اخوان

بی بی سی/

محمد محق/

برخی از جنبشها و جماعتهای مذهبی صبغۀ محلی دارند و شماری دیگر وجهۀ بین المللی، اخوان المسلمین از دستۀ دوم است.هنگامی که پنجمین کنگره سراسری این جنبش در سال ۱۹۳۸، ده سال پس از پایه گذاری، برگزار شد، خطوط کلی در استراتژی این جنبش مشخص گردید و از آن جمله باور نداشتن به مرزهای جغرافیایی و لزوم برپایی حکومت جهانی اسلام بود.

چند سال پس از آن، در دهۀ چهل قرن گذشته گسترش این جنبش سرعت چشمگیری یافت و به علاوه همه قرا و قصبات مصر که شاهد گشایش دفاتر آن بود، در دفتر مرکزی آن در قاهره بخشی برای ارتباط با جهان اسلام تاسیس شد و برای هر کشور اسلامی شعبه ای اختصاص یافت و متعاقب آن شاخه های این جنبش در شماری از کشورهای عربی شروع به کار کردند.افغانستان اما هنوز به این جرگه نپیوسته بود و جز تنی چند از جوانان آن کشور کسی تا آن زمان با این جماعت ارتباطی نداشت. مشهور ترین کسانی که در آن سالها از افغانستان با این جنبش در مصر مراوده داشتند محمد صادق و محمد هارون از خاندان مجددی‌هابودند.اشنایی شمار بیشتری از جوانان افغانستان با اخوان المسلمین که زمینۀ انتقال ایدئولوژی آن را فراهم آورد، بر می گردد به دو دهه بعد، هنگامی که بر اساس یک قرار داد دوجانبه میان هر دو کشور در دهۀ شصت میلادی، شماری از دانشجویان افغان برای ادامۀ تحصیل به مصر و عمدتا به دانشگاه الازهر اعزام شدند.اگرچه در آن سالها، بدنۀ اصلی جماعت اخوان به دلیل سرکوب گسترده و قهرآمیز، از کار افتاده بود اما هنوز اندیشه های این جماعت در میان طیف‌های مذهبی مصر طرفدارانی داشت که می توانستند نیاز علاقمندان را برآورده کنند.ادامه….

 

مشهور ترین دانشجویانی که در آن سالها به این جماعت گرایش یافتند، غلام محمد نیازی، برهان الدین ربانی (رئیس جمهور دولت مجاهدین در افغانستان) و عبدالرسول سیاف بودند که بعدا به رهبران نهضت اسلامی در افغانستان تبدیل شدند.این چهره ها، هرچند بنا به قرائن موجود، از آموزش همه جانبه و سیستماتیک اخوان برخوردار نشدند. ظاهرا آنچه مایۀ تمایل این طیف از جوانان به اندیشه های این جنبش شد، تحولاتی بود که در افغانستان به آرامی رخ می داد.

مجاهدین افغان در گذشته‌ از سوی مخالفانش به عنوان ‘اخوانی‌ها’ یاد می شدند

میان ارزشهای شهر و روستا فاصله بیشتر شده بود و به موازات آن برخی مظاهر نوگرایی که در مجامع سنتی ناپذیرفتنی می نمود وارد زندگی عمومی می شد، در کنار شکل گیری اولیۀ احزاب و گروه هایی که گرایش چپ یا لیبرال داشتند نیز فعال شده بودند.

 

یک دهه بعد، هنگامی که سردار محمد داوود رئیس جمهور ملی گرای افغانستان با نهضت جوانان مسلمان درافتاد و پس از کودتای ناکام شاخۀ جوانان این نهضت بر ضد وی، به سرکوب طرفدارانش کمر بست، شماری از رهبران آن که از چنگ رژیم گریخته بودند ارتباط شان را با عناصر دیگری از جماعت اخوان که اینک به لطف ملک فیصل پادشاه سعودی حضور آزاد و احترام آمیزی در سرزمین حرمین داشتند، برقرار نمودند، و رابطۀ شان با اصل جنبش در مصر دچار گسستی ناخواسته شده بود.

 

تجاوز سربازان ارتش سرخ شوروی به افغانستان و شروع جنگی گسترده بر ضد آن، که نقطه عطف مهمی در تحولات دوران جنگ سرد به شمار می آید، پیامدهای متعددی داشت، و از آن جمله به صحنه آمدن گروه های مذهبی فراوانی که این بار با موافقت مستقیم یا غیر مستقیم دولتهای عربی و اسلامی وارد این کارزار شده بودند.

 

برقراری ارتباط میان احزاب جهادی افغانستان با جنبش اخوان، و این بار هم با سازمانی مرکزی آن در مصر که دوباره به صحنۀ فعالیت برگشته بود و هم با شاخه های آن در دیگر کشورها، یکی از تحولات این دوره بود.

 

از پیامدهای این امر دمیده شدن روحیۀ گرایشهای فرا ملی/انترناسیونال به پیکرۀ جنبش اسلامی افغانستان بود که آن را با بسیاری از جماعتهای مذهبی در جهان اسلام پیوند داد و بستر جذب ایده ها و تئوریهای آنان را فراهم کرد. هم تئوریهای جنبش اخوان و هم دیگر سازمانها مانند الجهاد الاسلامی که از اخوان مصر انشعاب کرده و خواهان تغییرات تند و خشونت آمیز بود.

 

نسل دوم مجاهدین افغانستان

 

سالهای استقرار مجاهدان افغان در پاکستان، سالهای قوت گرفتن فعل و انفعالات درونی این نهضت نیز بود که به نتایج متعددی انجامید. بخشی از جوانانی که در این دوره آموزش مذهبی دیدند تحت تاثیر جماعتهای تند رو قرار گرفتند و بعدا به سربازان طالبان و القاعده تبدیل شدند و بخشی دیگر به موضعی انتقادی در برابر احزاب جهادی موجود گرایش یافتند، اما نه از موضعی لیبرال، بلکه از موضع ارتدوکسی مذهبی.

 

در حقیقت نسل دوم اخوانی‌های افغانستان در این دوران متولد گردید که این بار تنها به شکل نمادین به جنبش اخوان در مصر و جهان عرب نمی نگریستند بلکه به جذب راست کیشانه تر پیام و گفتمان آنان و تزریق آن در بدنۀ فرهنگی جامعۀ افغانی می اندیشیدند.

 

به همان پیمانه که نسل نخست اخوان افغانستان در گیر ودار تحولات منطقه ای و بین المللی اختیار از دستش رها شد و در چرخۀ تحولات کلانتر افتاد، نسل دوم این جریان که راهش را از پیش کسوتان افغانی خود جدا کرده بود تا به تبار معتبرتری در آن سوی مرزها نسب بهم رساند، با جدیت در حال پی افکندن برج و باروی جدیدی بر آمدند که نشان از توانایی آن در حفظ میراث اصلی اخوان داشته باشد.

 

عناصر این نسل هرچند همه در یک صف سازمانی جابجا نشده و از فعالیت فردی تا تاسیس نهادهای متعدد را در کارنامه خود دارند، اما رویهمرفته نوع نگاه شان به تحولات محلی و منطقه ای عمدتا شبیه به هم است.

 

این نسل اما یکی از نقاط ضعفش نداشتن چهره های مهمی بوده است که به لحاظ تئوریکی یا به لحاظ فعالیت سیاسی-اجتماعی از وزنه ای کافی در سطح ملی و منطقه ای برخوردار باشد و به دلیل همین نقطه ضعف، پیوسته کوشیده است مشروعیت خود را از طریق کسب تایید سازمانهای اسلامی بیرون از افغانستان و عمدتا جنبش اخوان مصر و احیانا جماعت اسلامی پاکستان بجوید، و به همین دلیل نیازمند تثبیت آنها به عنوان مرجعیتی معتبر در گفتمان خود بوده است.

 

افزون بر آن، به دلیل ناکامی نسل نخست در تحقق شعارها و نویدهایی که به مردم داده بودند، و تجربۀ ناموفقی که در ذهن جمعی افغانها بنام شان ثبت شده بود، نسل دوم همواره کوشیده است توانایی‌ها و دستاوردهای دیگر سازمانهای اسلامی در خارج از افغانستان را برجسته معرفی نماید، تا این نقیصه را جبران کند.

 

اگرچه ناکامی‌هایی که برخی سازمانهای اسلامی داشته اند مانند تجربۀ ناموفق حکومتداری بیست سالۀ آنان در سودان، یا حاکمیت مجاهدین و طالبان در افغانستان، به شکل زیرکانه ای مورد تغافل یا تاویل مبلغان این نسل قرار گرفته و می گیرد.

 

همچنانکه پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی در ایران، برای بسیاری از نیروهای بنیادگرا در کشورهای اسلامی الهامبخش بود، پیروزی اخوان مصر نیز، هرچند نه بدان پایه و پیمانه، اما دست کم در میان طرفداران این جنبش چنان تاثیری به دنبال خواهد داشت.

 

دلیل حقانیت جنبش

 

پیروزی اخوان المسلمین در مصر می تواند هم برای بقایای نسل اول اخوانی افغانستان و هم برای نسل دوم آن الهامبخش و نیرو آفرین باشد. جنبشی که پس از هشتاد و اندی سال محرومیت از قدرت، برای نخستین بار در صدر می نشیند و مادر همه یا اکثریت جنبشهای اسلامی دیگر به شمار می رود، به لحاظ نمادین اهمیت خاصی دارد و تاثیرات روانی آن در میان طیفهای هوادارش قابل انکار نیست.

 

از دید طیف هواداران آن، این پیروزی نشانۀ حقانیت این مسیر تلقی می گردد و دستمایۀ تبلیغاتی مناسبی برای تشویق هم‌ رکابان به افزایش تلاشها خواهد بود.

 

جریانهای ایدئولوژیک، بر پایۀ نگاه گزینشی به قضایا و فاکتورهای تحول ساز، دیگر عوامل اثرگذار در این پیروزی مانند ناکامیهای دولت دیکتاتوری سابق مصر و نیز رشد طبقۀ تحصیلکرده و بالا رفتن سقف توقعات اقشار شهری و افول نقش منطقه ای مصر در سالیان اخیر و عوامل متعدد دیگری از این قبیل را نادیده انگاشته و صرفا با تاکید بر بعد ایدئولوژیکی قضیه، تلاش خواهند کرد از روی آنچه در مصر اتفاق افتاده است شبیه سازی نمایند.

 

دارالخلافه اسلامی؟

 

هواداران اخوان در افغانستان و شماری دیگر از کشورهای اسلامی از این پس به مصر به چشم ام القرایی خواهند نگریست که جنبش مرجع بر آن حکم می راند و نظام مطلوب شان را پیاده می کند.

 

آنان توقع خواهند داشت که این جنبش خود را در چارچوب منافع ملی مصر خلاصه نکند و بسان دار الخلافۀ اسلامی عمل نماید تا تجسم آن موضع انترناسیونال باشد.

 

آنان توقع خواهند داشت که تواناییها و امکانات دولت مصر در خدمت رسالت ایدئولوژیک جنبش قرار گیرد. کشتی آرمانگرایی اما با صخره های سخت واقعیتهای سیاسی-اجتماعی برخورد خواهد کرد.

 

واقعیتهایی از قبیل نقش قدرتمند نظامیان، احزاب و نخبگان مخالف، محدودیتهای مالی و مشکلات اقتصادی مصر، وابستگی آن کشور به کمکهای ایالات متحده و داد و ستد با کشورهای توسعه یافته، اقلیت قبطی مصر و عوامل ریز و درشت دیگری که همۀ اینها دست و پای حکومت جدید را می بندد و توانایی مانور آن را به حد اقل می رساند.

 

القاعده و سلفی‌ها

 

 

ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، معتقد است که روش اخوان المسلمین به تشکیل حکومت اسلامی نمی انجامد

 

همۀ ماجرا به همین جا ختم نمی گردد. برخی دیگر از گروه های مذهبی بنیادگرا که با روش اخوان و بخصوص در زمینۀ تن دادن به سازوکارهای دموکراتیک مخالفند، مانند طالبان و القاعده و هواداران شان، که جهاد مسلحانه را راه حل اساسی مشکلات این جوامع قلمداد می کنند، از این تحول استقبال نمی نمایند.

 

چندین سال قبل، هنگامی که جنبش اخوان در مصر به آستانۀ هفتاد سالگی پا نهاده بود، ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، کتابی بنام “الحصاد المر” در نقد روش اخوان نوشت و در آن تلاش کرد نشان دهد که این شیوه حاصلی در پی ندارد.

 

این گروه ها از هم اکنون ناخرسندی خود را از پیروزی اخوان در مصر اظهار داشته و معتقدند که تطبیق شریعت از این رهگذر امکانپذیر نیست، و مادامی که این جنبش نتواند به تطبیق شریعت قیام کند، نمی توان پسوند اسلامی به حکومت تحت رهبری آن داد. دست کم بخشی از گروه های سلفی نیز چنین موضعی نسبت به این حکومت خواهند گرفت.

 

تحولات بلند مدت تر بستگی دارد به نوع عملکرد اخوان از طریق حکومتی که در دست گرفته است. کسانی که با مشکلات سیاسی-اجتماعی مصر آشنایی دارند درک می کنند که نباید توقع تحولات کلانی داشته باشند و دست کم این امر را با احتمال قوی مطرح می نمایند که در بهترین حالت، آنچه خواهد شد با مدینۀ فاضله ای که این جنبش تا کنون نویدش را داده است، فاصلۀ چشمگیری خواهد داشت.

 

در سالهای آغازین این قرن، که اخوان توانسته بود اقلیت قابل وزنی در پارلمان مصر داشته باشد، این سخن بر زبان شماری از رهبران اصلاح طلب آن مانند عصام العریان مطرح می گردید که در تمام این سالها، راهکار مشخصی برای مشکلات اجتماعی مصر از سوی این جنبش ارائه نشده است.

 

در صورتی که این وضعیت پس از بدست گرفتن قدرت نیز دوام نماید، هم هوداران آن در افغانستان و هم در بسیاری دیگر از کشورهای اسلامی ناچار به تجدید نظر در همه یا بخشی از این ایدئولوژی خواهند شد و احتمال انشعاب و چند دستگی در درون اصل جنبش در مصر نیز قوت بیشتری خواهد گرفت.

 

آیا اخوان المسلمین جسارت لازم را دارد

 

اگر اخوان المسلمین مصر بتواند الگوی اسلامگرایان ترکیه را که موفقترین مدل حکومت داری در کشورهای اسلامی را در این روزگار به نمایش گذاشته اند در پیش بگیرد، هرچند دستاورد مهمی هم برای مصر و هم برای عموم جنبشهای اسلامی به شمار خواهد رفت، اما در عین حال، این پیامد را نیز خواهد داشت که سکولاریسم یا مرز افکندن میان حوزۀ قدسی و غیر قدسی از سوی بزرگترین جنبش اسلامی این عصر به رسمیت شناخته خواهد شد.

 

این امر به معنای عبور از اساسی ترین پایه های تئوریک این جماعت خواهد بود که هرچند از سوی بخشی از بدنۀ اسلام سیاسی نوعی ساختار شکنی تلخ تلقی خواهد شد، اما می تواند رهگشای نوزایی/رنسانسی باشد که دیری است کشورهای اسلامی در انتظار آن چشم به راه بوده اند.

 

چنین تحولی به آسانی صورت نخواهد گرفت، چراکه از یک سو جسارت فکری و شهامت اخلاقی بلندی می طلبد و از سویی دیگر درگیری های شدیدتری با بدنۀ تندرو اسلام سیاسی هم در دورن اخوان و هم در جبهۀ افراطگرایی مذهبی را در پی خواهد داشت، امری که تا کنون اخوان از مواجهه با آن طفره رفته است.

 

نقد سریع القلم بر کتاب احیای شیعه ولی نصر

فرصت استثنايى براى شيعه
ولی رضا نصر محقق برجسته اسلامی، خاورمیانه و به ویژه مکتب شیعه در امریکا است. کتاب " احیای شیعه " نیز یکی دیگر از تحقیقات او است. او در تمام فصول کتاب سعی می کند بی طرفی را حفظ کرده و تمام متغیرهای موجود را برای نشان دادن پیچیدگی موضوع مورد بررسی خود در نظر بگیرد.

هر چند در آغاز کتاب نویسنده آن را برای خواننده عام مناسب دانسته است، اما محتوای آکادمیک و تخصصی آن برای دانشجویان و پژوهشگران سیاسی ، جامعه شناسی، تاریخ و روابط بین المللی مناسب است.

نگاه نویسنده برای نشان دادن فراز و فرود آرمان ها و آرمانگرایی ها در میان شخصیت ها و حوادث به گردش در آمده است. روایت او از شیعه به طرز گیرایی صریح و بی پرده است و ذکر رنج های شیعیان همدردی و احترام خواننده نسبت به این گروه مسلمان را برمی انگیزد. طبیعی است که او بسیاری از نمونه های خود را از ایرانیان برمی گزیند.

ولی نصر در این کتاب خاستگاه شیعه و تحول آن را در طول تاریخ مورد بررسی قرار می دهد. او تحلیلی جامع از جدایی شیعه و سنی ارائه می دهد و به بررسی دلایل توجه جهانی به این جدایی در دوران اخیر می پردازد.

بحث اصلی او پیرامون این ایده است که سرنوشت خاورمیانه وابسته به درگیری های شیعه و سنی است و نه بحث های مربوط به دموکراسی یا جهانی شدن.

در طول کتاب، با توصیف هایی خواندنی از آیین ها، مراسم و باورهای این دو گروه نیز روبه رو می شویم. روایت گاهی لحنی شاعرانه به خود می گیرد اما بلافاصله مجدداً به جانب تحلیل بازمی گردد.

موضوع اصلی کتاب این است که چگونه شیعه از زمان حمله امریکا به عراق در سال 2003 تقویت شد و گروه های شیعیان در کشورهای خود بیشتر به چشم آمدند. نصر توضیح می دهد که در فاصله سال های انقلاب ایران و حادثه یازده سپتامبر شیعیان مورد توجه چندانی نبودند.

انقلاب ایران بعد از دورانی طولانی اولین موقعیتی بود که شیعیان از حقوق خود آگاه شدند و به سازماندهی پرداختند؛ و تهران نیز هم زمان جاه طلبی های انقلابی و سیاسی خود را از طریق این مسیر جدید نفوذ بر دیگران دنبال می کرد. سپس، با حمله امریکا به عراق فرصتی برای شیعیان این کشور پیدا شد که نه تنها با اکثریت خود سیاست را به دست بگیرند بلکه به اولین کشور عرب شیعه تبدیل شوند.

قدرت گرفتن شیعیان در عراق برای سایر کشورهای عربی از انقلاب ایران نیز تهدیدآمیزتر بود. ایرانی ها به دلیل آن که زبانشان عربی نیست در نفوذ و قدرت یافتن با محدودیت مواجه هستند. اما اعراب شیعه، تمام ابزار قومی، مذهبی، و سیاسی را برای فراتر رفتن از مرزهای جغرافیایی و تبدیل شدن به نیرویی قدرتمند دارا هستند.

بخش عمده ای از کتاب به ایران، تاریخ شیعه در آن، انقلاب اسلامی و نظام دولتی اسلامی اختصاص داده شده است. نصر به جز انتقاداتش هم زمان جمهوری اسلامی را کشوری که " در حال درونی کردن ارزش های دموکراسی خواهانه است " می نامد.

او به درستی به گشایش هایی در عرصه های اجتماعی و روشنفکری اشاره می کند. اما از توجه کافی به اقتصاد ایران، که به شدت تحت کنترل دولت می باشد - باز می ماند و هم چنین، وجود فرهنگ سیاسی غیردموکراتیکی را که در نهایت دموکراسی را به یک سرچشمه الهام بخش حرف و تحقیقات اکادمیک تبدیل می کند بدون ان که هیچ گونه پیامدهای عملی در بر داشته باشد، تشخیص نمی دهد.

با توجه به سرعت و کیفیت تحولات اقتصادی در کشوری مانند امارات متحده عربی، به نظر می رسد که فرایندهای دموکراتیک به ناچار در ساختارهای قبیله ای آن کشور زودتر از ایران با نظام انتخاباتی اش تثبیت خواهد شد.

" احیای شیعه " توجه بیش از حد به اهداف شیعی در ایران ِ بعد از انقلاب نشان می دهد. انقلاب ایران بیش از آن که هدفش اشاعه دیدگاه شیعی باشد، انقلابی علیه رژیم شاه، علیه استبداد ، با هدف اشاعه احساسات ضدامریکایی و ضداسرائیلی بود. رهبران ایرانی محدودیت های خود را می شناختند.

روابط آنها با پاکستان، مصر، عربستان سعودی، و کشورهای عرب خلج فارس نشان دهنده آن است که سیاست برای تهران همواره بیش از گرایش های مذهبی اهمیت داشته است. رابطه ایران و مصر نه به دلیل اکثریت سنی آن، بلکه به دلیل امضای قرارداد کمپ دیوید توسط انورسادات، کم شد.

رابطه ایران و عربستان نیز نه به دلیل وهابی گری در عربستان، بلکه به دلیل تبعیت سعودی ها از امریکا دچار اخلال شد و اگر رابطه ایران و سوریه نزدیک است، نه به دلیل گرایش های علوی نخبگان حاکم آن، بلکه به دلیل مواضع و سیاست های ضداسرائیلی آن می باشد. حتی نفوذ ایران بر شیعیان نیز نه به واسطه تمرینات مذهبی، بلکه به واسطه سیاست های ضدامریکایی ایشان بود.

" احیای شیعه " هم چنین ، بر ظرفیت دموکراتیزه شدن منطقه خاورمیانه و جهان اسلام بیش از حد تأکید می کند. در واقع، هر چند کل منطقه خاورمیانه، از مراکش گرفته تا افغانستان، پروسه لیبرال شدن را طی می کند، اما اگر مفهوم لیبرال دموکراسی مورد نظر فرید ذکریا را بپذیریم، می توانیم بگوییم که جهان اسلام هنوز با دموکراسی فاصله بسیار دارد.

فقدان نهادهای سیاسی و رسانه های مستقل، و مهم تر از آن، فقدان اقتصاد پویای خصوصی، دنیای اسلام را نسبت به تمام مناطق دیگر جهان در حرکت به سوی دموکراسی عقب تر نگه داشته است.

آشکار است که ترکیه و مالزی در مسیر بهتر و امیدوارکننده تری قدم برمی دارند. انقلاب ایران انتقال قدرت به قشری بود که خواستار امتیاز، ثروت و جایگاه بود.

اما انقلاب، همراه با منطق زمانه ای که در آن رخ داد، فرصت هایی را گشود. امروزه شاهد تحولاتی در دنیای عرب هستیم. پروسه لیبرال شدن، چنان که در اروپا و امریکا رخ داد، مقدمه دموکراسی است و جهان عرب نیز نمی تواند از این تقدیر تاریخی بگریزد.

در کتاب " احیای شیعه " گرایش سیاسی نویسنده اش به آیت الله سیستانی و معلم و پیشوای او آیت الله خوئی، آشکار است. او سیستانی را انسانی " فرهیخته و دانشمند، با درک تاریخی و دید وسیع " معرفی می کند.

این دو آیت الله العظمی از سنت محافظه کارانه سکوت و فاصله گرفتن از سیاست های روزمره و تمرکز بر مسئولیت موعظه که از دوران حکومت صفوی برجای مانده بود پیروی می کردند.

آیت الله سیستانی، روحانیون شیعه را معلم و حافظ دین و ایمان می داند و این نقشی است که نه تنها از طریق دولت اسلامی بلکه از طریق حفظ تقوای شیعه تحت هر دولتی که سر کار باشد، به ایشان داده می شود.

آیت الله سیستانی پس از درگذشت آیت الله خوئی در سال 1992 جایگزین او شد. نصر تأکید می کند که تا پیش از سقوط صدام آیت الله سیستانی به عنوان یک مقام مذهبی در جامعه چندان مطرح نبود، اما پس از آن، وارث شبکه سازماندهی معلم و استاد خود در سراسر جهان شد.

آیت الله خوئی در کشورهای کوچک خلیج فارس، عربستان سعودی و جنوب غرب آسیا پیروان زیادی داشت. در ایران ، از زمان مرگ آیت الله خوئی، سیستانی با اقتدار بر بزرگترین حوزه علمیه در قم میراث پیشوای خود را حفظ کرده است.

حوزه او در مقایسه با سایر علما، بیشترین دستمزد را به روحانیون جوان می دهد. به علاوه، او نمایندگان بسیاری در شبکه بین المللی روابط خود در سراسر جهان دارد، که از طریق آنها عقاید خود را منتشر ساخته و مالیات های دینی را جمع آوری می کند. و بالاخره این که، " احیای شیعه " بر رویکرد سکولار سیستانی به عنوان راه مناسبی برای تأمین منافع شیعیان در دنیای امروز تأکید می کند.

نصر به درستی اشاره می کند که در دنیای امروز امکان پایان یافتن قرن ها رنج و آزار شیعیان میسر شده است. در فصل پنجم کتاب که درباره ناسیونالیسم رو به افول دنیای مدرن به تفصیل سخن گفته شده است، نصر خیزش شیعیان را از سال های 1970، از لبنان گرفته تا پاکستان، نشان داده و توضیح می دهد که انقلاب ایران موجب شهرت شیعه در جهان شده است.

بعد از انقلاب، سیاست شیعی در افغانستان، پاکستان، عربستان سعودی، کویت، بحرین و عراق قابل رؤیت شد. شیعیان سازمان های چپ گرا و ملی گرایی اعراب را رها کردند تا به صفوف جنبش سیاسی شیعه بپیوندند. این جنبش ها در بیشتر موارد جنبش های اپوزیسیون بودند.


ویژگی های شیعی و ایرانی بودن انقلاب بر ویژگی اسلامی بودن آن غلبه داشت. گرایش های سیاسی بعد از انقلاب ایرانی ها لزوماً با دنیای سنت سازگاری نداشت. به ویژه، اهل سنت با غرب روابط نزدیکی داشته و سعی می کردند تجربه های آنان را در مدرنیزاسیون به کار بندند. در حالی که انقلاب ایران بر اساس فاصله ای استراتژیک با غرب و اتکا به خود بنیان گذاری شده بود.

ولی نصر معتقد است که نمونه عراق تأثیری برانگیزاننده بر سایر اجتماعات شیعی خواهد داشت. اما باید توجه کرد که هر اجتماع شیعی ویژگی های منحصر به فرد و بافت اجتماعی ویژه خودش را داراست. به عنوان مثال، شیعه در لبنان، حتی قبل از انقلاب ایران تجدید حیات خود را آغاز کرده بود و در عربستان، به احتمال قوی شیعه تحت لوای دولت مرکزی قدرتمند آن کشور باقی خواهند ماند و تنها می تواند به پیشرفت های موقعیت اجتماعی و اقتصادی خود چشم داشته باشد.

نصر در کتاب خویش پیامدهای تجدید حیات شیعه را از نظر می گذراند. ارتباط شیعیان با هم بیشتر شکل خانوادگی و قبیله ای دارد تا اجتماعی. گرایش های ملی گرایانه و قومی در هویت اعراب شیعه از سایر گرایشات برجسته تر است. انتظارات فزاینده در جهان عرب با انقلاب ارتباطی، بالا رفتن سطح تحصیلات، گسترش مهارت های سازمانی، بالا رفتن شناخت از حقوق اقلیت ها، و نفوذ مقاومت ناپذیر جهانی شدن، از دهه 1990 پیش از تحولات عراق آغاز شده بود.

واضح است که شیعه و سنی بر سر قدرت به رقابت برخواهند خاست. اما این که رقابت این دو گروه خط مشی اصلی سیاست خاورمیانه را رقم خواهد زد و سراسر منطقه را فرا خواهد گرفت، اغراق آمیز به نظر می رسد.

شیعیان تنها حدود 15 درصد از کل جمعیت مسلمان در سراسر جهان را تشکیل می دهند. در خاورمیانه، مقاومت در برابر بزرگ نمایی ایرانی ها، همواره فرصتی برای وحدت اعراب فراهم کرده، هر چند اکنون با خیزش شیعه در کشورهای خود نیز روبه رو هستند.

تنش در روابط ایران و عربستان در دهه اول بعد از انقلاب بیشتر از نیاز عربستان به اتکا به امریکا نشأت می گرفت، تا مقابله با شیعیان. کشورهای خاورمیانه همواره با گروه ها یا کشورهایی که از آنها نگرانی و هراس داشته و آنها را برای خود تهدیدآمیز دیده اند، رو به رو بوده اند.

به همین جهت، تأمین امنیت یکی از مهم ترین دغدغه های آنها می باشد. رقابت ایران و عربستان نیز با انقلاب ایران آغاز نشد. بلکه تنها با یک فرمان انقلابی که قصد صدور انقلاب به فراتر از مرزهای خود را داشت، این رقابت با ظرفیت بالای تحریک آفرینی ، تشدید شد.

سیاست های خاورمیانه نیز بر محور قدرت، امنیت، و جناح بندی ها می گردد. از این منظر، حوادث امروز خاورمیانه انسان را به یاد رقابت های خونین اروپایی ها در زمانه ای نه چندان دور می اندازد. هر چند رقابت ها به بهانه دین و مذهب صورت می گیرد، اما انگیزه اصلی همان قدرت است.

تأکید کتاب " احیای شیعه " بر این است که سرنوشت آینده منطقه را تجدید حیات شیعه و واکنش سنی ها به آن شکل می دهد. اما با این کار از توجه به مسائل سیاسی و اقتصادی ِ تقریبا تمام کشورهای خاورمیانه باز می ماند. بر خلاف آنچه از متن نصر برمی آید شکاف میان شیعه و سنی پدیده جدیدی نیست؛ بلکه تنها بعد از حمله امریکا به عراق در سطح بین المللی مطرح شده است.


در واقع، دیپلماسی بسته ایران مانع از این می شود که از مزایای نفوذ گسترده خود در اجتماعات شیعی بهره مند شوند. حزب الله تنها یک استثنا است، اما عراقی ها و سایر شیعیان جهان عرب به ایران به عنوان یک سرچشمه فرصت های سیاسی و لجستیکی نظر می کنند، و نه الهام بخش مذهبی یا صاحب اقتداری در امور هویتی.

آیت الله محمد باقر حکیم در سفرهایش به کشورهای عربی در دوران حکومت صدام حسین با به کار بردن عبارت " خلیج عربی " خشم مقامات ایرانی را برمی انگیخت. شیعیان عراقی در نهایت عرب هستند و از نظر فرهنگی بیشتر با جهان عرب احساس نزدیکی می کنند تا با ایران. زبان، قلمروی جغرافیایی، و تاریخ مشترک، شیعیان و سنیان جهان عرب را به یکدیگر پیوند داده است، و از این حیث، مذهب تنها یکی از مؤلفه ها در کنار مؤلفه های دیگر ارتباطی است.

نویسنده متذکر می شود که ایرانی ها می داند که ایران تنها هنگامی خواهد توانست جایگاه قدرتمندی در منطقه بیابد که از " مقاومت سنی ها در مقابل تجدید حیات شیعه " بکاهد. نفوذ مذهبی ایران البته غیرقابل انکار است، اما ایران برای این که بتواند در منطقه قدرت بگیرد باید بر اقتصاد خود تمرکز کند، به تقویت قدرت نرم بپردازد.



نصر سپس به توضیح این فرضیه خود می پردازد که " رقابت شیعه قوی ترین نیروی مقاومت و چالش در مقابل افراط گرایی سنی و فعالیت های جهادی در داخل منطقه است." شیعیان جنبش بنیادگرایی خود را زودتر شروع کرده و به تدریج شیوه های رادیکال خود را کنار گذاشته اند. به طور قطع، شیعیان عرب نیز از برادران ایرانی خویش خیلی عملگراتر هستند و در سیاست از شیوه های رئالیستی پیروی می کنند. آنها سابقه تاریخی ضدغربی ایرانی ها را ندارند، و همکاری با غرب برای آنها اعتدال گرایی، مدرنیته، و امتیاز همزیستی در کنار سایر کشورهای جهان را به همراه آورده است.

با این حال، فعالیت های جهادی در میان اعراب در مراحل مقدماتی آموزشی است. آنها اگر بتوانند به قدرت برسند نظم موجود جهان عرب را به هم خواهند ریخت. اما آنها نیز سرانجام مهارت هایی را خواهند آموخت که آنها را وا می دارد با مسالمت در کنار کسانی که منطقشان چهار قرن است بر جهان فرمانروایی می کند زندگی کنند.

هم چنین، به طور قطع عوامل دیگری نیز وجود دارد که چهره خاورمیانه را می سازد و شکل می دهد. در تمام کتاب درگیری اسرائیل و فلسطین در حاشیه نگه داشته شده است.

آینده رویارویی امریکا و ایران، نحوه ایفای نقش اقتصادی کشورها، آینده سیاسی مصر، و مسائل دیگری چون آب، جوانان، اشتغال، همگی مؤلفه هایی تأثیرگذار در تعیین سرنوشت آینده منطقه می باشد. نصر در نهایت به لزوم دموکراسی به عنوان واقع بینانه ترین چاره برای حل اختلاف شیعه و سنی تأکید می کند. او معتقد است که دموکراسی اکثریت شیعه را به قدرت می رساند و به اقلیت شیعه نیز صدایی می دهد که می تواند در مقابل افراط گرایی و رادیکالیسم اهل سنت مطرح شود.

هم چنین، گسترش فرهنگ دموکراتیک و جامعه مدنی تنها چیزی است که می تواند بر شکاف شیعه/سنی غالب شود. اما بزرگترین چالش حقیقی کشورهای خاورمیانه نبود گسترش آزادی است. آزادی تنها از طریق گشایش آزادی های فردی و فرصت های اقتصادی به دست خواهد آمد. پیامدهای سیاسی چنین جنبشی برای منطقه فوق العاده عظیم است. چنان که میلتون فریدمن در کتاب مشهور خود " کاپیتالیسم و آزادی " خاطرنشان می کند، " اگر قدرت اقتصادی با قدرت سیاسی پیوند یابد، تمرکز قدرت گریزناپذیر به نظر خواهد رسید.

از سوی دیگر، اگر قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی جدا شود، می تواند در مقابل قدرت سیاسی و به عنوان مانعی در برابر آن عمل کند."

" احیای شیعه " آزمون و خطای دشوار شیعه را برای خواننده توصیف می کند. این کتاب تصویری صحیح و علمی از شیعه در جهان عرب به زبان انگلیسی به نمایش می گذارد.

هر چند نتیجه گیری های آن در مورد آینده خاورمیانه چندان منطقی به نظر نمی رسد اما به طور قطع این کتاب در میان معدود آثاری است که پلی میان غرب و خاورمیانه برای درک بیشتر یکدیگر در جهان پس از یازده سپتامبر برمی سازد .

دمکراسی

نمودار نسبت بهای نفت با آزادی
بهای نفت، بلای دموکراسی- توماس فریدمن
ترجمه: نسرین رضایی
تاریخ ایرانی: محمود احمدی‌ نژاد، رییس‌جمهور ایران هولوکاست را انکار کرد، هوگو چاوز به رهبران غربی گفت بروید به جهنم و ولادیمیر پوتین در روسیه نیز با تهدید، خودی نشان می‌دهد. به راستی چرا؟ آنها احتمالا به این موضوع واقفند که بهای نفت و آزادی در دو جهت کاملا مخالف هم حرکت می‌کنند و این همان نخستین قانون سیاست‌های نفتی(پتروپالیتیکس) است که در حال حاضر به عنوان حقیقت اقتصادی جهان امروزی ما تعریف شده است.

 

زمانی که شنیدم محمود احمدی نژاد هولوکاست را یک افسانه خوانده نتوانستم از خودم این سئوال را نپرسم که آیا اگر بهای نفت خام ۲۰ دلار بود، باز هم رییس‌جمهور ایران چنین صحبتی را مطرح می‌کرد؟ هنگامی ‌که شنیدم هوگو چاوز، رییس‌جمهور ونزوئلا به تونی بلر، نخست وزیر وقت بریتانیا گفت: برو به جهنم و بعد رو کرد به سمت هواداران خود و گفت که حامیان مالی آمریکایی منطقه آزاد تجاری آمریکا هم بروند به جهنم، باز هم این سئوال برای من مطرح شد که اگر بهای نفت در بازارهای جهانی ۲۰ دلار بود و ونزوئلا می‌بایست خود به تنهایی تمام فعالیت‌های حفاری و استخراج از چاه‌های نفتی‌اش را انجام می‌داد، هوگو چاوز همچنان اینگونه سخن می‌گفت؟

 

تا جایی که درسال‌های اخیر وقایع خلیج فارس را دنبال کرده‌ام، متوجه این موضوع شده‌ام که بحرین نخستین کشور عرب منطقه بود که انتخابات آزاد و عادلانه برگزار کرد و زنان نیز حق رای و شرکت در آن را داشتند و یا اینکه قوانین مختلفی را بر حفظ حقوق کارگران وضع کرد. بحرین نخستین کشور عرب منطقه خلیج فارس بود که می‌دانست، ذخایر نفتی کشورش رو به اتمام است. حتی باید به این نکته نیز اشاره کرد که نخستین توافق تجارت آزاد با ایالات متحده در منطقه برای نخستین بار با بحرین منعقد شد. با تمامی‌ این اوصاف باز هم این سئوال برای من مطرح است که آیا این موضوعات هیچ ارتباطی با هم نداشته و کاملا تصادفی است.

 

در نهایت باز هم زمانی که به طور اجمالی به دنیای عرب نگاه می‌کنم و می‌بینم که فعالان دموکراسی صاحب‌نام در لبنان اقدام به بیرون راندن ارتش سوریه از کشورشان می‌کنند، نمی‌توانم از خودم این سئوال را نکنم، اینکه تنها و نخستین دموکراسی واقعی دنیای عرب زمانی اتفاق می‌افتد که قطره‌ای نفت در کار نباشد، آیا تصادفی است؟ هر چه بیشتر به این سئوالات مطرح شده فکر می‌کنم، بیشتر متوجه برخی ارتباطات می‌شوم. ارتباطات میان بهای نفت و دامنه نوسانات آن با حفظ آزادی‌های سیاسی و اصلاحات اقتصادی در کشورهای خاص. هنگامیکه این ارتباطات بر روی نمودار به نمایش گذاشته می‌شوند، بیشتر متوجه این موضوع می‌شویم. کاری که من در حال حاضر آن را انجام داده‌ام. دو محوری که بر روی نمودار طراحی می‌شوند خود گویای همه چیز است. محورهایی که یکی از آنها نماد آزادی سیاسی و اقتصادی و دیگری بیانگر میانگین نرخ نفت خام در بازارهای جهانی است.

 

برای در نظر گرفتن نوسانات محور آزادی در نمودار، موضوعاتی چون برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه، آزادی یا محدودیت مطبوعات، توقیف آنها، تعداد اصلاح‌ طلبانی که وارد پارلمان کشورها شدند، شروع و یا توقف پروژه‌ها و اصلاحات اقتصادی و حتی خصوصی‌سازی شرکت‌ها و ملی شدن کمپانی‌های برخی صنایع به طور کامل لحاظ شده و مورد بررسی قرار گرفته است. اما در درجه اول باید متوجه این نکته بود که طراحی این نمودار را نمی‌توان یک آزمایش علمی ‌آزمایشگاهی قلمداد کرد، چرا که نوسانات آزادی‌های اقتصادی و سیاسی در یک جامعه هرگز قابل اندازه‌گیری دقیق نیست. اما به تصویر کشیدن این دو محور حداقل به صوت عینی موید استدلال نخستین است که درباره نسبت عکس آزادی و دموکراسی با افزایش بهای جهانی نفت خام مطرح کردم. نمودار طراحی شده بطور واضح نشان می‌دهد که ارتباط میان دموکراسی و بهای نفت یک ارتباط بسیار قوی است. این رابطه بسیار قوی قرار گرفتن در نخستین قانون سیاست‌های نفتی(پتروپالیتیکس) است.

 

در نخستین قانون پتروپالیتیکس فرض بر این است که بهای نفت با میزان آزادی در دولت‌ها و حکومت‌هایی که دارای منابع غنی نفتی هستند، نسبتی کاملا عکس دارد. بر اساس این قانون هر‌چه بهای نفت افزایش پیدا کند، آزادی مطبوعات، آزادی بیان، انتخابات آزاد و استقلال دستگاه قضایی و احزاب سیاسی در این کشورها بیشتر تحت‌الشعاع قرار گرفته و محدودتر خواهد شد. اما چنین روندی نتیجه دیگری را نیز با خود به همراه دارد و آن این است که هر اندازه بهای نفت در بازارهای جهانی افزایش می‌یابد، شمار کمتری از رهبران کشورهای نفت‌خیز به آنچه دنیا در مورد آنها می‌اندیشد و یا قضاوت می‌کند، توجه می‌کنند. و بالعکس براساس همین قانون هر چه بهای نفت در بازارهای جهانی سیر نزولی داشته باشد، کشورهای نفت‌خیز بیشتری مجبور به حرکت در مسیر یک نظام سیاسی و اجتماعی شفاف می‌شوند، نظامی‌ که بیشتر به صدای مخالفان توجه کرده، هدفش ارتقای ساختارهای آمورشی جامعه برای افزایش توانایی مردم بوده، برابری زن و مرد در آن یک اصل مسلم است و همه چیز در چارچوب قانونی صورت می‌گیرد. صد البته که چنین جوامعی موفقیت بیشتری نیز در جذب سرمایه‌گذاری‌های خارجی کسب خواهند کرد. زمانی که کشورهای نفت‌خیز با کاهش بهای نفت در مسیر چنین جامعه سیاسی قرار می‌گیرند، مطمئنا این موضوع که دیگران و یا به عبارتی دنیا در مورد آنها چگونه اندیشیده و قضاوت خواهد کرد نیز برایشان بسیار مهم‌‌تر خواهد بود.

 

اما تعریف من از چنین کشورهایی (کشورهای نفت‌خیز یا همان پترولیست)، کشورهایی هستند که به حجم تولیدات نفتی خود برای صادرات و یا تولید ناخالص داخلی وابسته بوده و در عین حال دارای نهادهای دولتی ضعیف یا حکومت‌های کاملا سلطه‌‌طلب هستند. در این لیست از بالا به پایین کشورهای آذربایجان، آنگولا، چاد، مصر، گینه، ایران، قزاقستان، نیجریه، روسیه، عربستان سعودی، سودان، ازبکستان و ونزوئلا قرار دارند. کشورهایی چون بحرین، نروژ و ایالات متحده برای مثال، به دلیل برخورداری از نهادهای منسجم دموکراتیک و اقتصادهای متنوع پیش از اکتشاف نفت، مشمول قانون نخست پتروپالیتیکس نمی‌شوند.

 

اقتصاددانان حرفه‌ای معتقدند که وفور منابع طبیعی خود عاملی است در شکل‌دهی تاثیرات منفی سیاسی و اقتصادی در یک کشور. از این پدیده معمولا تحت عنوان "بیماری هلندی" و یا "نفرین منابع" یاد می‌شود. بیماری هلندی، اشاره به خروج از پروسه صنعتی شدن کشورها به دلیل برخورداری از منابع سرشار طبیعی دارد و دلیل نامگذاری آن هم طی شدن چنین پروسه‌ای در سال ۱۹۶۰ در هلند بود، درست زمانی که مقامات هلند به ناگاه متوجه وجود ذخایر گاز طبیعی در کشورشان شدند. اما سئوال اینجاست که چه اتفاقی برای کشورهایی مبتلا به بیماری هلندی می‌افتد؟ ارزش پول رایج این کشورها به واسطه کشف منابع طبیعی چون نفت، طلا، گاز، الماس و حتی دیگر منابع طبیعی ارزشمند یکباره به شدت بالا خواهد رفت، همین موضوع متعاقبا بازار رقابت صادرات اقلام تولیدی کشور را به شدت سرد کرده و در عین حال نرخ واردات را ارزان خواهد کرد. شهروندان از پول نقد جریان یافته در کشور به هیجان آمده و اقدام به واردات می‌کنند. بخش تولید صنعتی داخلی متلاشی خواهد شد و کشور با شتابی بسیار تند در مسیر ضعف و یا حتی توقف پروسه صنعتی‌شدن قرار خواهد گرفت. اشاره بیماری "نفرین منابع" به چنین روندی است.

 

هر چه بیشتر در این مورد بحث و آن را بازتر می‌کنیم، بیشتر به این موضوع پی می‌بریم که وابستگی به منابع و ذخایر طبیعی در یک کشور ارتباط مستقیمی ‌با انحراف سیستم سیاسی و اولویت‌های آموزشی و سرمایه‌گذاری در آن کشور داشته و در کل همه چیز تنها بر حول این محور می‌چرخد که چه کسی از این منابع بهره‌برداری می‌کند و یا چه کسی سهم بیشتری از آنها خواهد داشت. اما به این موضوع توجه نمی‌شود که چه طور باید یک محصول داخلی با ابتکار عمل در کشور در مرحله تولید قرار گرفته، تکمیل شده و روانه بازار واقعی شود.

 

علاوه بر طرح موضوع بیماری هلندی، برخی اندیشمندان سیاسی نیز به بررسی این موضوع پرداخته‌اند که آیا افزایش ثروت نفتی در کشورها تاثیری در فرسایش روند دموکراتیزاسیون داشته است یا خیر؟ یکی از قاطع‌ترین تحلیل‌ها در این حوزه از "میشل ال. راس"، اندیشمند علوم سیاسی است. راس با تحلیلی آماری از ۱۱۳ دولت در فاصله سال‌های ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۷ به این نتیجه دست یافته است که "اتکا به روند صادرات نفت و یا مواد معدنی باعث پایین آمدن ارزش‌های دموکراتیک شده و این موضوع مشمول دیگر اقلام صادراتی نمی‌شود و تنها نفت و منابع معدنی را در بر می‌گیرد." راس نظریه خود را اینگونه بسط می‌دهد که "این قضیه تنها شامل حال منطقه خاصی چون شبه جزیره عربی، خاورمیانه، حومه آفریقا و یا حتی دولت‌ها و کشورهای کوچک نیست."

 

آنچه از تئوری راس می‌توان برداشت کرد این حقیقت است که ثروت بیش از حد نفتی مانع دموکراسی است. راس در توضیح این تئوری خود ابتدا بحث "تاثیر وضع مالیات" را بررسی می‌کند. حکومت‌هایی که دارای منابع غنی نفتی هستند، معمولا تمایل دارند تا با استفاده از درآمدهای حاصله از فروش منابع طبیعی خود برای کاهش و حذف مالیات‌های داخلی، فشارهای اجتماعی در کشور که ممکن است منجر به درخواست برای پاسخگویی بیشتر حکومت شود را تا حداکثر ممکن کاهش دهند. این کشورها معمولا در استفاده از درآمدهای حاصل از فروش این منابع هدف دیگری هم دارند و آن مدیریت و حفظ قدرت است. جالب اینجاست که زمانی شعار انقلاب آمریکا این بود: "بدون اینکه چیزی(تغییری مشهود) نبینیم، مالیاتی نمی‌دهیم". این شعار در اکثر کشورهای قدرت‌طلب نفتی بدین گونه است: "هیچ تغییر مشهودی بدون مالیات در کار نخواهد بود." حکومت‌هایی که پشت آنها به نفت گرم است، مجبورند تا برای بقای خود مالیاتی برای مردم خود تعیین نکنند، چرا که به راحتی می‌توانند حفاری کرده و از منابع سرشار نفت بهره‌مند شوند. آنها حتی می‌دانند که با قطع مالیات‌های داخلی دیگر نیازی به این نیست که به خواسته‌های مردم توجه کنند و این یعنی همان حرکت در خلاف جهت دموکراسی.

 

اما عامل دیگری که راس در تحلیل نظریه خود به آن اشاره دارد "تاثیر هزینه" است. بهره‌برداری از سرمایه نفت باعث می‌شود تا ناخودآگاه میزان مخارج و هزینه‌ها نیز افزایش پیدا کند و این خود عاملی است در راستای حرکت خلاف جهت دموکراسی. "تاثیر شکل‌گیری گروه" از دیگر مواردی است که راس برای اثبات تئوری خود به آن اشاره کرده است. بر این اساس زمانی که درآمدهای حاصله از نفت میزان زیادی پول نقد را برای حکومت سلطه‌طلب به همراه آورد، حکومت می‌تواند با تکیه بر ثروت به ارمغان آمده خود مانع از تشکیل گروه‌های مستقل (به ویژه آن دسته از گروه‌هایی که خواست اصلی آنها رعایت حقوق سیاسی است) شود. راس معتقد است وفور بیش از حد سرمایه‌های نفتی "تاثیر سرکوب" را نیز به همراه دارد. حکومت‌ها به واسطه میزان سرمایه بالایی که در اختیار دارند، پول‌های کلانی را در اختیار نیروهای پلیس، نیروهای امنیت داخلی و اطلاعاتی خود قرار می‌دهند تا هرگونه حرکت خلاف میل آنها را سرکوب کنند.

 

نکته آخری که راس برای اثبات تضاد دموکراسی و درآمد حاصله از نفت و دیگر منابع طبیعی بدان اشاره کرده است "تاثیرات مدرنیزاسیون" است. میزان زیادی از ثروت حاصله از نفت می‌تواند فشارهای اجتماعی برای شهرسازی و تامین و تدارک سطوح بالای آموزشی در کشور را کاهش دهد. فشارهایی که اغلب موارد سودمند بوده و عاملی محسوب می‌شوند در راستای توسعه اقتصادی طبیعی یک جامعه، ایجاد توانایی‌هایی چون سازمان‌دهی، ارتباطات، داد و ستد و ...

 

نخستین قانون پتروپالیتیکس سعی می‌کند تا به گونه‌ای به این ارتباط بپردازد اما آنچه در ذهن ماست فراتر از این است، اینکه دموکراسی و افزایش بهای نفت ارتباطی کاملا متضاد با هم دارند. سقوط بهای نفت باعث افزایش سطح دموکراسی و آزادی در کشورهای عمده نفتی شده و زمانی که با ضعف دموکراسی در این کشورها روبرو می‌شویم، یعنی بهای نفت در بازارهای جهانی افزایش یافته است. با تمامی ‌احترامی‌ که برای رییس‌جمهور رونالد ریگان قائلم، معتقدم که او اتحاد شوروی را شکست نداد. گرچه عوامل تاثیرگذار دیگری نیز در آن شرایط دخیل بودند اما باید بپذیریم که سقوط شدید بهای نفت در آن دوره (اواخر ۱۹۸۰ تا اوایل ۱۹۹۰) مطمئنا نقش مهم و ارزشمندی را برای روس‌ها ایفا کرد. تاثیرات ناشی از کاهش بهای نفت، دولت "بوریس یلتسین" را به یک حکومت مقتدر و قانونمند بدل کرد، آزادی‌ها بیشتر شد اما بعد از آن شاهد روسیه دوره ولادیمیر پوتین بودیم. من خود به شخصه دوره حکومت پوتین را به دو بخش تقسیم می‌کنم:"پوتین یک" که مربوط به دوره‌ای است که بهای نفت در بازارهای جهانی بین ۲۰ تا ۴۰ دلار در هر بشکه در نوسان بود و رییس‌جمهور بوش بعد از نخستین دیدارش با پوتین گفت: او (پوتین) را فرد قابل اعتمادی می‌بینم. و اما "پوتین دو" که مربوط به دوره‌ای است که بهای نفت در بازارهای جهانی سیری صعودی گرفت و میان نرخ ۴۰ تا ۶۰ دلار در هر بشکه در نوسان بود. اگر بوش به روح پوتین دو، نگاهی می‌انداخت، مطمئنا آن را سیاه می‌دید، به سیاهی نفت. پوتین دو ۶۰ دلاری که با قدرت ثروت نفت، کنترل همه چیز را در اختیار گرفته بود، از رادیو و تلویزیون گرفته تا تمامی‌ نهادهای مستقل.

 

زمانی که در اوایل ۱۹۹۰ بهای نفت تا حدودی کاهش یافته بود، کشورهای عربی چون کویت، عربستان سعودی و مصر تا حدی سخن از اصلاحات اقتصادی به میان ‌آوردند اما همچنان خبری از اصلاحات سیاسی نبود، ولی به محض اینکه بهای نفت بالا رفت، همین اصلاحات نیز به فراموشی سپرده شد و همان‌طور که بهای نفت مدام بالا و بالاتر می‌رفت، کشورهای سرشار از منابع نفتی در روند نادیده گرفتن کل نظام بین‌الملل قرار گرفتند. زمانی که دیوار برلین فرو ریخت تمامی ‌دنیا چنین تصور کردند که دموکراسی گسترش یافته و باراز‌های آزاد، آزادانه به حیات خود ادامه خواهند داد. گذشت زمان همین موضوع را هم ثابت کرد اما این موضوع در مورد کشورهایی که دارای ثروت نفتی بودند و در روند افزایش بهای نفت قرار گرفته بودند صادق نبود. کشورهای عمده نفتی در خلاف مسیر این موج قرار گرفتند و خبری از دموکراسی نبود و درآمد حاصل از نفت عاملی شد برای غرق شدن در قدرت و خریدن نظر مخالفان و موافقان. شاید حریف قدر دیوار فرو ریخته برلین برای قرار گرفتن در مسیر دموکراسی، روی سیاه کشورهای نفت‌خیز بود. گرچه این کشورها هرگز فشار سهمگین استراتژیکی که از سوی کمونیست‌ها به غرب تحمیل کرد را با خود به همراه نداشتند اما تاثیرات طولانی مدت رفتارهای آنها برای غرب اثرات فرسودگی کمی به همراه نداشت.

 

 

* توماس فریدمن، روزنامه‌‌نگار آمریکایی و ستون‌نویس روزنامه نیویورک تایمز است.

 

منبع: فارین پالیسی