ماکرون

نه شیعه و نه سنی، جنگ علیه "تروریسم اسلامی"‌؛ ماکرون خطوط اصلی سیاست خارجی فرانسه را تشریح کرد

خبذگزاری فرانسه

mediaسخنرانی امانوئل ماکرون، رئیس جمهوری فرانسه، در جمع سالانه سفیران فرانسوی در کاخ الیزه در پاریس. سه‌شنبه ٧ شهریور/ ٢٩ اوت ٢٠۱٧REUTERS/Yoan Valat/Pool

امانوئل ماکرون، رئیس جمهوری فرانسه، روز سه‌شنبه ٧ شهریور/ ٢٩ اوت ، با سخنرانی در کنفرانس سالانه سفرای فرانسه در کاخ الیزه، خطوط اصلی سیاست خارجی دولت این کشور را تشریح کرد و گفت: «تأمین امنیت شهروندان اقتضا می‌کند که مبارزه با تروریسم اسلامی نخستین الویت سیاست خارجی ما باشد».

رئیس جمهوری فرانسه که مقابل سفرای این کشور در ١٧٠ کشور جهان سخن می‌گفت، با تأکید بر «تروریسم اسلامی» اضافه کرد: «آری، من از تروریسم اسلامی سخن می‌گویم و مسئولیت کاربرد این عبارت را کاملاً به عهده می‌گیرم؛ زیرا بی‌معناست که بخواهیم ارتباط حملات تروریستی را با قرائتی سیاسی و بنیادگرایانه از اسلام انکار کنیم. در این مورد نباید بیهوده خوشبین بود. همانطور که نباید بیهوده از اسلام بترسیم: ترسی که اسلام‌گرایی" را با اسلام خلط می‌کند».

ماکرون ادامه داد: «نباید بیهوده بدبین باشیم. میلیون‌ها مسلمانی که در اروپا زندگی می‌کنند هیچ ارتباطی با این مکاتب متعصب ندارند. همچنین نباید مسلمانانی را فراموش کنیم که گاه به قیمت جان خود در برابر تاریک‌فکری جنایت‌کارانه قد علم می‌کنند».

در حالی که فرانسه از سال ٢٠۱۵ تاکنون هدف حملات متعددی بوده که حدود ٢٤٠ کشته برجای گذاشته، ماکرون گفت که ریشه‌کن کردن تروریسم از مسیر قطع تأمین مالی آن می‌گذرد. به همین منظور، فرانسه یک کنفرانس در زمینه مبارزه با تأمین مالی تروریسم در ابتدای سال ٢٠۱٨ در پاریس برگزار می‌کند و خواهان افشا شدن تمامی نیروهایی است که تروریسم را تأمین مالی می‌کنند.

چند ماه پیش، عربستان و ٣ کشور عربی دیگر، قطر را به حمایت از تروریسم و رابطه با ایران متهم کردند؛ اما در این زمینه ماکرون تأکید کرد که فرانسه خود را در اردوگاه عربستان سعودی یا ایران، به عنوان دو رقیب بزرگ منطقه خاورمیانه قرار نخواهد داد. او با بیان این که نباید میان شیعه‌ها و سنی‌ها یکی را انتخاب کرد، گفت: «برخی این کار را کرده‌اند که اشتباه است. قدرت دیپلماسی ما گفت‌وگو با همه است».

رئیس جمهوری فرانسه همچنین بر «پایبندی» فرانسه به توافق هسته‌ای ایران تأکید کرد و گفت که هیچ جایگزینی برای این توافق وجود ندارد. او با خوب ارزیابی کردن چارچوب توافق هسته‌ای ایران، گفت: «هیچ جایگزینی برای برنامه منع گسترش سلاح اتمی وجود ندارد و ما بر این اساس، با قاطعیت اجرای این برنامه را دنبال می‌کنیم».

ماکرون همچنین درباره بحران خاومیانه گفت که در بهار آینده به اردن، لبنان، اسرائیل و سرزمین‌های فلسطینی سفر خواهد کرد.

رئیس جمهوری فرانسه با حمایت از طرح پایتختی بیت المقدس برای دو دولت اسرائیل و فلسطین، اطمینان داد که برای حل بحران خاورمیانه در مسیر راه حل «ایجاد دو دولت» تلاش کند.

ماکرون همچنین درباره بحران موشکی و هسته‌ای کره شمالی با اشاره به آزمایش اخیر موشکی از سوی پیونگ یانگ که حریم هوایی ژاپن را نقض کرده، گفت که رهبران کره شمالی بار دیگر "بی‌مسئولیتی" خود را نشان دادند.

رئیس جمهوری فرانسه همچنین درباره بحران ونزوئلا، با «دیکتاتور» خواندن دولت این کشور نسبت به وضعیت ونزوئلا ابراز نگرانی کرد.
ماکرون گفت که امیدوار است با دیگر کشورهای منطقه برای پرهیز از تنش‌های جدید همکاری کند.

برگزاری انتخابات مجلس مؤسسان قانون اساسی در ونزوئلا، موجی از اعتراض علیه دولت "نیکلاس مادورو" را برانگیخت و در درگیری‌ها میان معترضان و نیروهای پلیس بیش از ١٢۵ نفر کشته شدند.

ذوالقدری

 

 

موضوع :

نقد فصل 10 علم روابط بین الملل در کشورهای دیر نوساز

تالیف : دکتر اطهری

 

استاد مربوطه :

جناب آقای دکتراطهری

 

گردآورنده  :

محمد تقی ذوالقدری

زمستان 1390

استدلال كلي اسيتوا سميت اينست كه از دو بعد قابل بررسي است :

1- ديدگاه آمريكايي روابط بين الملل بعنوان علم اجتماعي باعث شده است كه موضوع عمدتاً ملاحظات سياسي ايالات متحده را منعكس كند .

2- توجه آمريكا به سياست مطرح بسط تدريجي اين موضوع را بر مبناي فزاينده و فراملي بسيار مشكل مي سازد .

هر دو عامل فوق وظيفه مواجهه پارادايمي را حتي پيچيده تر از نظريه آن دسته از فلاسفه علوم اجتماعي مي كند كه مفهوم پارادايم را برگزيده اند تا معرفت شناسي اساساً نسبي گرايانه را به طور ضمني بيان كنند .

در يك نگاه سطحي به مجلات حتي شايد در ايالات متحده اما در بريتانيا قطعاً نشانگر علاقه اي قدرتمند و حتي شايد مسلط بر روابط بين الملل بعنوان چيزي بجز علم اجتماعي است .

رنيولدز : هيچ روشي وجود ندارد كه در آن روابط بين الملل بتواند معيارهايي براي تحقيق علمي تعيين كند كه در علوم طبيعي اعمال مي شود به اين دليل وي از نوعي روابط بين الملل دفاع مي كند كه در پي فهم انديشه هاي تصميم گيران كليدي بوده و بنابراين وي روابط بين الملل را اساساً به عنوان شاخه اي از يك شكل خاص تاريخ مي بينيد .

قبل از جنگ جهاني اول ، موضوع روابط بين الملل در انواع رهيافتها و علي الاغلب حقوق ، تاريخ و فلسفه مورد مطالعه قرار مي گرفت . اين رهيافتها زمينه تفكر نظريه پردازان را در مورد روابط بين الملل به شيوه هايي اساساً متعارض فراهم مي كرد از يك سو جامعه بين المللي به وضوح بسيار متفاوت و با جامعه داخلي بود و ديپلماسي تقريباً باشگاه كوچكي از اتباع كشورهاي گوناگون را نشان مي داد . بعبارتي دقيق تر روابط بين الملل در داخل موضوع مورد مناقشه سياسي مهم نبود و آنچه بايد فهميده مي شد در وهله اول درك شرايط دقيق تاريخي بود . پيامد ديگر از شيوه مطالعه روابط بين الملل موضوع روابط بين الملل مي توانست با استفاده از همان ابزار فكري كه در سياست درون دولت اعمال مي شد و در نتيجه ، پيوندهاي نزديك با حقوق ، تاريخ و سياست  مورد بحث قرار گيرد . اما با اين وجود بيشتر به بعد تجربي محدوده بود و همچنين عجيب نيست كه ارزشهاي مورد تاكيد در موضوع روابط بين الملل مسايلي را منعكس مي كند كه اين كشور ( بريتانيا ) با توجه به تاثيرات ساختاري نظم جهاني چند قطبي با آن مواجه بود . فهم اين امر مستلزم درك تفاوتهاي ظريف رقابت قدرتهاي بزرگ ، سابقه اي تضاد بين منافع آن ها ، و مساعي حقوق بين الملل و ديپلماسي حرفه اي براي ميانجيگري در منازعات حاصله مي باشد .

هدلي بول معتقد است كه وقتي كه كارهاي خوب مردان صلح و روشنگري با تعاليم خودشان و تحت تاثير خيزش دموكراسي ، رشد افكار بين المللي و شكل گيري جامعه ملل پخش شود نظام روابط بين الملل واقعاً تغيير مي يابد و مسئوليت آنها به عنوان دانشجويان روابط بين الملل اين بود كه با غلبه ، بر غفلت ، تبعيض ، خصومت و علايق شومي كه بر سر راه قرار دارد به سير اين پيشرفت كمك كنند . انديشه ها نه به سمت تحقيق تجربي بلكه به سمت مسايل فني مربوط به چگونگي طراحي بهترين روشهاي تضمين تغيير مسالمت آميز هدايت شود . دانشگاهيان فعال در اين زمينه در وهله اول به حقوق بين الملل و سازمانهاي بين المللي پرداختند .

شالوده اجتماع عبارت بود از :

1- جهان بيني ليبرال كه هم بر عقلانيت ذاتي تصميم گيران تاكيد داشت و هم كه منجر به اين قضيه شد براي ايجاد تغييرات از راههاي صلح آميز استفاده شود .

2- اين حقيقت كه دو كشور ( آمريكا و بريتانيا ) كه در آن موضوع روابط بين الملل شكل گرفت اساساً قدرتهاي حافظ وضع موجود و راضي بودند .

روابط بين الملل به معناي دقيق كلمه حيات خود را به شيوه اي آغاز كرد كه بسيارمتفاوت با ساير علوم اجتماعي بود : روابط بين الملل تجويزي ، هنجاري و مبتني بر مفهومي از فعاليت نظري بود كه بر ارتباط نزديك سياست و عمل تاكيد مي كرد . اين ويژگي به رشته اي منجر مي شد كه پيش از همه با توصيه روشها و فنون جهت كمك به تصميم گيران عقلاني در اجتناب از جنگ ارتباط داشت . روابط بني الملل بعنوان پاسخي به جهان واقعي شكل گرفت و هدف خود را جلوگيري از تكرار آن تعريف كرد .

كتاب مورگنت ( سياست ميان ملتها ) با توجه به توسعه رشته ؛ دقيقاً بخاطر تاكيد آن بر تدوين يك نظريه ، اثري محوري بود زيرا موضوع روابط بين الملل را به سمت ايجاد چارچوب نظري قابل شناخت سوق مي داد . از دير مورگنت ، روابط بين الملل بايد بعنوان حوزه ي مستقل كنش نگريسته شده و وابستگي اين كنش به ايجاد يك چارچوب نظري كه مختص دنياي سياست بين الملل است درك گردد .

واقع گرايي تاثير عظيمي بر پيدايش رشته روابط بين الملل داشت ، زيرا بسط رشته مطالعاتي مجزايي را تشويق كرده و كاملاض متناسب با سياست خارجي كشوري بود كه در آن موضوع روابط بين الملل اغلب مورد تحليل قرار مي گرفت . واقع گرايي مجبور بود توجه خود را بر مسايل محوري روابط بين الملل در كشوري متمركز كند كه خود اين كشور براي نخستين بار در تاريخش مجبور بود دقيقاً تا اين مسايل در سياست خارجي روزانه اش برخورد كند چرا كه تنها كشوري كه تركيب اجتماع فكري آن پذيراي نظريه علوم اجتماعي و نوعي دستور كار سياست خارجي باشد ، آمريكاست .

اما در خصوص ويژگيهاي كشورهاي دير نوساز تنها به عوامل توسعه نيافتگي اقتصادي ، متفاوت بودن تجربه هاي تاريخي و فرهنگي ، دستيابي به استقلال سياسي هرچند به طور ظاهري اشاره گرديده ، اما نكته مهم اينست كه در جوامع دير نوساز علت اصلي را مي توان در عدم وجو توسعه سياسي و عدم مطابقت و هماهنگي سه راس مثلث يعني توسعه سياسي ، اقتصادي و فرهنگي دانست . مواردي كه مدنظر قرار مي گيرد موجب رشد و ترقي دولتها به سمت توسعه مي گردد و موضوع به اين اهميت را نمي توان در اين بحث مشاهده كرد .

نوسازي فرا چيزي است كه توسعه يافتگي را براساس مدلهاي خطي تبيين مي كند و مدرنيزاسيون فرايندي تقليدي و براساس شاخصهاي غربي و با همان معيارهاي طي نمودن الگوهاي غربي مي باشد ، بنابراين زمانيكه از اين واژ استفاده مي گردد بايد اين مورد را در نظر قرار داشت كه از لحاظ تعريف مفاهيم كشورهاي دير نوساز با كشورهاي توسعه يافته نبايد با تضاد مواجه گردند . با اين توضيح ارايه شده مي توان براين نكته اذعان داشت كه ارتباط ميان توسعه و علم روابط بين الملل ناخودآگاه يك فرايند غربي تقليدي است .

1-  ايران را نمي توان جزو كشورهاي دير نوساز محسوب كرد چرا كه فرايند نوسازي در ايران بصورت ناقص طي شده و نمي توان همان تعريفي كه براي كشورهاي مثل برزيل و كره جنوبي به كار برد ، در خصوص ايران نيز مورد استفاده قرار گيرد .

در خصوص خط 11 پاراگراف سوم ص 279 مي توان گفت : زمانيكه از نوسازي سخن گفته مي شود از ديدگاه نظريه پردازان ماركيستي از آن بعنوان نظريات وابستگي ياد مي شود بنابراين به نظر مي رسد از واژه وابستگي استفاده مي شود مناسبتر بود .

واقعيت اينست دولتهاي كه داراي مناسبات بين المللي مشاركت داشتند همگي داراي پشتوانه هاي مكتب فكري نبودند نمونه ايي بارز آنها را مي توان در اروپا و نظام دولتهاي غربي نظاره كرد و ان هم وجود موزاييك هاي متنوع قومي با داشتن منافع متفاوت و متعدد مي باشد كه براساس تحليل ارايه شده در مقاله نبايد انها نيز در مناسبات بين المللي مشاركت داشته باشند .

بدليل پيشرفتهايي كه علم و بيان خواسته ها و تقاضاهايي جديد از سيستن ، نوع ارتباطات بين المللي به شكل وابستگي متقابل به نظر مي رسد كه پاراگراف اول صفحه 282 واژه معقولانه براي نظريات غربي كاملاً مناسب باشد و حذف ان توسط ناشر ناشي از ديدگاه جانبدارانه بوده باشد .

در پاراگراف سوم ص 282 به نظر مي رسد كه موانع زباني نمي تواند مانع شكست ناپذيري براي ارايه نظريات جديد باشد اما مي توان ايجاد شبكه اي مناسب از ارتباطات و تعاملات ميان فرهنگها براي گسترش يك نظريه را از شروط لازم دانست و البته بايد به اين نكته اذعان داشت كه انحصار ديالوگهاي مربوط به نظريات روابط بين الملل در استان شبكه اي از گفتمانهاي غربي بوده و به شكل انحصار طلبانه ايي با نظريات جديد ارايه شده از سوي مكاتب مختلف فكري مواجه شده پارادايم هاي مسلط حاضر به زيرسايه قرار گرفتن نمي باشند در بيان دلايل عدم رشد علوم انساني و اجتماعي ذكر اين مطلب كه نبود اعتماد و نوعي پارانوپاي عمومي نيست به اين علوم وجود دارد نمي تواند بسيار شاخصه قويي باشد زيرا كسانيكه در تين خصوص توانايي قلمفرسايي را دارند از كساني مي باشند كه در غرب تحصيل نمودند و داراي خصوصيات مهمي مي باشند ؛ از جمله عدم وجود موانع زباني ، سهولت در دسترسي به مراكز مطالعات و تعامل با اساتيد برجسته در نقاط مختلف دنيا كه خود اين شاخصه ها مي تواند به گسترش اين رشته در ايران كمك كند .

مورد ديگري كه بصورت يك طرفه مورد مواخذه قرار داده اند اينست كه تاسيس دانشگاه در ايران را بدون پشتوانه لازم داشتند و به عنون بذري در زمين باير از آن ياد نمودند اما نگارنده بايد به اين نكته توجه مي نمود كه اين اتفاق در غرب و بعد از قرون وسطي و با آغاز رنسانس در غرب نيز شكل گرفت و مراكز دانشگاهي و آكادميك زماني تاسيس شدند كه تا قبل از آن مراكز فرهنگي و علمي به صورت سنتي و در كليسا و با انحصار آن در دستان كشيشان مواجه بود در نتيجه اگر اين موضوع يك نقطه ضعف براي ايران باشد مي توان آنرا براي تمام جوامع به عنوان نقطه منفي ياد نمود .

پيوند ميان نظريه و عمل را شاهد نبوديم زيرا از زمان تاسيس مدرسه علوم سياسي در ايران دانش و نظريات روابط بين الملل و علوم سياسي وارد ايران شده بنابراين يك فرهنگ وارداتي و غيربومي باشد كه همچنان بصورت بومي و محلي در نيامده بود .

در پاراگراف دوم ص 299 به نكته ايي در خصوص جايگاه ايران در نظام بين الملل اشاره شده كه با توجه به تعاريف و توضيحات قبلي ، بررسي چنين وضعيتي نشان از يك ديدگاه تقليل گرايانه دارد كه براساس تئوريهاي واقع گرايانه تجزيه و تحليل گرديده است و كشورهاي مانند چين ، كره جنوبي بخاطر پذيرش وضعيت موجود توانستند در نظام بين الملل جايگاهشان را ارتقا بخشند .

در خصوص شرايط تبديل ايران از Subjecd پژوهش هاي غربي به Objecd تافل فلسفي نشان دهنده بررسي موضوع براساس ديدگاه اثبات گرايانه است و بررسي مورد ايران به مانند علوم طبيعي نمي تواند كار ساز باشد .

اما نكته جالب و به نظر جذاب مباحث ذكر شده را مي توان در آن بحث پيدا نمود كه معتقد است بحث جامعه شناختي زماني امكانپذير خواهد شد كه حدود و ثغور بحث الهيات روشن شده باشد كه مي تواند همان بنيانگذار سكولارسيم باشد .

پايه و اساس روابط بين الملل براي ايران و كشورهاي دير نوساز ، شكاف علمي ، فرهنگي ، اقتصادي ، سياسي و نظامي با دنياي صنعتي و پساصنعتي است . از سوي ديگر توجه به جايگاه ويژه ژئوپلتيكي ايران و همچنين توجه به اينكه علم روابط بين الملل زماني ميان كشورهاي دير نوساز از جمله ايران مطرح شد كه اين كشورها در ذيل تاريخ انديشه سياسي قديم و صدر انديشه سياسي جديد ، يعني غرب به معناي دستگاه فلسلفي و فكري آن قرار داشتند ، مي تواند از نكات مثبت و كليدي مقاله
مي باشد بخاطر از دست دادن زمان هدف را پيش از مطالعه قرار دادن ، بعنوان دليل اينكه علم روابط بين الملل با تاخير رشد داشته مي تواند از نكات مثبت باشد .

در خصوص شناسايي موضوع علم روابط بين الملل ، نمي توان مبحث جديدي به عنوان موضوع مورد مطالعه اين علم قرار داد چرا كه هدف بشريت دستيابي به صلح ، همكاري ، امنيت مشترك ، دسته جمعي و اهميت دادن به نقش سازمانهاي بين المللي و ... مي باشد .

همچنين با اينكه به اينكه مقاله براساس نگاه اثبات گرايي مي باشد لذا نمي توان حاشيه و متن را با هم مطالعه كرد زيرا يگانگي آنها پسا اثبات گرايانه مي باشد .

انباشت علم روابط بين الملل نمي تواند دليل مهمي براي منفعل شدن دانست زيرا ديده مي شود كه نويسندگان و نظريه پردازان مانند الكساندر ونت با ارايه ديدگاههاي بينابيني سعي در حل مشكلات تقليل گرايانه ارائه داده است .

رشته روابط بين الملل در ايران با آگاهي از نيازها و ضرورتهاي جامعه ايران و به منظور تامين منافع و امنيت ملي بر :

1- در خصوص نيديك : اگر ايران تعامل با نظام بين الملل را در دستور كار خود قرار دهد مجبور است كه راي به پذيرش هژمون را بپذيرد كه با مباني اساسي ، ايران سازگار نمي باشد .

2- مسئوليت پذيري و مسئوليت دهي به ايران زماني اتفاق خواهد افتاد كه ايران قواعد بازي در نظام بين الملل براساس يك ديدگاه يكجانبه گرايانه را بپذيرد .

3- نشان دادن قدرت تنها نمي تواند براساس آمار و ارايه مسايل ذهني باشد بلكه بايد به صورت عملي و با شكل عيان انجام شود كه با عنايت به وضعيت چالش طلبانه ايران و عدم اعتماد جامعه بين المللي با ايران موجبات سوء تفاهمات گردد كه حتي ايران با جمله و تهاجم نظامي مواجه كند .

4- دستيابي به فناوري هسته اي زماني مي تواند بعنوان ابزار قدرت ايران محاسبه گردد كه جامعه بين المللي و نظام بين الملل اين وضعيت را بپذيرند و آنرا جزوي از هويت ايران بدانند زيرا ايران هسته ايي با مشكلات متعددي همچون عدم پذيرش و مقبوليت مواجه مي باشد .

5- كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز با توجه به علايق تمدني ، فرهنگي و زباني مشترك با ايران ، هيچگاه به عنوان كشور تاثيرگذار در مناسبات بين المللي به ايران نگاه نكردند بلكه براي دستيابي به منافع بيشتر و يك طرفه از خوان و سفره باز ايران ارتزاق نموده اند .

6- موارد بالا همگي زماني قابليت اجرايي دارند كه ايران ، وضعيت هژمونيك نظام بين الملل را بپذيرد و همچنين اعتماد نظام بين الملل و قدرت هژمون به ايران مي تواند زمينه ساز ارايه مسئووليت هاي متعدد به ايران گردد .

7- تا زمانيكه مسايل ايدئولوژيكي و امنيت هستي شناختي بر مناسبات مابين ايران و نظام بين الملل حاكم باشد نبايد انتظار داشت كه برداشتهاي علمي ناصوب با قدرتهاي بزرگ نيز كنار گذاشته شوند.

تحقيقات مربوط به نظريه ها سه گونه متفاوت اما بهم مرتبط هستند :

1- نظريه اصيل ، كه نظريه اي جديد بوده و با نظريات موجود متفاوت هستند .

2- تحليل مقدماتي و انتقادي از نظريات اصيل .

3- عمليات سازي و آزمون نظري ها .

نظريه اصيل داراي فرضيات عمده اي است كه با فرضيات نظريات ديگر سنجش ناپذير هستند .

چگونه مي توان نظريه اي در ايران در باب روابط بين الملل ايجاب كرد :

الف – تحولات نهادي            ب – سهم ترجمه        ج – تحقيق در جامعه روابط بين الملل

الف -: تحولات : عليرغم پيشرفتهاي زيادي كه در ايران صورت رگفته اما تحولات نهادي موثر شكل نگرفته است و به نظر مي رسد به خاطر نوپا بودن اين رشته هنوز اين اتفاق نيافتاده است ، هرچند مراكزي مانند انجمن ايراني روابط بين الملل بعنوان يك NG-O فعاليت خودش را آغاز نموده است . دانشگاهها و موسسات مختلفي در ايران سعي در ارايه واحدهايي درسي متفاوت در رشته روابط بين الملل دارند اما از هم گسيختگي ، پراكندگي و تنوع مطالب ارايه شده و البته غيرمسنجم نتوانسته اثرگذار باشد .

ب – ترجمه : كتابهاي مهم و اثرگذار اين رشته هنوز به فارسي برگردانده نشده اند و همچنان در انحصار عده ايي از افراد متوقف شده است دعوت از نويسندگان كتب اثرگذار در اين رشته كه نظرياتشان سالها بعنوان پارادايم مسلط در روابط بين الملل مطرح بوده ، مي تواند در گسترش و ايجاد فضايي جهت تلاش براي ارايه نظريات جديد به ما كمك كند .

ج – برنامه هاي تحقيقاتي : نيازمند آن هستيم كه بين سه مرحله مختلف در جريان نظريه پردازي تمايز قايل شويم : مرحله پيشا نظريه ، مرحله يادگيري نظريه ، مرحله نظريه پردازي .

در مرحله پيشا نظريه ، آگاهي چنداني در خصوص نظريه ها وجود ندارد و تحقيقات عمدتاً به واسطه تخصص فردي و تعقل فكري انجام مي شد . ممكن است كه تفكرات مرتبط زيادي وجود داشته باشند اما هيچ تلاش آگاهانه اي براي تبديل آنها به عنوان يك پارادايم نظري منسجم و نظامند صورت
نمي گيرد .  زمانيكه جامه آكادميك در يك حوزه نظري از نوع دوم و سوم مي نمايند ، مرحله آموزش تئوري شروع مي شود . در اين مرحله ، تعداد بي شماري از اين تحقيقات روي معرفي و تحليل انتقادي از تئوريهاي عمده متمركز مي شوند و تحقيقاتي با هدف اثبات يا ابطال نظريه هاي عمده صورت مي گيرند . ممكن است از اين تحقيقات ايده هاي جديدي حاصل شود اما تئوريهاي جديدي كه داراي انگاره اي مهم يا فرضيه اي عمده اي باشند حاصل نخواهند شد . اين آموزش براي تكامل نظريه ها و تحول و پيشرفت اين رشته مهم و حياتي است اما به ندرت ممكن است كه به ارايه فرضيه جديدي ختم شود .

مرحله سوم ، مرحله خلاقيت است چرا كه نظريه اي جديد كه داراي فرضيات هسته اي است مطرح مي شود و تبيين هاي قوي از واقعيات بدست مي دهد . زمانيكه هيچ نظريه اي از قبل در حوزه خاص آكادميك وجود نداشته باشد ، احتمال دارد كه محققان از ساير حوزه هاي مرتبط الهام گيرند .

زمانيكه نظريه اي از قبل از آن حوزه وجود داشته باشند ، محققان نظريه هاي جديدي را با دو هدف ارايه مي دهند ، يا اينكه با ابطال فرضيات مركزي نظريات قديمي آنرا نفي نمايد يا اينكه بخواهند يكسري فرضيات جديدي ارايه دهند تا بدين طريق نظريه جديدي را تعريف نمايند زمانيكه جامعه ملي به مرحله سوم مي رسد مي توانيم بگوييم كه يك مكتب فكري جديدي ظهور يافته است .

ذوالقدری

 

محمد تقی ذوالقدری

 

 

زمستان 1390

روابط بين الملل دولتهاي پس از انقلاب اسلامي از 7 دولت يكي را به انتخاب خودتان بنويسيد اين نوع روابط را با كداميك از نظريات چرنوف ارايه نمود قابل تطبيق مي دانيد و تحليل كنيد ؟

به باور والتز هدف نظريه روابط بين الملل توضيح قواعد منظم رفتار دولتها به شكل مختصر ، قابل فهم و آزمايش پذير مي باشد ، بنابراين تنها با استفاده از روش اثباتي مي توان بر نظريه هاي بين الملل كه داراي ويژگي هاي تخصص گرا و استقرايي هستند فائق آمد . بدين خاطر وي سعي مي كند واقع گرايي كلاسيك را با بهره مندي از معرفت اثبات گرايانه و ساختارگرايايي محتواي جديدي به بخش و نظريه روابط بين الملل را به شكل يك علم واقع در آورد . در واقع كنت والتز سعي مي كند يك نظريه تقليل گرا – سيستمي مبتني بر تبيين خارج به داخل ، ساختار - كارگزار ارائه دهند كه مطابق آن ساختار بين المللي به مهمترين عامل شكل دهنده و حتي تعيين كننده سياست خارجي دولتها تلقي مي شود ، والتز سعي دارد با نشان دادن تاثير ساختارهاي بين المللي بر فرايندهاي بين المللي شباهتهاي تاريخي ناشي از آنرا با عنايت به تداوم ساختاري تبيين كند .

از نظر والتز ساختار نظام بين المللي از چند جزء تشكيل شده است :

1- اصل سازمان دهنده .

2- تفاوت و تنوع واحدها و مشخص بودن كار ويژه آنها و توزيع توانايي هاي ميان واحدها .

براين اساس تفاوت و تنوع واحدها و توزيع توانايي ها را بايد مهمترين دانست . توانايي را مي توان از جنبه كيفي و كمي يعني از بابت وسعت سرزمين ، ميزان جمعيت ، منابع زيرزميني ، توانايي هاي اقتصادي و نظامي و غيره درجه بندي كرد . بعبارت ديگر ساختار نظام بين الملل به نظر والتز نه تنها بررفتار دولتها اثر مي گذارد بلكه با تحميل محدوديتهايي بر دولتها ، مناسبات بين المللي را شكل مي دهند . بدين ترتيب « تغيير در رفتار دولتها و همچنين الگوهاي رفتاري بين المللي در نتيجه تغيير در ساختار نظام بين الملل امري حتمي است . سياست خارجي ايران همواره حالتي منحصر به فرد مي باشد كه نه مبتني بر عوامل داخلي است و نه شناخت واقع بينانه از نظام بين الملل وجود دارد . اما با بررسي سياست خارجي دوران علي اكبر هاشمي رفسجاني در چارچوب واقع گرايي نسبي به فهم بيشتر سياست خارجي كمك مي كند . در درجه نخست آگاهي از اصول و ساز و كارهاي نظام بين المللي است كه بايد توسط تصميم گيران سياست خارجي واحدهاي سياسي لحاظ شود . بنابراين اگر عقلانيت و شناخت از بديهيات سياست بين الملل نزد سياستگذاران و تصميم گيران موجود نباشد ، مسلماً سياست خارجي نمي تواند ابتدا به ساكن خود را با قواعد ساختار بين المللي همسو نمايد .

جنگ هشت ساله با آثار مخرب و منفي اش به جمهوري اسلامي فهماند كه نمي تواند در روابط خارجي اش بر صدور انقلاب و دستاوردهايش تاكيد كند ، نمي توان تضميني براي بقاء‌ نظام سياسي ايجاد كرد ، نابودي مراكز توليد و زيرساختها ، از بين رفتن سرمايه ملي و شرايط داخلي بحراني ، در نتيجه مجموعه مشكلات مي توانست موجوديت جمهوري اسلامي را تهديد كند در نتيجه جمهوري اسلامي بيش از هر چيز بايد به دنبال جامعه اي امن و منطقه اي صلح آميز باشد تا بتواند به بازسازي دست بزند و بتواند اقتصادي فعال و پويا و در نتيجه انباشت سرمايه ايجاد كند .

باتوجه به مشكلات مطرح شده در دوران جنگ و همچنين پيروي از سياستهاي مفرط بي اعتنايي به ترتيبات بين المللي در هشت سال جنگ عراق عليه ايران هيچ يك از خواسته ها تجديدنظر طلبانه بين المللي ايران را تامين نكرده بود . دولت براي بازسازي كشور و سامان دادن به اوضاع داخلي ، سياست عادي سازي در روابط خارجي را سرلوحه كار خويش قرار داد و شاخصه بارز و برجسته آن پيروي از سياست عادي سازي و به رسميت شناختن قواعد بازي عضويت فعال در سازمانهاي منطقه اي و بين المللي ، تلاش در بوجود آوردن فضاي همزيستي با ديگران ، بالاخص همكاري با كشورهاي همسايه و اروپايي بوده است .

در واقع روابط خارجي ايران در هشت سال رياست خارجي هاشمي رفسنجاني برچند اصل اساسي استوار بوده است :

1- ايران نبايد نقشه سياسي خاورميانه را تغيير دهد ( پذيرش و قبول وضع موجود و دوري از سياستهاي تجديدنظر طلبانه )

2- ايران بايد سعي نمايد خود را با توازن قواي جديد در منطقه هماهنگ سازد كه در آن آمريكا نقش عمده را در ايجاد توازن قوا ايفا مي كند .

3- گسترش رابطه با عربستان ، به دلايلي از قبيل نفوذ و تاثيرات اين دولت بر تصميم گيريهاي شوراي همكاري خليج فارس .

4- بدنبال ايجاد حفظ و ثبات امنيت مرزهاي كشور در چهارگوشه مملكت ، كه منتج به گسترش روابط دوستانه با كشورهاي اسلامي عربي و آسياي ميانه و مركزي .

5- توسعه روابط با مسكو از جمله اولويتهاي هاشمي در روابط خارجي بشمار مي رفت .

نكته مهم در اين سالها ، تاثيرگذاري شديد افكار رهبر و بنيانگذار انقلاب بر سياست خارجي بود و در نتيجه داراي ماهیتي ايدئولوژيك و تجديدنظر طلبانه بوده در حاليكه ديدگاه كابينه سازندگي از سياست جهاني و روابط بين الملل عمدتاً ژئوپلتيك بود تا ايدئولوژيك .

هاشمي با اتخاذ سياست عمل گرايانه هم بر اصول انقلاب پاي بند بود تا ايراني مقتدر و مورد توجه نظام بين الملل ايجاد كند و با تلاشهاي مصلحت گرايانه و منعطف سعي نمود تا از انزواي تحميلي ناشي از جنگ هشت ساله خارج  شود .

هاشمي جهت نزديك شدن بيشتر به غرب و مورد حمايت قرار گرفتن آنها ، گفتگوي انتقادي با كشورهاي اروپايي را آغاز كرد و براي كاهش مخاطرات ناشي از سياست مهار دو جانبه آمريكا ، روابط تجاري و بازرگاني با آن كشور را افزايش داد و علاوه بر امضاي قراردادهای پر منعفت ، ايالات متحده پنجمين كشور صادر كننده كالا به ايران بود و همچنين شركتهاي نفتي ايالات متحده بعنوان خريداران اصلي نفت خام اقدام مي كردند .

هاشمي با تاكيد بر حفقظ ام القرا ، براي جلوگيري از ادامه مقابله كشورهاي غربي – اسلامي با جمهوري اسلامي از طرح شعار صدور انقلاب اجتناب ورزيد ، نخبگان در تعريف از صدور انقلاب بدنبال اين بودند كه از صدور انقلاب با محتواي فيزيكي و نظامي دست برداشته و مترادف با توسعه اقتصادي و ارايه الگوي مناسب به ساير كشورها باشد .

البته نكته اي قابل اشاره نيست كه در يك ساختار مبتني بر سلسله مراتب ، هرگونه تلاش جهت سامان دادن به اوضاع داخلي و برخورداري از پرستيژ بين المللي مي بايست از سوي قدرت هژمون مورد حمايت قرار گيرد .

لذا تلاشهاي دولت رفسنجاني به منظور رفع سوء تفاهمهاي بروز كرده ناشي از انقلاب در روابط با كشورهاي همسايه و آغاز گفتگوي انتقادي با كشورهاي اروپايي جهت رفع تنشهاي حاصل از جنگ ميان ايران و اروپائيان را بايد صرفاً زمينه ساز رفع اختلافات تلقي كرد ، اما چون اختلافات با بازيگر اصلي نظام بين الملل حل و فصل نگرديد و سياست دشمن ستيزي با او ادامه يافت ، نمي توانست راه حل نهايي تلقي شود .

هرچند سياست خارجي كابينه رفسنجاني داراي عناصري واقع گرايانه بود و تلاشهاي انجام گرفته تا در روابط خارجي سمت و سوي اختلاف با ديگران را داشت ، ولي به دلايل ذيل با مجموعه اي از ناكارآمديهاي و ناكاميها مواجه مي گردد و حاصل تعيين كننده اي براي منافع ملي به بار نمي آورد .

1- ايجاد موازنه ميان ايدئولوژي و عمل گرايانه ، يكي از پيچيده ترين و مشكل سازترين در سياست خارجي ايران بود تلاشهاي دولت منتيج به نتيجه نگرديد .

2- اولويت بر توسعه اقتصادي به پیروي از سياستهاي بانك جهاني در جلب سرمايه گذاريهاي خارجي و گسترش توليد و افزايش اشتغال و خصوصي سازي انجام مي گرفت .

3- وجود موانع مختلف ساختاري و قانوني ، محدوديت در انباشت سرمايه و اصطكاك سياست تعديل ساختاري و خصوصي سازي با ارزشهاي انقلاب ، تحقق سياست اقتصادي دولت را ناممكن ساخته است .

4- عدم درك صحيح ديپلماتهاي ايراني از ماهيت و سرشت نظام بين الملل ، پيروي از سنت نقلي و ذهنيت توطئه نگر آنان به ناكارآمدي سياست خارجي بسيار كمك نمود .

5- در سالهاي آخر رياست جمهوري رفسنجاني ، بحراني شدن روابط ايران با اتحاد اروپا ( بخاطر دادگاه ميكونوس ) و ترك تهران توسط سفرا و تيره شدن روابط ايران با پاكستان ، تركيه و امارات متحده عربي .

6- تشديد بحران مهار دو جانبه توسط ايالات متحده .

7- ناهماهنگي در سياست گزاری خارجي و ناتواني دستگاه ديپلماسي را نشان مي دهند .

 

بجاي عراق از ايران استفاده كنيم و بعد نتيجه گيري كنيم : ( سناريونويسي براساس ديدگاههاي محافظه كارانه و ليبراليستي )

1- باورهاي مبتني بر واقعيت ( شواهد تجربي )

2- باورهاي علت و معلولي ( نظريه روابط بين الملل )

3- ارزشها ، اهداف و نتايج مطلوب

ايالات متحده هيچگاه از منافع ملي خودش گذشت نمي كند ، ايالات متحده همواره بدنبال بیشينه ساختن امنيت ايالات متحده و هم پيمانانش و نيز بهترين شيوه تامين اين هدف عدم دستيابي كره شمالي ( ايران ) به زرادخانه اي هسته اي است .

نظريه ها و سياستها دست كم از دو جهت مهم با هم مرتبطند :

به آزمون گذاشتن نظريه ها و هدايت اقدامات

1- حمله به عراق به كاهش تروريسم منجر مي شود ، تروريسمي كه متوجه غرب است .

2- عراق دموكراتيك صلح جوترازگذشته خواهد بودودرنتيجه خاورميانه صلح آميز درپي خواهد داشت

3- تهاجم به عراق و از بين بردن صدام حسين موجب تقويت صلح در خاورميانه است

ادعاهاي علت و معلولي همچون حلقه پيوندي شواهدمان به باورهاي مختلف درباره آينده است مثلاً آيا برپايي مردم سالاري نتيجه مطلوش خاورميانه اي صلح آميز است :

1- اعتقاد راستين به درستي اعتقاد به حمله

2- نتيجه اعتقاد راستين در مورد الف نتيجه اش تقويت صلح در منطقه ، امنيت براي متحدي با ارزش ، احياي اقتصاد ، انتخاب شدن دوباره ( يعني نهايتاً اعتقاد به پيش بيني ) پيش بيني كه براساس استدلال معقول و منطقي باشد .

بحث دستاوردهاي نسبي در تئوريهاي واقع گرايي مي تواند از عوامل تاثيرگذار در منازعات بين الملل و همچنين تبيين كننده وضعيت آنارشيك باشد بحث تعارض منافع دولتها پيوند تنگاتنگي با نحوه تصميم گيريها دارد .

در بحث حاصل جمع صفر دولتها برداشتي دارند راجع به اينكه همه طرفها نتوانند دستاورد قابل ملاحظه ايي داشته باشند يك دولت ترجيح مي دهد بجاي اينكه رقيبش بيشتر از خودش نفع ببرد هيچ كس نفعي نبرد . مواردي از قبيل صلح ، رفاه ، تجارت آزاد و حقوق بشر مي تواند هماهنگ كننده خوبي براي روابط بين الملل باشد اگر بتوانيم حتي نهادهاي نامطلوب را برچينم و رهبران بد را بركنار كنيم جهان مطلوب بوجود مي آيد .

ساختار بنيادين منافع ، اساساً تعارض آميز است و نه مبتني بر هماهنگي . بنابراين براي دولتها عادي و طبيعي است كه نقشه هايشان را با انتظار بروز تعارض بكشند .

دولتها خود را مسلح مي سازند و بر اساس اين باور كه ممكن است با هريك از اعضاي نظام درگير شوند پيگير تجارت ، تسليحات ، اتحاد و ديگر سياستها مي شوند .

به ادعاي نظريه پردازان ، مسلح شدن ، جاسوسي از رقبا ، خودداري از تجارت با آنها ، تشكيل اتحادهاي دشمن هم ، و مانند آنها عملاً مي تواند احتمال درگيري را تقويت كند . انتظار درگيري نوعي پيشگويي واقعيت بخش خويش است .سرشت اقتدارگريز نظام مانعي در راه صلح و همكاري مي دانند.

امكان افزايش چشمگير همكاري در نظام بين الملل :

1- خواه از طريق خلاص شدن از اقتدارگريزي بطور كلي .

2- ايجاد رويه ها و رژيمهايي كه تاثيرات اقتدارگريزي را برطرف سازند قائلند .

 

 

اصول اخلاقي و نظريه

ارزشهاي اخلاقي ممكن است به سه طريق در يك نظريه مطرح باشند :

1- به هيچ وجه در نظريه وجود نداشته باشند : ازهرگونه اشاره به ارزشهاي اخلاقي دورند ، شرايط مشهود مسبب جنگها ، تغيير ارزش پولها ، مذاكرات موفق تجاري .

2- به شكلي كاملاً توصيفي ( غيرتجويزي ) وجود داشته باشند : از طريق توصيف يك جامعه به ارشهاي اخلاقي اشاره مي كنند بعنوان يك موضوع واقعي به ارزشهاي مي پردازند .

3- به صورت عنصر هنجاري نظریه باشند :

يعني مجموعه اي از ارزشها را اختيار مي كند و آنها را بصورت يك رشته بايدها در خود جاي مي دهد

تكيه دولتها به نهادهاي بين المللي : آسيب رساندن به منافع و امنيت می باشد . اما از سوي ديگر نهادها آن قدر اهميت دارند كه به اجراي موثرتر سياستها كمك مي كنند . يعني نهادها سبب همكاري
مي شوند و دستيابي به اهداف بدون اينكه ادعاي هنجاري در مورد موظف بودن سياستگذاران به استفاده از نهادها را مطرح كنند . دسته سوم : نهادها براي مشروعيت بخشيدن به انواع معيني از سياستها به ويژه كاربرد نيروي مسلح اهميت اساسي دارند در نتیجه نهادها بايد توسعه يابند و مورد استفاده قرار گيرند .

 

واقع گرايي

واقع گرايان هنگام بسط نظريه روابط بين الملل مهمترين واحد تحليل را دولت مي دانند . رفتار رهبران تحت شرايط مشابه چندان تفاوتي با هم ندارند واقع گرايي سياسي اينست كه همه دولتها را تحت انگيزش مشابهي مي داند . بررسي رفتار سياست خارجي دولتها مهمتر از بررسي ساختار يا سرشت داخلي دولت است تلقي دولت به عنوان واحدهاي منفرد كارگشاترین ساده سازي است .

واقع گرايان دولتها را بازيگران خردمند مي انگارند . رفتار بازيگران وقتي با محدوديتهاي مشابه و فرصتهاي مشابهي روبرو باشند و اطلاعات مشابهي درباره آن محدوديتها و فرصتها داشته باشند شباهت زيادي بهم پيدا مي كند .

نظريه پردازان واقع گرا

دولتها را داراي مجموعه ثابتي از اولويتها و هدفها مي دانند كه با فرگشت نظام بين الملل دگرگون نمي شوند . هويت اساسي همه دولتها شبيه هم است . همه دولتها در همه زمانها جوياي امر يكساني هستند . دولتها گزينه هاي مختلف را به ديده بازيهاي با حاصل جمع صفر ارزيابي مي كنند .

دولتها بر سر كسب ارزش ، كالايي با هم رقابت مي كنند كه در جهان مقدار ثابتي از آنها وجود دارد مانند سرزمين ، طلا ، انتظار درگيري بر سر اين ارزشها كالاها را دارند .

واقع گراها بر كشمكش دولتها بر سر قدرت تاكيد دارند و ميزان كل قدرت موجود در نظام ثابت است

اصطلاح قدرت همان نقشي را ايفا مي كنند كه ثروت و جمعيت دارد . كسب قدرت مستلزم كسب نفوذ بر ديگران است . اگر يك دولت قدرت بدست آورد بايد دولتهاي ديگر استعداد بيشتري براي نفوذپذيري داشته باشند هر وقت سخن مي گوييم سخن از يك رابطه يا نسبت در ميان است در وضعيت همكاري ، دستاوردهاي مطلق وجود دارد .

در هر دوره يك يا چند دولت از موقعيت « قدرت بزرگ » برخوردارند . اگر آنها بتوانند بر اقدامات ديگران اعمال نفوذ كنند اين ، نتيجه تهديدها و نيروهاي سلاح هاي شان است و نه بخاطر حق يا اقتدار مشروع . اقتدار گريزي خصوصيتي است كه اجازه بالا گرفتن اختلاف را مي دهد و شايد حتي موجب آن شود .

در نظام بين المللي دولتهاي برخوردار از حاكميت ، هيچ دولت واحدي حق فرمان راندن بر ديگران را ندارد . دستيابي به رفتار همكارانه دشوار است . اقتدار گريزي موجب ترويج يا دست كم فراهم شدن امكان بالا گرفتن اختلاف تا حد بروز جنگي بزرگ مي شود .

دولتها بدنبال بيشينه سازي دستاورد نسبي خود هستند ، قدرتهاي بزرگ نظام در هر زمان مشخص در مسير برخورد با يكديگر قرار دارند علت اصلي جنگ ، اقتدار گريزي است و نمي توان تاثيرات اقتدار گريزي را محدود ساخت . چرخه هاي مكرر جنگ و صلح از دادگاه واقع گرايان هميشگي است.

نبود سلسله مراتب اقتدار در نظام بين الملل ، اجازه مي دهد تا اين چرخه بدون هرگونه چشم انداز براي فائق آمدن بر اقتدا گريزي و اثرات آن ادامه يابد . نظريات واقع گرا را ارايه كننده توصيفات ، تبيين ها و شايد پيش بيني ها مي دانند ولي تجويزات اخلاقي نه .

واقع گرايي اصيل

بسياري از واقع گرايان معاصر بجاي تك تك دولتها نگاهشان را روي نظامهاي مركب از دولتها متمركز مي سازند . نو واقع گرايان پدافندگرا ( تدافعي ) يا موقعيت نگر مانند والتز برقراري توازن در سطح دولتها را پديده اي شايع مي دانند ولي مي گويند سرشت اقتدار گريز سياست جهان را تنها هنگامي مي توان بطور كامل درك كرد كه به سطح كل نظام نظر اندازيم .

نو واقع گرايان اقتدار گرا : ( جان مير شايمر ) دولتها براي كسب قدرت با هم رقابت دارند و حاضرند بجاي دست شستن از تعقيب قدرت ، خطر جنگ را پذيرا شوند مير شايمر 5 اصل را بيان مي كند :

1- نظام بين الملل اقتدار گريز است

2- دولتها توانايي افندي دارند

3- دولتها هرگز نمي توانند مطئن باشند كه مورد حمله قرار نخواهند گرفت

4- دولتها جوياي بقا هستند

5- دولتها خردمندند

پدافندگرايان معتقدند : دولتها كه مي توانند در وضع موجود امنيت خود را محافظت كند تمايل بيشتري به حفظ وضع موجود خواهد داشت .

افندگرايان معتقدند : دولتها را تجاوز طلب تر و توسعه طلب تر مي دانند .

اشتراك اينها : اقتدار گريزي را ويژگي محوري و تعيين كننده سياست بين الملل و علت اصلي جنگ مي دانند .

والتز ويژگي تعيين كننده ساختار سياسي عبارتند از :

1- اصل سامان بخشي

2- كار ويژه واحدها

3- توزيع تواناييها ميان واحدها

در:

 1- اصل سلسله مراتبي برقرار است

2- نظامهاي بين المللي ميان واحدها نظامي اقتدار گريز وجود دارند . اصل سامان بخشي اقتدارگريزي است .

3- توزيع نسبي تواناييها مادي يا منابع ميان واحدهاي مختلف نظام .

دولتها براي بقا تلاش مي كنند : دولتهايي كه براي بقا و بیشينه سازي قدرت خود نكوشند بدست ديگر دولتهايي كه چنين تلاش دارند به سرعت حذف خواهند شد .

اصل سامان بخشي همه نظامها عبارتست از بقاء ، انباشت قدرت و غيره ( اقتدار گريزي ) تفاوت ميان نظامهاي بين المللي تنها به ويژگي سوم يعني توزيع توانايي ها باز مي گردد .

واقع گرايي مرد سالار نو محافطه كاران رويكردي است كه واقع گرايي را دستمايه اش قرار داده است .

علاوه براينكه از اصول واقع گرايي ، الهام مي گيرد برخي از اصول اساسي ليبراليسم يا آرمانگرايي را نيز مي پذيرد ( واقع گرايي ليبراليسم ) . واقع گرايان اصيل بر اهميت قدرت در نظام بين الملل تاكيد مي ورزند و در مورد ارزش نهادها ترديد دارند ، تحليلشان را روي دولت متمركز مي سازند دولت متمايز از بين المللي در برگيرنده آن مي شناسد . فرضيه صلح مرد سالارانه از اصول محوري ليبراليسم است .

اصول چهارگانه فوكوياما ، در واقع گرايان مرد سالار و نو محافظه كاران :

1- توجه به مرد سالاري ، حقوق بشر و سياست بين الملل دولتهاست با ليبراليسم همخواني دارد ولي با واقع گرايي و نوواقع گرايي ناهمخوان است .

2- استفاده از قدرت آمريكا براي دستيابي به مقاصد اخلاقي كه اين هم به ليبراليسم و آرمانگرايي نزديكتر است تا به واقع گرايي .

3- ترديد شديد نسبت به توانايي حقوق و نهادهاي بين المللي براي حل مشكلات امنيتي جدي است با واقع گرايي و نو واقع گرايي سازگار است .

4- بدبيني به مهندسي اجتماعي جاه طلبانه است زيرا اغلب به نتايج غيرمترقبه اي مي انجامد كه موجب نقض غرض مي شود .

واقع گرايان و بيشترليبرالهاي معاصر ميتوانند بدون استناد آشكار به ارزشهاي اخلاقي ، نظريه هايشان را بازگو كنند .

عراق و گزينه هاي سياستگذاري

سود و هزينه : ساختن برپايي يك مردم سالاري در خاورميانه را در بهترين حالت ناچيز مي دانستند چرا كه اعتقادي به صلح جوتر بودن مردم سالاري ها حتي در تعاملاتشان با هم در مقايسه با غير مردم سالاريها نداشتند و به اين خاطر فكر نمي كردند حكومتي كه به راستي نماينده احساسات مردم عراق باشد نسبت به آمريكا رفتار دوستانه اي داشته باشند .

 

 

نكات مهم در حمله به عراق

1- همكاري با القاعده از سوي صدام حسين هيچگاه ثابت نشد.

2- صدام اگر سلاح اتمي نيز داشت نمي توانست بدون تلافي كوبنده آمريكا و اسرائيل آنرا بكار گيرد.

3- تلاش براي فتح عراق به گسترش بي ثباتي در خاورميانه و به خطر افتادن منافع ايالات متحده.

4- عراق مي تواند از جنگ افزارهاي شيميايي و ميكروبي يا تاكتيك هاي رزم شهري استفاده كند هزينه هايي به ايالات متحده تحميل كند .

5- اگر پيروزي نيز بدست آيد ايالات متحده راهبرد قابل قبولي براي خروج از آن كشور ندارد جامعه عراق دچار شكاف هاي عميقي است ايالات متحده چاره اي جز اشتغال و انتظام عراق به مدت چندين سال براي ايجاد دولتي موفق در آن كشور نخواهد داشت .

6- القاعده براي ايالات متحده تهديد بزرگتري از عراق است و جنگ با عراق توانايي ايالات متحده براي جنگ با القاعده را به واسطه تشديد احساسات ضد آمريكايي و منحرف ساختن منابع كاهش
مي يابد .

حكومتي كه به راستي نمايند احساسات عراقيان باشد شايد حتي بيش از صدام حسين ضد آمريكايي باشد . رد كردن نظريه رفتار مسالمت آميز عراق مردم سالار را داريم دليل دوم را رد و چهارم را
مي پذيرفتند ، مخالفت با دخالت آمريكا در امور داخلي ، مردم بيشتر مخالف دخالت و سلطه بيگانگان هستند تا حضور يك دولت نامطلوب .

واقع گرايان اصيل و واقع گرايان مردم سالار آيا تهاجم به عراق بدون حمايت گسترده جامعه بين الملل و سازمان ملل به نفع ايالات متحده است يا نه اختلاف نظر داشتند .

پس از 11 سپتامبر توانستند متقاعد كنند كه دولتهاي پشتیبان گروههاي تروريست به ويژه با در اختيار قرار دادن پناهگاههاي امن ، حمايت مالي و حتي سلاح ، خطراتي جديد براي دولتها پيش
مي آورند .

ليبرالها

دولتها به شيوه ايي عقلاني منافع خودشان هستند ، دولتها از منافع خودشان برداشتي با حاصل جمع صفر ندارند ، دولتها دستاوردهايشان مطلق است .

مداخله خارجي در پيگيري بازيگران به دنبال منافع شان موجب بروز برخورد و مشكل مي شود .
( آنها براين باور بودند كه اين اصل هم در مورد سياست ( آزادي بيان ، گردهم آيي ، مذهب ) صادق است و هم درباره اقتصاد ) هم در سطح دولت و هم سطح نظام بين الملل درست مي داند دستيابي به عدالت بيشينه ساختن آزادي و متوازن نگه داشتن عناصر حكومت .

نهادگرايان ليبرالل معتقدند كه با توسعه انواع مناسبي از رژيمها اثرات اقتدار گريزي را كاهش داد رژيمها با كاستن از « هزينه هاي تعامل » و پراكندن برابرتر اطلاعات درست در سراسر نظام بين الملل ، همكاري را تسهيل مي كنند .

ليبرالها معتقدند دولتها مي توانند همچنان جهان هرچه صلح آميزتري بوجود آورند كه گرچه اقتدارگريز است و لزومي ندارد آكنده از خصومت ورزي آشكار باشد در شرايط اقتدارگريزي ، همكاري امكان پذير است و در واقع عقلاني است .

ليبرالها معتقدند مردم سالاريهاي بلوغ يافته به جنگ هم نمي روند و مدعي وجود « صلح مردم سالارانه » هستند البته با اقتدار گريزي و شبيه تر ساختن نظام سياسي بين المللي به نظام سياسي داخلي مخالفند .

گسترش نهادهاي بين الملل به عنوان شيوه اي براي ايجاد ساختارهاي انگيزه بخش براي واداشتن دولتها به همكاري به جاي پديد آوردن نظام حقوق بين المللي .

 

 

 

بررسی عراق از دیدگاه ليبراليسم

با نظر برخي واقع گرايان مبني بر تهاجم به عراق مخالف بودند چرا كه تهاجم بايد يا به صورت تلاشي هميارانه توسط تعدادي از كشورها صورت گيرد يا اصلاً انجام نشود ليبرالها براي كنار زدن صدام حسين و برپايي مرد سالاري در عراق قايل به وجود توجيهات داخلي و بين المللي بودند . آنان براي حقوق بشر افرادي كه تحت حكومت صدام حسين بشدت سركوب شده بودند اولويت بالايي قايل بودند ، چنانچه مردم سالاري مي توانست شرايطي را براي آزادي آنان فراهم ساخت . چون معتقدند كه مردم سالارهاي معمولاً هرگز با هم نمي جنگند ، اعتقاد داشتند كه اگر صدام حسين از قدرت بركنار شود آرمان صلح پيش خواهد رفت . ليبرالها جنگ بدون اجازه و هماهنگي شوراي امنيت سازمان ملل عليه عراق را نامشروع مي دانستند مزاياي چون وابستگي متقابل ، چندجانبه گرايي و برنامه ريزي براي پرهيز از بدترين پيشامد .

برسازي

طرفداران برسازي ، نظام بين الملل را ساخته و پرداخته اجتماعي مي دانند يعني نظام بين الملل چيزي جز نحوه انديشيدن و تعامل انسانها با يكديگر نيست هر نظام بين الملل داراي ابعاد جامعه شناختي و فرهنگي مهمي نيز هست . مناسبات اجتماعي دوشادوش عوامل مادي مانند سرزمين ، ارتشها و تسليحات و طلاي خزانه وجود دارند . هويتها و اولويتهاي بازيگران تا حدودي همين ساختارها رقم مي زنند . هويتها و اولويت ها ثابت و تغييرناپذيرند .

بر تفسيري بودن علوم اجتماعي و ديگر علوم پا مي فشارند . اين گونه هايي برسازي به شكلي صريح تر هنجاري هستند و به آنچه نظريات تجربي دست مي يابند ترديد دارد برسازي در مورد امكان پذير بودن بیشينه سازي دستاوردهاي مطلق توسط دولتها ، صادق بودن تشبيه داخلي – بين المللي تاثيرات اقتداگريزي در جهت محدود سازي صلح و اهميت نهادها و مشروعيت در رفتار بين المللي با ليبرالها هم نظرند .

اما جديدترين موج نظريه هاي برسازي بخش قابل ملاحظه اي از طبيعت باوري را قبول دارند و هنجارها و ارزشهاي اخلاقي را متغيرهايي مي شناسند كه به تشريح و تبيين رفتار كمك مي كنند .

عده ايي ديگر با آرمانگرايان هم نظرند كه نظريه ها بايد براي پيشبرد و اهداف اخلاقي به ويژه عدالت اجتماعي و آزادي گروههاي اجتماعي سركوب شده در انداخته شوند .

برسازي با واقع گرايي توافقاتي دارند مبني بر :

1- اقتدار گريز نظام بين الملل

2-توانايي افندي دولتها

برسازي با ليبرالها هم نظرند :

1- برخي هنجارها و رژيمها وجود داشته باشد مي توان بر بسياري از دشوارهايي كه اقتدار گريزي براي همكاري پيش مي آورد فائق آمد برسازان تاكيد دارند كه توانايي ها صرفاً بخشي از آن چيزهايي هستند كه نظريه پردازان بايد در نظر گيرند آنان بايد آگاهي و رويه هاي مشترك را نيز مدنظر قرار دهند . اينان معتقدند كه باورها ، انديشه ها و ارزشها هم مي تواند رفتار دولتها و هم سرشت نظام بين الملل را تغيير دهد .

2- برسازي بيش ازهر روايت معاصر ديگري از واقع گرايي و ليبراليسم به هنجارها و ارزشها توجه دارد

3- سياستها بايد به ترتيبي موجب افزايش آگاهي مشترك شوند كه به ايجاد جهاني صلح آميزتر و برابرتر ، مقاومت در برابر كنترل چيرگي جويان و پيشبرد رهايي كمك كند . برسازان خواستار ايجاد و آگاهي مشترك جديد و باورهاي تازه ايي هستند كه به تحقق چنين هدفهايي ياري رساند .

عراق

گزينه نخست : تهاجم يك جانبه را انتخاب نخواهند كرد زيرا بر حقوق يا هنجارها مبتني نيست و هنجاري را بر« مي سازد» كه براساس آن قدرتهاي چيره بر ضد دولتهاي ضعيف تر به زور متوسل
مي شوند .

گزينه دوم : حمله اي چندجانبه به عراق با اجازه سازمان ملل ، مويد هنجارهايي خواهد بود كه «برسازان» قبول دارند هنجار ترويج نظامي كه در آن از زور تنها در صورتي استفاده شود كه يك نهاد بين المللي مشروع اجازه آنرا داده باشد ، اين گزينه رهايي گروههاي داخلي سركوب شده عراق را هم به ارمغان مي آورد .

گزينه سوم : افزايش بازرسي از محلهاي مشكوك توليد و انبارساز تسليحات عراق با برسازي همخواني دارد زيرا بيش از هر گزينه ديگر موجب تقويت گنجينه آگاهي مشترك در نظام بين الملل مي شود .

گزينه چهارم : دست روي دست گذاشتن در چشم سياستگذاران طرفدار برسازي جذابيتي ندارد . معتقدند كه چشم پوشيدن بر نقض حقوق بين الملل آنرا به شدت تضعيف مي كند حقوق بين الملل از مهمترين شيوه هاي توليد نوع درست چارچوب ادراكي مشترك است مخالف تهاجم هستند زيرا رفتار بسيار نمايان و بساير تاثيرگذارد به شكلي نيرومند نحوه تفكر مردم ، رهبران و دولتها درباره سياست جهان را رقم مي زند .

             

 

ابطال‏گرايي پوپر،برنامه‏هاي پژوهشي لاكاتوش، پارادايم‏كوهني، معرفت‏شناسي فوكو epistemology

تفاوتها و شباهتها

معرفت شناسي مشيل فوكو براساس « قدرت – شناخت » است ، ويژگي متمايز اين شاخه بهم پيوستن « گفته ها و ناگفته ها » و امور گفتماني و غيرگفتماني است . فوكو معتقد است معنايي بيرون از زبان وجود ندارد و آنچه هست زبان است و بر سرشت مستقل گفتمان تاكيد دارد .

رويه هاي گفتماني ، فرافكني گفتماني در جامعه و شيئت يافتن آن است بعبارت ديگر ، آثار گفتمان در جهان اجتماعي مانند استدلالهاي كنشگران اجتماعي يا اقدامات يا باورهايي است كه از نهادهاي اجتماعي نشئت مي گيرد .

در تبارشناسي فوكو ، توجه به قدرت و رابطه ميان قدرت و شناخت تاكيد مي شود او به رويه هاي نهادها و رويه هاي اجتماعي مي پردازد . تبارشناسي تحليل تبار و چگونگي ظهور پديده هاست و تاريخ مندي هرچيزي را نشان مي دهد و شناخت را در زمان و مكان مي داند اين به معناي نفي ضرورت است ، بايد دريافت كه چگونه از دل عوامل متعدد رويدادي خاص سر بر مي آورد كه ضروري به نظر ميرسد . فوكو به رابطه ميان زبان و قدرت توجه دارد وي تجدد را فرايند فزاينده عقلانيت ، هنجار بخشي و سلطه مي داند .

- عقلانيت مدرن از ديد او پديده اي تاريخي و خاص است و نه آنچنان كه  ادعا مي شود غيرتاريخي يا جهان شمول .

- خردگرايي و اشكال سوژگي مدرن نيرويي اجبار آفرين است اين نهادها ، رويه ها و گفتمانهاي
« عقلاني » مدرن كه مي خواهند به تجربه ، هرج و مرج نظم و سامان دهند به «سلطه » مي انجامند و با تاكيد بر خردگرايي ، تجارب مختلف مورد تحليل و مطالعه و نظارت قرار مي گيرند تا كنترل شوند . فوكو شناخت و حقيقت را مولفه هاي قدرت و سلطه مي داند انسان مخلوق زبان است .

علوم انساني در بستري از روابط قدرت و از طريق رويه ها و فناوريهايي چون حذف ، تحديد ، نظارت و عينيت بخشي ، شكل گرفتند و به نوبه خود به ظهور ، پالايش و گسترش فنون جديد قدرت شكل دادند .

قدرت اساساً نامتمركز و پراكنده اند . سازه انگاري فوكو يك غير شالوده انگاري است ، تاكيدش بر ماتريس اجتماعي - گفتماني كه دعاوي معرفتي از آن نشات مي گيرد و براساس آن توجيه مي شوند ، جنبه هاي ارزشي موجود در شناخت ، شيوه هاي زندگي نهادي و غيرنهادي كه با تعهدات معرفت شناختي و هستي شناختي حفظ مي شوند و سرانجام توزيع قدرت و امتياز .

برنامه هاي پژوهشي لاكاتوش

برنامه پژوهشي لاكاتوش ساختاري است كه براي پژوهش بعدي به نحوي ايجابي و سلبي رهنمودهايي فراهم مي سازد رهنمود سلبي يك برنامه اين شرط را شامل مي شود كه مفروضات اساسي آن برنامه ، يا استخوان بندي اش نبايد ترك يا جرح و تعديل شود .

اين مفروضات اساسي با يك كمربند محافظ كه مشتمل است بر فرضيه هاي معين ، شرايط اوليه و غيره ، از ابطال مصون نگه داشته مي شود ، رهنمودهاي ايجابي رهنمودهاي تقريبي را شامل مي شود كه حكايت از چگونگي امكان تحول و توسعه برنامه پژوهشي دارد .

چنين تحول و توسعه اي انضمام مفروضات اضافي به استخوان بندي را شامل مي شود بدين منظور پديده اي از پيش ساخته شده را در برگرفته و پديدارهاي بديعي را پيش بيني كند پيش رو و يا رويه زوال بودن برنامه هاي پژوهشي منوط به اينست كه آنها در اكتشاف پديدارهاي بديع موفق باشند و يا مستمراً با شكست مواجه شوند . بيش از هر چيز استخوان بندي يك برنامه ، ويژگي مميز آن است . استخوان بندي شكل فرضيه هاي نظري بسيار كلي را مي گيرد كه مقوم بنياني است كه با تكيه بر آن ، برنامه بايد تحول و توسعه يابد استخوان بندي هر برنامه با « تصميم روش شناختي مدافعانش » ابطال ناپذير مي شود . هرگونه تعارضي كه بين يك برنامه پژوهشي تفيضل يافته و
يافته هاي مشاهدتي بروز كند به بخش ديگري از ساختار نظري آن نسبت داده مي شود ، نه به مفروضاتي  كه مقوم استخوان بندي اند . شبكه مفروضاتي كه قسمت ديگر ساختار را مي سازد همان است كه لاكاتوش كمربند محافظ نامیده است كمربند محافظ نه تنها فرضيه هاي صريح معيني را كه مكمل استخوان بندي است شامل مي شود بلكه در برگيرنده گزاره هاي مشاهدتي و نيز مفروضاتي مي شود كه در توصيف شرايط اوليه مضمردند .

رهنمود سلبي يك برنامه عبارت است از اينكه استخوان بندي در جريان تحول برنامه مورد جرح و تعديل واقع نشود هر دانشمندي كه استخوان بندي را مورد تعديل قرار دهد از آن برنامه پژوهشي خارج شده است تاكيد لاكاتوش براين امر كه كار و كاوش در برنامه هاي پژوهشي داراي جنبه هاي قراردادي است ، يعني لازم است دانشمندان براي پذيرش استخوان بندي برنامه تصميم گيرند ، اشتراك بسياري با موضع پا پر نسبت به گزاره هاي مشاهدتي دارد .

تفاوت عمده در اينست كه نزد پاپر تصميم به پذيرش گزاره هاي جزئيه مي شود ، در صورتيكه نزد لاكاتوش حوزه تصميم گيري چنان وسعت يافته كه گزاره هاي كليه را كه مقوم استخوان بندي هستند فرا مي گيرند .

تمييز و  تشخيص مميزات و خصوصيات راهنموني ايجابي ، يعني آن جنبه از برنامه هاي پژوهشي كه نشان دهنده اموري است كه دانشمندان بايد انجام دهند ، نه چيزهايي كه بايد از انجامشان اجتناب ورزند ، از راهنموني سلبي قدري  مهمتر و مشكل تر است .

راهنموني ايجابي نشان مي دهد كه براي تبيين و پيش بيني پديدارهاي واقعي ، چگونه بايد استخوان بندي تكميل شود . به نقل از لاكاتوش راهنموني ايجابي شامل مجموعه اي از اقتراحات يا اشارات بعضاً بسط يافته اي است كه بر چگونگي جرح و تعديل كمربند محافظ ابطال پذير  و يا توسعه آن . توسعه برنامه هاي پژوهشي نه تنها متضمن افزايش فرضيه هاي معين مناسب است بلكه بسط يافتن فنون آزمايشي و رياضي مناسب را نيز در برمي گيرد .

برنامه ي مضمر در نظريه جاذبه نيوتن دلالتهاي راهنموني نيرومندي ارايه كرد ، بهر برنامه پژوهشي بايد اين فرصت داده شود كه توان تمام و كمال خود را به مضمه ظهور برساند بايد كمربند محافظ كفايت مند و به تناسب پيچيده اي ساخته شود .

طبق نظر لاكاتوش وقتي برنامه اي بدان حد توسعه يافته باشد كه بردن آن به بوته آزمونهاي مشاهدتي مناسب پيدا كند ، تاييد است كه اهميت فوق العاده مي يابد نه ابطال .

از يك برنامه پژوهشي انتظار مي رود كه ، حداقل بطور منقطع ، موفق به پيش بيني هاي بديعي شود كه مورد تاييد واقع شوند .

دو شيوه جهت ارزيابي قابليت برنامه هاي پژوهشي نتيجه مي شود :

1- برنامه هاي پژوهشي بايد داراي درجه اي از انسجام يا سازگاري دروني باشند كه متضمن طراحي برنامه اي معين براي تحقيقات بعدي باشد ( لاكاتوش ، ماكسيم و روان شناسي فرويد )

2- برنامه هاي پژوهشي ، هرچند به طور گهگاهي ، بايد به كشف پديدارهاي بديع منجر شوند
( جامعه شناسي جديد )

پارادايم كوهن

ديدگاه كوهن درباره تحولات علمي ، بدیلي در برابر دو ديدگاه سنتي و پوپري ارايه مي دهد ، كه در يكي بر روال عادي و اثباتی تاكيد است و در ديگري بر روند ابطال . از آنجا كه بنابر نظر كوهن پاي بندي به چارچوب و زمينه رشته اي يا پارادايم پيش شرط و بستر لازم براي علم هنجاري موفق است پاي بندي به آن يك عنصر كليدي در كاوش علمي است و در شكل گيري ذهنيت و فضاي فكري يك دانشمند موفق نقش اساسي دارد .

به عقيده كوهن پارادايم عبارتست از نوعي موفقيت يا دست آورد مهم جديد كه مورد تصديق جامعه عامی خاص است و الگويي فراهم مي كند كه از روي سنت منسجمي درباره پژوهش علمي و همين طور شيوه علمي براي نگرش به جهان تدوين گردد . به اعتقاد توماس كوهن واحد اصلي و زيربناي هر تحليل ، جامعه علمي است و آموزشهاي تخصصي و حرفه اي عامل پيوند اعضاي اين جامعه است . خود اين آموزشها نيز بر دست آوردهاي علمي پيشين استوار است . هرجامعه علمي خاص كه با تخصص علمي معين سروكار دارد . به دست آوردهايي توجه دارد كه آنرا به منزله مبنايي براي پژوهش مستمر خود قرار داده است . اين دست آورد يا موفقيت همان چيزي است كه كوهن از آن به عنوان پارادايم ياد مي كند و تحقيق و پژوهشي را كه بر مبنايي پارادايم استوار است را علم هنجاري مي نامند . در نتيجه تعهد و پاي بندي ، به مجموعه اي از قوانين پارادايم نظريه ها ، روشها و معيارهايي به وجود مي آورد كه در حل معضلات و مسايل علمي موفقيتهاي داشته باشد در نتيجه ، شيوه تفكر جديد را درباره مسايل و معضلات بعدي پايه ريزي مي كند . به اعتقاد كوهن پارادايم بايد نامحدود ، باز غير محصور و همين طور موفقيت آميز باشد . پارادايم واحد نوعي كيفيت خود محدود ساز است با اصول و مباني خود در نمي افتد و با آنها به چالش بر نمي خيزد ، يا آنها را نفي نمي كند. لذا علم هنجاري يا همان تحقيقات و پژوهشهاي مبتني بر پارادايم ، درصدد حل معما برآمده و به فكر يافتن تعبيري تازه يا بياني ديگر از پارادايم مي افتد ولي از هرگونه نوآوري جدي و اساسي اجتناب مي ورزد .

كاركردهاي پارادايم

وظايف و كاركردهاي اصلي پارادايم به شرح ذيل است :

1- تعيين كردن شيوه هاي مناسب براي مطالعه مسايل و معضلات مذكور .

2- تعيين اينكه چه نوع معضل يا مسائلي ، اهداف مناسب مطالعه و تحقيق به شمار مي روند .

3- تعيين محدوده هاي انواع نظريه ها و تبيين هاي مطلوب مقبول .

پارادايم در راستاي حل معما ، موفقيتهاي بدست مي آورند ولي هيچگاه كامل و جامع نيست و ناهنجاريهايي در آن رخ مي دهد كه وقتي اين ناهنجاريها ، افزايش يابند و روي هم انباشته شوند ، موجب وقوع بحران در جامعه علمي مي گردند ، اين امر به معناي آنست كه پارادايم ديگر نمي تواند در خدمت هدف اصلي ، يعني به عنوان مبنايي براي پژوهش با علم هنجاري عمل نمايد . پاسخ و واكنش مطلوب و مقتضي در برابر اين وضعيت ، ازدياد و تكثير نظريه ها و ايده هايي است كه در نهايت پارادايم جديد از دل آنها سربرآورده ، آنگاه انقلاب علمي بوقوع خواهد پيوست .

ويژگي هاي پارادايم

كوهن انقلاب علمي را يك حادثه غيرانباشتي و غيرتجمعي مي داند ، نوعي انقطاع يا گسست بنيادين و اساسي كه تمام چيزها را بطور بنيادين تغيير داده و متحول مي سازد . اين دو پارادايم يعني علم هنجاري و انقلاب علمي در واقع بيانگر شيوه هاي متناقض حيات – جامعه علمي بشمار مي رود بعبارتي هر پارادايمي داراي ويژگي هاي زير است :

1- هر پارادايم كه خود را ايجاد و مستقر مي سازد در واقع بلوغ و تكامل يك علم را تشكيل مي دهد .

2- پارادايم در بردارنده نمونه هاي اصيل و دست آوردهاي علمي است كه در سطح وسيع و گسترده مورد تاييد و تصديق قرار گرفته و از سوي جامعه علمي بعنوان الگوها و راه حلهايي براي مسايل و معضلات ، پذيرفته شده اند و امكان ظهور علم هنجاري را فراهم مي سازد .

3- تغيير و تحول در پارادايم مستلزم انقلاب علمي است .

4- پارادايمهاي رقيب ناسازگار و مباين هستند ، زيرا هر پارادايمي مسايل و معضلات متفاوتي را براي حل كردن بر مي گزيند  به نوبه خود از معيارهاي متفاوتي نيز براي موفق به حساب آمدن راه حل خود استفاده مي كند لذا هيچگونه اطلاعات و داده هاي مشاهدتي عام و مشترك وجود ندارد كه بتواند بعنوان معيارهاي بي طرف ، براي مقايسه و تمايز ميان آنها و در نتيجه انتخاب يكي از آنها عمل كند زيرا هر كدام واقعيات متفاوتي را مي بينند .

5- قواعد ، واقعيات و فكتهاي بي طرف نمي تواند تغيير پاردايم را مشخص كنند تغيير پارادايم در نتيجه جامعه علمي صورت مي گيرد يعني در نتيجه توجيه و تعديل از سوي اقتدار ، اشخاص نه توسط معيارهاي غير شخصی نظير قواعد منطقي يا روش شناختي كوهن توليد دانش و نوآوري را در انقلاب مي بيند و قايل است .

عناصر پارادايم

پارادايم الگو يا سرمشق از چهار عنصر عمده تركيب مي شود كه عبارتند از :

1- تعميمهاي نمادين

2- الگوهاي متافيزيكي

3- ارزشها

4- مثال واژه ها

هريك از عناصر چهارگانه الگوها ، بعنوان منظومه اي از تعهدات گروهي با يكي از عناصر زيست جهان ارتباط دارند تعميمهاي نمادين از جنس ذخيره دانش ، مسلم و بلاترديد مي باشند ، مدلهاي هستي شناختي و اكتشافي مجموعه اي از باورها و عقايدند ، ارزشها نيز بايدها و نبايدها و شيوه هاي ارزيابي را تعيين مي كنند و مثال واژه ها بيشتر جنبه علمي دارند .

بنابراين پارادايم ، دانش انتزاعي نبوده و بعنوان كليتي از باورها ، ارزشها ، رفتارها  و به مثابه يك فرهنگ از طريق جامعه پذيري به نواموزان منتقل مي شود و رابطه دانشجو با الگوهاي علمي از نوع دانستن نيست بلكه از نوع فهميدن و بودن است .

كوهن در منظورش از پارادايم مي گويد ، برخي نمونه هاي پذيرفته شده در كنش علمي – واقعي از جمله قانون ، نظريه ، كاربرد و مجموعه ابزار دقيقي ، الگوهايي را فراهم مي سازند كه از درون شان ، سنتهايي منسجم خاص تحقيقات علمي نشات مي گيرند . او تاريخ اين سنتها را تحت عنوان بطلميوسي ( كپرنيكي ) ديناميك ارسطويي ( نيوتني ) نور ذره اي ( موجي ) و غيره شرح مي دهد . اصطلاح الگوي نمونه ، رابطه نزديك با علم هنجار گذار دارد يعني كسانيكه در چارچوب يك الگوي مشترك جزمي كار مي كنند از منابع اين الگو استفاده مي كنند تا نظريه را پالايش دهند . داده هاي معمايي را توضيح دهند ، اندازه هاي دقيق استاندارد را بطور روز افزون تثبيت كنند و كارهاي ضروري ديگر را انجام دهند تا مرزهاي علم هنجارگذار را گسترش دهند .

 

انتقادات وارده بر كوهن

1- برداشت و ارايه تصويري خشك و متصلب و قاعده مند از مفهوم پارادايم كه برخلاف انتظار ، خلاقيت چنداني از خود نشان نداده است .

2- ماهيت غيرانتزاعي و عيني و غيركلامي مفهوم پارادايم منجر شد تا بصورت مفاهيمي مبهم و رمزآلود جلوه گر مي شود .

3- عده اي نيز معتقدند وقتي گروهي به يك پارادايم متعهد شوند در آن صورت به راحتي مي تواند هر رويداد يا حادثه را به پارادايم موردنظر خود تطبيق دهند ، لذا تغيير و تحول مفهومي ديگر معنايي نخواهد داشت و غيرممكن خواهد بود.

4- چون دليل مناسبي براي گزينش پارادايم نداريم پاي عدم عقلانيت به علم كشيده مي شود .

ابطال گرايي پوپر

از منتقدين جدي اصحاب حلقه وين و مكتب اثبات گرايي منطقي كه اطلاق معرفت را در گرو آزمون پذيري و تجربه گرايي مي دانستند كارل پوپر و نظريه ابطال گرايي وي بود . ابطال گرايي پوپر داراي پيش فرضهايي بوده كه عبارتند از :

1- خطاپذيري انسان : يعني مي توانيم به جستجوی حقيقت برخيزيم . اين امر مستلزم تلاش براي دريافت پيوسته اشتباهات و خطاهاي خودمان از طريق نقادي عقلي گرايانه است .

2- شناخت نمي تواند از هيچ و نيز از مشاهده شروع شود پيشرفت علم و معرفت بصورت عمده ، عبارتست از تغيير شكل پيدا كردن معرفتي قديم تر است . اين امر بيش از آنكه مديون مشاهده باشد ، به حدس تكيه مي زند .

3- دقت زبان شناختي يك شبح است و مسايل وابسته به معنا يا تعريف كلمات اهميت ندارد .

4- هيچ چيز را نمي توان به تحقيق ثابت كرد ( بجز رياضيات و منطق ) خواستن دلايل عقلي در علم نشانه شكست در تمايز قلمرو عقلانيت و يقين عقلي است و تقاضايي غيرمعقول تلقي مي شود .

5- نظريه اي كه آزمون پذير نباشد مورد توجه دانشمندان اختياري قرار نخواهد گرفت پس آنها را متافيزيكي توصيف كرد از سوي ديگر پوپراصول ابطال گرايي خود را در منطق علوم اجتماعي به شكل ذيل اعلام مي نمايد :

1- چيزهاي بسيار مي دانيم .

2- جهل ما بيكران است.

3- هر نظريه معرفت بايد نسبت علم و جهل ما را معين كنند.

4- معرفت از مسئله شروع مي شود نه اداراكات حسي.

5- موفقيت يا عدم موفقيت ما بستگي به مسئله خاصي دارد .

6- بر نهاد اصلي روش علوم اجتماعي همچون روش علوم طبيعي عبارتست از آزمون راه حلهاي آزمايشي و موقتي كه براي حل پاره اي از مسايل ارايه مي شوند ( ابطال گرايي ) عينيت علم در گرو روش نقادي است .

7- كشاكش جهل و معرفت هرگز پايان نمي پذيرد و بر نهادهاي طبيعت گرايانه باطل اند .

8- مردم شناسي مهمتر از روش علوم طبيعي است .

9- عينيت  علم در گروه عينيت عالم نيست .

10- حذف ارزشهاي فراعلمي از فعاليت علمي عملاً ناممكن است .

11- مهمترين نقش منطق قياسي محض آن است كه ابزار نقد است .

12- از خطاها مي توان چيز آموخت .

13- مشاهده حسي محض وجود ندارد .

14- روانشناسي علمي اجتماعي است .

15- تبيين هاي مبتني بر منطق موقعيتي عبارتند از بازسازهاي عقلاني و نظري .

به بياني ديگر و به شكل مختصرتر مي توان اصول ابطال گرايي پوپر را در نقد استقرا نقد تحقيق پذيري ، نقد اصالت تجربه و آزمون ، اصل خطاپذيري ، بي طرف نبودن محقق و اصل طيفي بودن ابطال پذيري و موقتي بودن تاييدهاي علمي جستجو كرد .

 

 

 

تفاوتها و شباهتهاي نظريات سازه انگاري و پست تجددگرا ( پسا ساختارگرايي )

چرا ايران براي بقايش رو به نظريه ساختارگرايي آورده ؟

سازه انگاري در سه سطح مشاهده ، كنش ، روابط ميان آنها به ماهيت تفسيري دوگانه جهان اجتماعي مي پردازد .

انتقادات پسا تجددگرایان به جريان اصلي از عميق ترين لايه هاي معرفت شناختي و هستي شناختي تا حوزه هاي روش شناختي را شامل مي شود . پسا تجددگرايان بيشتر براساس نفي تجدد تعريف مي شود تا انسجام دروني خود آن مدل جديدي از انديشه ، نگارش و سوژگي را مطرح مي سازد . جيمز دردريان ، پسا تجددگرايي را چالشي در مقابل مفروضه هاي فكري مي داند كه خردگرايي و اثبات گرايي غربي مبتني بر آن هستند .

پسا تجددگرايان ؛ قايل شدن به اصالت ذاتي براي پديده ها ، شالوده انگاري ، سوژگي مدرن يعني فاعليت و نقش مستقل شناسنده ، كلام محوري تماميت انگاري ، روايتهاي كلان به معناي
اسطوره هاي بزرگي كه به ساير روايتها و گفتمانها مشروعيت مي دهند . طرح رابطه شناخت و قدرت ، شالوده شكني يا واسازي ، متن انگاري ،  بنيامتني بودن ، چگونگي بر ساخته شدن معنا ، تاكيد بر تنوع و تكثر .

پسا تجددگرايايي با برداشتي « خطابي » از علم ، اقتدار فرانظري تجددگرايانه را برهم مي زند . شناخت نوعي عمل برساختن نمادين است و نه آنچه نمادها صرفاً منتقل مي كند شناخت ما از حقيقت مبتني بر عقلانيتي فرازماني نيست ، زيرا از خود عقلانيت هم بعنوان يك برساخته تاريخي رمز زدايي مي شود و منطق و خرد از جايگاه رفيع و مطلق خود به شبكه زمينه مند تاريخ و عمل نزول پيدا مي كنند .

از نظر پسا تجددگرايان : خردگرايي و انديشه خردگرايانه غربي ذاتاً سلسله مراتبي تلقي مي شود و مستلزم خلق تقسيم بندي دوگانه اي چون سوژه ، ابژه ، درست ، نادرست و ... است . هدف شالوده شكني پسا تجددگرايانه نيز سرنگون ساختن اين سلسله مراتب است .

سازه انگاري

اساساً كانون بحث در حوزه روابط بين الملل را از معرفت شناسي به هستي شناسي منتقل كرده اند . توجه آنها از يكسو ، به انگاره ها ، معاني ، قواعد هنجارها و رويه هاست . تاكيد آنها بر « نقش تكويني عوامل فكري » ‌است كه آنها را در برابر « مادي گرايي » حاكم بر جريان اصلي در روابط بين الملل قرار مي دهد و در عين حال ، به دليل پذيرش اهميت واقعيت مادي آنها را از پسا ساختارگرايي متمايز مي سازند .

در برداشت هستي شناختي سازه انگارانه ، ساختار هم شامل منابع است و هم قواعد استفاده از منابع و توانمنديها در چارچوب معنايي صورت می گيرد قاعده به معناي فهم اين مسئله است كه در يك شرايط خاص اجتماعي چگونه بايد عمل كرد . سازه انگاران بر ابعاد مادي و غيرمادي حيات اجتماعي تاكيد دارند .

بنيادي ترين فاكتها را « سرشت و ساختار آگاهي اجتماعي » مي دانند كه به معناي « توزيع انگاره ها و شناختهاست » ونت معتقد است اشخاصي براساس معاني اي كه چيزها و ساير كنشگران براي آنها دارند عمل مي كنند . معاني در ذات جهان نيستند بلكه در تعامل شكل مي گيرند .

سازه انگاري پسات تجددگرا

پسا ساختارگرايان اعمال حاكميت را شالوده شكني مي كنند كه آنرا راه حلي تاريخي براي مشكلات مربوط به تكثرگرايي فرهنگي و جهان گرايي مي دانند . اهميت هويت و تحليل آن به موضوعاتي مركزي براي تحليلهاي تجربي برسازي اجتماعي ديگران توسط پسا ساختارگرايان و سازه انگاران در آمدند . همچنين هويت يك نقطه كانوني براي نقد رهيافتهاي انتخاب عقلاني از منظر جامعه شناختي است كه فرض مي كند اين هويت برساخته اجتماعي به لحاظ علي متقدم بر تعريف منافع است .

سه اصل عمده سازه انگااري به لحاظ اهميت دادن زياد به ابعاد تفسيري و جامعه شناختي در علوم اجتماعي متشكل از سه اصل : سطح مشاهده ، سطح كنش و روابط ميان آنها مي باشد .

1- در سطح مشاهده ، هسته عمده و مركزي سازه انگاري معرفت شناختي وجود دارد كه از نقد تجربه گرايي و اثبات گرايي حاصل مي شود .

2- اصل بينا ذهنيت روش شناختي يا چيزي است كه مي توان آنرا سازه انگاري جامعه شناختي ناميد اين موارد حاصل انتقاد از رهيافتهاي انتخاب عقلاني هستند .

3- مفهوم و تحليل محوري قدرت سازه انگاري وجود دارد كه بعنوان پيوند بازانديشي در بين مشاهده و كنش عمل مي كند اگر وضع موجود فعلي گريزناپذير نبود و يا طبيعي جلوه نمي كرد ، آن هنگام جهان بيني جهان اصلي در روابط بين الملل و تعريف آن از سياست با چالش مواجه مي شود .

سازه انگاري وجود جهان پديدار خارج از ذهن را انكار نمي كند و همچنين سازه انگاران وجود
پديده ها را مستقل از ذهن و فكر به چالش نمي طلبد .

مخالفت سازه انگاري : پديده ها مي توانند فارغ از رويه هاي گفتماني ، خود را به هدف دانش تبديل نمايند بلكه فارغ از زيان ديدن پديده ها را به چالش مي كشد . هرآنچه كه از نظر اجتماعي يك شي يا پديده معنادار تلقي مي شود هميشه در نتيجه برسازي تفسيري جهان خارج است . ما در جهاني كه نمي شناسيم جهان هايي را بر مي سازيم كه مي شناسيم . تفاسير بر پايه نظامهاي مشتركي از رمزها و نمادها ، زبانها ، زيست جهان و رويه هاي اجتماعي قرار دارند . اين دانش از واقعيت يك برساخته اجتماعي است .

سازه انگاري در سنت هرمنوتيكي قرار دارد ، بين جهان طبيعي و جهان اجتماعي تقاوت قايل مي شود از لحاظ هستي شناسي ، سازه انگاري نظريه اي درباره برسازي واقعيت اجتماعي است .

سازه انگاري عليه تجربه گرايي ميشود چرا كه معتقد است كه عمل مشاهده يك عمل منفعل و خنثي و يا صرفاً درك خالصانه ذهني آنها نيست بلكه موضوع هاي مورد مطالعه در دانش ، خود برساخته هستند . همچنين سازه انگاري با آرمانگرايي معرفت شناختي مخالف است .

سازه انگاري در تضاد يا اثبات گرايي است چرا كه معتقد است بين واقعت هاي نهادي و عريان ( يا طبيعي ) تفاوت كيفي وجود دارد .

از لحاظ معرفت شناسي ، سازه انگاري در ارتباط با برسازي اجتماعي دانش است و از لحاظ هستي شناسي در خصوص برسازي واقعيت اجتماعي است .

هرمنوتيك مضاعف ارتباط دروني بين سطوح تحليل معرفت شناختي و جامعه شناختي وجود دارد .

اساس فهم تفسيري يا هرمنوتيكي از علم اينست كه هركنش انساني كه در جهان اجتماعي با اهميت تلقي مي شود ، بدون تفسير قابل فهم نيست .

شباهتها و تفاوتهاي تئوري انتقادي از ديدگاه وبر

افسون زدايي از جهان وبر بيانگر جايگاه دين در دنياي مدرن بود وبر ميان دين و احساس ديني ، دين و امر ديني تفكيك قايل شده است .

از مهمترين مباحث وبر بحث او از آثار مدرنيته و آينده آن است . وبر هنگاميكه به بررسي آثار عقلانيت ابزاري ، گسترش علم و تكنولوژي و افسون زدايي در جامعه مدرن پرداخت و به اين نتيجه رسيد كه اين فرايند عقلاني سازي آينده ای روشن در بر ندارد و به قفسي آهنين از عقلانيت و فناوري مي انجامد . البته وبر به جبر تاريخي و پايان تاريخ اعتقادي ندارد و براي انسان اختيار در انتخاب قايل است . ( مدرنيته و عقلانيت )

وبر متوجه مسايل زمان خودش بود . وبر به مسايل اصلي مدرنيته پرداخت : بوروكراسي ، سرمايه داري ، نقش ارزشها ، خرد ، آفرينش معنا در جهاني كه در آن خدا مرده است . وبر درباره معنا و نقش علوم شامل علوم طبيعي و علوم اجتماعي در جوامع مدرن پيچيده نوشت . بحث وبر از علم ، بخشي از بحث بزرگتري است كه او آنرا افسون زدايي از جهان مي نامند . در علم به عنوان پيشه ، وبر ويژگي تقدير روزگار ما را عقلاني شدن و روشنفكرانه شدن و بالاتر از همه افسون زدايي از جهان مي داند . منظور وبر از افسون زدايي تخليه طبيعت و جهان از جادو است . افسون زدايي بازدودن جادو از جهان باستاني شروع مي كند اين موضوع از اين جا شروع مي شود كه جوامع انساني تكنيكهاي را براي كنترل طبيعت و تغيير دادن ، براي راحتي انسانها بوجود مي آورند .

وبر قويترين نيروي اجتماعي را كه افسون زدايي را در مذاهب رهايي بخشي بزرك پيش مي برد ، شناخت اين نيروهاي اجتماعي با تلاش براي توضيح دادن و توجيه كردن جهان « تحمل رنجهاي نامطلوب » دكترينهاي مذاهب را عقلاني مي كند . مذاهب رهايي بخش تلاش كردند رنج بردن را با ديدگاههايي بيش از پيش مستحكم و منطقي توضيح دهند . همانطور كه تبيين ها بيشتر عقلاني شدند ، آنها از ديگر فضاهاي زندگي – اقتصاد بازار ، دولت ، زندگي خصوصي ، فرهنگ جدا شدند كه تحت اصول خود توسعه مي يابند . هرچه آن تبيين ها بيشتر عقلاني شدند ، آنها بيشتر از اعمال جانگرايانه جوامع انساني ابتدايي يا ماجراهاي اسطوره اي خدايان دنياي باستان خالي شدند .

در مدرنيته ، نقد بر مذهب كه توسط علم انجام مي شود ، به شكلي بازگشت ناپذير اقتدار ديني و تبيين هاي آنرا براي معني زندگي تحليل برده است . علم و پيامدهاي فني آن ، بيش از هر نيروي اجتماعي يا تاريخي ، عقلاني سازي و حذف نظام مند جادو ، روح ، عرفان و صورت غير عقلاني جهان را به پيش برده است . همانطور كه وبر مي گويد پيشرفت علمي بخش و مهمترين بخش فرايند عقلاني سازي است كه ما دچار آن هستيم . افسون زدايي و تمايز بين ساحتهاي مستقل اين تاثير را داشته است كه علم ديگر « ساختارهاي آگاهي مدرن » از كنترل و تفتيش دين رها شده است . عمل مدرن با استفاده از توانايي اش براي تغيير جهان ، مدام جهانهاي امكان پذير مي سازد و احساسي نو و بي قرار از زمان و آينده بوجود مي آورد كه در اصل نامحدود هستند .

وبر استدلال مي كند كه اين امر امكان پذير است چون در جهان افسون زدايي شده ، همه چيز طبيعي است و انسان محاسبه پذير شده است و موضوع تغييرات شديد بوسيله انسانهاست .

برعكس خوش بيني ساده لوحانه نسبت به تواناييهاي پيشرفت علمي ، وبر هيچ معني اصولي و پيشروانه ذاتي براي پروژه هاي علمي و فناوري مدرن در نظر نمي گرفت . علم ساختن ابزارهاي فني خارق العاده را امكان پذير مي سازد . اما نمي تواند بطور با ارزش و هنجاري بما حقايق و اهداف جهاني را بگويد . علم حداكثر مي تواند فقط « مشروعيت حقيقت » را تامين كند . همانطور كه شناخت فني تمدن غرب به شكلي نمايي رشد مي كند ، علم هيچ راهنمايي بما نمي دهد كه استفاده وضعيت مناسب آن در يك نظام اخلاقي يا ديدگاه سياسي و يا چارچوب مرجع فلسفي چگونه است .

وبر مي گويد كه علم پارادايم حاكم شناخت در مدرنيته است و هنوز ناتوان از رساندن ما به محدوده اهداف يا راهنمايي ما براي رسيدن به اصول نمايي است ، تناقض ظالمانه است كه انسان مدرن نمي تواند از آن بگريزد .

وبر اساس ديدگاه وبر ، علم نمي تواند به سئوالات بزرگ ، اصيل ، متافيزيكي ، يا وجودي زمانه ما پاسخي دهد ، علم نمي تواند حفره اي كه خود ساخته است پر كند ، حفره اي كه اديان بزرگ پر
 مي كند و يا گذشتگان در مفاهيم فلسفي از سياست ، درستي ، و زندگي خوب مي جستند . علم خيالات ديني و متافيزيكي را نابود مي كند ، بدون اينكه هيچ جايگزيني و آرامش بخشي از خود ارائه كند . با اينكه علم خيالات دين را نابود كرده است و جهان را بسيار پيچيده تر كرده است ، اما نتيجه آن دستيابي به مفاهيم عالي تر خوبي و حذف رنج ، نامعقولي ، و تسلط از جهان نبوده است . علم چيزي را تسكين نداده است و نمي تواند جهاني خالي از اميد و حماقت بار و بي عدالتي ناروا و رنج را توضيح دهد  در واقع آنچه وبر مي گويد اينست كه علم نمي تواند براساس هنجاري ، خودش را و دستاوردهايش را توجيه كند . يكي از عميق ترين اثرات افسون زدايي اين است كه هرچه فناوري بيشتر پيچده مي شود ، ما به واقع چيز كمتري در اين باره كه آن چگونه كار مي كند داريم . به علاوه شهروندان معمولي كنترل كمتري بر طراحي آن و به كارگيري آن دارند با اين حال ، بيش از پيش به شبكه هاي پيچيده فناوري وابسته مي شويم تا معمولي ترين امور زندگي روزمره مان را انجام دهيم.

 

بهرامی

 

دانشجو :مریم عبدالعلی بهرامی

 

مقطع : کارشناسی ارشد

رشته :علوم سیاسی

سال تحصیلی1390

نیمسال اول

 

 

 

 

 

1-در کتاب چرنوف به جای عراق اگر از ایران استفاده شود نتیجه گیری کنید؟

 

اگر بخواهیم در مورد گزینه ی اول که سازمان ملل و دولت های عضو سازمان ناتو با دیگر متحدان دارند که به ایران حمله کنند و اهداف اصلی آنها برکناری رهبر ایران آیت الله خامنه ای و روی کار آمدن حکومتی که مورد حمایت آمریکا باشد نقشه های که برخاسته از اسرائیل و هدایت آمریکا برای حمله به ایران صورت می گیرد و مانورهای نظامی که در خلیج فارس توسط نیروهای آمریکایی به نمایش گذاشته می شود و از این طریق آمریکا می خواهد موافقت چند متحد کلیدی که می توانند تدارکات ،پایگاه و نیروهای نظامی متخصص در اختیار بگذارند را جلب کنند.و با توجه به فرصت های که به قول خودشان به ایران داده می شود تا مشکل انرژی هسته ای به صورت مسالمت آمیز حل شود و اگر ایران از این کار سرباز زند آمریکا با نیروی هر چه بزرگتر به ایران حمله خواهد کرد.هر چند آمریکا مطمئن است که این نوع سیاست گذاری برای ایالت متحده بسیار پر هزینه خواهد بود چون نیاز است که تعداد زیادی از سربازان در منطقه ای دور از وطن و پایگه شان با دشمنی بجنگد که در خاک خودش به نبرد می پردازد البته مزایایی که ایالت متحده از این سیاست فکر می کنند دارند این است که با وجود انقلاب رنگی که اخیراً در ایران رخ داد مردم در داخل کشور ایران از نظام ناراضی هستند و معتقد هستند که مردم هم خواستار عوض شدن نظام می باشند.البته عقیده خود من که الان این سناریو را می نویسم فکر می کنم آمریکا خیال باطنی است که از دور نسبت به جامعه ی ایران و مردم ایران دارد چون این انقلاب به راحتی بدست نیامده که به همین راحتی هم از بین برود و اعتقاد دارم که هنوز هم بعد از رشادت ها و دفاع هشت ساله ی ایران آمریکا نتوانسته مردم ایران را بشناسد.

گزینه دوم که تلاش برای ترتیب دادن حمله ای چند جانبه به ایران با اجازه ی سازمان ملل از طریق تحریم ها و قطعنامه های که در برابر بازرسی های انرژی هسته ای ایران سازمان ملل انجام می دهد و مبارزه تحت رهبری ایالت متحده آمریکا صورت می گیرد و اینکه این تحریم ها به خود کشورهای تحریم کننده کمتر از آن نیست که به ایران می گذارد و کاربرد این زور در چشم جهانیان قانونی و مشروع نیست.

گزینه سوم که شورای امنیت سازمان ملل وادار به گسترش عظیم بازرسی های این سازمان از انرژی هسته ای ایران شده است و چنین کاری احتمال یافتن به بمب های اتمی ممنوع در ایران را بالا ببرد و از هزینه های عظیم مالی و تلف شدن تعداد زیادی از سربازان  و غیر نظامیان در نتیجه تهاجم به ایران نیز پرهیز می شود البته این گزینه امکان حمله به ایران در صورت عدم همکاری شایسته ی این کشور با بازرسان را باقی می گذارد.

گزینه چهارم که پرهیز از انجام هرگونه اقدام نظامی است تروریسم که برای ایالات متحده و غرب خطری همیشگی است و می خواهند ایران را به عنوان تروریسم در جهان قلمداد کنند.و با توجه به هزینه های که برای گرد آوری اطلاعات سرّی و نظارت در مرزها آمریکا در قبال ایران می گذارد فکر می کنند از این طریق بهتر بتوانند ایمنی آمریکائیان را تقویت کنند.

 

 

 

 

 

 

 

2-تطبیق دو نظریه سازه انگاری و نظریه پست مدرنیسم ،تفاوت ها و شباهت ها بیان شود؟ودلیل انتخاب جمهوری اسلامی ایران از سازه انگاری در روابط بین الملل
مهم ترین خصیصه متمایز سازه انگاری در قلمروی هستی شناختی است. سازه انگاری، سیاست بین الملل را بر اساس یک هستی شناختی رابطه ای می بیند و به عوامل فکری مانند فرهنگ، هنجارها و انگاره ها بها می دهد. از همین رو، یک تحلیل سازه انگار از مسأله همکاری، بیشتر بنیان شناختی دارد تا رفتاری. زیرا به شناختی بین الاذهانی می پردازد که ساختار هویت و منافع، یعنی ساختار بازی را به مثابه امری برون زا نسبت به خود تعامل تعریف می کند و این تعامل نمونه ای از آن قرار می گیرد.
سه گزاره مهم سازه‌انگاری عبارتند از:
1- با توجه به این که ساختارها به رفتار بازیگران اجتماعی و سیاسی، اعم از افراد و کشورها شکل می‌دهند، ساختارهای هنجاری یا عقیدتی به همان اندازه ساختارهای مادی حایز اهمیت هستند.
2- فهم این که چگونه ساختارهای غیرمادی هویت‌های بازیگران را مقید می کند، از این نظر حایز اهمیت است که بر چگونگی تعریف منافع و به تبع آن، کنش‌های بازیگران تأثیر می گذارد.
3- «کارگزارها» و ساختارها به صورت متقابل تأسیس و ایجاد می شوند.
از منظر سازه انگاری، خویشتن با انتخاب همکاری در یک وضعیت معماگونه اجتماعی به طور ضمنی هویتی جمعی را می پذیرد و به گونه ای عمل می کند که گویی به دیگری اهمیت می دهد. اگر دیگری به عمل متقابل دست بزند، هویت موقت و آزمایشی خویشتن تقویت می شود و در طول زمان، هویت جمعی هر دو طرف درونی می گردد. به عبارت دیگر هر کنش گر با عمل به گونه ای که گویی هویتی جدید دارد و آموزش به دیگری در این مورد که چه باید بکند تا به حفظ آن هویت کمک شود، یاد می گیرد که خود را در آیینه دیگری ببیند و برداشت خود را از هویتش تغییر دهد. این یادگیری پیچیده است و نه تنها به معنای آفریدن هنجارهای تنظیم کننده برای هویت های مسلّم است، بلکه هنجارهای تکوینی برای هویت های جدید خلق می کند. اگر یادگیری پیچیده در تعامل جریان داشته باشد، تأثیر وابستگی متقابل عمیق تر می شود.
بر این اساس سازه‌انگاران استدلال می کنند برای برقراری صلح و همکاری بین‌المللی باید هنجارهای مقوم و تنظیم کننده نظام بین‌الملل را به گونه‌ای تغییر داد که کشورها اندیشیدن و عمل‌کردن بر مبنای رئالیسم را متوقف سازند. برای رسیدن به چنین نظام صلح ‌آمیزی باید هویت و منافع کشورها را تغییر داد. به عبارت دیگر، باید تفکر و تصور آن ها از خود و روابطشان را با دیگر کشورها تغییر داد. از آن جا که در این نظریه، ادراکات و انتظارات بین‌الاذهانی تعیین‌کننده رفتار کشورها است، پس برای برقراری صلح، کشورها باید از تصور خود به صورت بازیگران خودپرست دست کشیده و خود را به عنوان بخشی از یک اجتماع واحد با منافع مشترک تعریف کنند. اساساً سازه‌انگاران امیدوارند که برنامه نرم‌افزاری رئالیستی حاکم بر کشورها و نظام بین‌الملل را با نرم‌افزار دیگری که بر هنجارهای اشتراکی استوار است، عوض کنند. وقتی این جای گزینی صورت گرفت، کشورها با یکدیگر همکاری خواهند که و جهان سیاست صلح‌آمیزتر خواهد شد.  یک تحلیل سازه انگار از همکاری به این امر متمرکز می شود که انتظارات چگونه از طریق رفتار مؤثر بر هویت ها و منافع تولید می شوند. فرآیند خلق نهادها فقط شامل خلق محدودیت های بیرونی برای رفتار کنش گرانی نیست که به صورت برون زا شکل گرفته اند، بلکه عبارت از فرآیندی در مورد درک های جدید درونی کردن خود و دیگری، و به دست آوردن نقش های هویتی جدید است. به عبارت دیگر، فرآیندی که با آن دولت های خودخواه یاد می گیرند همکاری کنند و منافع دولت ها از دید تعهدات مشترک نسبت به هنجارهای اجتماعی ساخت مجدد می یابند. این جریان در طول زمان، گرایش به آن خواهد داشت که وابستگی متقابل مثبت نتایج را به وابستگی متقابل فایده ها یا منافع جمعی تغییر شکل بدهد که درباره هنجارهای مورد نظر سازمان یافته اند.

تقریباً همه کسانی که به بحث درباره پست مدرنیسم می پردازند، به دشواری یا ناممکن بودن ارائه تعریفی از آن اعتقاد دارند. به بیان «پورتر»پست مدرنیسم بیشتر بر اساس نفی مدرنیسم تعریف می شود تا انسجام درونی خود آن. از سوی دیگر پست مدرنیسم مبتنی بر زبانی کم و بیش مغلق و پیچیده است. مطالعه آثار این مکتب مستلزم آشنایی با طیف وسیعی از ادبیات از جمله فلسفه، نقد ادبی، زیبایی شناسی و ... است. 
پست مدرنیست‌ها در عرصه روابط بین‌الملل ادعا کرده‌اند که قرائت مخالفی را در این رشته مطرح می کنند. به نظر آن ها مفهوم پایه‌ای حاکمیت و دولت‌های ملی دارای حاکمیت مرکزی نظریه مدرن روابط بین‌الملل است که اساس آن فروریخته و قطعیت و شمول خود را از دست داده است. در قرائت جدید آن ها، چیزی که در گذشته در متن بود می‌تواند به حاشیه رانده شوند و آن مفاهیم و موضوعاتی که حاشیه‌ای تلقی می‌شدند، می‌توانند در متن مطالعات بین‌المللی قرار گیرند. هدف اصلی حملات پست مدرنیست‌هایی چون «دردیان»، «اشلی»، و «واکر»، واقع گرایی است. آن ها به دنبال باطل کردن مفروضه‌های اصلی رئالیسمی هستند که مدعی نشان دادن واقعیت در عرصه بین‌المللی و شناخت آن از طریق ابزارهای علوم تجربی است. «واسکوئز» در ارزیابی تأثیرات پست مدرنیسم بر حوزه مطالعاتی روابط بین الملل به پنج بعد مهم از این اندیشه اشاره می کند:
1- نفی این ایده که مدرنیسم پایان تاریخ است؛
2- انتخابی بودن و برساخته بودن هر آن چه هست؛
3- نقش باورها و رفتارها به عنوان خالق واقعیت ها؛
4- رها نبودن تحقیق علمی از ارزش ها و نقش زبان و چارچوب های مفهومی در خلق شیوه های زندگی؛ و
5- قائل شدن فرآیند هویت یابی و برساخته شدن هویت به عنوان شکلی از قدرت.
«پورتر» نیز معتقد است پست مدرنیسم از نظر تأکیدی که بر نقش زبان، گفتمان و «لفظ پردازی» بر ساختن روابط قدرت از یک سو و برساخته شدن مجموعه های شناختی از سوی دیگر دارد، یعنی مطالعه خود روابط بین الملل و نقش برساخته شدن معنا در نظام بین الملل و بنیان های معرفت شناختی حوزه مطالعاتی روابط بین الملل حایز اهمیت است.
یکی از مباحث اصلی پست مدرنیسم در روابط بین الملل که با مبحث همکاری ارتباط می یابد، رابطه بین هویت و دیگربودگی است. پست مدرنیسم هویت را امری برساخته می داند که با شکل دادن به مرزهای مصنوعی قوام می یابد. در ورای این مرزها، دیگربودگی سرکوب می شود. پست مدرنیست ها تلاش دارند تا نشان دهند که هویت خودی از طریق اعمال دیگران شکل می گیرد. در رویکرد پست‌مدرن بر نقش زبان در شکل‌گیری هویت تأکید می شود. بازنمایی و آن چه می توان «عرصه سیاست بازنمایی» نامید نیز موردتوجه پست مدرنیست ها در روابط بین الملل است. در جهانی که تعدادی از انسان ها روابط بین الملل را مستقیماً تجربه می کنند و اکثراً از طریق رسانه ها با آن ارتباط برقرار می نمایند، ساخته شدن معنا از طریق دست کاری کلمات و نشانه ها باید مدنظر قرار گیرد. بر همین اساس تلاش پست مدرنیست ها در بررسی نقش نمادها، متون و تصویرسازی ها می تواند در مبحث همکاری مورد استفاده قرار گیرد.

دليل انتخاب سازه انگاري
 

تئوري سازه انگاري از قابليت بيشتري در مقايسه با ديگر تئوري هاي رايج، از جمله «رئاليسم» براي تبيين سياست خارجي ایران در پیش گرفته ،برخوردار است. در واقع، انتخاب سازه انگاري براي اين مهم، ناظر به مدلول اين رويکرد در اهميت تأثير ساخت نرم افزاري نظام ذهني، باورها و هنجارها بر رفتار سياست خارجي است؛ زيرا اين رهيافت نسبت به ارزش ها، عقايد و کارکرد آنها در سياست خارجي صحّه گذاشته، نقش غيرتبعي و مستقل آنها را در تجزيه و تحليل مداخله مي دهد. ضمن اين که در تفسير سازه انگاري با تأکيد بر ساختار و پويايي زندگي بين المللي، منافع و مناسبات بازيگران و دولت ها، اموري متغير در نظر گرفته مي شود که براساس آن، دولت ها، منافع خود را در روند تعريف موقعيت ها و ايفاي نقش ها تعريف مي کنند با همين تعريف است که احياناً با از ميان رفتن يا شکست در آن وضعيت ها ضمن ايجاد آشفتگي براي هويت ها، نقش ها را نيز دچار مشکل ساخته، منافع را نامعلوم مي سازد. مواضع فوق، نمودار آن است که سياست خارجي اصالت داشته و در اين باره داراي مسئوليت هاي مهمي است. مسئوليت هايي که توفيق در آنها در گروه غلبه بر موانع و محذورات هنجارهاي ناسازگار و ايجاد تقارب بين الاذهاني و برخورداري از قدرت نرم است.
به رغم وجود مرجّحاتي از اين دست، اولاً انتخاب سازه انگاري به منزلة ناديده گرفتن قابليت رهيافت هاي ديگر يا نفي ظرفيت کاربستي آنها در توضيح ابعادي از سياست خارجي ايران نيست. ثانياً، اعتبار همة گزاره هاي اين رهيافت، يکدست يا مطلق و جامع ارزيابي نمي شود، بلکه به نظر مي رسد همچون نظريه هاي ديگر داراي محدوديت ها و نواقص خاص خود است. از جمله اين که براساس اين ديدگاه (به ويژه ديدگاه ونت) هويت ها بر اثر تعامل، شکل گرفته و هويتي به شکل ما قبل تعاملي/ ما قبل اجتماعي وجود ندارد، ولي حقيقت آن است که بدون داشتن «هويت» نمي توان به «تعامل» پرداخت. به تعبير اسميت، بخشي از هويت به جاي اين که براساس تعامل به وجود آيد، پيش از هرگونه تعاملي وجود دارد.

 

 

 

3 -ابطال گرایی پوپر برنامه پژوهش لاکاتوش پارادایم کوهن اپیتسمه فوکو تفاوت ها و شباهت ها را بنویس؟

پوپر روش علمی کاملاً استنتاجی ابطال گرایی را در انداخت وی معتقد است که باید آن نظریه ای را بپذیریم که پر محتواتر است یعنی نظریه ای که مطالب بیش تری به ما می گوید یا برجسته تر است ،تصویری که پوپر از چگونگی پیشرفت علم به دست داد توسط ایمره لاکاتوش یکی از دانشجویانش به چالش کشیده شد دیدگاه لاکاتوش از جهات متعددی با پوپر تفاوت دارد یکی از آن ها به واحد مقایسه باز می گردد پوپر معتقد است دانشمندان نظریه ها را با هم مقایسه می کنند ولی لاکاتوش معتقد است دانشمندان چیزی به مراتب بزرگتر و دامنه دارتر یعنی برنامه های پژوهشی را با هم مقایسه می کنند پوپر معتقد است دانشمند برای ابطال نظریه ی پذیرفته شده فعالیت می کند حال آن که لاکاتوش اعتقاد دارد که دانشمند  برای حفظ یا نجات دادن میزان هر چه بیشتری از نظریه پذیرفته شده از طریق اصلاح و جرح و تعدیل آن می کوشد به اعتقاد لاکاتوش نظر پوپر دایر بر این که نظریه وقتی ابطال شود کنار گذاشته می شود طرز کار عملی دانشمندان را باز گو نمی کند و به همین دلیل از نظر توصیفی مردود است از این گذشته لاکاتوش معتقد است دانشمندان نباید به شیوه ای که پوپر می گوید عمل کنند و به همین دلیل نظر پوپر از لحاظ تجویزی هم مردود است.

پوپر و لاکاتوش یک نظریه ی برتر را شامل تمامی محتوای درست نظریه قدیمی تر به علاوه محتوایی تازه تر می دانند.

می توان اختلاف نظرها و توافق های لاکاتوش و کوهن را بطور زیر خلاصه کرد:

عینی و ذهنی:

معیار تعیین حدود کوهن به نظر ذهنی می رسد یعنی مبتنی بر این است که دانشمندان چه بکنند و چه باور داشته باشند(روانشناسی آنها)

در عوض لاکاتوش بر این باور است که یک جمله می تواند غیر عملی باشد حتی اگر مقبولیت عمومی داشته باشد و ظاهر درستی داشته باشد باور صاف بودن زمین از این دست است و بالعکس ممکن است ارزش عملی داشته باشد و کسی باورش نکند مثل تئوری کوپرنیک و نظریه تکامل داروین.

لاکاتوش یک نئوپوپری بود که در بستری رشد کرد که منطق ابزار اصلی در فلسفه علم بود ولی کوهن بیشتر به جامعه شناسی علم علاقمند بود.

علم و دین:کوهن علم را با دین قیاس می کند ولی لاکاتوش قائل به چنین قیاسی نیست کوهن و لاکاتوش هر دو معتقدند که هر دانش خوبی می تواند به طریق علم کاذب استفاده شود یعنی مرز بین علم و علم کاذب را متد آن مشخص می کند و نه صرفاً آنچه تئوری آن می گوید.

در باب نظر پوپر،لاکاتوش چنین بیان می کند که ابطال پذیری به چگونگی عملکرد در علم بر می گردد او چنین بیان می کند که پوپر به دنبال این است که دانشمندان یک آزمایش یا یک مشاهده خاص مشخص کنندکه بتواند ابطال کند وقتی آنرا علم کاذب می نامند که نتواند چنین ابطال کننده ی بالقوه ای را پیدا کرد.بنابر این پوپر جملات علمی را از علمی کاذب افتراق نمی دهد بلکه روش علمی را از روش غیرعلمی افتراق می دهد.

فوکو فیلسوف معاصر فرانسوی متفکری است ساختار و بنیاد دانش را در آئینه قدرت و اقتدار مطالعه می کند.در نظر فوکو عقل انگاری و اقتدار انگاری وجهی ندارد.برای او کاربرد قدرت در عصر مدرن غیر اخلاقی تر از جوامع سنتی و باستانی است و معنویت جایگاهی در قلمرو دانش مدرن و عقل ابزاری ندارد.

اساساً فوکو برای ادوار تاریخی قائل به تداوم نیست و هر دوره را دوره ای گسسته و مستقل از تاریخ ادوار پارادایمی است که در هر عصر بر اذهان و افهام مسلط دیگر می داند فوکو تاریخ تفکر را به سه دوره معرفتی کاملاًمتفاوت(اپیستمه)تقسیم کرد:اپیستمه رنسانس(تاکیدبرمشابهت ها)

اپیستمه عصر خرد(تاکید بر تفاوتها)واپیستمه انسان در دوره جدید،اپیستمه در اندیشه فوکو را علی رغم در نظر داشتن پاره ای از تفائت ها می توان تا حدودی با مفهوم پارادایم در اندیشه کوهن یکی گرفت.

پذیرش تئوری صدق به معنای تلائم میان آراد فوکو با بیان تز قیاس ناپذیری کوهن یکی است.

نام کتاب ساختار انقلاب های علمی است بدین معنی که جابجایی پارادایم ها نیز خود فرایندی ساختارمن است.توماس کوهن گر چه خود را دشمن رویکرد پوزیتیوستی به علوم می داند و سعی در ابطال آن دارد ولی خودش با مشاهده و استقرا و تعمیم پی به وجود ساختارهای مشابهی در انقلاب های علمی می برد.هر پارادایمی که قصد جایگزین کردن طرح جدیدی به جای ساختار گرایی را داشته باشد نباید خود واجد ساختار باشد.از این رو نمی توان ساختار گرایی را بعنوان یک پارادایم درک کرد بلکه ساختار گرایی چیزی فراتر از یک پارادایم است.و به همین دلیل است که رگه هایی از تفکر ساختی در سراسر تاریخ اندیشه قابل رد گیری است.ساختار گرایی همواره بدون رقیب در طول تاریخ حضور داشته است در حالی که پارادایم ها همواره پارادایم رقیبی دیگر بوده اند.

فوکو مطمئناً به محدودیت های ساختار گرایی افراطی که ساختارها را وجودی ثابت وطبیعی تلقی می کند واقف است.

همین طور بر خلاف کوهن که قائل به تکامل خطی تاریخ اندیشه ها ست مفهوم گسست را مطرح می کند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات می سپارد زیرا تنها مقوله ای که ساخت پذیر نیست همین حوادث و احتمالات است.

فرایندی که طبق نظر کوهن طی آن جامعه علمی یک پارادایم را می پذیرد معیار تعیین حد بین علم و علم کاذب است و از این طریق مدل ساده ابطال پذیری را رد می کند پذیرفته شدن یک پارادایم بدلیل توانایی برتر حل مسئله آن در علم نرمال است.

 

4-تئوری انتقادی وماکس وبر ،شباهت ها و تفاوت ها را بنویسید؟

فهم بهتر درونمایه مکتب فرانکفورت، تاملی ژرف در آراء ماکس وبر را می طلبد . نظر ماکس وبر درباره جامعه مبتنی بر چند اصل است:
-
از نظر او مساله اساسی مورد مطالعه جامعه شناسی کنش اجتماعی با روش تفهمی تفسیری است.
-
واقعیت اجتماعی جدای از محقق اجتماعی بوده و تحقیق بایستی جدای از ایده ئولوژی و ارزش ها صورت گیرد.
-
در بررسی ساختارها و روابط اجتماعی در جامعه مدرن اقتدار مورد توجه قرار گرفت.از نظر ماکس وبر سه نوع اقتدار (سنتی، کاریزما و قانونی) وجود دارد، وجه غالب اقتدار در جامعه جدید قانونی است که با بروکراسی و عقلانیت قابل توصیف و تبیین است.
-
عقلانیت رسمی و قانونی در مقابل عقلانیت های علمی، نظری و ذاتی قرار داشته و جنبه عام و غیر رسمی دارد.این عقلانیت وجه تمایز جوامع صنعتی و مدرن است.او برای عقلانیت شش ویژگی را مطرح می کند: محاسبه، پیش بینی، کنترل، جایگزینی تکنولوژی به جای انسان، سوددهی و نتایج غیرعقلانی.
از نظر وبر عقلانیت قانونی و رسمی، نوع حاکمیت عقلانیت در نظام بروکراتیک جدید است که به نفی حاکمیت انسان و در عوض حاکمیت تکنولوژی می انجامد. تکنولوژی روز به روز بر انسانیت و جامعه حاکمیت بیشتر دارد تا جایی که هیچ راه نجاتی برای انسان و جامعه وجود ندارد و در این راستاست که ماکس وبر از قفس آ هنین یاد می کند .این اندیشه یکی از محورهای اساسی است که فرانکفورتی ها از آن در مکتب انتقادی خویش بهره برده اند (مارکوزه و انسان تک ساحتی تداعی کننده این اندیشه وبر است که به آن پرداخته می‌شود)
با وجود اینکه هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه و هابر ماس تحت تاثیر دیدگاه ماکس وبر قرار گرفته بودند و در جهت نوعی ترکیب ایده های ماکس وبر و فروید بر آمدند، آنها با تکیه بر آراء ماکس وبر، به نقد اندیشه و جامعه سرمایه داری پرداختند. طرح دیدگاه منفی و بدبینانه، حاکمیت تکنولوژی و فرهنگ صنعتی، بروکراسی و عقلانیت تکنولوژیکی و قانونی و نفی دیدگاه تاریخی در مکتب فرانکفورت متاثر از دیدگاه ماکس وبر است.
بین اندیشه ماکس وبر و نظریه انتقادی، وجوه اشتراک عمده ای وجود دارد؛
-
باور به عقلانیت تکنولوژیکی یا عقلانیتی که بیانگر نظام اجتماعی مبتنی بر حاکمیت نیروهای مسلط جامعه با تکیه بر تکنولوژی است.
-
نظر بدبینانه به دنیای جدید، زیرا عقلانیت تکنولوژیکی مسلط است و نیروی مقاومی در جهت نفی آن وجود ندارد. مارکوزه در کتاب انسان تک ساحتی اظهار کرده است: دو طبقه اصلی جامعه سرمایه داری یعنی بورژوازی و کارگران صنعتی چون کارگذاری موثر در جامعه، ناپدید شده اند و هیچ نوع خاص تسلط طبقاتی و جود ندارد. در عوض سلطه از طریق قدرت غیرشخصی (عقلانیت علمی تکنولوژیکی) که نتیجه مصرف توده ای است و جریان تولید را مطرح می کند، اعمال می شود.

دارایی

دانشجو : نسرین دارائی

 

مقطع : کارشناسی ارشد

 

رشته : علوم سیاسی

 

سال تحصیلی : 1390

 

 

 

 

 

 

پاسخ سئوالات نظریه های مختلف در روابط بین الملل :

سئوال 1) جایگزینی ایران به جای عراق درکتاب چرنوف ؟

گزینه نخست : آنان که قطع نظر از حمایت متحدان یا جامعه بین المللی ، طرفدار تهاجم به ایران بودند.و هدف آنان در درجه اول ساقط کردن حکومت اسلامی ایران وبرقراری یک حکومت به اصطلاح مردم سالاری درایران و مسئله بعدی همانند زمان شاه نسبت به برقراری پایگاهای نظامی و....  همچنین  استدلال دیگر آنان این بود که دولت ایران جنگ افزارهایی دراختیار دارد که در قطعنامه شورای امنیت از داشتن آنها منع شده است و ممکن است این جنگ افزارها به دست گروهای انقلابی ( سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - نیروهای زمینی - هوایی - ....) و همچنین از دیدگاه آنان گروه های تروریستی بیفتد که می توانند از آنها بر ضد ایالات متحده و دولتهای اروپایی و کشورهای همجوار که مخالف انقلاب اسلامی ایران می باشند استفاده کنند. اوباما رییس جمهور ایالات متحده با وجود اینکه می داند این حمله برای امریکا هزینه های زیادی را در برخواهد داشت شروع به راضی کردن سایر کشورها جهت همسو شدن با این اقدام نمود.

گزینه دوم : همانطور که در گزینه اول بیان شد حمله به ایران دارای هزینه های مضاعف برای ایالات متحده به همراه داشت جهت کم کردن بار این هزینه های که به دوش امریکا بود . تلاش کرد تا موافقت سازمان ملل  و جلب رضایت اتحادیه اروپا را نیز بدست آورد ، بهانه ای که می توانست  جهت جلب نظر اتحادیه اروپا و سازمان ملل ارائه دهد قطعنامه های بود که توسط سازمان ملل درمورد  انرژی هسته ای ایران صادر شده بودو اینکه ایران درحال بدست آوردن سلاح های هسته ای می باشد و این خود تهدیدی برای امنیت منطقه و ازجمله اسرائیل و کل جهان می باشد.

گزینه سوم : اعضای شورای امنیت ملی ، ادعا می کردند که دولت ایران شروع به ساختن جنگ افزارهای شیمیایی و میکروبی است و اعتقاد دارند که ایران دارای جنگ افزارهای ممنوع است ، با گسترده تر ساختن بازرسی ها دولتهای عضو سازمان ملل می توانستند با دقت بیشتری بفهمند که آیا دولت ایران قطعنامه های که ازسوی شورای امنیت صادر می شود را زیر پا می گذارد.با همه دلایلی تصمیم گرفته شد که ایران را مورد انواع تحریم ها ومجازات های تجاری قرار دهند شاید مجبور به همکاری با آنان شود.

گزینه چهارم : پرهیز از اقدام نظامی - دلایلی که این عده ارائه می کردند این بود که ایران نه تهدیدی برای امریکا و نه تهدیدی برای منطقه است ومعتقدند که ایران به هیج عنوان از گروه های انقلابی در ( حماس - حزب اله - ....) حمایت نمی کند و هدف ایران فقط حفظ مرزهای خویش از حملات کشورهای متخاصم می باشد ، از نظر آنها با حمله به ا یران دوباره یک کشتار جمعی از کودکان و زنان و غیر نظامیان بی گناه را در برخواهد داشت ، درواقع کسانی که این ایده را داشتند کسانی نبودند جز صلح طلبان .و حمله به ایران را حتی اگر مورد حمایت سازمان ملل باشد را غیر اخلاقی می دانستند.

 

 

 

سئوال 2 ) تطبیق دو نظریه سازه انگاری و نظریه پست تجدد گرا و تفاوتها و شباهتها چند مورد را بیان

کنید ؟ چرا ج . ا. ا درسیاست خارجی خود ( روابط بین المل ) از سازه انگاری  توسل جسته است ؟

پست مدرنیسم :

   اصطلاح پست مدرنیسم اولین بار درسال 1939 توسط  آرنولد توین بی به کار رفت ، این اصطلاح بعدا" دردهه 1960 درنیویورک توسط هنرمندان و منتقدان به کار گرفته شد ، سپس نظریه پردازان اروپایی بودند که در دهه 1970  واژه مزبور را به کار بردند. ژان فرانسوا لیوتارد یکی از نظریه پردازان اروپایی در اثرمشهور خود تحت عنوان          )modern condition the post  (

به اسطوره های قانونمند شده و کلیت یافته عصر مدرن ، مانند ایده روایت بزرگ حمله کرد . وی هم چنین علم وفلسفه را درتضمین آزادهای انسانی نا کافی دانست ، همچنان که معتقد بود چنین علم ورفلسفه ای در ایجاد وحدت رویه  در یادگیری و ارائه اصول علمی معتبر  ، کلی و جهانی ، نارسا است . نکاتی که لیوتارد به آن اشاره  کرد ، برخی از مولفه ها و ویژگی های پست مدرنیسم است . اصولا"  نظریه پست مدرنیسم با انتقاد نسبت به علم کل نگرو با رد بنیادگرایی جهان شمول هم آغوش است . واژه پست مدرن در دهه های اخیر به طور فزاینده به مفهوم فراگیر خود، به پایان دوران شکوفایی مدرنیسم و افول این دوران پس از اوج ظهور مدرنیسم درقرن بیستم اشاره دارد.این واژه هم چنین ، به جنبش روشنفکری دوران معاصر نظردارد. با وجود این واژه مزبور از طرفی درفرهنک معاصر غربی ، نوعی تردید و سردرگمی مفهومی را دراغلب نوشته ها و برداشت های فلسفی مشکل و ازجانب دیگر، اندیشه های ساده انگارانه القا می کند، بدین ترتیب تلاش برای ارائه یک تعریف روشن از واژه فوق ، چه بسا بی اثر و بی ثمر به نظرآید.

    ویژگی های پست مدرنیسم :

1- طرد جامعیت از هرگونه فکر؛  که لیوتارد در تبیین و توضیح برداشت خود از پست مدرنیسم ، براین باور غلط است که دیگر نمی توان از یک عقیده و عقلانیت کلیت یافته و جهان شمولی سخن گفت ؛ زیرا به نظر وی عقل کلی و جهانی هرگز وجود خارجی ندارد . آنچه در اندیشه پست مدرنیسم مطرح است این است که باید از عقل هاو بینش ها و اندیشه های متکثر سخن به میان آورد . براین اساس در نگاه پست مدرن ، توجه انسان از کلی گرایی و کلی سازی به نوعی دموکراسی باز و تکثرگرایانه منعطف می باشد.

2- در فلسفه پست مدرن به جای تاکید بر هویت منسجم فرد و اجتماع بر دگرگونی و بی ثباتی درهویت فرد و جامعه تاکید می شود.

3- باید ها و نبایدها از منظر پست مدرنیسم ثابت نمی مانند ، بلکه ممکن است بسته به خواست فرد و عرف  درنوسان باشند، به گونه ای که باید و نباید امروز، نباید و باید فرداست .

4-  نظریه پردازان پست مدرنیسم چنین وانمود می کنند که این ایده که " هیچ استاندارد معین و مشخص در مورد باورها وجود ندارد" مطلبی است که ازبسیاری از منابع به دست می آید.

5- اندیشه های پست مدرنیسم ، جنبه ایده آلیستی بسیار قوی دارند. برخی نیز بر این باورند که بین ظهور پست مدرنیسم و رمانتیسم قرن 18 ارتباطی وجود دارد . از این رو ، به سختی می توان زمینه خاصی را برای تکوین و تدوین فلسفه پست مدرنیسم در نظر گرفت .

6- در مدرنیسم مفاهیم و مضامین متعالی و مقدس ، معنایی ندارد، درحالی که در پست مدرنیسم ، آموزه های دینی کمی مورد توجه است . بنابراین غالبی که وجود دارد، پست مدرنیسم درتقابل با مدرنیسم و منتقدان بشمار می رود.

 پست مدرنیسم ها درعرصه روابط بین الملل ادعا کرده اند که قرائت مخالفی را دراین رشته مطرح می کنند . به نظرآنها مفهوم پایه ای حاکمیت و دولتهای ملی دارای حاکمیت مرکزی نظریه مدرن روابط بین الملل است که اساس آن فرو ریخته و قطعیت و شمول خود را از دست داده است . در قرائت جدید آنها چیزی که در گذشته متن بود می تواند به حاشیه رانده شوند و آن مفاهیم و موضوعاتی که حاشیه ای تلقی می شدند ، می توانند در متن مطالعات بین المللی قرار گیرند. هدف اصلی حملات پست مدرنیسم هایی چون  ( دردیان - اشلی - ...) واقع گرایی است . آنها به دنبال باطل کرن مفروض های  اصلی رئالیسمی هستند که مدعی نشان دادن واقعیت درعرصه بین المللی و شناخت آن از طریق ابزارهای علوم تجربی است .

 یکی از مباحث اصلی پست مدرنیسم در روابط بین الملل که  با مبحث همکاری ارتباط می یابد. رابطه بین هویت و دیگر بودگی است . پست مدرنیسم هویت را امری برساخته می داند که با شکل دادن به مرزهای مصنوعی قوام می یابد، در ورای این مرزها،

دیگر بودگی سرکوب می شود. پست مدرنیسم ها تلاش دارند تا نشان دهند که هویت خودی از طریق اعمال دیگران شکل می گیرد.

در رویکرد پست مدرنیسم بر نقش زبان درشکل گیری هویت تاکید می شود.

پست مدرنیسم و دین :

مطالعات ادیان یکی از گستره های رایج پست مدرنیسم است . در مورد نگرش پست مدرنیسم و تاثیرات آن بر اندیشه دینی ، سه نظریه  وجود دارد:

1- نظریه ای که پست مدرنیسم را به منزله مرگ خدایان ، نابودی دین و ارزش ها می بیند.

2- نظریه ای که این مکتب را بازگشت به ایمان و الزامات دینی می داند.

3- در نظریه سوم چنین فلسفه ای بیانگر امکان بازسازی ایده های مذهبی فراموش شده ، فرض می شود. یکی از ویژگی های روشن مدرنیسم این بود که به نام تامین استقلال انسان و کشف واقعیات و توانایی ها همچنین در راستای تحقق امیال و آرزوهای انسانی ، زبان به نقد دین و اصول و مبانی دینی می گشود . درمدرنیسم مفاهیم و مضامین متعالی ومقدس معنایی ندارد، درحالی که درپست مدرنیسم آموزه های دینی کمی مورد توجه است . درواقع پست مدرنیسم درتقابل با مدرنیسم و منتقد آن به شمار می رود.پست مدرنیسم در واقع نوعی واکنش در برابر اومانیسم مدرنیسم است .اومانیسم ، مذهب و ارزشها را از زندگی انسان طرد می کند و به این طریق است که بازگشت تقدس و معنویت در اندیشه پست مدرن نمود پیدا می کند.

 سازه انگاری :

  در واقع عوامل مختلفی به حضور سازه انگاری در روابط بین المل خارجی شتاب بخشید . اولا" : پایان جنگ سرد قابلیت تبیین گری نو واقع گرایان و نئولیبرالها را مورد سئوال قرارداد و اینکه هیچیک از آنان نتوانسته بودند نظم جهانی و دگرگونی های بنیادین رخ داده در روابط بین الملل را پیش بینی نکرده بودند. وحتی قادر به درک کافی آنها نیز نبودند.

ثانیا" : فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی

ثالثا" : حضور شخصیت هایی درمباحث بین المللی که در اواخر دهه 1970 با طرح مسائلی جدید بررسی ها و شیوه مطالعه و پژوهش روابط بین الملل را به طور بنیادین تغییر دادند. افرادی چون اشلی - میشل برنت - آدلر - ونت و......درتوسعه سازه  انگاری نقش قابل ملاحظه ای داشتند.

- ظهور سازه انگاری اجتماعی درعرصه سیاست بین الملل درحقیقت کوششی بوده است برای پر کردن شکاف میان خرد گرایی و رویکرد های انتقادی .

- سازه انگاری نگرشی نو به نقش عقلانیت در وضعیت ها و پدیده های دسته جمعی انسان هاست و همانگونه که بر ساختارهای مادی و اجتماعی تاکید می ورزد ساختارهنجاری و معنوی را نیز دارای اهمیت تلقی می کند. این رویکرد صرفا بر شرایط و نیروهای مادی تکیه نکرده ، بلکه بر انگاره ها و اندیشه ها تاکید می ورزد.

- به عبارت دیگر ، براساس این تحلیل دولتها و سیاست گذاران هستند که به عوامل فیزیکی نظیر سرزمین ، تسلیحات و جز اینها معنی می بخشند. 

- سازه انگارا ن تمرکز خویش را روی اعتقادات بین الاذهانی ، دکترین های دانش ، قرار می دهند. 

- ابزارهایی چون نهاد های اجتماعی جمعی مانند حاکمیت دولت یا وضعیت آشوب زدگی بر اساس برداشت بازیگران تشکل می یابد و می تواند ساخته و پرداخته ذهن آنهاست .

- سازه انگاری درصدد ایجاد پیوند میان رویکرد راسیونالیستی همچون : رئالیسم ، نورئالیسم ، لیبرالیسم ، نولیبرالیسم ، ومکاتب واکنش گرایی همچون پست مدرنیسم ، فمنیسم ، و مکاتب انتقادی فرانکفورت است .

- نکته دیگر اینکه سازه انگاران بر تعامل میان سیاست بین الملل و سیاست داخلی که در فرایند تعامل متقابل جامعه بین المللی را تشکیل می دهند تاکید می ورزند.

- خلاصه آنکه در رویکرد سازه انکاری :

1- دولتها همچنان مهمترین واحد سیاسی و بازیگر اصلی نظام در تبیین تعاملات بین المللی می باشند. زیرا حاکمیت و اقتدار معمول  براساس اصول دولت محوری قرار گرفته است و دولتها هستند که به واسطه عملکردهای خود، ساختار بین المللی را پدید می آورند.

2- روابط بین الملل بی قاعده نیست ، بلکه از یکسری اصول  قواعد پیروی می کند. روابط بین الملل تعدادی از کنش گران سیاسی را در بر می گیرد که درتعامل متقابل با یکدیگر می باشند. این تعامل متقابل و مستمر براساس قواعد و هنجارهایی که بصورت بین الاذهانی شکل گرفته اند صورت می پذیرد.

3- ساختار نظام بین الملل شامل هر دو عامل فرهنگی و مادی است و درعین حال ساختارهای فرهنگی مورد توجه بیشتری قرار می گیرد ، زیرا هنجارها و هویت ها درکانون منافع ملی و فراملی قرار دارد ، پس منافع و اهداف روابط خارجی بین دولتها ارتباط نزدیکی با هویت مسلط دولتی دارد.

 مباحث هستی شناختی و معرفت شناختی  از اهمیت ویژه ای برخوردار است ، اما مباحث هستی شناختی به وضوح کانون اصلی توجه سازه انگاران را تشکیل می دهد.افرادی چون دیوید سلر ، الکساندر ونت ، جان راگی ، رویس اسمیت اهتمام ویژه ای را در باب هستی شناسی رویکرد سازه انگاری مبذول داشته اند.

تحلیل سازه انگارانه سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران (1384  - 1376 ) :

  از پایان جنگ عراق علیه ایران و تجدید نظر در قانون اساسی شاهد تغییر در رفتار و کردار کارگزاران اصلی سیاست می باشیم و به تبع آنها بازنگری اصطلاحات و مفاهیم سیاسی شدیدا" احساس می گردید، مفاهیم جدید و کلان سیاست خارجی درسالهای ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی را معمولا" ذیل دو عنوان تشریح می کنند. نخست همگرایی و ادغام درنظا م بین المللی است ، چون برای بازسازی کشور نیاز به همکاری و رابطه با کشورهای صنعتی بود ، سعی می گردید کنش ضد امریکایی با یک همگرایی ظریف همراه باشد، دوم تفسیر جدید از صدور انقلاب به نحوی که سعی گردید از رویکرد سخت افزایش صدور به طریق نرم افزاری صدور انقلاب حرکت شود. تلاش شد تا در راستای همگراییو شکل دهی الگویی برای سایرین قدم برداشته شود.اما عوامل متعددی ازجمله وجود  جو بی اعتمادی کشورهای خارجی در روابطشان با ایران ، مراکز تصمیم گیری در داخل و عدم وفاق میان نخبگان سیاسی و بالاخص وجود تصویری ناامید کننده ازایران با توجه به نوع هنجارهای جامعه بین المللی پس از ماجرای میکونوس  و صدور حکم دادگاه برلین ، آقای رییس جمهوری به رغم تلاش های جدی و بسیار نتوانست سیاست خارجی را درجهت رفع کامل اختلافات و برقراری مناسبات عادی سوق دهد.

پایان جنگ سرد، جهانی شدن اقتصاد و انقلاب ارتباطات و اطلاعات ، روند فرسای حاکمیت و ازمرکزیت افتادن دولت ، قدرت یافتن نهادهای بین المللی و ضرورت حل وفصل اختلافات ناشی ازتداخل منافع ، طرح مفاهیم و جایگزین هایی همانند گفتگوی تمدنها ، فشار شدید ناشی از انسداد سیاسی ، گرایش شدیدبه سمت تساهل و تعامل ، نهادینه شدن تدریجی معیارهای دموکراتیک ، تجمع پیرامون واژه هایی چون آزادی ، حقوق شهروندی و عدالت ، افق های تازه ای را دربرابر ایرانیان گشودند.شرایطی بوجود آمده بود که هنجارها و کنش های متفاوتی را نسبت به گذشته می طلبید.

هر چند که سازندگی در داخل و تنش زدایی در روابط خارجی از زمان روی کار آمدن هاشمی رفسنجانی آغاز گردید، درعین حال تبلور عینی  تحولات ذکر شده را می توان بیشتر در رای مردم به آقای خاتمی درخرداد 1376 یافت . در قالب دیدگاه مطرح شده در این مقاله مردم به آقای خاتمی بعنوان برآیند خواسته ها و هنجارهای مورد نظرشان رای دادند. در واقع ، مردم به هنجارها و قواعد جامعه مدنی رای دادند.

اگر سه منبع هنجارها را درنظر بگیریم ، یعنی هنجارهای جامعه بین المللی ، هنجارهای نخبگان سیاسی داخلی و هنجارهای کل مردم ، آنگاه شاید بتوان قرابتی بین هنجارهای مردم جامعه ایران و هنجارهای جامعه بین المللی یافت . بنابراین منابع هنجارهای به کار گرفته شده برای سیاست گذاری تنش زدایی و گفتگوی تمدن ها، ناشی از فرهنگ و خواسته های سیاسی جدید مردم و هنجارهای پذیرفته شده جامعه بین المللی بوده اند. طبیعی است این منابع و این هنجارها متفاوت ازمنابع و هنجارهایی بودند که پیش از این توسط سیاست گذاران مورد استفاده قرار می گرفت .

با درونی شدن این هنجارها ، طی فرایند طولانی و تکراری ، هویتی دیگر برای کنش گر شکل می گیرد. ایرانیان و بالاخص سیاستمداران باید تعریف دیگری ارائه دهندد و اعمال خاصی را باید انجام دهند. باتعریف جدید از خود، اعمال و کردار از او انتظار می رود.این وضعیت تغییر یافته لازم است که درمعانی جمعی وارد گردد، باید اصطلاحات و مفاهیم جدید مورد پذیرش عموم قرار گیرد و توسط دیگران پذیرفته گردد. بدین صورت ایران با نگاه به دیگران و براساس مفاهیم بنیادینی برای خود هویتی قائل می شود وبراساس هویت مذکور ، نقش و جایگاهی برای خویش تعریف می نماید. لذا باید ایران جایگاهی معنایی دراین معنای جمعی برای خویش به دست آورد. باید کنش هایی انجام دهد که توجیه آنها با استناد به این معنای جمعی امکان پذیر باشد.

چهار کنش عمده دراین باره صورت گرفت :

1- ابزار علاقه دستگاه حکومتی توسط رئیس جمهور به نمایندگی از سوی مردم و جامعه ایران به گسترش مناسبات با مردم امریکا درزمینه های فرهنگی و سیاسی .

2- برقراری روابط نزدیکتر با کشورهای همجوار.

3- توسعه روابط با اتحادیه اروپا و سوق دادن روند گفتگوی انتقادی با اتحادیه اروپا به روند گفتگوی سازنده

4- گفتگوی تمدنها درسازمان های بین المللی ، درواقع با فروپاشی دو قطبی و جهانی شدن فرایندهای مالی و فرهنگی دردهه 1990 که به کاهش اهمیت ژئوپلتیک ایران کمک کرد، ایران چاره ای جزسازگاری با تغییرات فرهنگی و هنجارهای بین الملی نداشته است . ایران تحت تاثیر این رخدادها شاهد تغییر گفتمان درسیاست خارجی ، تبدیل سیاست اثباتی و تغییر از رویکردهای سخت افزاری و صدور انقلاب به رویکرد نرم افزایی و بین الاذهانی هستیم و مضافا" باتوجه به اینکه رویکرد سازنده گرایی به مولفه هایی همچون هنجارهای ارزشی و اشتراکات بین الاذهانی میان ملتهاعنایت خاصی دارد، روی آوردن دستگاه حکومتی به توسعه سیاسی و تاکید بر برپایی جامعه مدنی و گفتگوی میان تمدنها راباید دراین راستا مورد توجه قرارداد.

از آنجایی که سیاست خارجی جمهوری اسلامی پس از دو خرداد 1376 رویکرد فرهنگ محوربه خود گرفت و اولویت خود را از توسعه اقتصادی به توسعه سیاسی معطوف ساخت ، لذا به نظر می رسد سازنده گرایی که در برگیرنده نظریه های عقلانی وتلفیقی می باشد، بتواند توضیح دهنده رفتار خارجی ایران قلمداد گردد.

در سازنده گرایی بر دو محورساختار و کارگزار تاکید فراوان می شود . ساختار همان جامعه بین المللی است که ازتعامل سیاست داخلی و سیاست بین المللی پدید آمده و منظور از کارگزار ، دولت به مثابه مهمترین واحد سیاسی در تبیین منازعات بین المللی است .کارگزاران با توجه به هنجارها ، ارزشها ، آداب و سنن و رویه ها به ساختار شکل می دهند و ساختاری که متاثر از این متغییرها شکل گرفته ، مسئولیت تامین امنیت و حفظ بقاء جامعه جهانی را بر عهده دارد.

درجمهوری اسلامی ایران ، کارگزاران باتوجه به متغییرهای ذکر شده نتوانسته به درستی به سرشت و ماهیت ساختار و امکانات کاربرد جهانی آن پی ببرد.سیاست خارجی ایران نتوانسته برمبنای سازنده گرایی در ارتباط با منافع ملی ارائه شده ،توجه لازم را نداشته است . بین نخبگان سیاسی اجماع نظر وجود ندارد. وجود سازمانهای اجرایی متعدد و نهادهای تصمیم گیری رسمی و غیررسمی بر اختلافات دامن می زنند و ازطرفی دید جهانی با چندگانگی نظری و موضع گیری ضدو نقیض کارگزاران که ساختار حاصل ارتباط هماهنگ آنها است ، مواجه هستیم. طبیعی است تا زمانی که ساختار ( نظام بین الملل)

و کارگزار( ایران ) بین کارگزاران تشکیل دهنده نظام فرق قائل شود و شناخت واقع بینانه ای از ماهیت ساختار نظام نداشته باشد،هیچیک از رهیافت ها و رویکردها، اعم از واقع گرایی ، لیبرالیسم و یا سازنده گرایی ، نمی توانند انتخاب درستی درمطالعه و تحلیل سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران باشند.

 

سئوال 3) ابطال گرایی پوپر , برنامه پژوهشی لاکاتوش , پارادایم کوهنی و اپیستیمه میشل فوکو تفاوتها و شباهتها ؟

  از دیدگاه ابطال گرایانی چون پوپر، نظریه ها به منزله ی حدسیات یا گمان های نظری و موقتی تلقی شده که ذهن انسان آزادانه آنها را خلق کرده است تا برمسائلی که نظریه های قبلی با آن مواجه شده اند، فائق آید و تبیین مناسبی از پاره ای از پدیده های هستی ارائه کنند. این حدس های نظری به محض مطرح شدن درمعرض مشاهده ، آزمایش و آزمون قرار می گیرند و درصورتی که از عهده ی این آزمونها ( ازمون اثبات ) برنیایند. باید حذف شده ، حدس های نظری دیگری جایگزین آن ها شوند. به بیان دیگر علم با آزمون وخطا یعنی با حدسها و ابطال ها پیشرفت می کند.درحالی که فلسفه اثباتی علم ، بیان کرده بود که حقیقت ادعاهای علمی قابل تاییدند . پوپر این ادعا را به دلیل تکیه ا ش بر استقراء رد می کند.  به عبارت دیگر او در برابر نقش استقراء که اثبات گرایان به آن تاکید داشتند ، اعتقاد داشت که استقراء هیچ سهمی در علم ، نه درمقام گرد آوری و نه درمقام داوری دارد. هم چنین وی دربرابر نقش اثباتی تجربه که اثبات گرایان برای تئوریها قائل بوده اند ، قدرت ابطال را معیاری برای تئوری ها می دانست و معتقد بود که معیار علمی بودن تئوری ها ابطال پذیری است نه اثبات پذیری . او می گوید یک نیتجه استقرایی هرگز نمی تواند کامل باشد ، زیرا این نتیجه گیری مبتنی بر یک دامه زمانی و مکانی خاص است و گذشت زمان ممکن است آنرا نقض کند . بنابراین اثبات قطعی صحت یک تئوری غیرممکن ا ست .

  او معتقد است روش علم ، روش حدس ها و ابطال ها است نه استقراء و قطعیت ها . ابطال پذیری به معنای آن است که تجربه فقط قدرت نشان دادن بطلان نظریات تجربی را دارد و نمی تواند صحت آنها را نشان دهد. درفلسفه علمی ابطال پذیری پوپر یک تئوری ، زمانی باطل می شود که مورد عینی متناقض با آن پذیرفته شود. او معتقد است که درتوصیف هر پدیده ای عناوین ، علائم و یا عقاید معینی استفاده می شود . نظریه ی " اینجا یک لیوان آب است " بوسیله هیج تجربه ی مشاهده ی قابل تایید نیست ، به دلیل آنکه عناصر بکار رفته در آن با هیچ تجربه ی حسی ویژه ای به هم مربوط نمی شوند.( یعنی یک تجربه آنی دریک لحظه است ) .

  نوع دیگری از روش شناسی ضروری براساس رویکرد ابطال پذیری پوپر ، به قبول مشاهدات ابطال پذیر مربوط می شود.

بعنوان مثال : اگر فقط یک محقق وقوع یک حادثه ابطال پذیررا گزارش کند ، آیا آن تئوری باید باطل شود؟ اگر دومحقق مشاهده یکسانی از یک حادثه داشته  باشند ، چگونه خواهد بود؟ به همین ترتیب برای اثبات درستی یک مشاهده به چند مشاهد دیگر ی نیاز است ؟ پاسخ این است که هیچ تعداد محدودی از مشاهدات نمی تواند درستی آنها را به طور قطعی اثبات کند. او می گوید یک موضع مشاهده ای ابطال پذیر فقط درصورتی قابل قبول است که بر یک اثر قابل تجدید بنا شده باشد.هدف از طراحی این تصمیم روش شناسی این است که تئوری ها در معرض بی رحمانه ترین آزمونها برای بقا قرار گیرند و تنها بهترین ها باقی بمانند.......

  روش شناسی پژوهشی علمی لاکاتوش : لاکاتوش از فلسفه ابطال پذیری علمی پوپربه دلیل اینکه از دو جنبه با واقعیات موجود سازگار نبود انتقاد می کند.نخست اینکه لاکاتوش اشاره می کند که آزمون یک جدال دوطرفه بین تئوری و آزمایش است . به گونه ای

که در برخورد آخر فقط آخر فقط این دو در مقابل هم قرار دارند، درصورتی که براساس شواهد تاریخی - علمی  یک آزمون ، جدالی حداقل سه طرفه بین تئوریهای رقیب و آزمایش است و در تجربیات علمی واقعی ، یک تئوری هرگز به وسیله شواهد متناقض رد نمی شود مگر اینکه تئوری جایگزین وجود داشته باشد . درحالی که گاهی علیرغم وجود شواهد غیر قابل پیش بینی ، تئوری مناسبی برای تبیین آن وجود ندارد .

  دومین اختلاف لاکاتوش با پوپراین ا ست که : بر طبق ابطال پذیری تنها نتیجه پذیرفته شده در چنین جدالی ( آزمون یک تئوری ) ابطال پذیری قطعی است ، درحالی که در تجربیات واقعی ، آزمایشات ، نتایج اولیه را در تایید آن تئوری و نه در ابطال آن ارائه می کنند. لاکاتوش معتقد است درستی یا نادرستی هیچ تئوری تجربی به طور قطع نمی تواند اثبات شود. به دلیل این که ابطال پذیری توانایی به کارگیری در بازسازی عقلائی تاریخچه ی تجربیات علمی را ندارد. او معتقد است قاعده ای که او نام آن را کاوش منفی نامیده و از فرضیه های بنیادین تشکیل شده است جز هسته های مقاوم محسوب می شوند و نباید درمعرض ابطال و یا اصلاح قرارگیرد.در کاوش مثبت ( که پیشنهاد کننده ی سلسه ی تقریبا منسجمی از مسیرهای تحقیقاتی مجاز است ) بیان می شود که اگر بنا باشد نظریه های خاص اصلاح شوند ، چگونه باید این تغییرا ت صورت گیرد.

در ادامه باید گفت او معتقد است که انتقاد به این معنی نیست که یک تئوری را با ابطال سریع به شیوه پوپر نابود کرد. انتقاد مهم همیشه سازنده است . بدون تئوری بهتر،  هیچ ابطالی وجود ندارد. آنچه معمولا اتفاق می افتد این است که برنامه های پژوهشی پیش رونده ، جایگزین برنامه های پژوهشی منحط می شوند.

  میشل فوکو و اپیستمه : فوکو کیست ؟ مشکلی که دراین زمینه مطرح می شود این است که فوکو را نمی توان متفکری با حوزه علایق فکری خاص دانست و افکار او را دریک زمینه خاص ، مورد توجه قرار داد.آیا او بیشتر به فلاسفه شباهت دارد؟ که پاسخ اولیه مثبت است . از زمان بسیاری از دوران جوانی خود را صرف آموختن فلسفه نمود و فلسفه نیز تدریس کرد؛ اما چرا او بیش از آن که به عنوان یک فیلسوف درباره افلاطون ، ارسطو ، دکارت یا کانت بنویسد. درباره تاریخ جنون و پزشکی ، زندان و جنسیت نوشت ؟ آیا او بیشتر تاریخ دان است تا فیلسوف ؟پاسخ در این جا نیز مثبت است . او تاریخ دان اندیشه هاست و بیش از یک دهه وقت خود را صرف تحلیل روش های تاریخی در حوزه اندیشه سیاسی نمود. به دلیل اینکه او تحت تاثیر سنت های فکری گوناگون است . به عنوان متفکری " کثیرالوجه " شناخته شده است .در تعابیر گوناگون او را " فرزند ناخلف ساختگرایی " ، " دیرینه شناسی فرهنگ غرب " ، پوچ انگار" ، و " ویرانگر علوم اجتماعی رایج " خوانده اند.

  الف ) ساختگرایی

 یکی از جنبه های مهم آثار فوکو، ساختگرایی است . ساختگرایان از سوسور تا لئو اشتراوس برای زبان نقش محوری قایل هستند .از دیدگاه آنان زبان نه مخلوق استعداد و فطرت خاص آدمیان بود و نه محصول فرهنگ ها و تعاملات بشری ، بلکه نظام مستقل و خودمختاری است که مقدم بر انسانها و مستقل ازعالم طبیعت موجود است و به واقعیت های بیرونی و اندیشه و رفتار آدمی عینیت می بخشد. فوکو نیز همانند لئو اشتراوس معتقد بود که معنا را نباید صرفا" درساخت ذهن جستجو کرد . بلکه باید از دل ساختارهای اجتماعی ، تاریخی  و فرهنگی بیرون آورده شود.

  ب ) ارتباط گفتمان با ساختگرایی

  مفهوم " گفتمان " دراندیشه فوکو ، نسبتی خاص با ساختگرایی دارد که برمحور روش " دیرینه شناسی " تنظیم شده است . از منظری ساختگرایانه ، گفتمان برای اشاره به مجموعه قاعده مندی از گزاره ها به کار می رود که به صورت ساختارهای نامرئی و ناخود آگاه ، در پس اندیشه های منفرد، تئوری ها و سخنان روزمره نهفته است و قواعد خود را بر اندیشه ، فلسفه ، علم ، رفتارها و گفتارها تحمیل می کند.از این منظر فلسفه ها و نظریه ها حاصل نوعی ساختار می باشد که درناخودآگاه مردم وجود دارد و براساس آن همه چیز شکل می گیرد.

  ج ) اپیستمه یا صورت بندی دانایی

  فوکو ساختارهای نهایی را که در پس اندیشه ها و کردارها نهفته است . " اپیستمه " یا " صورت بندی دانایی " می نامد.

اپیستمه ، پیش زمینه فکری ناخودآگاه همه اندیشمندان یک عصر و یا همان ناخودآگاه معرفت درهر دوران است . به سخن دیگر ، اپیستمه صورت بندی کلی آن روابط ساختاری و ساخت مندی است که شیوه ظهور گفتمان های علمی درهرعصری را تعیین می کند.   یعنی چیزی است که تعیین می کند که چه می توان گفت و چه نمی توان گفت .اپیستمه  بر سوژه انسانی مقدم است و شکل خاص اندیشه و کردار وی را تعیین می کند." به اعتقاد وی اپیسته چون اختاپوس پاهای خود را بر تمام شئون زندگی افراد که شامل اجزا ء

مختلفی از جمله علوم گوناگون و رویکرد به حقیقت گرفته تا چگونگی روابط جنسی ، افکنده است .

  او اپیستمه رابه سه دوره تقسیم می کند: 1- اپیستمه رنسانس   2- اپیستمه عصر خرد   3- اپیستمه انسان دردوره جدید

پارادایم کوهنی از واژه یونانی ریشه می گیرد.که به معنای الگو، مدل ، طرح و نظایر این هاست و استفاده از آن را می توان در آثار افلاطون هم پی گرفت .دیدگاه کوهن (1996 - 1933 ) درباره تحولات علمی ، بدیلی در برابر دو دیدگاه سنتی و پوپری ارائه می دهد،به عقیده کوهن پارادایم ، عبارت است از نوعی موفقیت یا دست آورد مهم جدید که مورد تصدیق جامعه علمی خاص است و الگویی فراهم می کند که از روی آن سنت منسجمی درباره پژوهش علمی و همین طور شیوه عامی برای نگرش به جهان تدوین گردد.

 ویژگی های پارادایم از دیدگاه کوهن عبارت است :

الف ) هر پارادایمی که خود را ایجاد و مستقر می سازد. درواقع بلوغ و تکامل یک علم را تشکیل می دهد.

ب ) پارادایم ها در بردارنده نمونه های اصیل و دست آوردهای علمی هستند، که درسطح وسیع و گسترده مورد تایید و تصدیق قرارگرفته و ازسوی جامعه علمی بعنوان الگوها و راه حل هایی برای مسایل و معضلات ، پذیرفته شده اند و امکان ظهورعلم هنجاری را فراهم می سازند.

ج ) تغییر و تحول در پارادایم مستلزم انقلاب علمی است .

تفاوت دیدگاه کوهنی با لاکاتوش دراین است: که معیار تعیین حدود کوهن به نظر ذهنی می رسد یعنی مبتنی براین است که دانشمندان چه بکنند و چه باور داشته باشند. درحالی که لاکاتوش معتقد است که یک جمله می تواند غیرعلمی باشد حتی اگر مقبولیت عمومی داشته باشد و ظاهر درستی داشته باشد.کوهن علم را با دین قیاس می کند درحالی که لاکاتوش قائل به چنین قیاسی نیست .

درخصوص تفاوت فوکو و کوهن عبارت است از : فوکو برای ادوار تاریخی قائل به تداوم نیست و هر دوره را دوره ای گسسته و مستقل ازتاریخ ادوار پارادایمی است که درهرعصر بر اذهان و افهام مسلط دیگر می داند. او برخلاف کوهن قایل به تکامل خطی

تاریخ اندیشه ها ست مفهوم گسست را مطرح می کند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات می سپارد.زیرا از نظر او تنها چیزی که ساخت پذیر نیست همین حوادث و احتمالات است .

 

سئوال 4 ) تئوری انتقادی و ماکس وبر , تفاوتها و شباهتها را بنویسید؟

   موسسه فرانکفورت بخشی از یک جنبش فکری وسیع تر موسوم به مارکسیسم غربی به شمار می رفت که خصیصه های اصلی آن ارائه تفاسیر مجدد از نظریه مارکسیستی درباره جوامع  سرمایه داری پیشرفته و ارائه دیدگاهی کاملا انتقادی نسبت به تحویل جامعه و دولت در اتحاد جماهیر شوروی بود. نظریه انتقادی را نظریه فرانکفورت نیز نامیده اند.در واقع نظریه انتقادی را می توان بخشی از مکتب فرانکفورت دانست . فهم بهتر درونمایه مکتب فرانکفورت( انتقادی ) تاملی ژرف در آراء ماکس وبر را می طلبد. اما بین اندیشه ماکس وبر و نظریه انتقادی ، وجوه اشتراک عمده ای وجود دارد:  

  1- باور به عقلانیت تکنولوژیکی یا عقلانیتی که بیانگر نظام اجتماعی مبتنی بر حاکمیت نیروهای مسلط جامعه با تکیه بر تکنولوژی است .

2- نظر بدبینانه به دنیای جدید ، زیرا عقلانیت تکنولوژیکی مسلط است و نیروی مقاومی درجهت نفی آن وجود ندارد.

 مبانی افکار و آرا ء وبر در زمینه معرفت شناسی و تاریخ اقتصادی می توان اینگونه بیان کرد.

 در آغاز دهه هفتم قرن 19  مکتبی به نام نئوکانتی درآلمان رشد و گسترش یافت که عمده ترین ویژگی آن قائل شدن بین علوم طبیعی و معرفت اجتماعی بود . از مهمترین اندیشمندان این جریان فکری می توان به ویندلیاند , ریکرت , زیمل و دیلتای اشاره نمود.

پرسش اصلی این اندیشمندان این بود  که آیا آنگونه که پوزیتیویستها مدعی بودند علوم انسانی بر اساس علوم طبیعی شبیه سازی شود یا اینکه باید کاملا مستقل تلقی گردد . نتایجی که در پاسخ به این سئوال بدست آمده است عبارت است :

1- بین جهان پدیدارها و عالم انسانی شکافی پرنشدنی وجود دارد و بایستی میان علم طبیعت و علوم انسانی - تاریخی - اجتماعی فرق

گذاشت .

2- برخلاف تصور پوزیتیویستها , امکان ندارد کسی درعلوم فرهنگی بتواند از علوم طبیعی پیروی کند و درصدد کشف " قوانین " کلی برآید.

3- فصل ممیز " علوم فرهنگی " ر وح و درون وجودی آنهاست و در جامعه و تاریخ می بایست اساس دانسته شود.

 و بر با دو جریان پوزیتیویسم و موازین ایده الیسم در تلاقی بود . وبر تاکید داشت که تبیین مبتنی بر" قوانین کلی " و " تفسیر موردی " هر دو روشهایی مشروع  و در واقع مکمل یکدیگر است .

وبر معتقد است بین جهان بشری و عالم طبیعی تفاوت بنیادینی وجود ندارد.به نظر اونه  پوزیتیویسم و نه ایدالیستها هیچیک معانی اصطلاحاتی چون " قانون " , " علت " , " عینیت " و " ارزش " درست نفهمیده اند.

      درآثاروبر چهار موضوع اساسی به چشم می خورد که ارتباطی با یکدیگر قرار دارند. این چهارموضوع عبارتند از:

1- عقلانیت   2- اخلاق پروتستانی 3- بوروکراتیزه شدن 4- کاریزما

 عقلانیت : ازنظر وبر عقلانیت مفهومی نسبی است . برای او تاریخ آنگونه که ایدآلیسم عینی هگل  یا  ماتریالیسم تاریخی مارکس بیان می کند , عقلانی نیست . از نظر او هیچ رابطه تاریخی مشخصی بین حقیقت و نیکی وجود ندارد . برای وبر"عقلانیت" به هیچ بیانگر  وجود دورنمای تاریخی نوید بخشی که غایت تاریخ و مطلوب آمال انسان باشد نیست .حتی برعکس ابهام و اسارت حاصل از " عقلانیت " است که خود را به انسان مدرن تحمیل کرده است .

اخلاق پروتستانی : اهمیت این مسئله برای وبر , ازجهت ارتباط تاریخی آن با سرمایه داری مدرن است . دراین زمینه وی به فرایند عقلانی شدن اخلاق پروتستانی درچهارچوب تعالیم کالون اشاره می کند و تاثیر این اخلاق در شکل گیری روحیه سرمایه داری رامورد تجزینه و تحلیل قرار می دهد. البته او به صراحت شاره می کند که سرمایه داری مدرن صرفا زاییده اخلاق پروتستانی نیست بلکه درکنار دیگر عوامل از اخلاق پروتستانی نیز تاثیر پذیرفته است او معتقد است خوی سرمایه داری در مقطع آغازین عصرنوین نقش موثری درجهت گیری های اقتصادی و اجتماعی غرب داشته است درحالی که امروزه این تاثیر در نظام بوروکراتیک جدید همساز شده است .

 بوروکراتیزه شدن : از نظر وبر بوروکراسی شکل سازمانی اداره عقلایی امور می باشد. که درطول تاریخ و جوامع و تمدنهای گوناگون به شکلهای مختلف وجود داشته است . به نظر او بوروکراسی همچون قفس آهنین انسان را دربرگرفته است و از آن هیچ گریزی نیست . تنها نیرویی که شاید بتواند حضارهای عقلانیت بوروکراتیک را درهم شکند نیروی کاریزما است .

کاریزما: به عقیده وبر " کاریزما" به معنی صفتی فوق العاده دریک شخص است . این صفت ممکن است واقعا وجود داشته باشد یا ادعا شود یا وجود آن صرفا فرض شود. معنی لغوی کاریزما عطیه الهی است و منشا کلیسایی دارد . کاریزما نقطعه  مقابل عقلائی شدن است .چه درمفهوم و چه درمعنا . " کاریزما " بدین معنی , غیر عقلائی است  با کردار ضابطه مند بیگانه است و بنابر این نیرویی است که درتاریخ خالق ارزش است .بنابراین شخصیت کاریزمایی شخصیتی است که به خاطر صفات و سلوک خود مورد توجه و تکریم قرار می گیرد. چنانچه این توجه و تکریم جنبه سیاسی داشته باشد می تواند به استقرار " سیادت کاریزمایی " منتهی گردد. شخصیت کاریزمایی  دراندیشه وبر نوعی اهمیت فلسفی نیز دارد. او معتقد است دردنیای معاصر به دلیل استقرار دیوانسالاری درتمامی جوانب حیات اجتماعی پیش می رود . آزادی فردی و فکری در آن به مخاطره افتاده است و درچنین شرایطی رهبری کاریزمایی تنها نیرویی است که بتواند جامعه رابسوی رهایی راهبری کند.

اندیشه انتقادی وبر : دیدگاه وبر هنجاری نیست .نقطعه شروع وبر ملاکهای ارزشی نیست و او واقعیات اجتماعی - سیاسی رابا چنین ملاکهایی محک نمی زند. در واقع دیدگاه او ماهیتا " انتقادی است  وی در پرتو عدم انطباق دستاوردهای جامعه مدرن با مدرنیته به انتقاد از وضع حاصل از فرآیند برورکراتیزه شدن و منظم شدن جامعه می پردازد. اندیشه انتقادی وبر درقالب چهار پارادوکس انجام گرفته است :

 الف )پارادوکس عقلانیت و مشیت : به عقیده وبر عقلائی شدن خوی پروتستانی درعصر رفورماسیون زمینه ساز شکل گیری روحیه سرمایه داری و تقدس فعالیت اقتصادی در فرهنگ مدرن غرب بوده است .

ب )پارادوکس عقلانیت و نظم : وبر جامعه مدرن را جامعه دیسیپلین می نامد. وبر " دیسیپلین " را به معنی عادت شدن اطاعت بی چون و چرا برای عامه مردم می باشد. به نظر وبر درجامعه دیسیپلین , بوروکراسی از جایگا و نقش محوری برخوردار است.

نگرش انتقادی وبر درمورد بوروکراسی درمفهوم کلیدی " قفس آهنین " نیز متجلی  است . هر چه بوروکراسی درنابودی عشق , تنفرودیگر خصلتهای شخصی و غیر عقلائی و عاطفی که فراسوی محاسبه قراردارد موفق تر باشد , بیشتر پیش می رود.

به نظر او غلبه بوروکراسی بر زندگی انسان مدرن به معنی سلب اختیار افراد از سرنوشت خویش  است . بوروکراسی همچون " قفس آهنین " انسان رادر احاطه  خود دارد و انسان را از آن هیچ گریزی نیست .

ج )پارادوکس لیبرالیسم و بوروکراسی : او مفهوم لیبرالی " تعیین سرنوشت فردی " کاملا" بی معنی شده است . وی لبه تیز نقد خود رامتوجه لیبرالیسم سیاسی آخر قرن 19 می کند ومی گوید امید گسترش حق رای ,به عنوان ابزار و تجلیگاه حاکمیت مردم امیدی واهی ا ست . به گفته وی بسیار ساده لوحانه است که در پرتو چنین واقعیاتی باور کنیم که مردم بطور اعم در موقعیتی قرار دارند که سرنوشت سیاسی خود را از طریق انتخابات آزاد تعیین کنند.  حداکثر چیزی که از طریق انتخابات در دموکراسی های لیبرال ممکن است , انتخاب رهبران است. اگرچه منتخب مردم هستند اما در واقع برای آنها نیستند. او درمورد اینکه دولتهای مدرن غربی و دموکراسی های توده ای مبدل به جوامع ایستا شوند که درآن تکنوکراتها بر آنها حکمرانی کنند و پویایی اجتماعی - سیاسی آنها را نابود گردد باید هوشیار بود.

د ) پاردوکس " معرفت " و" معنا " :انتقاد وبر درباره نقش علم جدید در زندگی انسان مدرن , وبر به این نتیجه می رسد که با ظهور دیدگاه عقلائی - علمی  به تدریج جهان بینی مذهبی - اخلاقی حوزه اجتماعی را ترک کرده و در حوزه خصوصی گوشه عزلت گزیده است .به عقیده وبر با غلبه دیدگاه علمی - عقلائی , انسان مدرن گرفتار یک بحران وجودی شده که نتیجه فرآینده فزاینده " اسطوره زدایی " در فرهنگ و جهان بینی بوده است . اسطوره زدایی در عصر مدرن در نهایت انسان را به وازدگی یا سرخوردگی روحی - اجتماعی کشانده است . اکنون نیز که همه جا سخن از " فرامدرنیته " است نام وبردرکنار نیچه جلب توجه می کند.

 

ربیعی

دانشجو : صديقه ربيعي

 

زمان كلاس : روزهاي پنج­شنبه ساعت 14تا17

سال 1390


1 - در كتاب چرنوف به جاي عراق از ايران استفاده نمائيد. سپس نتيجه گيري نمائيد

گزينه هاي مطرح در كتاب درخصوص عراق كه به جاي عراق، ايران فرض شده است.

 گزينه 1- آمريكا به ايران حمله مي­نمايد.

گزينه 2- آمريكا از طريق سازمان ملل به ايران حمله مي­نمايد.

گزينه 3- آمريكا از طريق ناتو به ايران حمله مي­نمايد.

گزينه 4- حمله نظامي به ايران صورت نمي­گيرد.

در حال حاضر با توجه به شرايطي كه در آمريكا حكمفرماست آمرئيكائيان با توجه به موضوعات بحران مالي و وال استريت از گزينه حمله به ايران توسط آمريكا حمايت و استقبال نخواهند كرد كه در اين صورت حمله به ايران از طريق سازمان ملل صورت خواهد گرفت. در اين صورت هزينه­هاي مالي حمله نظامي و همچنين تامين نيروي انساني جهت حمله به ايران  بين دولت­هاي مختلف تقسيم خواهد شد. و همچنين حمله به ايران از اين طريق در برابر چشم همگان مشروع جلوه خواهد داد.

كه البته آمريكا تا قبل از همراه كردن سازمان ملل با خود بي تحرك نخواهد ماند و از ابزارهاي نرم (جنگ نرم) و هم چنين از طريق تحريم ايران را مورد فشار قرار خواهد داد و هم چنين از سياست بهبود روابط خود با كشورهايي عربي براي تضعيف ايران بهره خواهد برد و البته به طور رواني از سياست تهديد به حمله نظامي نيز استفاده مي­نمايد كه اخيرا سياست حمله كماندويي از سوي آمريكا جهت سايت هسته­اي ايران بمنظور متوقف كردن فعاليت­هاي هسته­اي ايران توسط ديويد آلبرايت كارشناس برنامه‌هاي اتمي و مدير مؤسسه علوم و امنيت بين‌الملل امريكا مطرح گرديده است.

 

2 – تطبيق نظريه سازه انگاري و نظريه پست تجدد گرا

نظریه سازه انگاری

سازه­انگاری رویکردی است که پیش از طرح در روابط بین­الملل در جامعه­شناسی مطرح بوده است. از اواخر 1980 و اوایل 1990 سازه انگاری به یکی از تئوری­های اصلی روابط بین الملل تبدیل شده است.

این نگرش بر ساخت اجتماعی واقعیت تاکید می‌کند، که همه کنش­های انسانی در فضایی اجتماعی شکل می‌گیرد و معنا پیدا می‌کند و این معناسازی است که به واقعیات جهانی شکل می‌دهد. در تئوری سازه انگاری، هویت­ها، هنجارها و فرهنگ نقش مهمی‌ در سیاست­های جهانی ایفا می‌کنند. هویت­ها و منافع دولت­ها توسط هنجارها، تعاملات و فرهنگ­ها ایجاد می‌شود و این "فرایند" است که موضوع تعامل دولت ها را تعیین می‌نماید.

سازه انگاری به این امر می‌پردازد که چگونه هویت­ها و هنجارهای اجتماعی مردم می‌توانند با روابط نهادینه میان آنها گسترش یابد و روابط میان دولت ها بر اساس معنایی است که آنها برای یکدیگر قائلند.

در سازه انگاری از آن جا که منافع از روابط اجتماعی حاصل می‌شود و روابط دولت­ها با هم بر اساس معنایی است که آنها برای یکدیگر قائلند. هویت یک امر رابطه­ای است که به معنای درک از خود و انتظارات از دیگران است. عمل نسبت به دیگران بر اساس معنایی است که نسبت به آن کارگزار وجود دارد. همچنین اولویت­های بین الملل کارگزاران بر اثر جامعه­پذیری درون جامعه بین­الملل حاصل می‌شود.

نگاه سازه انگاران به هنجارها و قواعد نیز مهم می‌باشد در زمینه تاکید بر هنجارها با نظریات لیبرال اشتراک دارند اما تفاوت محسوسی که با لیبرال­ها دارند اینست که لیبرالها بر جنبه تنظیمی‌ هنجارها تاکید دارند در حالی که سازه انگارها علاوه بر جنبه تنظیمی ‌بر جنبه تکوینی آنها نیز توجه می‌کنند و بر این اعتقادند که هنجارها در پی فرایندهای مانند تعاملات بوجود می‌آیند. از میان اندیشمندان این تئوری کراتاکویل، انف و کاتزنستاین بیشتر بر اهمیت هنجارها تاکید کرده­اند.

طیف وسیعی از نظریات سازه انگاری از نوع متعارف آن تا رادیکال باعث شده است تا عملیاتی کردن این نظریه مشکلات خاص خود را داشته باشد. اما با این حال سه مورد کلی را اندیشمندان این رویکرد به عنوان گزاره­های اصلی سازه انگاری پذیرفته­اند.

این سه مورد شامل موارد زیر می‌باشد:

1- ساختارهای هنجاری و فکری به اندازه ساختارهای مادی دارای اهمیت می‌باشند.

2- هویت ها و هنجارها در شکل گیری منافع و کنش­ها نقش تعیین کننده دارند.

3- ساختار و کارگزار متقابلا به هم شکل می‌دهند.

واینر مهمترین گزاره­های رهیافت سازه انگاری را بدین صورت بیان می‌نماید:

1- محیط جهانی تنها به عوامل مادی محدود نمی‌شود بلکه فاکتورهای فکری و هنجاری نیز اهمیت دارند.

2- خصوصیات دولت­ها نتیجه تعاملات آنها می‌باشد و اینکه دولت­ها دارای صفات ذاتی و از پیش تعیین شده نمی‌باشند.

3- منافع و هویت­ها مفروض و از پیش داده نمی‌باشند بلکه نتیجه تعامل اجتماعی می‌باشند که در فرایندهای بین المللی در معرض تغییر می‌باشند.

4- انواع تعامل عبارتند از: مذاکرات، چانه­زنی، بحث، استدلال، ارتباط همگانی و عمومی ‌با علامت­ها و سخنرانی­ها.

5- تصمیم­گیری در امور جهانی در سه سطح:1- نهادهای رسمی ‌مثل رژیم های امنیتی 2- فرهنگ سیاسی جهانی (حکومت قانون، قواعد و هنجارها) 3- فاکتورهای انگاره­ای از جمله الگوهای دوستی و دشمنی، روابط سیاسی میان کشورها. صورت می‌گیرد

رهیافت سازه انگاری از نظر  چکل

هویتی، تفسیری و رادیکال / انتقادی تقسیم می‌کند. سازه انگاری هویتی که مکتب حاکم در ایالات متحده می‌باشد به بررسی نقش هنجارها و در موارد معدودتری به نقش هویت­ها در شکل گیری نتایج سیاست بین الملل می‌پردازد. اندیشمندان این دسته از لحاظ معرفت شناسی پوزیتویست­اند که بیشتر به تاثیر یک پدیده بر پدیده دیگر می‌پردازد (تاثیر علی هنجارها). سازه انگاری تفسیری که عمومیت بیشتری در اروپا دارد به بررسی نقش زبان در ساخت واقعیت اجتماعی می‌پردازد که از لحاظ معرفت شناسی پست- پوزیتویست می‌باشند در این تئور ی به تاثیر a بر b پرداخته نمی‌شود. بلکه به مقدور بودن (ممکن و شدنی بودن آنها می‌پردازد) و به تشریح مضمون هویت دولت­ها در یک مورد خاص می‌پردازد. سازه گرایی رادیکال / انتقادی از کانون های زبان شناختی حمایت و پشتیبانی می‌کند. اما با تاکید بر بازتولید هویت­ها دارای یک بعد هنجاری صریحی است. هر دو سازه انگاران تفسیری و رادیکال / انتقادی، منابع اساسی تئوریکشان به رهیافت زبانشناختی ویتگنشتاین بر می‌گردد و در تحلیل­هایشان با تاکیدی که بر گفتمان­های فکری و معرفتی و بازی­های زبانی دارند در جرگه پست مدرن ها قرار می‌گیرند.

سازه انگاری از نظر دايز اجتماعی و تئوریکی تقسیم می­شود. در نوع اجتماعی آن به صفت یا کیفیت واقعیت اجتماعی پرداخته می‌شود (کاتزنستاین و گیدنز) و نوع تئوریکی آن به شرایط و وضعیت دانشمان از واقعیت می‌پردازد. معمولا تاکید صرف بر هویت و فاکتورهای ایده­ای در روابط بین الملل به معنای سازه انگار بودن و تحلیل سازه انگارانه از بحث و یا موضوع نمی‌باشد.

رویس اسمیت سازه انگاری را به دو دسته فراملی و داخلی(اجتماعی) تقسیم می‌کند که در سطح بین الملل بر نقش هنجارهای بین المللی و در سطح داخلی بر هنجارهای درون جامعه اشاره دارد.

این رویکرد صرفا بر شرایط و نیروهای مادی تکیه نکرده، بلکه اولویت اصلی را به انگاره­ها و اندیشه­ها می‌دهد و تمرکز اصلی­شان بر روی اعتقادات بین­الاذهانی که در سطح گسترده میان مردمان جهانی مشترک­اند، قرار می‌دهند. منافع و هویت­های انسانها از طریق همان اعتقادات مشترک شکل گرفته و تبیین می‌شوند.

در چارچوب تحلیل سازه انگاری نمی‌توان سیاست بین الملل را در حد یک سلسله تعاملات و رفتارهای عقلایی و در چارچوب­های صرف مادی و نهادی در سطوح ملی و بین الملل تقلیل داد زیرا تعاملات دولت ها بر اساس یک سلسله منافع ملی تثبیت شده، شکل نگرفته است. بلکه در طول زمان به صورت نوعی الگوی رفتاری از طریق هویت ها شکل می‌یابندو یا باعث تشکیل هویت می‌شوند.

سازه انگاری اجتماعی مدلی از تعاملات بین المللی را ارائه می‌دهد که طی آن مساعی لازم را به عمل می‌آورد تا تاثیر هنجاری ساختار های نهادی بنیادی را بررسی کرده و ارتباط میان دگرگونی های هنجاری، هویت و منافع دولت ها را مشخص نماید. از آنجا که هویت دولت­ها به زمینه­های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بستگی دارد بنابراین در وضعیت متغیر به سر می‌برند، منافع مانند هویت ها از طریق عملکرد های اجتماعی حاصل می‌شود.

برای حصول اطمینان از یک سطح قابل پیش بینی و نظم در سیاست بین الملل و نیز جامعه داخلی، هویت یک امر ضروری به حساب می‌آید. سازه­گرایان بر نقش فرهنگ در روابط بین الملل تاکید دارند و کانون توجه آنان آگاهی بشری و نقشی است که این آگاهی در روابط بین­الملل ایفا می‌کند. در این رویکرد ساختار و کارگزار به شکلی متقابل بر هم تاثیر می‌گذارند. ساختار جدا از رویه های کنشگران وجود ندارد.

در این رویکرد دولتها نهادهای هستند که موجودیت و خصوصیتشان وابسته به باز تولید انواع خاصی از رویه هاست. دولت صرفا واحد حقوقی و یا سازمان رسمی ‌نیست بلکه مجموعه­ای از رویه­هاست که به شکل هنجاری قوام یافتند.

در نهایت دیوید پاتریک هاگتن اشتراکات میان شاخه­های مختلف سازه انگاری به صورت زیر بیان می‌دارد:

- اولین اشتراک تفاوت میان حقایق تاسیسی و مفروض است، اینکه مسائل اطراف ما بستگی به عقاید ایده­ای ما به آنها دارد. تقریبا تمام سازه انگاران به فاکتورهای ایده ای در تعیین حقایق اجتماعی توجه دارند.

- ساختار و کارگزار متقابلا ساخته می‌شوند و یکی بر دیگری برتری و تسلط ندارد.

- ایده ها، هویت ها منافع دولت­ها را شکل یا تکوین می‌دهند و تاکید خاصی بر ایده­های جمعی و هنجارها دارند همان طور که فیننمور و سکینک نوشته­اند، فاکتورهای ایده­ای قابل تقلیل به اشخاص نیستند.

- چهارمین فاکتور مشترک را هویت­ها می‌داند که این مورد توسط انسان­ها و ایده­هایشان ساخته می‌شود.

پساتجددگرایی

از جمله جریان­های اصلی درگیر در مناظره سوم که حوزه اصلی مناظرات را از مسائلی چون موضوع و روش به موضوعاتی چون بنیادهای شناخت کشیدند پساساختارگرایی و پساتجددگرایی بوده­اند.

تقریباً همه کسانی که به بحث درباره پساتجددگرایی می پردازند، به دشواری یا ناممکن بودن ارائه تعریفی از آن اعتقاد دارند. از یک سو، تردیدی نیست که پساساختارگرایی و پسا تجددگرایی مبتنی بر زبانی کم و بیش مغلق و پیچیده است.

گفته می­شود که «پساتجددگرایی ... در مقابل تعریف مقاومت می­کند» به بیان پورتر  پساتجددگرایی «بیشتر بر اساس نفی تجدد تعریف می شود تا انسجام درونی خود آن».

به بیان ویلیام گراسی  از دید پساتجددگرایی، تجدد با «جهان بینی علمی روشنگری» مساوی تلقی می­شود، یعنی رهیافتی به طبیعت و فرهنگ که بر نظام آموزشی مدرن و ساختارهای اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و شناختی مدرن حاکم است. در کل، پساتجددگرایی نظریه مدرن را نقد می­کند و مدل های جدیدی از اندیشه، نگارش و سوژگی را مطرح می سازد.

پساتجددگرایان با مخالفت با جوهرگرایی (essentialism) یعنی قائل شدن به اصالت ذاتی برای پدیده ها، شالوده­انگاری (foundationalism) به معنای امکان اتکا به شالوده­هایی مستحکم برای شناخت، سوژگی مدرن یعنی فاعلیت و نقش مستقل شناسنده، کلام محوری (logocentrism)، تمامیت­انگاری (totalization)، روایت­های کلان (meta-narratives) به معنای اسطوره­های بزرگی که به سایر روایات و گفتمان ها مشروعیت می دهند، مانند اسطوره ها و حقیقت که به فعالیت علمی مشروعیت بخشیده اند، و .... و طرح رابطه شناخت و قدرت، شالوده شکنی و یا واسازی (deconstruction)، متن انگاری (textualism)، بینامتنی بودن (intertextuality)، چگونگی بر ساخته شدن معنا، تاکید بر تنوع و تکثر و ... در مقابل تجدد قرار می گیرند.

مروری اجمالی بر آراء اندیشمندان پایه گذار پساتجددگرایی، به نکاتی که از نظر حوزه مطالعاتی روابط بین الملل می تواند حائز اهمیت باشد اشاره می­شود.

الکس کالینیکوس پساساختار گرایان را به دو شاخه تقسیم می­کند. شاخه نخست که ریچارد رورتی (Richard Rorty) آن را متن انگاری می­خواند، بیش از همه با نام ژاک دریدا (Jacques Derrida) اندیشمند فرانسوی، در پیوند است که می­خواهد «ادبیات را در مرکز [توجه] قرار دهد و هم علم و هم فلسفه را در بهترین حالت، ژانرهای ادبی تلقی می­کند». از این منظر، همه چیز متن است، راهی برای گریز از گفتمان نیست و چیزی بیرون از متن وجود ندارد.

شاخه دوم در مقوله اصلی «قدرت ـ شناخت» قرار می گیرد و نماینده اصلی آن میشل فوکو است. ویژگی متمایز این شاخه به هم پیوستن «گفته ها و ناگفته ها» و امور گفتمانی و غیرگفتمانی است.

کانون حمله دریدا شالوده انگاری، بازنمایی (representation) و سوژه است. بازنمایی عبارت است از چگونگی بازسازی یا بازتاب سرچشمه­های اصلی که تصاویر و متون ادعا دارند آنها را باز می­نمایند.

دریدا تاکید دارد که هر متن ادبی متاثر از سایر متون است و نمی­توان هیچ متنی را واحد دانست و معنای متن در فقط خود آن متن یا حتی در آنچه مولف تعیین می­کند نیست. یعنی هر آنچه می­گویم و می­نویسم نه تنها متاثر از سایر متون است، بلکه معنای آن نیز در پیوند با سایر متون ساخته می­شود. متن فضایی چند بعدی است که در آن نوشتارهای مختلف که هیچ یک اصالت ندارند در هم می­آمیزند و با هم برخورد می­کنند. برای معنا دادن به متن چیزی در ورای زبان وجود ندارد. اما زبان نیز فقط بازتاب خود است و «بازنمایی» امکان ناپذیراست، یعنی هیچ بازنمایی­ای نمی­تواند جهان را باز نماید، پس همه بازنمایی­ها سیاسی­اند یعنی به نفع یا ضرر یک طرف­اند.

دریدا هرگونه نظام یافتگی زبان را رد می­کند، تولید معنا در نوعی ساختار بسته سوسوری رخ نمی­دهد (که هر دال دلالت بر مدلولی واحد داشته باشد) بلکه عبارت است از بازی دالها که به شکلی بی نهایت گسترش می یابد. او از اینجا به نقد آنچه «متافیزیک حضور» (metaphysics of presence) می­نامد می­رسد؛ یعنی این آموزه را که واقعیت مستقیماً به سوژه «داده» می­شود رد می­کند. مفاهیمی چون اولویت دادن به حضور (presence) هستند.

به نظر دریدا امکان دسترسی مستقیم به واقعیت (که به نحوی بنیان تجربه گرایی علوم نوین است) وجود ندارد. سوژه از طریق معنادادن به واژه ها با «دوبله کردن» اعیان یا اشیایی که دسترسی مستقیم به آن­ها دارد، به زبان قوام نمی­بخشد و معنا امری مستقل و حاصل روابط متقابل دالهاست. بنابراین، آگاهی لزوماً از طریق گفتمان شکل می­گیرد.

سوژه تابع بازی بی پایان «تفاوت» و حتی فراتر از آن «تفاوت همراه با تعویق» (difference) است، زیرا گریز از متافیزیک حضور ناممکن است. تفاوت همراه با تعویق اصطلاحی است که دریدا آن را ابداع کرده تا نشان دهد که فرایندی در روند معناسازی هست که هم حاضر است و هم غایب. دو فرایند در اینجا درکارند یعنی تفاوت (difference) و تعویق (deferrance). یعنی از یک سو، بازی و تفاوت بر حضور و غیاب تقدم دارد و از سوی دیگر، وجود رابطه ای با حضور در چهارچوب تفاوت، ضروری است اما حضور همیشه به تعویق می افتد هر چند که همیشه فقط به آن توسط جسته می شود.

این به چه معناست؟ اولاً، سوژه گرفتار زبان است و نمی­تواند مستقل از آن یا مقدم بر آن یا در ورای آن فرض شود. ثانیاً، بنیان معنا در تفاوت میان واژه­هاست مثلاً ما می­دانیم که «آب آب است» چون نان، ماه، گربه و ... نیست. معنای هر چیز ناشی از مقایسه آن با چیزهای دیگر است که آن نیستند. ثالثاً، همیشه ما به گونه­ای سخن می­گوییم که گویی در گفتار (برخلاف نوشتار) حضور حاصل می­شود. یعنی می­توانیم آنچه را می­گوییم نشان دهیم زیرا نوعی بازنمایی مستقیم و شفاف از ذهن، حضور یا اگاهی هست. اما در واقع هیچ­گاه این حضور قابل حصول نیست. رابعاً معنا هیچ­گاه حاصل نمی­شود بلکه دایماً به تعویق می­افتد یعنی درک معنا مستلزم آن است که نخست واحد معنا (مثلاً واژه) در درون یک تمامیت قرار گیرد تا معنای آن مشخص شود اما چون تمامیت هیچ گاه به دست نمی آید معنا نیز به تعویق می­افتد.

در اینجا شالوده شکنی معنا می یابد زیرا شالوده شکنی تلاشی است برای به چالش کشیدن متافیزیک حضور در «زمین» خود آن.

میشل فوکو نیز مانند دریدا بر آن است که معنای بیرون از زبان وجود ندارد و آنچه هست زبان است. او در آثار اولیه­اش که بر «باستان شناسی شناخت» متمرکز است، بر «سرشت مستقل گفتمان» تاکید دارد. تحلیل باستان شناختی به دنبال فهم شرایط امکان پذیری شناخت است یعنی آشکار کردن قواعد شکل گیری، نظم ها و شیوه های سازماندهی تفکر.

هرگاه بتوان در میان اشیاء، انواع عبارات، مفاهیم، یا گزینه های درون مایه ای نوعی تکرار منظم را تعریف کرد (نظم، همبستگی، مواضع و کارکردها، تحولات) می توان گفت ... با صورتبندی گفتمانی سروکار داریم...

گفتمان یعنی «گروهی از عبارات ... که به یک صورتبندی گفتمانی تعلق دارد». گفتمان یک موجودیت تاریخی است و در نتیجه، زمان مند است. رویه های گفتمانی (discursive practices) فرافکنی گفتمان در جامعه و شیئیت یافتن آن است.

در آثار تبارشناختی (genealogical) فوکو توجه به قدرت و رابطه میان قدرت و شناخت، یا به عبارتی میان قلمروهای گفتمانی و غیرگفتمانی است. فوکو به رابطه میان زبان و قدرت توجه دارد. توجه فوکو به مسئله قدرت ـ شناخت در برداشت او از تجدد مشهود است. او تجدد را فرایند فزاینده عقلانیت، هنجاربخشی و سلطه می­داند.

ماهیت قدرت مدرن نیز مورد توجه فوکو قرار دارد. قدرت پراکنده، نامتعین و چند شکلی است و نباید به دنبال سوژه قدرت بود. قدرت از طریق هژمونی قواعد و فناوری های سیاسی عمل می­کند، بنابراین علی­القاعده جستجوی رابطه میان شناخت و قدرت به معنای شناسایی مرکز قدرت نیست زیرا قدرت اساساً پراکنده و نامتمرکز است.

ژان فرانسوا لیوتار را قهرمان گسست از نظریه­ها و روش­های مدرن، حمله به نظریه­های تمامیت بخش (یعنی نظریه­های مبتنی بر فرض وجود یک کلیت و تمامیت انگار که سایر چشم اندازها را لاجرم نفی می­کنند) و شالوده انگار (که به بنیانی حقیقی در ورای صرف باورها یا رویه­های بررسی نشده قائل­اند)، و در مقابل، تاکید بر ناهمگنی، تکثر و تنوع می­دانند. لیوتار پساتجدد را «نوعی افول اطمینان به انگاره ترقی» می­داند: «برداشت از ترقی به عنوان امری ممکن، متحمل، یا ضروری ریشه در این اطمینان داشت که توسعه هنرها، فناوری، دانش و آزادی به نفع کل بشر است». اما حال «ما نسبت به نشانه­هایی که بر خلاف این موضوع­اند حساس تریم». فرض او این است که «"پسا" در پساتجدد به معنای فرایند بازگشت، یا وقفه زمانی یا بازخورد نیست، بلکه به معنای تحلیل و یادآوری و بازاندیشی است»

بازتاب اندیشه­های پساتجددگرا در روابط بین الملل

واسکز در ارزیابی تاثیرات پساتجددگرایی بر حوزه مطالعاتی روابط بین الملل به پنج بعد مهم از این اندیشه اشاره می کند:

1- سرشت دل بخواهانه تجدد: در اندیشه پساتجددگرایان دو اندیشه مهم روشنگری نفی می­شود؛ یکی اندیشه «ترقی» است که به جای آن «گسست ها» مطرح می­گردد و دوم این اندیشه که تجدد پایان تاریخ و کمال انسانیت است. در واقع، تاکید متقابل بر آن است که راه بهینه برای انجام امور واحد ندارد.

2- طرح انتخاب به جای حقیقت: از آنجا که از دید پساتجدد گرایان، هیچ چیز «ضرورت» ندارد و ترتیبات موجود را انسان ها به وجود آورده اند، همه چیز «برساخته» است و در واقع، هر آنچه هست محصول «انتخاب ها»یی است که صورت گرفته­اند.

3- واقعیت به عنوان برساخته اجتماعی: اگر آنچه هست «دل بخوهانه» و محصول «گزینش» انسانی است، هر آنچه هست توسط مردم برساخته شده است. این باورها و رفتارها هستند که «واقعیت» را «خلق» می کنند. پس واقعیت «تحمیل انسانی» است.

4- زبان و چهارچوب­های مفهومی در معرض پیشگویی­های خو تحقق بخش­اند: با گسترش عقاید و عمل بر اساس آنها، بخشی از جهان که انگاره ها آن را به تصویر می­کشند، «عملا» به وجود می­آید. از آنجا که مردم اغلب با قواعد و هنجارهای حاکم بر رفتار سازگاری نشان می­دهند، برخی از علوم مانند اقتصاد در پیش بینی­های خود موفق­اند. اما تحقیق علمی نمی­تواند «رها از ارزش» (value-free) باشد. چون خود به ساخته شدن ساختارهایی کمک می­کند که برخی از سبک­های زندگی یا اشکال زندگی را تایید و بقیه را نابود می­کند. پس علم فقط یک ابزار مفید نیست، رویه­ای است که یک شیوه زندگی را خلق می­کند.

5- فرایند هویت­یابی و برساخته شدن هویت شکلی از قدرت است: هویت یکی از صورت­های برساخته اجتماعی است که به افراد تحمیل می شود. هر کس کنترل هویت را داشته باشد، تاثیری عمیق بر سرنوشت و زندگی فرد، گروه و جامعه خواهد داشت. بنابراین هویت یک امر مبتنی بر «قدرت» است و از آنجا که نوعاً انتخابی نیست، نوعی تخطی از آزادی انسانی است.

آنچه در نوشته­های پساتجددگرایانه در حوزه روابط بین الملل رخ می­نماید، نقد گفتمانی روابط بین الملل اعم از گفتمان­های نظری آکادمیک و گفتمان های مسلط در عرصه روابط بین الملل با تاکید بر سرشت برساخته آنهاست.

 

سازه انگاري در جمهوري اسلامي ايران

در جمهوري اسلامي ايران كارگزاران نتوانستند به درستي به سرشت و ماهيت ساختار و امكانات جهاني پي ببرند سياست خارجي توجه لازم را به آنچه كه بر مبناي سازنده گرايي در ارتباط با منافع ملي ارائه شده نداشته است و اجماع نظري در اين باب بين نخبگان سياسي وجود ندارد. وجود سازمانهاي اجرايي متعدد و نهادهاي تصميم­گيري رسمي و غيررسمي براختلافات دامن مي­زنند. علاوه بر اين ديد جهاني با چندگانگي نظري و موضع­گيري­هاي ضد و نقيش كارگزاران كه ساختار حاصل ارتباط هماهنگ آنها است، مواجه هستيم. طبيعي است تا زماني كه ساختار(نظام بين­الملل) و كارگزار(ايران) بين كارگزاران تشكيل دهنده نظام فرق قائل شود و شناخت واقع­بينانه­اي از ماهيت ساختار نظام نداشته باشد، رهيافت­ها سازه­انگاري نمي­تواند انتخاب درستي در مطالعه و تحليل سياست خارجي ايران باشد.

3 – ابطال گرايي پوپر، برنامه پژوهشي لاكاتوش، پارادايم كوهني و اپيستمه فوكويي

ابطال گرايي پوپر

پوپر بيان مي­داشت ابطال­پذيري تئوري­ها را مي­توان اثبات كرد. وي معتقد است اگر تمام تئوري­ها برابطال­پذيري تاكيد كنند دانش علمي مي­تواند به حقيقت نزديك­تر شود. چون با اين روش تئوري­هاي اشتباه كنار گذاشته مي­شوند. بنابراين در اين نگرش تئوري بر مشاهده تقدم دارد و هيچ مشاهده غيرمسبوق به ئتوري وجود ندارد.  و روش علم را روش حدس­ها و ابطال­ها مي­داند نه استقراء  قطعيت­ها ابطال­پذيري به معناي آن است كه تجريه فقط قدرت نشان دادن بطلان نظريات تجربي را دارد و نمي­تواند صحت آن­ها را نشان دهد. كه اين موضوع عكس رويكرد اثبات گرايي است.

ويژگيهاي تفكر پوپر (ابطال گرايي)

1 ما بسيار مي­دانيم we know

2 جهان ما بي­پيكر و بي­كران است و ناداني ما بسيار، ناداني بسيار ما ناشي از دانايي بسيار ماست. اين علم است كه به ما مي­گويد ما چقدر كم مي­دانيم.

3 اساس كار كشمكش بين علم و جهل است هر معرفتي سعي مي­كند با استفاده از يك چيز به نام روش، جهل را به علم تبديل نمايد.

4 فرزند اين درگيري علم و جهل problem مي­باشد و كار علم با مساله است و كار علم پاسخ به مساله مي­باشد و هيچ علمي بي مساله نيست و هيچ مساله­اي بي علم نيستproblem thori

5 روش علوم طبيعي و اجتماعي با هم يكي است.

نظر پوپر بر اين است كه هر فرضيه­اي در برابر ابطال مقاومت مي­نمايد ما يك گزاره و يك قضيه را زماني مي­پذيريم كه اول آن را راه حل موقت بدانيم و دوم اينكه بايستي در مقابل ابطال­پذير بودن مقاومت از خود نشان دهد.

6 به تعبير پوپر justi dification  به معناي تثبيت نيست.

در انديشه پوپر معناي جاويدان در انديشه­هاي علمي وجود ندارد. راه حل ها موقت هستند بايد به انتظار تقد توانمندتر نشست.

7 پوپر به جاي تاكيد بر استقراء بر قياس تاكيد مي­نمايد مساله اساسي نقد مي­باشد نقد از طريق قياس امكان پذير است و از نظر پوپر قياس يعني نظامي از استنتاج­ها كه صدق مقدمات را به نتايج سرايت مي­دهد. اگر تمام مقدمات صادق باشد نتيجه علم صادق است منطق قياس از اين نظر به نقد علمي كمك مي­كند ما در علوم با نظريه سر و كار داريم و نظريه­ها نظا­م­هاي قياسي هستند از نظر پوپر مهمترين خطر اين است كه جامعه شناسي را كه مبناي نظري دارد را به مردم­شناسي تحويل دهيم در واقع فروبكاهيم. بزرگترين اعتراض وي به پوزيتويسم اين است كه هيچ علم مشاهده­اي ناب وجود ندارد. بايد دانست به مشاهده مسبوق به نظريه است.از نظر پوپر جمله­اي علمي است كه ابطال­پذير باشد.

 

لاكاتوش lakatosh:

لاكاتوش معتقد است كه كاركرد، تاريخ و پيدايش نظريه بايد مشخص باشد آيا تئوري محض است يا ساختار است در واقع بايد چگونگي يك نظريه، پيدايش يك نظريه و كاركرد يك نظريه مشخص باشد.

نظريه بايد بتواند مناسبات واقعي جامعه را و روابط موجود جامعه را تبيين نمايد. نظريه­هاي بايد اين را جوابگو باشند در غير اين صورت نظريه نيستند. نظريه بايد به مثابه يك ساختار باشد شاختار كل stracture whole

نظريه بايد به مثابه يك ساختار يعني در واقع ما با نگاه به تاريخ  مي بينيم كه علم پيشرفت و توسعه پيدا كرده است. هم علم ارتقاء پيدا كرده و هم تحول اساسي پيدا كرده است لاكاتوش معتقد است كه با روشهاي اثبات گرايي و ابطال گرايي به اين موضوع نمي­رسيم پس بايد به مسئله مفهوم concept پرداخت مفهموم چيست آيا مفهوم معناي خود را از تعريف مفهوم گرفته است آيا از تعريف كلمه به مفهوم رسيده­اند؟ لاكاتوش معتقد است مفهوم بايد معناي خود را از نقش خود در جامعه و نقش خود در نظريه گرفته باشد مفاهيم براي اولين با مطرح مي­شوند مبهم مي­باشند ولي بر اثر تكرار براي مردم جا مي­افتند لاكاتوش معتقد است كه در واقع نظريه­پرداز از چارچوب يك ساختار منظم رابطة بين مفاهيم را بيان مي­نمايد مفاهيم قبلا وجود داشته­اند نظريه­پرداز بايد مفاهيم پراكنده را ساختارمند نمايد و آنها را منسجم و منظم نمايد و ساختار فكري منظم را بوجود آورند و رابطه بين مفاهيم را بيان نمايد و بين اجزاي دستگاه مفهومي اسنجام ايجاد نمايد. هر چه ساختار محكم­تر پيشرفت علم سريعتر و هر چه علم سريع­تر پيشرفت نمايد ساختار محكم­تر مي­شود. توسعه علم نظريه را تقويت مي­نمايد و نظريه بدون ساختار پيشرفت نمي­كند.

اصلي­ترين قاعده در نظر لاكاتوش كاوش منفي است كه از فرضيه­هاي بنيادين تشكيل شده است و او معتقد است كه اين هسته­ي مقاوم نبايد در معرض ابطال يا  اصلاح قرار گيرد جز با نفي برنامه پژوهشي. در كاوش مثبت بيان مي­شود كه اگر بنا باشد نظريه­هاي خاص اصلاح شوند، چگونه بايد اين تغيير صورت گيرد. و ما بايد از درايت خود در جهت تبيين يا حتي خلق فرضيه­هاي معين به عنوان كمربند محافظتي هسته­ي مقاوم اسفاده كنيم.

لاكاتوش از مفهوم ، تئوري و ساختار وارد برنامه پژوهشي مي­شود.

برنامه پژوهشي لاكاتوش research program

1 از نظر لاكاتوش نظريه بايد روش و متدولوژي داشته باشد اگر اين نظريه اثبات نمايد كه آنقدر قوي است كه توسعه علم را مي­تواند در برداشته باشد و هدف بسيار بالايي تحت عنوان برنامه پژوهشي دارد اين برنامه پژوهشي بايد روش علمي مستحكمي داشته باشد روشي كه به تمام سوالات مطرح در آن جامعه پاسخ دهد.

2 نظريه بايد بتواند با اين سوالات اشكالات خود را رفع نمايد و تعديل نمايد البته با اين جرح و تعديل به نظريه صدمه­اي وارد ننمايد در واقع بدنه دستگاه و نظريه نبايد آسيب ببيند به محض ابطال يك فرضيه بايد فرضيه­اي قوي­تر جانشين آن نمايد.

اگر در مقابل نقدها پيروز بيرون آيد به حيات خود ادامه مي­دهد. فرضيه اصلي بايد استوار بوده و به حيات خود ادامه دهد.

اصول سه گانه برنامه پژوهشي لاكاتوش:

-         كاوش منفي(راهبردسلبي)

-         كاوش مثبت ( راهبرد ايجابي)

سلسله­اي از نظريه­هاست كه هر يك حاصل افزودن بندهاي كمكي به نظريه قبلي است.

ويژگيهاي برنامه پژوهشي

1 به استخوان­بندي توجه نمائيم.

2 تمام تاكيدها در برنامه پژهشي روي فرضيه مي­باشد.

3 تحول و توسعه در برنامه پژوهشي با توجه به فرضيه­هاست.

مراحل پيشرفت علم لاكاتوش :

1 مفهوم 2- تئوري 3- ساختار 4- برنامه پژوهشي 5- روش­شناسي 6- ارزيابي و داوري

 

اختلافات بين نظريه ابطال­گرايي پوپر و برنامه پژوهشي لاكاتوش :

 

1- در ابطال پذيري آزمون يك جدال دو طرفه بين تئوري و آزمايش است به گونه­اي كه در برخورد فقط اين دو در مقابل هم قرار دارند. در صورتي كه براساس شواهد تاريخي- علمي يك آزمون، جدالي حداقل سه طرفه بين تئوري­ها رقيب و آزمايش است و در تجربيات علمي واقعي يك تئوري هرگز به وسيله شواهد متناقش رد نمي­شود مگر تئوري جايگزين وجود داشته باشد.

2 در ابطال پذيري روش شناسي، تنها نتيجه پذيرفته شده در چنين جدالي ابطال پذيري قطعي استدر حالي كه در تجربيات واقعي، آزمايشات ، نتايج اوليه را در تائيد آن تئوري و نه در ابطال آن ارائه مي­كنند.

3 براساس اعتقاد لاكاتوش درستي يا نادرستي هيچ تئوري تجربي به طور قطع نمي­تواند اثبات شود.و بيشترين چيزي كه فلسفه علمي مي­تواند به آن دست يابد، روش شناسي است.

4 به اعتقاد لاكاتوش مجموعه­اي از تئوري­ها در مسير رشد دانش علمي، در برنامه­هاي پژوهشي به واسطه توالي ويژه­اي از چارچوب نظري و مفهومي در هم ادغام شده­اند.

5 - اصلي­ترين قاعده در نظر لاكاتوش كاوش منفي است كه از فرضيه­هاي بنيادين تشكيل شده است و او معتقد است كه اين هسته­ي مقاوم نبايد در معرض ابطال يا  اصلاح قرار گيرد جز با نفي برنامه پژوهشي.

تامس كوهن:

كوهن مسئله جديدي را تحت عنوان پارادايم مطرح مي­نمايد. كوهن با توجه به اينكه برنامه پژوهشي لاكاتوش را قبول دارد ولي برنامه­اي را كه مورد قبول يك جامعه علمي باشد آن را پارادايم مي­نامد پارادايم شامل مجموعه مفروضات كلي نظري و قوانين و فنوني و فرضيات ثابت شده­اي است كه در جامعه علمي پذيرفته شده باشد در پارادايم شاخصها و معيارهايي وجود دارد كه بكار گرفته مي­شوند در پارادايم به جزء علم عادي يك اصول متافيزيكي هم وجود دارد. كوهن به مسئله هدف نيز مي­پردازد و معتقد است بين پارادايم و طبيعت سازگاري و انطباق وجود دارد. در واقع علم مي­خواهد چيزي را كه هست اثبات نمايد.

كوهن معتقد است كه يك پارادايم فكري سوالات مطرح شده را جوابگو مي­باشد ولي گاهي اوقات سوالها و معماهايي وجود دارد كه پارادايم نمي­تواند جوبگو باشد و فرضيه­هايي كه تحت عوان كمربند محافظ خوانده مي­شوند ابطال مي­گردند كه اشكالي هم ندارد ولي گاها تعداد سوالات آنقدر زياد است كه فرضيه­هاي اصلي زيرسوال مي­روند كه اينجا مسئله بحران مطرح مي­گردد و وضعيت آشفته مي­گردد فرضيه­هاي كمكي باعث پيشرفت علم نمي­شوند و رشد سريع علم اتفاق نمي­افتد مگر با با زير سوال رفتن فرضيه­هاي اصلي

كوهن براين نظر است كه بحرانها قابل حل هستند و جرح و تعديل بوجود مي­آيد و بحران حل مي­شود ولي بحرانها در بعضي مواقع وسيع مي­باشند و پارادايم جديد بوجود مي­آيد. در پارادايم و ساختارهاي فكري اانقلاب و دگرگوني اتفاق مي­افتد. و پيشرفت علم از نظر كوهن با همين فروپاشي پارادايم­هاي فكري مي­باشد پارادايم جديد با برنامه پژوهشي جديد متولد مي­شود و معتقد است همين موجب پيشرفت علم مي­گردد.

مراحل پيشرفت علم از نظر كوهن:

1 پارادايم 2- طرح مشكل 3-بحران 4-انقلابRevalution

 

اپيستمه فوكو:

شايد مهم­ترين دستاورد فوكو، تحليل و فهمي باشد كه از رابطه قدرت و معرفت به ما مي­آموزد. وي منشا معرفت را با روش­هاي هرمنوتيكي در متن تاريخ و جامعه جستجو نمي­كند و مانند پديدار شناسان انسان را سوژه معنا بخش نمي­داند. همچنين بر خلاف ساختگرايان در پي ايجاد الگوي قاعده مندي براي رفتار انساني نيست و مانند ماركسيست ها به روند عمومي و خطي تاريخ، اعتقادي ندارد. فوكو در سراسر آثار خود در پي تبار شناسي مدرنيته و انسان مدرن است. به زعم فوكو، تاريخ عرصه امكان هاست و رخدادهاي پراكنده­اي در آن مسبب ايجاد اشكال خاصي از اعمال قدرت و پيدايش معرفتي خاص در هر دوره تاريخي مي­شود. ديرينه شناسي فوكو شيوه­اي متفاوت در تفحص تاريخي است. هدف ديرينه شناسي، تحقيق در شرايطي است كه در آن موضوعي، تبديل به موضوع ممكن براي شناخت مي شود. با اين روش مي توان پي برد چگونه انسان كه خود حامل و سوژه دانش است تبديل به ابژه دانش مي شود و علوم اجتماعي شكل مي گيرد. فوكو در نظم اشيا،  به ديرينه شناسي علوم انساني مي پردازد. مساله اصلي او شرايط امكان پيدايش انسان به عنوان موضوع دانش است. فوكو در اينجا بر خلاف آثار پيشين خود كه به نهاد هاي طرد و سركوب مي پرداخت به تحليل گفتمان و روابط گفتماني مي پردازد. فوكو تحول از عصري به عصر ديگر را تكاملي و خطي نمي داند بلكه گسست هايي در تاريخ را منظور مي دارد كه باعث برون رفت از عصري و رفتن به عصري دگر مي شوند. سه دوره تاريخي رنسانس، كلاسيك و مدرن با هم مقايسه مي­نمايد مفهوم غامض فوكو يعني اپيستمه اشاره به مجموعه روابط و هماهنگي­هايي دارد كه ميان گفتمان­هاي هر دوره تاريخي برقرار است. هر دوره تاريخي صورت بندي خاص خود را از معرفت شكل مي دهد كه اين صورت بندي خاص همان اپيستمه آن دوره است. از اين روست كه گفته مي شود، فوكو از بالاي علوم اجتماعي بدان مي نگرد زيرا او به دنبال شناخت نقاطي از تاريخ است كه با برقراري شكل خاصي از اعمال قدرت ايجاد كننده دانش و صورت­هاي گفتماني جديد مي­شوند و با ايجاد گسست در تاريخ دوراني را پديد مي­آورند كه در آن علوم اجتماعي پديدار مي­شود. در عصر كلاسيك، انسان خود موضوع دانش نبود و آگاهي معرفت شناسانه­اي نسبت به انسان وجود نداشت پس امكان علوم انساني هم منتفي بود. تنها در دوران مدرن است كه انسان جايگاه ابهام آميز توامان سوژه و ابژه را اشغال مي كند و علوم انساني شكل مي گيرد.فوكو در كتاب بعدي خود يعني ديرينه شناسي دانش حاكميت سوژه انساني از تاريخ انديشه را نفي مي­كند و به جاي آن بر تحليل قواعد گفتماني كه انديشه را درست مي كنند تاكيد مي كند. در نتيجه تاريخ انديشه ناشي از گسست ها و تغيير شكل هاي روابط گفتماني است نه استمرار و تداوم و تكامل انديشه ها. شكل گيري يك صورت بندي دانايي خاص (اپيستمه) در هر دوره محصول ايجاد وحدت و اشتراك ميان موضوع­ها، روش­هاي توصيف و بيان، احكام و مفاهيم و بنيان­هاي نظري است. فوكو به وسيله ديرينه­شناسي به شيوه تشكيل گفتمان­ها مي­پرداخت اما در كارهاي بعدي خود به وسيله تبارشناسي روابط ميان گفتمان­ها و نهادها را تحليل مي­كند. تبارشناسي، پيدايش علوم انساني و شرايط امكان آنها را در ارتباطشان با نهادهاي اجتماعي و قدرت مستتر در كردارهاي اجتماعي جستجو مي­كند. انسان، در پيدايش اين وضعيت دخالتي ندارد. اين تاريخ است كه همواره تجلي و ظهور جديدي مي­يابد و اشكال جديدي از سلطه و قدرت را اعمال مي­كند و شكل خاصي از دانش را شكل مي­دهد. دانش، پديده­اي وابسته به زمان و مكان است. به بيان ديگر هيچ ضرورتي در تاريخ وجود ندارد. هيچ الزامي در تاريخ تعيين نكرده است كه گروهي، ديوانه تلقي شوند و از جامعه طرد شوند تا اين اتفاق صورت جديدي از دانش انساني را رقم بزند. اين تنها يكي از احتمالات تاريخ است. در نتيجه حقيقتي غايي وجود ندارد بلكه حقيقت ساخته مي­شود و به وسيله قدرت اعمال مي­شود. وظيفه تبارشناسي تحليل همين شرايط پيدايي حقيقت و كشف رابطه آن با قدرت است. تصور رايج روشنگري بر آن بود كه دانش، تنها وقتي ممكن مي­شود كه قدرت متوقف شده باشد اما فوكو بر آن است كه دانش عميقا با قدرت آميخته است و هيچ دانشي نيست كه متضمن روابط قدرت نباشد. در يك كلام تبار شناسي نشان مي­دهد كه چگونه انسان­ها از طريق تاسيس ((رژيم هاي حقيقت)) اعمال قدرت مي­كنند.

4 – تئوري انتقادي و ماكس وبر

نظریه پردازی انتقادی در روابط بین الملل از یک سو متأثر از مکتب انتقادی فرانکفورت و بحثهای ماکس هورکهایمر و تئودور آدرنو و شاید بیش از همه اندیشه­های یورگن هابرماس در نقد تجدد روشنگری خصوصاً در تجلیات معرفتی و فرهنگی آن و یا تلاش برای هدایت مجدد تجدد به سمت ابعاد فراموش شده آن است که در دیدگاههای کسانی چون رابرت کاکس که نظریه انتقادی را نخستین بار وارد روابط بین الملل کرد.

نظریه انتقادی بین­المللی صورت و وضعیت جهانی روابط قدرت را به عنوان هدف خود برمی­گزیند و می­پرسد چگونه این صورت و وضعیت بر آمده است، هزینه آوردن آن چیست و چگونه احتمالات دیگر در تاریخ ماندگار شده­اند برا ی نظریه انتقادی بین الملللی، نظم مسلط از طریق بی­عدالتی­ها و نابرابری­ها درعرصه جهانی تزریق شده و بر این اساس است که از نظرات جایگزین نظم جهانی طرفداری می­کند.

یکی از ویژگی­های اصلی نظریه انتقادی روابط بین الملل آن است که در مباحث بنیادین هستی شناختی و معرفت شناختی درگیر می­شود و به همین دلیل مورد انتقاد جریان قرار می­گیرد جریانی که انتظار دارد دغدغه نظریه روابط بین الملل مسائل محتوائی باشد نه فرا نظری. این دغدغه فرانظری در مکتب فرانکفورت نیز دیده می­شود و در بازخوانی آنتونیوگرامشی و خصوصاً منبع اصلی الهام بخش او یعنی ویکو، مورخ ایتالیایی نیز بر آن تأکید می­شود. به نظر گیل رهیافت گرامشی در رهیافت بین المللی نقدی معرفت شناسی و هستی شناختی بر تجربه­گرائی و اثبات­گرائی زیربنای بخش اعظم نظریه پردازی در این حوزه است.

رهیافت او در برابر ساختارگرائی انتزاعی قرار می­گیرد زیرا واجد یک وجه انسان گرایانه و یک وجه تاریخی است : دگرگونی تاریخی تا حد زیادی نتیجه فعالیت جمعی انسان تلقی می­شود. تاریخ گرائی گرامشی به این معنا است که تغییر اجتماعی فرایندی انباشتی و باز فرجام است یعنی انتهای آن مشخص نمی­باشد و ضرورتی برای رسیدن به وضعیت خاص وجود ندارد. و هر پدیده­ای تاریخ مندی خاص خود را دارد یعنی وابسته به سیر تاریخی خاص خود است.

- تأکید گرامشی بر سوژگی انسان راهی بر ای اجتناب از ساختار گرائی غیرتاریخی و جبرگرایانه حاکم بر روابط بین الملل است.

نگاه به رابطه متقابل میان کارگزار و ساختار اجتماعی واقعیت از وجوه بارز مباحث پیروان گرامشی در روابط بین­الملل است. بسیاری از شارحان گرامشی در روابط بین الملل بر این امر تأکید دارند که از دید او در عین حال که انسانها در فرایند تولید واقعیت به شکل تاریخی متحول می­شوند، اما قادرند به شکلی آگاهانه این فعالیت را هدایت کنند و از این راه فرایند تولید شدن خود را تعیین کنند اما تنها در شرایط خاص تاریخی. به این ترتیب گرامشی توانست با ایجاد پیوند میان نظریه تولید شناخت و نظریه هویت و منافع نشان دهد که چگونه نظریه همیشه برای کسی و در راه هدفی است همچنین گرامشی با نگاه انتقادی خود قائل به وجهی اخلاقی برای تحلیل نیز هست. او در اینجا رهائی از ارزش بودن شناخت را نفی می­کند این دیدگاه بر خلاف دیدگاه غالب علمی که بدنبال مدیریت وضع موجود است، به دنبال حل مشکل بسیار بنیادی خیر و جامعه خوب است برخی از نویسندگان مباحث فرا نظری گرامشی را مورد نقد قرار می­دهند و گفته می­شود فاقد وضوح و شفافیتی است که به آن نسبت داده می­شود.

یکی دیگر از محورهای اصلی بحث مکتب انتقادی فرانکفورت نفی نگرش عام گرای علمی است و بسیاری از دعاوی علم گرایان را نمی­پذیرد. هابرماس بر خلاف دیدگاه اثبات گرایان سوژه متعالی را نفی می­کند تأکید هابرماس بر این است که سوژه شناسا سوژه­ای اجتماعی (ونه فرا اجتماعی و فرا تاریخی ) و پویاست و شناخت نیز به شکل اجتماعی قوام می­یابد. هابرماس نظریه تناظری صدق یعنی بنیان فلسفه علم اثبات گرایان مدرن را رد می­کند و در عین حال با توسل به آن چه می­توان آن را نوعی فهم مبتنی بر اجماع از عینیت و صدق تلقی کرد از نسبی­گرائی نیز اجتناب می­کند. در این نظریه صدق مبتنی بر اجماع عقلانی، چیزی حقیقت است که با اجماع به عنوان حقیقت مورد توافق قرار گرفته است. به نظر هابر ماس علم مدرن تنها یکی از اشکال شناخت است که از توجه به علائق فنی مربوط به کنترل است ناشی می­گردد او بر آن است که در کل، سه دسته علائق شناختی متفاوت منتهی میگردد.

-1 علائق فنی -2 علائق عملی یا تفاهمی -3 علائق رهائی بخش

هابرماس هر سه نوع شناخت را برای رشد و توسعه انسانی ضروری می­داند این اعتقاد زمانی آشکارتر و شفاف­تر می­شود که با دیدگاه یکپارچه وی که نوگرائی و نظریه انتقادی را در هم می­آمیزد آشنا شویم.

اگر چه هابرماس نخستین نوع شناخت را رد نمی­کند اما با تمایلات انحصار طلبانه آن در شکل دادن به کل شناخت انسانی مخالف است

پیش از هابرماس، هورکهایمر نیز تأکید داشت که میان نظریه سنتی و انتقادی تفکیک قائل شد. نظریه سنتی در علوم اجتماعی تصویر آئینه­ای است از اثبات­گرائی در علوم طبیعی. از این منظر، جهان مجموعه­ای است از واقعیات که فقط باید کشف شوند و شناخت نیز از توصیف جهان ناشی می­شود . عقلانیت مورد نظر، نظریه سنتی بسیار محدود تعریف می­شود و بنیان جامعه که تعریف می­کند مورد نقد قرار نمی­دهد. حتی فراتر از آن نظریه سنتی به د نبال اعمال کنترل و دستکاری ذهنی است که مانع از رشد پتانسیلهای انسانی می­شود، نظریه انتقادی به لزوم تغییر بنیادین جامعه باور دارد و بی طرفی ارزشی و غیر هنجاری بودن نظریه اجتماعی را نفی کند نظریه انتقادی یک تلاش فکری و در عین حال، علمی است . واقعیات از منظر، محصولات تاریخی اجتماعی­اند و جهانی که ما مطالعه می­کنیم، محصول انگاره­ها و واکنش انسانی است. انگاره ها کنش­ها  و شرایط موجود اجتماعی تغییر ناپذیر نیستند و نظریه انتقادی در پی فهم و همچنین تغییر آنهاست در روابط بین الملل نیز از این تقسیم بندی­ها در شناسایی نظریه­های مختلف استفاده شده است - کاکس نظریه پردازی در روابط بین الملل رابه دو دسته تقسیم می کند 1- یکی حلال مشکل که معادل نظریه سنتی هورکهایمر 2- ویژگی نظریه انتقادی نظریه حلال مشکل نظم موجود را می­پذیرد و تنها در پی حل مشکلات خاص در درون آن است، اما نظریه انتقادی در صدد تغییر وضع موجود می­باشد.

نظریه انتقادی از نسبی بودن خود آگاه است - تحلیلگر انتقادی در مرحله اول نسبت به زمان و مکان تاریخی خود، آگاه است و در مرحله بعد می­کوشد پویشهای تاریخی را دریابد که موجد شرایطی بوده­اند که سؤالات خاصی را بر ای او مطرح می سازد. البته به نظر می­رسد که تأیید اصلی نظریه پردازان انتقادی بیشتر بر تحول

تاریخی شناخت بر مبنای دگرگونی در شرایط و در جریان زمان است چهارچوب کنش در طول زمان دگرگون

می­شود و یکی از اهداف اصلی نظریه انتقادی فهم این دگرگونی هاست. شناخت برای نظریه پردازان انتقادی در حوزه معرفت اجتماعی و انسانی نمی­تواند شناخت فنی باشد تأکید بر این است که پدیده­های اجتماعی - تاریخی - منحصر به فرد و معنا دارند و این معنا نیز به شکل تاریخی و اجتماعی ساخته شده است کاکس مسئله اصلی برای نظریه انتقادی را این می­داند که : به چهارچوبهای عمل بپردازد، اینکه این چهارچوبها چگونه بوجود آمدند، چه تعارضات یا تناقضات می­تواند آنها را زیر سؤال ببرد و چه جهت­هایی از تغییر امکان پذیر و مطلوبند - نظریه انتقادی چشم اندازی در زمانی برمی­گیرد، چشم اندازی تاریخی که از نظریه جامعه شناختی الهام بخش آن است سر و کار آن با امر واقع یعنی امر ساخته شده است در کل می­توان گفت که نظریه پردازان انتقادی از نطر معرفت شناختی رهیافتهای اثبات­گرا و تلاش برای تدوین عبارات عینی صادق و از لحاظ تجربی قابل وارسی در مورد جهان اجتماعی را زیر سؤال می­برند، آنها از نظر روش شناختی، هژمونی روش علمی واحد را رد می­کنند و از تکثیر رهیافتها به شناخت دفاع می­کنند، براهمیت راهبردهای تفسیری تأکید می­کنند و در پی شکل دادن به نظریه رهائی بخش می­باشند. از لحاظ هستی شناختی برداشتهای خردگرا از سرشت و کنش انسان را به چالش می­کشند، سرشت بشر را ثابت یا جوهری نمی­دانند و بر آن­اند که شرایط اجتماعی که در هر مقطع زمانی وجود دارد به آن شکل می­دهد و بر ساخت اجتماعی هویت­های کنشگران تأکید می­کند.

عقلانیت در اندیشه وبر در تئوری کنش وبر یافت می‌شود. عقلانیت عبارت است از ارتباط میان وسیله‌ها و اهداف، بدین‌نحو که کنش‌گر وسیله‌هایی را برگزیده است که واقعا به پیامدهای مورد نظر و مطلوب وی منجر خواهند شد. معنای عقلانیت اینجا محاسبات فنیِ کافی برای رفتن از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب است. كه هنگامی که درباره‌ی تاریخ جهان لب به سخن می‌گشاییم، وبر اغلب معنای دیگری از عقلانیت را به کار می‌برد. او مکررا میان سرمایه‌داری عقلانی و سرمایه‌داری سنتی تمایز قایل می‌شود، در بستری که فرم‌های سنتی ایستا بودند، سرمایه‌داری عقلانی نیروی عظیم و دگرگون‌کننده‌ی جهان بود. عقلانیت در اینجا به چیزی فعال دلالت دارد که جهان را راهبری می‌کند تا این‌که به صورت منفعلانه خود را با آن منطبق کند.
و معنای ديگر عقلانیت در هم‌سنجی انواع گوناگون نهادها سر بر می‌آورند. دیوان‌سالاری به عنوان یک صورت عقلانی سازمان اداری که در تضاد با عناصر غیر عقلانی موجود در نظام سلطانی است، توصیف می‌شود هم‌سانِ فن‌آوری و علم که می‌توانند عقلانی باشند.