pristine political purity. As the author of an excellent biography of Mawdudi has remarked, there is little in this vision that is specifically Islamic:

Mawdudi's assimilation of Western ideas in his discourse flowed without interruption. The Islamic state duplicated, assimilated, and reproduced Western political concepts, structures, and operations, producing a theory of statecraft that, save for its name and its use of Islamic terms and symbols, showed little indigenous influence. (Nasr 1996, 90)

Another stream in modern Muslim politics, however, has spoken out against an étatist and essentializing interpretation of politics, calling instead for a pluralistic organization of state and society. Whether with Ab-dolkarim Soroush and the reformists in postrevolutionary Iran (Soroush 2000), Nurcholish Madjid and the "renewal" (pembaruan) movement in Indonesia (Hefner 2000), or Rachid Ghannouchi in Tunisia (Tamimi 2001; cf. Kurzman 1998, 19), a central theme of civil Islam has been the insistence that some degree of separation of state and religious authority is necessary to protect the integrity of Islam itself. The point is not that religion should be a purely private matter, but that its values are more susceptible to corruption if responsibility for religious affairs is surrendered to state elites.

"Religion forbids us from assuming a God-like character," writes the Iranian dissident (and former anti-American militant) Abdolkarim Soroush (Soroush 2000, 64). He goes on: "This is especially true in politics and government where limiting the power of the state, division of powers, and the doctrine of checks and balances are established in order to prevent accumulation of power that might lead to such Godly claims" (64). Like many Muslim reformers, Soroush's formula borrows some of its vocabulary from Western democratic theory. But it also speaks in a movingly evocative vernacular, invoking the example of Islam's great jurists, who protected Islam's ideals by refusing to grant rulers a monopoly over religious truth. Rather than a pristine fusion, then, civil Islamists relocate the center of public religion to the associations and dialogue of civil society, while also pressing for a system of pluralist government subject to effective checks and balances.

Whether the civic-pluralist stream in contemporary Muslim political culture will spread and become the model for a broader, pluralistic reformation of Muslim politics will depend upon more than the cogency of a few intellectuals' arguments. Since September 11, 2001, in particular, Muslim and Western scholars alike have realized that the civil Islamic effort faces a new and unexpected challenge. The September attacks showed that an armed fringe in the radical Islamist community is attempting to overcome its disadvantage in numbers by pressing its one comparative advantage. Groups like the al-Qa'ida and the Jema'ah Islamiyah in Southeast Asia have taken advantage of globalization to link their finances and military resources to local conflicts to which Muslims are party (see Gunaratna 2002; ICG 2002; see chapter 11 below). Prior to the overthrow of the Taliban in late 2001, the arms, training, and ideological guidance provided at al-Qa'ida camps in Afghanistan added fuel to some of the Muslim world's most flammable conflicts. As Barfield's essay illustrates (chapter 9), the Taliban and al-Qa'ida made an odd couple indeed. Al-Qa'ida is an internationalist organization led by well-heeled dissidents from the ranks of the Muslim upper-middle class, while the Taliban were a ragtag gang of parochial ethnics who emerged from the ruins of the most backward state in the Muslim world.

Unfortunately, as recent attacks in Indonesia, the Philippines, Turkey, Pakistan, and Saudi Arabia have shown, al-Qa'ida and like-minded groupings seem intent on extending odd-couple collaborations like these to other parts of the world. They have made their methods clear. They channel transnational flows of money, arms, and fighters into local conflicts. In so doing, they also portray these conflicts not as local, but as part of a global clash of civilizations pitting Christians, Jews, Hindus, and other "crusaders" against Muslims. Having described the struggle in these Manichaean terms, the radicals provide a moral rationale for attacking the enemies of Islam everywhere they are to be found. For Western readers of the present book, it is essential to realize that the violence is targeted not only at Western interests, but at pluralist and moderate Muslims. The violence aims to polarize local conflicts and, in so doing, destroy the political center.

In a few instances, these tactics have succeeded in giving local jihadis an influence greatly out of proportion with their actual numbers in local society (see chapter 11). In all but the most desperate circumstances, however, most Muslim publics have been repelled by these actions. They recognize that the threat to the West posed by the globalization of jihadi adventurism is minor compared to the threat such violence poses to Muslims and Islam.

CONCLUSION

The long-term outcome of this struggle for the heart and soul of Muslim politics will depend on not only the clarity of rival visions, but concrete balances of power in state and society. The strengthening of the civil democratic stream in Muslim politics will also depend on a long-term collaborative effort by governmental and nongovernmental agencies in the Muslim and Western worlds.

Owing to, perhaps, an unfamiliarity with the nuances of Muslim politics, as well as regrettably short-term policies, governments in the West have not been as consistent as they should be in their policies toward the Muslim world (Gerges 1999; Hinter 1998). One especially unhelpful factor has been a concern in Western policy circles that if the democratic dam is opened wide, the groups most likely to rush in will be authoritarian Islamists little interested in pluralism or democracy. "One vote, one time," was the phrase that summarized this anxiety in Western circles at the time of the Algerian elections in 1991. The fear led French and American officials to side with the forces of military repression in Algeria, after the electoral triumph of an (admittedly complex) alliance of moderate and militant Islamists (Willis 1996).

It does little good simply to wave this anxiety aside. As in the early-twentieth-century West, there are political radicals eager to take advantage of democratic openings so as to pursue undemocratic ends. However, it is helpful to remember that rulers in most Muslim societies have not gone so far as the Algerian authorities to repress moderate opponents and, in so doing, paint the political process into a corner. The essays in this book provide numerous examples of societies in which a vigorous measure of grassroots pluralism is still available for, so to speak, scaling up. Equally important, as noted above, there is a wealth of evidence indicating that most Muslims yearn for democracy and civic decency. They do so not because these ideals were "made in the West," but because they are the most effective and just response to problems of pluralism and participation widespread in our age.

If Muslim governments and their Western friends do not take the steps needed to promote civic pluralism and democracy, the result will likely be only more radicalism and popular disenchantment with the West. The main reason reform must not be delayed is that Muslim societies are already sociologically modern. They are modern in the sense that they are well on the way to developing the characteristics distinctive to the condition of modernity: a pluralization of life-worlds, heightened pressures for participation, and a growing popular demand that the script for coordinating roles on the public stage be, in some vernacularized sense, civil and democratic.

This is not to say that democratization is inevitable or that efforts to support Muslim democratization have to be all or nothing. The history of democratization in the modern West shows that the process is enduringly incremental, always incomplete, and, alas, reversible even where it is achieved (Keane 1996). The process typically unfolds in a piecemeal and domain-specific manner, its course specified not just by the brilliance of its ideals, but by concrete balances of power and participatory struggles. The most effective way for Western agencies to support the process in Muslim societies, then, is to invest in those spheres where local actors are already pressing for heightened participation and civic decency. In efforts like these, civil society groupings will be crucial. But programs in civil society will remain vulnerable and incomplete unless complemented by democratic reforms in the state. Democratization is sustainable only when based on leveraged collaborations between state and society that scale up the democratic powers of each.

In light of the centrality of education and public discussion in the Islamic resurgence, investment in general education represents a second and no less critical support for a pluralizing Muslim politics. Skeptics might point out that some of the more violent radicals in recent years have come from the ranks of well-educated youth. The militants who carried out the attacks of September 11, 2001, were not the illiterate offspring of an impoverished underclass. But it is far more noteworthy that some of the most gifted proponents of Muslim pluralism come from the ranks of public intellectuals and religious scholars with a great knowledge of the law, and a habit of enriching its insights by juxtaposing it to other traditions of knowledge (see Abou El Fadl 2001; An-Na'im 1990; Safi 2003). More, not less, education is the key. And education has a greater democratic benefit when it conveys a spirit of intellectual "bridging" rather than exclusive "bonding."

There are two additional reasons for focusing investments in education, including, especially, women's education and higher education. First and most important, this is what the great majority of modern Muslims yearn for. Studies like the recent Arab Human Development Report 2003 provide vivid demonstrations of the depth of this desire, and the calamity its nonfulfillment has created. The deficit is no more tragically apparent than in the continuing exclusion of women and girls from equal access to education (UNDP 2003, 31).

A second reason for highlighting investment in education is that education is the most paradigmatic of modern cultural institutions. Today no society can compete even in the lower rungs of the global order without a well-run educational system. In its diverse specializations, its encouragement of innovation, its (relative) gender equality, and its culture of civility-in-plurality, higher education is a shimmering example of all that is best about modern freedom and civic decency.

The recent revolutionary experiments in Iran, Sudan, and Afghanistan demonstrate that attempts to use the state to deny modern pluralism, and to implement a totalizing (kaffah) practice of the faith, run contrary to the demands of modern education and society as a whole. Again, in sociological fact, Muslim societies are already modern. The growth of the professions, the expansion of the press, the fascination with the Internet, the demand for women's education--these and other pluralizing developments are well under way in all but the poorest Muslim nations. Religious radicals may deny the public's hunger for pluralist fruits. No doubt the Taliban in Afghanistan went to the greatest lengths to deny this interest and press society back toward a pristine, undifferentiated whole. But this only reminds us that Taliban programs bore a more striking resemblance to Pol Pot's Cambodia than they did the model of the Prophet.

Here, then, is the strongest support for democracy and civic decency in the Muslim world. The support is especially significant because it comes from Muslims themselves, not from a West that, unfortunately, has been less than consistent in its attitudes on Islam. The support originates in Muslims' recognition that efforts to impose a repressive homogeneity on a diverse society only damages their faith and consigns believers to backwardness. This latter conclusion will be rejected, of course, by those who insist that Islam has unchanging instructions for everyone and all aspects of social life. Just as was the case with totalitarian schemes in the modern West, efforts to implement such totalizing programs will do great harm to society. Even more serious from believers' perspective, the more radicals press for a fusion of religion and state, the more they remove the checks and balances necessary for maintaining the integrity of not only the political process, but of religion itself. The urge for absolutist union creates the conditions for religion's abuse. Power corrupts; absolute power corrupts absolutely. And nothing more certainly degrades religion than human absolutism in God's name.

These are the lessons that give the civil Islamic project its historic urgency and relevance. Recent events have demonstrated that it is in the best interest of Islam itself that Muslim politics be plural and democratic. In an age of mass participation and powerful states, to do otherwise is to guarantee religion's subordination to the powerful and corrupt. "The modern world has also undermined a right that has always been a source of evil and corruption," writes Abdolkarim Soroush (2000, 64), "that is, the right to act as a God-like potentate with unlimited powers." This is the conviction, so historic and deep, from which civil democratic Islam flows. Originating at the heart of the Muslim experience of modernity, the conviction is becoming more, not less, widespread in our world. Its diffusion ensures that the struggle for a civic-pluralist politics will remain a central stream in Muslim civilization for years to come.


Robert W. Hefner is Professor of Anthropology and Associate Director of the Institute on Culture, Religion and World Affairs, Boston University. His recent books include Civil Islam: Muslims and Democratization in Indonesia (Princeton).

http://www.pupress.princeton.edu/chapters/s7881.html