روشنگری
فلسفه روشنگری« ارنست کاسیرر»
سخنی پیرامون نویسنده :
کتاب در سال 1923/1302 در هانبورگ منتشر شده و در بهار 1370 ترجمه شده است. کتاب به بررسی فلسفه در قرن هجدم می پردازد. فصول کتاب شامل 1. فرم اندیشه روشنگری 2. طبیعت و شناخت طبیعت در فلسفه روشنگری 3. روان شناسی و نظریه شناخت 4. ایده دین 5. تسخیر تاریخ جهان 6. قانون دولت جامعه 7. مسائل اساسی زیبایی شناسی
فصل هفتم که مورد بحث و تشریح ذیل قرار دارد بعدها به کتاب اضافه شده و نویسنده در مقطع چاپ اولیه اقدام به اضافه نمودن این بحث نموده است:
فصل هفتم( مسائل اساسی زیباشناسی ):
عصر نقد:
اندیشمندان سده هجدم را قرن فلسفه یا نقد می شناسند، [به نوعی دو روی یک سکه هستند] روح فلسفه در عصر رونسانس علم و هنر جدیدی خلق کرد، در عصر روشنگری که قرن 18 بدین نام گرفته رابطه میان فلسفه و عصر نقد به تفسیر و تشریع گذاشته شد. در این راستا برای یافتن سرشتی و شناسایی روابط بین آنها تلاش هایی صورت پذیرفت. موضوع زیبا شناسی سیستماتیک محصول، شناخت وابستگی متقابل فلسفه و نقد و یگانگی آن دو می باشد. دو ویژگی موجود در بطن زیبا شناسی شامل: 1. نظم منطقی بین امور و چهارچوب دار شدن و شاکله بندی آن است، منظم سازی ، شفافیت مرحله مقدماتی زیبا شناسی سیستماتیک می باشد. 2. ویژگی دوم محتوای عقلانی تکوینی می باشد. نقد تلاش می کند بین این و ویژگی ارتباط برقرار کند. متفکران سده هجدم حتی جایی که محدویت مفهومی را برای بررسی آثار ذوقی می پذیرد در آن عنصر خرد گریز را نفی نکرده و آن را تصدیق
می کنند، کانت یکی از ژرف انگیز ترین متفکران این عصر ، تلاش می کند برای فهم خرد و این تلاش را خصلت فلسفه می داند. زیبا شناسی سیستماتیک باعث شد که قلمرو فلسفی تازه ای تسخیر شده و فرمی نو از آفرینش هنری نیز ظاهر گردد. به تعبیر کاسیرر فلسفه کانت و شعر گوته هدفی عقلانی را بنا می نمایند که ارتباط آنها در سایه فهم هنر سیستماتیک معنا و مفهوم می یابد. دست آورد قرن 18 این بود که نقد در قالب هنر به خلاقیت تبدیل شود.
زیبا شناسی کلاسیک و موضوع عینی بودن زیبایی:
دکارت فلسفه خود را با ارائه ایده آلی تازه مطرح می نماید که در آن هنر نیز به عنوان علم و شناختی جدید مطرح می شود.[بحث قابل سنجش شدن شدن و طبق قواعد درآمدن هنر] . هنر برای اثر بخش شدن باید از تغییر پذیری بی حد و حصر، لذت محض آزاد شده و به منزله عنصری ضروری و پایدار تصور شود. دکارت بحث وجود حکمت کلی را به عنوان یک موضوع عقلانی همه جا معتبر دانسته و آن را به قلمرو هنر و همه فرم های گوناگون آن تسری می دهد. نظریه زیبا شناسی نباید بگذارد که موضوعات گوناگون هنر آن را دچار سردرگمی کنند. هنر سرچشمه از طبیعت گرفته است با عنایت به اینکه در طبیعت نیز اصول و قواعدی کلی و نقض ناشدنی وجود دارد، این فضا برای هنر هم حاکم است. از طرفی در حوزه هنر « بو آلو» مکتب پارناس به نوعی اولین قانون گذاری در حوزه هنر را انجام داد [پارناس: اسم مکتبی ادبی است که در قرن نوزدهم در فرانسه شکل گرفت. پارناس در افسانههای یونانی نام کوهی است که نه دختر زئوس خدای خدایان افسانههای یونان که حافظ هنرهای زیبا بودند با برادرشان آپولون که خدای شعر بود زندگی میکردند.] مکتب مذکور به نوعی نیوتن فیزیک در هنر بود. از گذشته نیز برای نشان دادن ارتباط بین هنر و علم استدلاتی شامل، هر دو به قدرت منسجم خرد استوارند، مردود بودن بی بندباری در هر دو آورده شده است. با عنایت به اینکه همه چیز از طبیعت سرچشمه می گیرد و همه چیز بدان متعلق است از این رو طبیعت محصول انگیزه های لحظه ای و هوس محض نبوده و بر قوانین اساسی و جاودان استوار است، از این رو آن چیزی که زیبایی می نمایم با آنچه که حقیقت است یکی می باشد. لذا حقیقت و زیبایی، خرد و طبیعت، تنها بیان های نقض ناشدنی هستی اند که جنبه های گوناگون آن در شناخت طبیعت در آثار هنری متجلی می شوند.[هنرمند نمی تواند با آفرینش طبیعت مقابله نماید و برای اثر بخشی به هنر خود باید از قوانین موجود طبیعت نماید.]
نظریه زیبا شناسی همان راهی که ریاضیات و فیزیک در پیش گرفته اند و تا آخر پیموده اند چراغ راهنمای خود قرار داده است. [دکارت تمام علم طبیعت را بر هندسه محض قرار داد، حاصل تلاش های وی شکل گیری هندسه تحلیلی بوده، یعنی به دست آوردن روشی که در آن روابط شهودی میان شکل ها با روابط عددی به نمایش در می آید.] درنظریه شناخت دکارت فضا تابع شرایط تجربه حسی تخیل نبوده و شرایط منطق و حساب بر آن حاکم است، هر چند نمی توان از کمک نیروی خیال کاملاً چشم پوشید زیرا قوه خیال نخستین انگیزه به سوی شناخت است و سر آغاز شناخت، پایان سلطه قوه خیال است. عظیم ترین خطا در خطرناک ترین بیراهه در شناخت نقد فلسفی این است که سرآغاز شناخت به جای پایان و معنای واقعی و هدف آن گرفته نشود، هدف شناخت زمانی دست یافتنی است که شناخت مرحله آغازین خود را پشت سر گذاشته و با آگاهی روشن و منطقی پیش برود. زیبا شناسی کلاسیک بر اسان نظریه طبیعت و نظریات ریاضی ساخته شده است و زیبا شناسی نمی تواند تخیل را کاملا از نظریه هنر بیرون براند این کار به نوعی تناقض آمیز می باشد. از این رو نظریه کلاسیسم قویا به بنا نهادن نظریه هنر بر پایه قوه تخیل اعتراض می کرد اما به هیچ وجه در مورد سرشت واقعی تخیلات نابینا نبود و در برابر فریبندگی و افسون آن تاثیر ناپذیر نماند، اثر هنری باید همه پلهای که آن را به جهان تخیلات محض باز می گرداند پشت سر خود ویران کند، زیرا قانون حاکم بر اثر هنری از تخیلات ناشی نمی شود و از آن به وجود نمی آید ، بیشتر قوانین هنر را هنرمند از طبیعت اشیاء کشف می نماید، البته این نگاه نباید سطحی باشد بلکه باید به دقیق ترین وجه میان ذات و نمود تمایز بگذاریم.موضوع اثر هنری به سادگی ارائه و شناخت نمی شود بلکه باید آن را از طریق فراگرد گزینش، تعیین و تسخیر کرد، هواداران مکتب زیبا شناسی کلاسیک، مرتکب این خطا شدند که بکشوند تا قواعد قطعی برای آفرینش آثار هنری وضع کند آنها می خواستند که حق وضع هنجارهای گزینشی را داشته باشند و با معیار های لایتغیر بدان جهت دهند. اشکالی که همواره به زیبا شناسی کلاسیک گرفته اند این است که فاقد هر گونه درکی از امر منحصر به فرد است و تمامی حقیقت را در امر کلی می جوید. برخی از متفکران از جمله «تِن» همین بحث را آغاز انتقاد به زیبا شناسی سده های 17 و هجده گرفته و می کوشد کل روح زیبا شناسی را زیر سوال ببرد.
از نظر هندسه تحلیلی ، طبیعت اشکال هندسی آن چیزی نیست که در شکل های گوناگون و با اختلاف های بی شمار به ادارک حسی در می آیند. این طبیعت در یک قانون فرم دهنده کلی ارائه می شود و همین قانون است که معادله اقسام مختلف هندسی را در فرم دقیق بیان می کند و در اینجا بود که بحث یگانگی در گوناگونی و تلاش علم برای کشف یک قانون کلی در طبیعت نمود پیدا کرد. یگانگی در گوناگونی از حوزه ریاضیات به حوزه طبیعت تسری یافت از این رو همان گونه که هندسه دانان می کوشد تا به نظریه عمومی منحنی ها برسد بوآلو نیز در اثر خویش «هنر شاعری» می کوشد تا به یک نظریه عمومی درباره انواع شعر دست یابد، بوآلو کوشید تا قوانین ضمنی همچون طنز، هجو، مرثیه، تراتژی و غیره را که در طبیعت انواع مختلف شهر موجوداند و هنرمند بی آنکه آگاه باشد از آنها تبعیت می کند روشن و واضح گرداند و آنها را به طور صریح بیان و تدوین کند. هنر چیزی است که پیشاپیش مقرر شده و تغییر ناپذیر است ، انواع و گونه های هنری با اجناس و انواع اشیای طبیعی متناظر بوده و فرم های تحویل ناپذیر هستند که شکل خاص و کارکرد خود را دارند نمی توان چیزی بدان افزود و یا چیزی از آن کاست. بنابر این زیبا شناس، همان قدر قانون گذار هنر است که ریاضیدان با فیزیکدان قانون گذار طبیعت هستند و هنرمند و دانشمند طبیعی، فرمان دهنده و نظم آفرین نیستند ، آن دو صرفا آنچه که هست را تعیین می کنند. حال از نظر بوآلو اندیشه نو اندیشه ای نیست که هرگز به ذهن کسی نرسیده باشد بلکه بر عکس اندیشه ای است که به ذهن هر کس خطور کرده اما تنها یک تن آن را در ذهن خود نگاه داشته و برای نخستین بار بیان کرده است با این حال با عنایت به موازنه کامل میان محتوا و فرم، میان موضوع و بیان برقرار شد لذا محدودیتی ایجاد گردید، هنر به هدفی دست یافته که فراتر رفتن از آن ممکن نیست و نیازی به فرا رفتن نیست پیشرفت در هنر و کمال محدود شده و از اینجا بحث همانندی در هنر و علم مطرح می شود که راهگشای این محدویت بوده و آن را کنار می گذارد. زیبا شناسی کلاسیک «سادگی» را به مرتبه ایده آل می رساند و آن را ماحصل زیبایی و نیز ماحصل حقیقت و معیار آن می شناسد. اصول نظریه کلاسیک هنگامی رخ نمودند که این اصول در بررسی انواع و آثار هنری به کار گرفته شده و نقص آن این بود که به نظریه انتزاعی خود با سازگاری و بدون تناقض وفادار نمانده و از هر سو انگیزه ها عقلانی در نظریه ها رخنه نموده به هیچ وجه از اصول عمومی و مقدمات نظریه به طور دقیق سرچشمه نمی گرفتند بلکه منشاء آن انگیزه ها و موقعیت خاص آنها در ساخت عقلی تاریخی سده هفدهم بود که این انگیزه نظریه پردازان را از نگاه صرفا سیستماتیک آنها دور ساخت. بوآلو نه تنها «طبیعت» و «خرد» را معادل هم می دانست بلکه طبیعت اصیل را با وضع معینی از تمدن معادل گرفت. با یکی دانستن خرد و رعایت آداب، سرانجام نظریه کلاسیسم ایده آل های زیبایی شناختی خود را به ایده آل های جامعه شناختی مبدل کرد.
سرانجام تحولات عقلانی صورت گرفته منجر به انحطاط و انحلال نظریه های کلاسیک انجامید طی نیمه نخست سده هجدم حاکیمت این نظریه ها بی چون و چرا بود. ولتز از متفکرانی بود که به برخی از ضعف های نظریه کلاسیسم را در اندیشه های خود دیده و از آنها گذر نکرده است ایشان با لحنی ستایش آمیز عصر لویی چهاردم را نگاشت. وی با همان شیوه ای که قهرمان خود را با ویژگی های ناشی از طبیعت همچون سادگی ، صراحت در تفکر، بی آلایشی در رسوم و اخلاق آفرید ، آشکارا مطرح می کند که چقدر از فرزند مورد تعریف او به طبیعت وابسته است هر چند بسیاری از واکنش های این فرزند همچون زمختی و خشونت رفتار و غیره جای تامل دارد. ولتر در مقام یک زیبا شناس معتقد بود که ذوق اصیل و والایش یافته نتیجه غریزه اجتماع پذیری انسان بوده و این ذوق ها تنها در جامعه امکان پذیر است. یکی دیگر از متفکران این مقطع زمانی فردی بنام لسینگ بود که در نمایش نامه خود به نام درام نامه هامبورگ، اقدام به جدا سازی خواسته های «خرد» زیبایی شناختی محض با خواست های صرفا قراردادی و محدود و مقید عصر خود نمود. اختلاط معیار های اجتماعی با معیار های زیبایی شناختی که بر اثر قصور نظریه کلاسیک به وجود آمده بود سرنوشت تاریخی مشترک و محتومی برای هر دو به بار آورد، از لحظه ای که معیارهای اجتماعی نتوانستند برابر موج خروشان انتقاد ها مقاومت کنند، هنگامی که نقاط ضعف و سوال بر انگیز آنها بر ملا شدند معیار های زیبایی شناختی نیز تاب ایستادگی نیاورده و متزلزل شده و فرو ریختند و کم کم با ابداع اندیشه های نو علمی، فلسفی و خواست های نو سیاسی و اجتماعی معیار های تغییر معیار های زیبایی شناسی احساس گردید. بیان علل های طبیعی ، اقلیمی، معنوی، جغرافیایی، اخلاقی، مادی منجر به بصیرت افزایی و فروریختن طرح کلاسیک گردید.
مسئله ذوق و چرخش به سوی ذهن گرایی:
دگرگونی در قلمرو زیبایی شناسی و به موازات آن تغییر در نظریه علم طبیعی از دکارت تا نیوتن، هر دو به شیوه های مختلف با وسایل عقلی کاملا متفاوت یک هدف را دنبال می کنند و آن رها نمودن از سلطه قیاس بوده و راه را برای امور واقع ناب و پدیدار های و مشاهده مستقیم بگشایند. البته نباید اصول اصلی آنرا کنار گذاشت. در حوزه هنر توصیف ابتدا به سراغ اثر هنری نمی رود بلکه نخست می کوشد که شیوه ای برای درک مفهوم زیبا شناسی ارائه دهد و تقدم هنری مطرح نبوده و تلاش می شود اثر هنری بر مخاطب تاثیرش تعیین و تثبیت گردد. در مفاهیم زیبا شناسی جدید بحث اثر شناخت طبیعت اشیاء جای خود را به شناخت طبیعت انسان(حوزه روانشناسی) داده است، روانشناسی هم با وعده حل مشکلات که متافیزیک در گذشته وعده حل آن را داده بود و موفق نشده بود وارد عرصه شد. روانشناسی و زیبا شناسی چنان متحد شدند که برای زمانی به نظر می آمد که کاملاً با هم آمیخته اند اما کانت سرانجام این اتحاد را شکست. روانشناسی ، ذوق را به منزله نوعی «حسن مشترک» می دید که همه از آن بهره مند هستند. با عنایت به اینکه هدف زیبا شناسی، به منزله یک علم ، پرهیز ار خود سری و کشف قانون خاص آگاهی زیبا شناختی است ابهاماتی در بحث ذوق مطرح شد مبنی بر اینکه هیجانات لذت آوری که به طور ناگهانی و غیر ارادی و با شدت از تمام وجود ما بر می انگیزد ذوق نیست چه است. رهیافت جدید ادعای شالوده عقلانی داوری های زیبا شناسی را به طور قابل توجهی محدود کرده و یا آن را کاملاکنار می گذارد.
در زیبا شناسی اعتبار و افسون اندیشه زیبا شناختی در دقیق بودن و وضوح آن نیست، بلکه در غنای روابطی است که چنین اندیشه ای در خود درک می کند و از طرفی همسانی شی و خرد به آن معنایی که در قلمرو علم طبیعی تحقق می یابد، نمی تواند در قلمرو زیباشناسی تحقق پذیرد لذا تصویری که هنر می آفریند هرگز مطابق با شی یا شبیه آن نیست . سرشت زیبایی را نمی توان با مفاهیم محض شناخت در قلمرو زیبا شناسی، نظریه پرداز برای انتقال بصیرت خود به دیگران و متقاعد کردن آنان هیچ وسیله ای جز توسل به تجربه درونی آنان ندارد. همه مفاهیمی که در قلمرو زیبا شناسی ساخته می شوند باید با بررسی تاثیر مستقیم اثر هنری بر مخاطب آغاز شده و همواره بدان استناد شود. در مراحل تکمیل زیبا شناسی هنرمند را با کتاب قانون مواجه نمی کند و تلاش ندارد تا قواعد انعطاف ناپذیر و کلی برای مخاطب وضع کند، زیبا شناسی فقط آیینه ای می شود که در آن هم هنرمند و هم مخاطب انعکاس خود را می یابند و من خویش و تجربه های اساسی خود را در آن باز می شناسند.
بنیان گذاران نظریه احساسی زیبا شناختی هر اندازه در دفاع خود از طبیعت مستقل و بی واسطه احساس پیش می رفتند هرگز به خود اجازه نمی دادند که به تفکر استدلالی حمله برده و درباره کارکرد اساسی و واقعی «خرد» تردید کنند، جدال آنها بر سر تفکیک قوای «خرد» بود و تلاشی برای بی اعتبار نمودن نیروی خرد نبود. اما اندیشمندی به نام هیوم به مقابله با این تفکر پرداخته و مطرح می کند که «احساس» دیگر نیاز ندارد که خود را در برابر خرد توجیه کند، بلکه بر عکس اکنون این خرد است که در برابر تریبون احساس یا « تاثر» حسی محض به محاکمه فراخوانده می شود. از این رو مرجعیت خرد محض تاکنون ناموجه و غیر طبیعی و اقتدار آن غصبی بوده است. از این رو خرد نه تنها رهبری خود در قلمرو شناخت از دست می دهد بلکه باید تسلیم رهبری قوه خیال شود . لذا نتیجه این تفکر و شناخت ایجاد شده در حوزه زیبا شناسی منجر به شکل گیری فلسفه زیبایی گردید. در حوزه فلسفه زیبایی معیار اساسی که با آن زیبایی را ارزیابی می کنیم از یک دوره به دوره دیگر، از یک فرد به فرد دیگر، تغییر می کند لذا باید متغییر بودن و داوری ذوق را بپذیریم و این فضا خطر های که منطق و علوم عقلی محض را ندارد. احساس دیگر در معرض خطاهایی که فهم در معرض آن قرار میگیرد، دیگر قرار نمی گیرد چون محتوا و نیز معیار آن در دورن قرار دارد «هر احساسی صادق و درست است زیرا به چیزی بیرون از خود رجوع نمی کند و همین که به آگاهی در آمد واقعی است». بنا بر این می توان درباره زیبایی، به معنایی مشخص ، به طور «عینی» داوری کرد. زیرا یک امر مطلقا ذهنی است . زیبایی یک شی نیست بلکه فقط حالتی در درون ماست.«زیبایی، کیفیتی در خود اشیاء نیست بلکه صرفادر ذهنی است که آن اشیاء را نظاره می کندو هر ذهنی زیبایی متفاوتی را درک می کند». از دیدگاه دیدرو ذوق هم ذهنی است و هم عینی. ذوق ذهنی است چون جز در احساس فرد شالوده دیگری ندارد و در عین حال عینی است چون بی شبهه این احساس حاصل صدها تجربه فردی است. ذوق در تظاهر تجربی خود در حضور بی واسطه خویش قابل تعریف یا تببین بیشتر نیست. دیدرو در نظریات خود به این بحث رسید که زمانی می تواند زیبایی را توصیف یا اثبات نماید که، زیبایی را وابسته به حقیقت و یا شکل تمثالی آن بداند . در حوزه قلمرو زیبا شناسی تجربی« فهم » به پیروزی رسید اتکا به قوه تخیل صرف آن را با خطر سطحی شدن مواجه می نماید.
تهیه شده : رضا بهرامی
شماره دانشجویی 940034231