محمد تقی ذوالقدری
زمستان 1390
روابط بين الملل دولتهاي پس از انقلاب اسلامي از 7 دولت يكي را به انتخاب خودتان بنويسيد اين نوع روابط را با كداميك از نظريات چرنوف ارايه نمود قابل تطبيق مي دانيد و تحليل كنيد ؟
به باور والتز هدف نظريه روابط بين الملل توضيح قواعد منظم رفتار دولتها به شكل مختصر ، قابل فهم و آزمايش پذير مي باشد ، بنابراين تنها با استفاده از روش اثباتي مي توان بر نظريه هاي بين الملل كه داراي ويژگي هاي تخصص گرا و استقرايي هستند فائق آمد . بدين خاطر وي سعي مي كند واقع گرايي كلاسيك را با بهره مندي از معرفت اثبات گرايانه و ساختارگرايايي محتواي جديدي به بخش و نظريه روابط بين الملل را به شكل يك علم واقع در آورد . در واقع كنت والتز سعي مي كند يك نظريه تقليل گرا – سيستمي مبتني بر تبيين خارج به داخل ، ساختار - كارگزار ارائه دهند كه مطابق آن ساختار بين المللي به مهمترين عامل شكل دهنده و حتي تعيين كننده سياست خارجي دولتها تلقي مي شود ، والتز سعي دارد با نشان دادن تاثير ساختارهاي بين المللي بر فرايندهاي بين المللي شباهتهاي تاريخي ناشي از آنرا با عنايت به تداوم ساختاري تبيين كند .
از نظر والتز ساختار نظام بين المللي از چند جزء تشكيل شده است :
1- اصل سازمان دهنده .
2- تفاوت و تنوع واحدها و مشخص بودن كار ويژه آنها و توزيع توانايي هاي ميان واحدها .
براين اساس تفاوت و تنوع واحدها و توزيع توانايي ها را بايد مهمترين دانست . توانايي را مي توان از جنبه كيفي و كمي يعني از بابت وسعت سرزمين ، ميزان جمعيت ، منابع زيرزميني ، توانايي هاي اقتصادي و نظامي و غيره درجه بندي كرد . بعبارت ديگر ساختار نظام بين الملل به نظر والتز نه تنها بررفتار دولتها اثر مي گذارد بلكه با تحميل محدوديتهايي بر دولتها ، مناسبات بين المللي را شكل مي دهند . بدين ترتيب « تغيير در رفتار دولتها و همچنين الگوهاي رفتاري بين المللي در نتيجه تغيير در ساختار نظام بين الملل امري حتمي است . سياست خارجي ايران همواره حالتي منحصر به فرد مي باشد كه نه مبتني بر عوامل داخلي است و نه شناخت واقع بينانه از نظام بين الملل وجود دارد . اما با بررسي سياست خارجي دوران علي اكبر هاشمي رفسجاني در چارچوب واقع گرايي نسبي به فهم بيشتر سياست خارجي كمك مي كند . در درجه نخست آگاهي از اصول و ساز و كارهاي نظام بين المللي است كه بايد توسط تصميم گيران سياست خارجي واحدهاي سياسي لحاظ شود . بنابراين اگر عقلانيت و شناخت از بديهيات سياست بين الملل نزد سياستگذاران و تصميم گيران موجود نباشد ، مسلماً سياست خارجي نمي تواند ابتدا به ساكن خود را با قواعد ساختار بين المللي همسو نمايد .
جنگ هشت ساله با آثار مخرب و منفي اش به جمهوري اسلامي فهماند كه نمي تواند در روابط خارجي اش بر صدور انقلاب و دستاوردهايش تاكيد كند ، نمي توان تضميني براي بقاء نظام سياسي ايجاد كرد ، نابودي مراكز توليد و زيرساختها ، از بين رفتن سرمايه ملي و شرايط داخلي بحراني ، در نتيجه مجموعه مشكلات مي توانست موجوديت جمهوري اسلامي را تهديد كند در نتيجه جمهوري اسلامي بيش از هر چيز بايد به دنبال جامعه اي امن و منطقه اي صلح آميز باشد تا بتواند به بازسازي دست بزند و بتواند اقتصادي فعال و پويا و در نتيجه انباشت سرمايه ايجاد كند .
باتوجه به مشكلات مطرح شده در دوران جنگ و همچنين پيروي از سياستهاي مفرط بي اعتنايي به ترتيبات بين المللي در هشت سال جنگ عراق عليه ايران هيچ يك از خواسته ها تجديدنظر طلبانه بين المللي ايران را تامين نكرده بود . دولت براي بازسازي كشور و سامان دادن به اوضاع داخلي ، سياست عادي سازي در روابط خارجي را سرلوحه كار خويش قرار داد و شاخصه بارز و برجسته آن پيروي از سياست عادي سازي و به رسميت شناختن قواعد بازي عضويت فعال در سازمانهاي منطقه اي و بين المللي ، تلاش در بوجود آوردن فضاي همزيستي با ديگران ، بالاخص همكاري با كشورهاي همسايه و اروپايي بوده است .
در واقع روابط خارجي ايران در هشت سال رياست خارجي هاشمي رفسنجاني برچند اصل اساسي استوار بوده است :
1- ايران نبايد نقشه سياسي خاورميانه را تغيير دهد ( پذيرش و قبول وضع موجود و دوري از سياستهاي تجديدنظر طلبانه )
2- ايران بايد سعي نمايد خود را با توازن قواي جديد در منطقه هماهنگ سازد كه در آن آمريكا نقش عمده را در ايجاد توازن قوا ايفا مي كند .
3- گسترش رابطه با عربستان ، به دلايلي از قبيل نفوذ و تاثيرات اين دولت بر تصميم گيريهاي شوراي همكاري خليج فارس .
4- بدنبال ايجاد حفظ و ثبات امنيت مرزهاي كشور در چهارگوشه مملكت ، كه منتج به گسترش روابط دوستانه با كشورهاي اسلامي عربي و آسياي ميانه و مركزي .
5- توسعه روابط با مسكو از جمله اولويتهاي هاشمي در روابط خارجي بشمار مي رفت .
نكته مهم در اين سالها ، تاثيرگذاري شديد افكار رهبر و بنيانگذار انقلاب بر سياست خارجي بود و در نتيجه داراي ماهیتي ايدئولوژيك و تجديدنظر طلبانه بوده در حاليكه ديدگاه كابينه سازندگي از سياست جهاني و روابط بين الملل عمدتاً ژئوپلتيك بود تا ايدئولوژيك .
هاشمي با اتخاذ سياست عمل گرايانه هم بر اصول انقلاب پاي بند بود تا ايراني مقتدر و مورد توجه نظام بين الملل ايجاد كند و با تلاشهاي مصلحت گرايانه و منعطف سعي نمود تا از انزواي تحميلي ناشي از جنگ هشت ساله خارج شود .
هاشمي جهت نزديك شدن بيشتر به غرب و مورد حمايت قرار گرفتن آنها ، گفتگوي انتقادي با كشورهاي اروپايي را آغاز كرد و براي كاهش مخاطرات ناشي از سياست مهار دو جانبه آمريكا ، روابط تجاري و بازرگاني با آن كشور را افزايش داد و علاوه بر امضاي قراردادهای پر منعفت ، ايالات متحده پنجمين كشور صادر كننده كالا به ايران بود و همچنين شركتهاي نفتي ايالات متحده بعنوان خريداران اصلي نفت خام اقدام مي كردند .
هاشمي با تاكيد بر حفقظ ام القرا ، براي جلوگيري از ادامه مقابله كشورهاي غربي – اسلامي با جمهوري اسلامي از طرح شعار صدور انقلاب اجتناب ورزيد ، نخبگان در تعريف از صدور انقلاب بدنبال اين بودند كه از صدور انقلاب با محتواي فيزيكي و نظامي دست برداشته و مترادف با توسعه اقتصادي و ارايه الگوي مناسب به ساير كشورها باشد .
البته نكته اي قابل اشاره نيست كه در يك ساختار مبتني بر سلسله مراتب ، هرگونه تلاش جهت سامان دادن به اوضاع داخلي و برخورداري از پرستيژ بين المللي مي بايست از سوي قدرت هژمون مورد حمايت قرار گيرد .
لذا تلاشهاي دولت رفسنجاني به منظور رفع سوء تفاهمهاي بروز كرده ناشي از انقلاب در روابط با كشورهاي همسايه و آغاز گفتگوي انتقادي با كشورهاي اروپايي جهت رفع تنشهاي حاصل از جنگ ميان ايران و اروپائيان را بايد صرفاً زمينه ساز رفع اختلافات تلقي كرد ، اما چون اختلافات با بازيگر اصلي نظام بين الملل حل و فصل نگرديد و سياست دشمن ستيزي با او ادامه يافت ، نمي توانست راه حل نهايي تلقي شود .
هرچند سياست خارجي كابينه رفسنجاني داراي عناصري واقع گرايانه بود و تلاشهاي انجام گرفته تا در روابط خارجي سمت و سوي اختلاف با ديگران را داشت ، ولي به دلايل ذيل با مجموعه اي از ناكارآمديهاي و ناكاميها مواجه مي گردد و حاصل تعيين كننده اي براي منافع ملي به بار نمي آورد .
1- ايجاد موازنه ميان ايدئولوژي و عمل گرايانه ، يكي از پيچيده ترين و مشكل سازترين در سياست خارجي ايران بود تلاشهاي دولت منتيج به نتيجه نگرديد .
2- اولويت بر توسعه اقتصادي به پیروي از سياستهاي بانك جهاني در جلب سرمايه گذاريهاي خارجي و گسترش توليد و افزايش اشتغال و خصوصي سازي انجام مي گرفت .
3- وجود موانع مختلف ساختاري و قانوني ، محدوديت در انباشت سرمايه و اصطكاك سياست تعديل ساختاري و خصوصي سازي با ارزشهاي انقلاب ، تحقق سياست اقتصادي دولت را ناممكن ساخته است .
4- عدم درك صحيح ديپلماتهاي ايراني از ماهيت و سرشت نظام بين الملل ، پيروي از سنت نقلي و ذهنيت توطئه نگر آنان به ناكارآمدي سياست خارجي بسيار كمك نمود .
5- در سالهاي آخر رياست جمهوري رفسنجاني ، بحراني شدن روابط ايران با اتحاد اروپا ( بخاطر دادگاه ميكونوس ) و ترك تهران توسط سفرا و تيره شدن روابط ايران با پاكستان ، تركيه و امارات متحده عربي .
6- تشديد بحران مهار دو جانبه توسط ايالات متحده .
7- ناهماهنگي در سياست گزاری خارجي و ناتواني دستگاه ديپلماسي را نشان مي دهند .
بجاي عراق از ايران استفاده كنيم و بعد نتيجه گيري كنيم : ( سناريونويسي براساس ديدگاههاي محافظه كارانه و ليبراليستي )
1- باورهاي مبتني بر واقعيت ( شواهد تجربي )
2- باورهاي علت و معلولي ( نظريه روابط بين الملل )
3- ارزشها ، اهداف و نتايج مطلوب
ايالات متحده هيچگاه از منافع ملي خودش گذشت نمي كند ، ايالات متحده همواره بدنبال بیشينه ساختن امنيت ايالات متحده و هم پيمانانش و نيز بهترين شيوه تامين اين هدف عدم دستيابي كره شمالي ( ايران ) به زرادخانه اي هسته اي است .
نظريه ها و سياستها دست كم از دو جهت مهم با هم مرتبطند :
به آزمون گذاشتن نظريه ها و هدايت اقدامات
1- حمله به عراق به كاهش تروريسم منجر مي شود ، تروريسمي كه متوجه غرب است .
2- عراق دموكراتيك صلح جوترازگذشته خواهد بودودرنتيجه خاورميانه صلح آميز درپي خواهد داشت
3- تهاجم به عراق و از بين بردن صدام حسين موجب تقويت صلح در خاورميانه است
ادعاهاي علت و معلولي همچون حلقه پيوندي شواهدمان به باورهاي مختلف درباره آينده است مثلاً آيا برپايي مردم سالاري نتيجه مطلوش خاورميانه اي صلح آميز است :
1- اعتقاد راستين به درستي اعتقاد به حمله
2- نتيجه اعتقاد راستين در مورد الف نتيجه اش تقويت صلح در منطقه ، امنيت براي متحدي با ارزش ، احياي اقتصاد ، انتخاب شدن دوباره ( يعني نهايتاً اعتقاد به پيش بيني ) پيش بيني كه براساس استدلال معقول و منطقي باشد .
بحث دستاوردهاي نسبي در تئوريهاي واقع گرايي مي تواند از عوامل تاثيرگذار در منازعات بين الملل و همچنين تبيين كننده وضعيت آنارشيك باشد بحث تعارض منافع دولتها پيوند تنگاتنگي با نحوه تصميم گيريها دارد .
در بحث حاصل جمع صفر دولتها برداشتي دارند راجع به اينكه همه طرفها نتوانند دستاورد قابل ملاحظه ايي داشته باشند يك دولت ترجيح مي دهد بجاي اينكه رقيبش بيشتر از خودش نفع ببرد هيچ كس نفعي نبرد . مواردي از قبيل صلح ، رفاه ، تجارت آزاد و حقوق بشر مي تواند هماهنگ كننده خوبي براي روابط بين الملل باشد اگر بتوانيم حتي نهادهاي نامطلوب را برچينم و رهبران بد را بركنار كنيم جهان مطلوب بوجود مي آيد .
ساختار بنيادين منافع ، اساساً تعارض آميز است و نه مبتني بر هماهنگي . بنابراين براي دولتها عادي و طبيعي است كه نقشه هايشان را با انتظار بروز تعارض بكشند .
دولتها خود را مسلح مي سازند و بر اساس اين باور كه ممكن است با هريك از اعضاي نظام درگير شوند پيگير تجارت ، تسليحات ، اتحاد و ديگر سياستها مي شوند .
به ادعاي نظريه پردازان ، مسلح شدن ، جاسوسي از رقبا ، خودداري از تجارت با آنها ، تشكيل اتحادهاي دشمن هم ، و مانند آنها عملاً مي تواند احتمال درگيري را تقويت كند . انتظار درگيري نوعي پيشگويي واقعيت بخش خويش است .سرشت اقتدارگريز نظام مانعي در راه صلح و همكاري مي دانند.
امكان افزايش چشمگير همكاري در نظام بين الملل :
1- خواه از طريق خلاص شدن از اقتدارگريزي بطور كلي .
2- ايجاد رويه ها و رژيمهايي كه تاثيرات اقتدارگريزي را برطرف سازند قائلند .
اصول اخلاقي و نظريه
ارزشهاي اخلاقي ممكن است به سه طريق در يك نظريه مطرح باشند :
1- به هيچ وجه در نظريه وجود نداشته باشند : ازهرگونه اشاره به ارزشهاي اخلاقي دورند ، شرايط مشهود مسبب جنگها ، تغيير ارزش پولها ، مذاكرات موفق تجاري .
2- به شكلي كاملاً توصيفي ( غيرتجويزي ) وجود داشته باشند : از طريق توصيف يك جامعه به ارشهاي اخلاقي اشاره مي كنند بعنوان يك موضوع واقعي به ارزشهاي مي پردازند .
3- به صورت عنصر هنجاري نظریه باشند :
يعني مجموعه اي از ارزشها را اختيار مي كند و آنها را بصورت يك رشته بايدها در خود جاي مي دهد
تكيه دولتها به نهادهاي بين المللي : آسيب رساندن به منافع و امنيت می باشد . اما از سوي ديگر نهادها آن قدر اهميت دارند كه به اجراي موثرتر سياستها كمك مي كنند . يعني نهادها سبب همكاري
مي شوند و دستيابي به اهداف بدون اينكه ادعاي هنجاري در مورد موظف بودن سياستگذاران به استفاده از نهادها را مطرح كنند . دسته سوم : نهادها براي مشروعيت بخشيدن به انواع معيني از سياستها به ويژه كاربرد نيروي مسلح اهميت اساسي دارند در نتیجه نهادها بايد توسعه يابند و مورد استفاده قرار گيرند .
واقع گرايي
واقع گرايان هنگام بسط نظريه روابط بين الملل مهمترين واحد تحليل را دولت مي دانند . رفتار رهبران تحت شرايط مشابه چندان تفاوتي با هم ندارند واقع گرايي سياسي اينست كه همه دولتها را تحت انگيزش مشابهي مي داند . بررسي رفتار سياست خارجي دولتها مهمتر از بررسي ساختار يا سرشت داخلي دولت است تلقي دولت به عنوان واحدهاي منفرد كارگشاترین ساده سازي است .
واقع گرايان دولتها را بازيگران خردمند مي انگارند . رفتار بازيگران وقتي با محدوديتهاي مشابه و فرصتهاي مشابهي روبرو باشند و اطلاعات مشابهي درباره آن محدوديتها و فرصتها داشته باشند شباهت زيادي بهم پيدا مي كند .
نظريه پردازان واقع گرا
دولتها را داراي مجموعه ثابتي از اولويتها و هدفها مي دانند كه با فرگشت نظام بين الملل دگرگون نمي شوند . هويت اساسي همه دولتها شبيه هم است . همه دولتها در همه زمانها جوياي امر يكساني هستند . دولتها گزينه هاي مختلف را به ديده بازيهاي با حاصل جمع صفر ارزيابي مي كنند .
دولتها بر سر كسب ارزش ، كالايي با هم رقابت مي كنند كه در جهان مقدار ثابتي از آنها وجود دارد مانند سرزمين ، طلا ، انتظار درگيري بر سر اين ارزشها كالاها را دارند .
واقع گراها بر كشمكش دولتها بر سر قدرت تاكيد دارند و ميزان كل قدرت موجود در نظام ثابت است
اصطلاح قدرت همان نقشي را ايفا مي كنند كه ثروت و جمعيت دارد . كسب قدرت مستلزم كسب نفوذ بر ديگران است . اگر يك دولت قدرت بدست آورد بايد دولتهاي ديگر استعداد بيشتري براي نفوذپذيري داشته باشند هر وقت سخن مي گوييم سخن از يك رابطه يا نسبت در ميان است در وضعيت همكاري ، دستاوردهاي مطلق وجود دارد .
در هر دوره يك يا چند دولت از موقعيت « قدرت بزرگ » برخوردارند . اگر آنها بتوانند بر اقدامات ديگران اعمال نفوذ كنند اين ، نتيجه تهديدها و نيروهاي سلاح هاي شان است و نه بخاطر حق يا اقتدار مشروع . اقتدار گريزي خصوصيتي است كه اجازه بالا گرفتن اختلاف را مي دهد و شايد حتي موجب آن شود .
در نظام بين المللي دولتهاي برخوردار از حاكميت ، هيچ دولت واحدي حق فرمان راندن بر ديگران را ندارد . دستيابي به رفتار همكارانه دشوار است . اقتدار گريزي موجب ترويج يا دست كم فراهم شدن امكان بالا گرفتن اختلاف تا حد بروز جنگي بزرگ مي شود .
دولتها بدنبال بيشينه سازي دستاورد نسبي خود هستند ، قدرتهاي بزرگ نظام در هر زمان مشخص در مسير برخورد با يكديگر قرار دارند علت اصلي جنگ ، اقتدار گريزي است و نمي توان تاثيرات اقتدار گريزي را محدود ساخت . چرخه هاي مكرر جنگ و صلح از دادگاه واقع گرايان هميشگي است.
نبود سلسله مراتب اقتدار در نظام بين الملل ، اجازه مي دهد تا اين چرخه بدون هرگونه چشم انداز براي فائق آمدن بر اقتدا گريزي و اثرات آن ادامه يابد . نظريات واقع گرا را ارايه كننده توصيفات ، تبيين ها و شايد پيش بيني ها مي دانند ولي تجويزات اخلاقي نه .
واقع گرايي اصيل
بسياري از واقع گرايان معاصر بجاي تك تك دولتها نگاهشان را روي نظامهاي مركب از دولتها متمركز مي سازند . نو واقع گرايان پدافندگرا ( تدافعي ) يا موقعيت نگر مانند والتز برقراري توازن در سطح دولتها را پديده اي شايع مي دانند ولي مي گويند سرشت اقتدار گريز سياست جهان را تنها هنگامي مي توان بطور كامل درك كرد كه به سطح كل نظام نظر اندازيم .
نو واقع گرايان اقتدار گرا : ( جان مير شايمر ) دولتها براي كسب قدرت با هم رقابت دارند و حاضرند بجاي دست شستن از تعقيب قدرت ، خطر جنگ را پذيرا شوند مير شايمر 5 اصل را بيان مي كند :
1- نظام بين الملل اقتدار گريز است
2- دولتها توانايي افندي دارند
3- دولتها هرگز نمي توانند مطئن باشند كه مورد حمله قرار نخواهند گرفت
4- دولتها جوياي بقا هستند
5- دولتها خردمندند
پدافندگرايان معتقدند : دولتها كه مي توانند در وضع موجود امنيت خود را محافظت كند تمايل بيشتري به حفظ وضع موجود خواهد داشت .
افندگرايان معتقدند : دولتها را تجاوز طلب تر و توسعه طلب تر مي دانند .
اشتراك اينها : اقتدار گريزي را ويژگي محوري و تعيين كننده سياست بين الملل و علت اصلي جنگ مي دانند .
والتز ويژگي تعيين كننده ساختار سياسي عبارتند از :
1- اصل سامان بخشي
2- كار ويژه واحدها
3- توزيع تواناييها ميان واحدها
در:
1- اصل سلسله مراتبي برقرار است
2- نظامهاي بين المللي ميان واحدها نظامي اقتدار گريز وجود دارند . اصل سامان بخشي اقتدارگريزي است .
3- توزيع نسبي تواناييها مادي يا منابع ميان واحدهاي مختلف نظام .
دولتها براي بقا تلاش مي كنند : دولتهايي كه براي بقا و بیشينه سازي قدرت خود نكوشند بدست ديگر دولتهايي كه چنين تلاش دارند به سرعت حذف خواهند شد .
اصل سامان بخشي همه نظامها عبارتست از بقاء ، انباشت قدرت و غيره ( اقتدار گريزي ) تفاوت ميان نظامهاي بين المللي تنها به ويژگي سوم يعني توزيع توانايي ها باز مي گردد .
واقع گرايي مرد سالار نو محافطه كاران رويكردي است كه واقع گرايي را دستمايه اش قرار داده است .
علاوه براينكه از اصول واقع گرايي ، الهام مي گيرد برخي از اصول اساسي ليبراليسم يا آرمانگرايي را نيز مي پذيرد ( واقع گرايي ليبراليسم ) . واقع گرايان اصيل بر اهميت قدرت در نظام بين الملل تاكيد مي ورزند و در مورد ارزش نهادها ترديد دارند ، تحليلشان را روي دولت متمركز مي سازند دولت متمايز از بين المللي در برگيرنده آن مي شناسد . فرضيه صلح مرد سالارانه از اصول محوري ليبراليسم است .
اصول چهارگانه فوكوياما ، در واقع گرايان مرد سالار و نو محافظه كاران :
1- توجه به مرد سالاري ، حقوق بشر و سياست بين الملل دولتهاست با ليبراليسم همخواني دارد ولي با واقع گرايي و نوواقع گرايي ناهمخوان است .
2- استفاده از قدرت آمريكا براي دستيابي به مقاصد اخلاقي كه اين هم به ليبراليسم و آرمانگرايي نزديكتر است تا به واقع گرايي .
3- ترديد شديد نسبت به توانايي حقوق و نهادهاي بين المللي براي حل مشكلات امنيتي جدي است با واقع گرايي و نو واقع گرايي سازگار است .
4- بدبيني به مهندسي اجتماعي جاه طلبانه است زيرا اغلب به نتايج غيرمترقبه اي مي انجامد كه موجب نقض غرض مي شود .
واقع گرايان و بيشترليبرالهاي معاصر ميتوانند بدون استناد آشكار به ارزشهاي اخلاقي ، نظريه هايشان را بازگو كنند .
عراق و گزينه هاي سياستگذاري
سود و هزينه : ساختن برپايي يك مردم سالاري در خاورميانه را در بهترين حالت ناچيز مي دانستند چرا كه اعتقادي به صلح جوتر بودن مردم سالاري ها حتي در تعاملاتشان با هم در مقايسه با غير مردم سالاريها نداشتند و به اين خاطر فكر نمي كردند حكومتي كه به راستي نماينده احساسات مردم عراق باشد نسبت به آمريكا رفتار دوستانه اي داشته باشند .
نكات مهم در حمله به عراق
1- همكاري با القاعده از سوي صدام حسين هيچگاه ثابت نشد.
2- صدام اگر سلاح اتمي نيز داشت نمي توانست بدون تلافي كوبنده آمريكا و اسرائيل آنرا بكار گيرد.
3- تلاش براي فتح عراق به گسترش بي ثباتي در خاورميانه و به خطر افتادن منافع ايالات متحده.
4- عراق مي تواند از جنگ افزارهاي شيميايي و ميكروبي يا تاكتيك هاي رزم شهري استفاده كند هزينه هايي به ايالات متحده تحميل كند .
5- اگر پيروزي نيز بدست آيد ايالات متحده راهبرد قابل قبولي براي خروج از آن كشور ندارد جامعه عراق دچار شكاف هاي عميقي است ايالات متحده چاره اي جز اشتغال و انتظام عراق به مدت چندين سال براي ايجاد دولتي موفق در آن كشور نخواهد داشت .
6- القاعده براي ايالات متحده تهديد بزرگتري از عراق است و جنگ با عراق توانايي ايالات متحده براي جنگ با القاعده را به واسطه تشديد احساسات ضد آمريكايي و منحرف ساختن منابع كاهش
مي يابد .
حكومتي كه به راستي نمايند احساسات عراقيان باشد شايد حتي بيش از صدام حسين ضد آمريكايي باشد . رد كردن نظريه رفتار مسالمت آميز عراق مردم سالار را داريم دليل دوم را رد و چهارم را
مي پذيرفتند ، مخالفت با دخالت آمريكا در امور داخلي ، مردم بيشتر مخالف دخالت و سلطه بيگانگان هستند تا حضور يك دولت نامطلوب .
واقع گرايان اصيل و واقع گرايان مردم سالار آيا تهاجم به عراق بدون حمايت گسترده جامعه بين الملل و سازمان ملل به نفع ايالات متحده است يا نه اختلاف نظر داشتند .
پس از 11 سپتامبر توانستند متقاعد كنند كه دولتهاي پشتیبان گروههاي تروريست به ويژه با در اختيار قرار دادن پناهگاههاي امن ، حمايت مالي و حتي سلاح ، خطراتي جديد براي دولتها پيش
مي آورند .
ليبرالها
دولتها به شيوه ايي عقلاني منافع خودشان هستند ، دولتها از منافع خودشان برداشتي با حاصل جمع صفر ندارند ، دولتها دستاوردهايشان مطلق است .
مداخله خارجي در پيگيري بازيگران به دنبال منافع شان موجب بروز برخورد و مشكل مي شود .
( آنها براين باور بودند كه اين اصل هم در مورد سياست ( آزادي بيان ، گردهم آيي ، مذهب ) صادق است و هم درباره اقتصاد ) هم در سطح دولت و هم سطح نظام بين الملل درست مي داند دستيابي به عدالت بيشينه ساختن آزادي و متوازن نگه داشتن عناصر حكومت .
نهادگرايان ليبرالل معتقدند كه با توسعه انواع مناسبي از رژيمها اثرات اقتدار گريزي را كاهش داد رژيمها با كاستن از « هزينه هاي تعامل » و پراكندن برابرتر اطلاعات درست در سراسر نظام بين الملل ، همكاري را تسهيل مي كنند .
ليبرالها معتقدند دولتها مي توانند همچنان جهان هرچه صلح آميزتري بوجود آورند كه گرچه اقتدارگريز است و لزومي ندارد آكنده از خصومت ورزي آشكار باشد در شرايط اقتدارگريزي ، همكاري امكان پذير است و در واقع عقلاني است .
ليبرالها معتقدند مردم سالاريهاي بلوغ يافته به جنگ هم نمي روند و مدعي وجود « صلح مردم سالارانه » هستند البته با اقتدار گريزي و شبيه تر ساختن نظام سياسي بين المللي به نظام سياسي داخلي مخالفند .
گسترش نهادهاي بين الملل به عنوان شيوه اي براي ايجاد ساختارهاي انگيزه بخش براي واداشتن دولتها به همكاري به جاي پديد آوردن نظام حقوق بين المللي .
بررسی عراق از دیدگاه ليبراليسم
با نظر برخي واقع گرايان مبني بر تهاجم به عراق مخالف بودند چرا كه تهاجم بايد يا به صورت تلاشي هميارانه توسط تعدادي از كشورها صورت گيرد يا اصلاً انجام نشود ليبرالها براي كنار زدن صدام حسين و برپايي مرد سالاري در عراق قايل به وجود توجيهات داخلي و بين المللي بودند . آنان براي حقوق بشر افرادي كه تحت حكومت صدام حسين بشدت سركوب شده بودند اولويت بالايي قايل بودند ، چنانچه مردم سالاري مي توانست شرايطي را براي آزادي آنان فراهم ساخت . چون معتقدند كه مردم سالارهاي معمولاً هرگز با هم نمي جنگند ، اعتقاد داشتند كه اگر صدام حسين از قدرت بركنار شود آرمان صلح پيش خواهد رفت . ليبرالها جنگ بدون اجازه و هماهنگي شوراي امنيت سازمان ملل عليه عراق را نامشروع مي دانستند مزاياي چون وابستگي متقابل ، چندجانبه گرايي و برنامه ريزي براي پرهيز از بدترين پيشامد .
برسازي
طرفداران برسازي ، نظام بين الملل را ساخته و پرداخته اجتماعي مي دانند يعني نظام بين الملل چيزي جز نحوه انديشيدن و تعامل انسانها با يكديگر نيست هر نظام بين الملل داراي ابعاد جامعه شناختي و فرهنگي مهمي نيز هست . مناسبات اجتماعي دوشادوش عوامل مادي مانند سرزمين ، ارتشها و تسليحات و طلاي خزانه وجود دارند . هويتها و اولويتهاي بازيگران تا حدودي همين ساختارها رقم مي زنند . هويتها و اولويت ها ثابت و تغييرناپذيرند .
بر تفسيري بودن علوم اجتماعي و ديگر علوم پا مي فشارند . اين گونه هايي برسازي به شكلي صريح تر هنجاري هستند و به آنچه نظريات تجربي دست مي يابند ترديد دارد برسازي در مورد امكان پذير بودن بیشينه سازي دستاوردهاي مطلق توسط دولتها ، صادق بودن تشبيه داخلي – بين المللي تاثيرات اقتداگريزي در جهت محدود سازي صلح و اهميت نهادها و مشروعيت در رفتار بين المللي با ليبرالها هم نظرند .
اما جديدترين موج نظريه هاي برسازي بخش قابل ملاحظه اي از طبيعت باوري را قبول دارند و هنجارها و ارزشهاي اخلاقي را متغيرهايي مي شناسند كه به تشريح و تبيين رفتار كمك مي كنند .
عده ايي ديگر با آرمانگرايان هم نظرند كه نظريه ها بايد براي پيشبرد و اهداف اخلاقي به ويژه عدالت اجتماعي و آزادي گروههاي اجتماعي سركوب شده در انداخته شوند .
برسازي با واقع گرايي توافقاتي دارند مبني بر :
1- اقتدار گريز نظام بين الملل
2-توانايي افندي دولتها
برسازي با ليبرالها هم نظرند :
1- برخي هنجارها و رژيمها وجود داشته باشد مي توان بر بسياري از دشوارهايي كه اقتدار گريزي براي همكاري پيش مي آورد فائق آمد برسازان تاكيد دارند كه توانايي ها صرفاً بخشي از آن چيزهايي هستند كه نظريه پردازان بايد در نظر گيرند آنان بايد آگاهي و رويه هاي مشترك را نيز مدنظر قرار دهند . اينان معتقدند كه باورها ، انديشه ها و ارزشها هم مي تواند رفتار دولتها و هم سرشت نظام بين الملل را تغيير دهد .
2- برسازي بيش ازهر روايت معاصر ديگري از واقع گرايي و ليبراليسم به هنجارها و ارزشها توجه دارد
3- سياستها بايد به ترتيبي موجب افزايش آگاهي مشترك شوند كه به ايجاد جهاني صلح آميزتر و برابرتر ، مقاومت در برابر كنترل چيرگي جويان و پيشبرد رهايي كمك كند . برسازان خواستار ايجاد و آگاهي مشترك جديد و باورهاي تازه ايي هستند كه به تحقق چنين هدفهايي ياري رساند .
عراق
گزينه نخست : تهاجم يك جانبه را انتخاب نخواهند كرد زيرا بر حقوق يا هنجارها مبتني نيست و هنجاري را بر« مي سازد» كه براساس آن قدرتهاي چيره بر ضد دولتهاي ضعيف تر به زور متوسل
مي شوند .
گزينه دوم : حمله اي چندجانبه به عراق با اجازه سازمان ملل ، مويد هنجارهايي خواهد بود كه «برسازان» قبول دارند هنجار ترويج نظامي كه در آن از زور تنها در صورتي استفاده شود كه يك نهاد بين المللي مشروع اجازه آنرا داده باشد ، اين گزينه رهايي گروههاي داخلي سركوب شده عراق را هم به ارمغان مي آورد .
گزينه سوم : افزايش بازرسي از محلهاي مشكوك توليد و انبارساز تسليحات عراق با برسازي همخواني دارد زيرا بيش از هر گزينه ديگر موجب تقويت گنجينه آگاهي مشترك در نظام بين الملل مي شود .
گزينه چهارم : دست روي دست گذاشتن در چشم سياستگذاران طرفدار برسازي جذابيتي ندارد . معتقدند كه چشم پوشيدن بر نقض حقوق بين الملل آنرا به شدت تضعيف مي كند حقوق بين الملل از مهمترين شيوه هاي توليد نوع درست چارچوب ادراكي مشترك است مخالف تهاجم هستند زيرا رفتار بسيار نمايان و بساير تاثيرگذارد به شكلي نيرومند نحوه تفكر مردم ، رهبران و دولتها درباره سياست جهان را رقم مي زند .
ابطالگرايي پوپر،برنامههاي پژوهشي لاكاتوش، پارادايمكوهني، معرفتشناسي فوكو epistemology
تفاوتها و شباهتها
معرفت شناسي مشيل فوكو براساس « قدرت – شناخت » است ، ويژگي متمايز اين شاخه بهم پيوستن « گفته ها و ناگفته ها » و امور گفتماني و غيرگفتماني است . فوكو معتقد است معنايي بيرون از زبان وجود ندارد و آنچه هست زبان است و بر سرشت مستقل گفتمان تاكيد دارد .
رويه هاي گفتماني ، فرافكني گفتماني در جامعه و شيئت يافتن آن است بعبارت ديگر ، آثار گفتمان در جهان اجتماعي مانند استدلالهاي كنشگران اجتماعي يا اقدامات يا باورهايي است كه از نهادهاي اجتماعي نشئت مي گيرد .
در تبارشناسي فوكو ، توجه به قدرت و رابطه ميان قدرت و شناخت تاكيد مي شود او به رويه هاي نهادها و رويه هاي اجتماعي مي پردازد . تبارشناسي تحليل تبار و چگونگي ظهور پديده هاست و تاريخ مندي هرچيزي را نشان مي دهد و شناخت را در زمان و مكان مي داند اين به معناي نفي ضرورت است ، بايد دريافت كه چگونه از دل عوامل متعدد رويدادي خاص سر بر مي آورد كه ضروري به نظر ميرسد . فوكو به رابطه ميان زبان و قدرت توجه دارد وي تجدد را فرايند فزاينده عقلانيت ، هنجار بخشي و سلطه مي داند .
- عقلانيت مدرن از ديد او پديده اي تاريخي و خاص است و نه آنچنان كه ادعا مي شود غيرتاريخي يا جهان شمول .
- خردگرايي و اشكال سوژگي مدرن نيرويي اجبار آفرين است اين نهادها ، رويه ها و گفتمانهاي
« عقلاني » مدرن كه مي خواهند به تجربه ، هرج و مرج نظم و سامان دهند به «سلطه » مي انجامند و با تاكيد بر خردگرايي ، تجارب مختلف مورد تحليل و مطالعه و نظارت قرار مي گيرند تا كنترل شوند . فوكو شناخت و حقيقت را مولفه هاي قدرت و سلطه مي داند انسان مخلوق زبان است .
علوم انساني در بستري از روابط قدرت و از طريق رويه ها و فناوريهايي چون حذف ، تحديد ، نظارت و عينيت بخشي ، شكل گرفتند و به نوبه خود به ظهور ، پالايش و گسترش فنون جديد قدرت شكل دادند .
قدرت اساساً نامتمركز و پراكنده اند . سازه انگاري فوكو يك غير شالوده انگاري است ، تاكيدش بر ماتريس اجتماعي - گفتماني كه دعاوي معرفتي از آن نشات مي گيرد و براساس آن توجيه مي شوند ، جنبه هاي ارزشي موجود در شناخت ، شيوه هاي زندگي نهادي و غيرنهادي كه با تعهدات معرفت شناختي و هستي شناختي حفظ مي شوند و سرانجام توزيع قدرت و امتياز .
برنامه هاي پژوهشي لاكاتوش
برنامه پژوهشي لاكاتوش ساختاري است كه براي پژوهش بعدي به نحوي ايجابي و سلبي رهنمودهايي فراهم مي سازد رهنمود سلبي يك برنامه اين شرط را شامل مي شود كه مفروضات اساسي آن برنامه ، يا استخوان بندي اش نبايد ترك يا جرح و تعديل شود .
اين مفروضات اساسي با يك كمربند محافظ كه مشتمل است بر فرضيه هاي معين ، شرايط اوليه و غيره ، از ابطال مصون نگه داشته مي شود ، رهنمودهاي ايجابي رهنمودهاي تقريبي را شامل مي شود كه حكايت از چگونگي امكان تحول و توسعه برنامه پژوهشي دارد .
چنين تحول و توسعه اي انضمام مفروضات اضافي به استخوان بندي را شامل مي شود بدين منظور پديده اي از پيش ساخته شده را در برگرفته و پديدارهاي بديعي را پيش بيني كند پيش رو و يا رويه زوال بودن برنامه هاي پژوهشي منوط به اينست كه آنها در اكتشاف پديدارهاي بديع موفق باشند و يا مستمراً با شكست مواجه شوند . بيش از هر چيز استخوان بندي يك برنامه ، ويژگي مميز آن است . استخوان بندي شكل فرضيه هاي نظري بسيار كلي را مي گيرد كه مقوم بنياني است كه با تكيه بر آن ، برنامه بايد تحول و توسعه يابد استخوان بندي هر برنامه با « تصميم روش شناختي مدافعانش » ابطال ناپذير مي شود . هرگونه تعارضي كه بين يك برنامه پژوهشي تفيضل يافته و
يافته هاي مشاهدتي بروز كند به بخش ديگري از ساختار نظري آن نسبت داده مي شود ، نه به مفروضاتي كه مقوم استخوان بندي اند . شبكه مفروضاتي كه قسمت ديگر ساختار را مي سازد همان است كه لاكاتوش كمربند محافظ نامیده است كمربند محافظ نه تنها فرضيه هاي صريح معيني را كه مكمل استخوان بندي است شامل مي شود بلكه در برگيرنده گزاره هاي مشاهدتي و نيز مفروضاتي مي شود كه در توصيف شرايط اوليه مضمردند .
رهنمود سلبي يك برنامه عبارت است از اينكه استخوان بندي در جريان تحول برنامه مورد جرح و تعديل واقع نشود هر دانشمندي كه استخوان بندي را مورد تعديل قرار دهد از آن برنامه پژوهشي خارج شده است تاكيد لاكاتوش براين امر كه كار و كاوش در برنامه هاي پژوهشي داراي جنبه هاي قراردادي است ، يعني لازم است دانشمندان براي پذيرش استخوان بندي برنامه تصميم گيرند ، اشتراك بسياري با موضع پا پر نسبت به گزاره هاي مشاهدتي دارد .
تفاوت عمده در اينست كه نزد پاپر تصميم به پذيرش گزاره هاي جزئيه مي شود ، در صورتيكه نزد لاكاتوش حوزه تصميم گيري چنان وسعت يافته كه گزاره هاي كليه را كه مقوم استخوان بندي هستند فرا مي گيرند .
تمييز و تشخيص مميزات و خصوصيات راهنموني ايجابي ، يعني آن جنبه از برنامه هاي پژوهشي كه نشان دهنده اموري است كه دانشمندان بايد انجام دهند ، نه چيزهايي كه بايد از انجامشان اجتناب ورزند ، از راهنموني سلبي قدري مهمتر و مشكل تر است .
راهنموني ايجابي نشان مي دهد كه براي تبيين و پيش بيني پديدارهاي واقعي ، چگونه بايد استخوان بندي تكميل شود . به نقل از لاكاتوش راهنموني ايجابي شامل مجموعه اي از اقتراحات يا اشارات بعضاً بسط يافته اي است كه بر چگونگي جرح و تعديل كمربند محافظ ابطال پذير و يا توسعه آن . توسعه برنامه هاي پژوهشي نه تنها متضمن افزايش فرضيه هاي معين مناسب است بلكه بسط يافتن فنون آزمايشي و رياضي مناسب را نيز در برمي گيرد .
برنامه ي مضمر در نظريه جاذبه نيوتن دلالتهاي راهنموني نيرومندي ارايه كرد ، بهر برنامه پژوهشي بايد اين فرصت داده شود كه توان تمام و كمال خود را به مضمه ظهور برساند بايد كمربند محافظ كفايت مند و به تناسب پيچيده اي ساخته شود .
طبق نظر لاكاتوش وقتي برنامه اي بدان حد توسعه يافته باشد كه بردن آن به بوته آزمونهاي مشاهدتي مناسب پيدا كند ، تاييد است كه اهميت فوق العاده مي يابد نه ابطال .
از يك برنامه پژوهشي انتظار مي رود كه ، حداقل بطور منقطع ، موفق به پيش بيني هاي بديعي شود كه مورد تاييد واقع شوند .
دو شيوه جهت ارزيابي قابليت برنامه هاي پژوهشي نتيجه مي شود :
1- برنامه هاي پژوهشي بايد داراي درجه اي از انسجام يا سازگاري دروني باشند كه متضمن طراحي برنامه اي معين براي تحقيقات بعدي باشد ( لاكاتوش ، ماكسيم و روان شناسي فرويد )
2- برنامه هاي پژوهشي ، هرچند به طور گهگاهي ، بايد به كشف پديدارهاي بديع منجر شوند
( جامعه شناسي جديد )
پارادايم كوهن
ديدگاه كوهن درباره تحولات علمي ، بدیلي در برابر دو ديدگاه سنتي و پوپري ارايه مي دهد ، كه در يكي بر روال عادي و اثباتی تاكيد است و در ديگري بر روند ابطال . از آنجا كه بنابر نظر كوهن پاي بندي به چارچوب و زمينه رشته اي يا پارادايم پيش شرط و بستر لازم براي علم هنجاري موفق است پاي بندي به آن يك عنصر كليدي در كاوش علمي است و در شكل گيري ذهنيت و فضاي فكري يك دانشمند موفق نقش اساسي دارد .
به عقيده كوهن پارادايم عبارتست از نوعي موفقيت يا دست آورد مهم جديد كه مورد تصديق جامعه عامی خاص است و الگويي فراهم مي كند كه از روي سنت منسجمي درباره پژوهش علمي و همين طور شيوه علمي براي نگرش به جهان تدوين گردد . به اعتقاد توماس كوهن واحد اصلي و زيربناي هر تحليل ، جامعه علمي است و آموزشهاي تخصصي و حرفه اي عامل پيوند اعضاي اين جامعه است . خود اين آموزشها نيز بر دست آوردهاي علمي پيشين استوار است . هرجامعه علمي خاص كه با تخصص علمي معين سروكار دارد . به دست آوردهايي توجه دارد كه آنرا به منزله مبنايي براي پژوهش مستمر خود قرار داده است . اين دست آورد يا موفقيت همان چيزي است كه كوهن از آن به عنوان پارادايم ياد مي كند و تحقيق و پژوهشي را كه بر مبنايي پارادايم استوار است را علم هنجاري مي نامند . در نتيجه تعهد و پاي بندي ، به مجموعه اي از قوانين پارادايم نظريه ها ، روشها و معيارهايي به وجود مي آورد كه در حل معضلات و مسايل علمي موفقيتهاي داشته باشد در نتيجه ، شيوه تفكر جديد را درباره مسايل و معضلات بعدي پايه ريزي مي كند . به اعتقاد كوهن پارادايم بايد نامحدود ، باز غير محصور و همين طور موفقيت آميز باشد . پارادايم واحد نوعي كيفيت خود محدود ساز است با اصول و مباني خود در نمي افتد و با آنها به چالش بر نمي خيزد ، يا آنها را نفي نمي كند. لذا علم هنجاري يا همان تحقيقات و پژوهشهاي مبتني بر پارادايم ، درصدد حل معما برآمده و به فكر يافتن تعبيري تازه يا بياني ديگر از پارادايم مي افتد ولي از هرگونه نوآوري جدي و اساسي اجتناب مي ورزد .
كاركردهاي پارادايم
وظايف و كاركردهاي اصلي پارادايم به شرح ذيل است :
1- تعيين كردن شيوه هاي مناسب براي مطالعه مسايل و معضلات مذكور .
2- تعيين اينكه چه نوع معضل يا مسائلي ، اهداف مناسب مطالعه و تحقيق به شمار مي روند .
3- تعيين محدوده هاي انواع نظريه ها و تبيين هاي مطلوب مقبول .
پارادايم در راستاي حل معما ، موفقيتهاي بدست مي آورند ولي هيچگاه كامل و جامع نيست و ناهنجاريهايي در آن رخ مي دهد كه وقتي اين ناهنجاريها ، افزايش يابند و روي هم انباشته شوند ، موجب وقوع بحران در جامعه علمي مي گردند ، اين امر به معناي آنست كه پارادايم ديگر نمي تواند در خدمت هدف اصلي ، يعني به عنوان مبنايي براي پژوهش با علم هنجاري عمل نمايد . پاسخ و واكنش مطلوب و مقتضي در برابر اين وضعيت ، ازدياد و تكثير نظريه ها و ايده هايي است كه در نهايت پارادايم جديد از دل آنها سربرآورده ، آنگاه انقلاب علمي بوقوع خواهد پيوست .
ويژگي هاي پارادايم
كوهن انقلاب علمي را يك حادثه غيرانباشتي و غيرتجمعي مي داند ، نوعي انقطاع يا گسست بنيادين و اساسي كه تمام چيزها را بطور بنيادين تغيير داده و متحول مي سازد . اين دو پارادايم يعني علم هنجاري و انقلاب علمي در واقع بيانگر شيوه هاي متناقض حيات – جامعه علمي بشمار مي رود بعبارتي هر پارادايمي داراي ويژگي هاي زير است :
1- هر پارادايم كه خود را ايجاد و مستقر مي سازد در واقع بلوغ و تكامل يك علم را تشكيل مي دهد .
2- پارادايم در بردارنده نمونه هاي اصيل و دست آوردهاي علمي است كه در سطح وسيع و گسترده مورد تاييد و تصديق قرار گرفته و از سوي جامعه علمي بعنوان الگوها و راه حلهايي براي مسايل و معضلات ، پذيرفته شده اند و امكان ظهور علم هنجاري را فراهم مي سازد .
3- تغيير و تحول در پارادايم مستلزم انقلاب علمي است .
4- پارادايمهاي رقيب ناسازگار و مباين هستند ، زيرا هر پارادايمي مسايل و معضلات متفاوتي را براي حل كردن بر مي گزيند به نوبه خود از معيارهاي متفاوتي نيز براي موفق به حساب آمدن راه حل خود استفاده مي كند لذا هيچگونه اطلاعات و داده هاي مشاهدتي عام و مشترك وجود ندارد كه بتواند بعنوان معيارهاي بي طرف ، براي مقايسه و تمايز ميان آنها و در نتيجه انتخاب يكي از آنها عمل كند زيرا هر كدام واقعيات متفاوتي را مي بينند .
5- قواعد ، واقعيات و فكتهاي بي طرف نمي تواند تغيير پاردايم را مشخص كنند تغيير پارادايم در نتيجه جامعه علمي صورت مي گيرد يعني در نتيجه توجيه و تعديل از سوي اقتدار ، اشخاص نه توسط معيارهاي غير شخصی نظير قواعد منطقي يا روش شناختي كوهن توليد دانش و نوآوري را در انقلاب مي بيند و قايل است .
عناصر پارادايم
پارادايم الگو يا سرمشق از چهار عنصر عمده تركيب مي شود كه عبارتند از :
1- تعميمهاي نمادين
2- الگوهاي متافيزيكي
3- ارزشها
4- مثال واژه ها
هريك از عناصر چهارگانه الگوها ، بعنوان منظومه اي از تعهدات گروهي با يكي از عناصر زيست جهان ارتباط دارند تعميمهاي نمادين از جنس ذخيره دانش ، مسلم و بلاترديد مي باشند ، مدلهاي هستي شناختي و اكتشافي مجموعه اي از باورها و عقايدند ، ارزشها نيز بايدها و نبايدها و شيوه هاي ارزيابي را تعيين مي كنند و مثال واژه ها بيشتر جنبه علمي دارند .
بنابراين پارادايم ، دانش انتزاعي نبوده و بعنوان كليتي از باورها ، ارزشها ، رفتارها و به مثابه يك فرهنگ از طريق جامعه پذيري به نواموزان منتقل مي شود و رابطه دانشجو با الگوهاي علمي از نوع دانستن نيست بلكه از نوع فهميدن و بودن است .
كوهن در منظورش از پارادايم مي گويد ، برخي نمونه هاي پذيرفته شده در كنش علمي – واقعي از جمله قانون ، نظريه ، كاربرد و مجموعه ابزار دقيقي ، الگوهايي را فراهم مي سازند كه از درون شان ، سنتهايي منسجم خاص تحقيقات علمي نشات مي گيرند . او تاريخ اين سنتها را تحت عنوان بطلميوسي ( كپرنيكي ) ديناميك ارسطويي ( نيوتني ) نور ذره اي ( موجي ) و غيره شرح مي دهد . اصطلاح الگوي نمونه ، رابطه نزديك با علم هنجار گذار دارد يعني كسانيكه در چارچوب يك الگوي مشترك جزمي كار مي كنند از منابع اين الگو استفاده مي كنند تا نظريه را پالايش دهند . داده هاي معمايي را توضيح دهند ، اندازه هاي دقيق استاندارد را بطور روز افزون تثبيت كنند و كارهاي ضروري ديگر را انجام دهند تا مرزهاي علم هنجارگذار را گسترش دهند .
انتقادات وارده بر كوهن
1- برداشت و ارايه تصويري خشك و متصلب و قاعده مند از مفهوم پارادايم كه برخلاف انتظار ، خلاقيت چنداني از خود نشان نداده است .
2- ماهيت غيرانتزاعي و عيني و غيركلامي مفهوم پارادايم منجر شد تا بصورت مفاهيمي مبهم و رمزآلود جلوه گر مي شود .
3- عده اي نيز معتقدند وقتي گروهي به يك پارادايم متعهد شوند در آن صورت به راحتي مي تواند هر رويداد يا حادثه را به پارادايم موردنظر خود تطبيق دهند ، لذا تغيير و تحول مفهومي ديگر معنايي نخواهد داشت و غيرممكن خواهد بود.
4- چون دليل مناسبي براي گزينش پارادايم نداريم پاي عدم عقلانيت به علم كشيده مي شود .
ابطال گرايي پوپر
از منتقدين جدي اصحاب حلقه وين و مكتب اثبات گرايي منطقي كه اطلاق معرفت را در گرو آزمون پذيري و تجربه گرايي مي دانستند كارل پوپر و نظريه ابطال گرايي وي بود . ابطال گرايي پوپر داراي پيش فرضهايي بوده كه عبارتند از :
1- خطاپذيري انسان : يعني مي توانيم به جستجوی حقيقت برخيزيم . اين امر مستلزم تلاش براي دريافت پيوسته اشتباهات و خطاهاي خودمان از طريق نقادي عقلي گرايانه است .
2- شناخت نمي تواند از هيچ و نيز از مشاهده شروع شود پيشرفت علم و معرفت بصورت عمده ، عبارتست از تغيير شكل پيدا كردن معرفتي قديم تر است . اين امر بيش از آنكه مديون مشاهده باشد ، به حدس تكيه مي زند .
3- دقت زبان شناختي يك شبح است و مسايل وابسته به معنا يا تعريف كلمات اهميت ندارد .
4- هيچ چيز را نمي توان به تحقيق ثابت كرد ( بجز رياضيات و منطق ) خواستن دلايل عقلي در علم نشانه شكست در تمايز قلمرو عقلانيت و يقين عقلي است و تقاضايي غيرمعقول تلقي مي شود .
5- نظريه اي كه آزمون پذير نباشد مورد توجه دانشمندان اختياري قرار نخواهد گرفت پس آنها را متافيزيكي توصيف كرد از سوي ديگر پوپراصول ابطال گرايي خود را در منطق علوم اجتماعي به شكل ذيل اعلام مي نمايد :
1- چيزهاي بسيار مي دانيم .
2- جهل ما بيكران است.
3- هر نظريه معرفت بايد نسبت علم و جهل ما را معين كنند.
4- معرفت از مسئله شروع مي شود نه اداراكات حسي.
5- موفقيت يا عدم موفقيت ما بستگي به مسئله خاصي دارد .
6- بر نهاد اصلي روش علوم اجتماعي همچون روش علوم طبيعي عبارتست از آزمون راه حلهاي آزمايشي و موقتي كه براي حل پاره اي از مسايل ارايه مي شوند ( ابطال گرايي ) عينيت علم در گرو روش نقادي است .
7- كشاكش جهل و معرفت هرگز پايان نمي پذيرد و بر نهادهاي طبيعت گرايانه باطل اند .
8- مردم شناسي مهمتر از روش علوم طبيعي است .
9- عينيت علم در گروه عينيت عالم نيست .
10- حذف ارزشهاي فراعلمي از فعاليت علمي عملاً ناممكن است .
11- مهمترين نقش منطق قياسي محض آن است كه ابزار نقد است .
12- از خطاها مي توان چيز آموخت .
13- مشاهده حسي محض وجود ندارد .
14- روانشناسي علمي اجتماعي است .
15- تبيين هاي مبتني بر منطق موقعيتي عبارتند از بازسازهاي عقلاني و نظري .
به بياني ديگر و به شكل مختصرتر مي توان اصول ابطال گرايي پوپر را در نقد استقرا نقد تحقيق پذيري ، نقد اصالت تجربه و آزمون ، اصل خطاپذيري ، بي طرف نبودن محقق و اصل طيفي بودن ابطال پذيري و موقتي بودن تاييدهاي علمي جستجو كرد .
تفاوتها و شباهتهاي نظريات سازه انگاري و پست تجددگرا ( پسا ساختارگرايي )
چرا ايران براي بقايش رو به نظريه ساختارگرايي آورده ؟
سازه انگاري در سه سطح مشاهده ، كنش ، روابط ميان آنها به ماهيت تفسيري دوگانه جهان اجتماعي مي پردازد .
انتقادات پسا تجددگرایان به جريان اصلي از عميق ترين لايه هاي معرفت شناختي و هستي شناختي تا حوزه هاي روش شناختي را شامل مي شود . پسا تجددگرايان بيشتر براساس نفي تجدد تعريف مي شود تا انسجام دروني خود آن مدل جديدي از انديشه ، نگارش و سوژگي را مطرح مي سازد . جيمز دردريان ، پسا تجددگرايي را چالشي در مقابل مفروضه هاي فكري مي داند كه خردگرايي و اثبات گرايي غربي مبتني بر آن هستند .
پسا تجددگرايان ؛ قايل شدن به اصالت ذاتي براي پديده ها ، شالوده انگاري ، سوژگي مدرن يعني فاعليت و نقش مستقل شناسنده ، كلام محوري تماميت انگاري ، روايتهاي كلان به معناي
اسطوره هاي بزرگي كه به ساير روايتها و گفتمانها مشروعيت مي دهند . طرح رابطه شناخت و قدرت ، شالوده شكني يا واسازي ، متن انگاري ، بنيامتني بودن ، چگونگي بر ساخته شدن معنا ، تاكيد بر تنوع و تكثر .
پسا تجددگرايايي با برداشتي « خطابي » از علم ، اقتدار فرانظري تجددگرايانه را برهم مي زند . شناخت نوعي عمل برساختن نمادين است و نه آنچه نمادها صرفاً منتقل مي كند شناخت ما از حقيقت مبتني بر عقلانيتي فرازماني نيست ، زيرا از خود عقلانيت هم بعنوان يك برساخته تاريخي رمز زدايي مي شود و منطق و خرد از جايگاه رفيع و مطلق خود به شبكه زمينه مند تاريخ و عمل نزول پيدا مي كنند .
از نظر پسا تجددگرايان : خردگرايي و انديشه خردگرايانه غربي ذاتاً سلسله مراتبي تلقي مي شود و مستلزم خلق تقسيم بندي دوگانه اي چون سوژه ، ابژه ، درست ، نادرست و ... است . هدف شالوده شكني پسا تجددگرايانه نيز سرنگون ساختن اين سلسله مراتب است .
سازه انگاري
اساساً كانون بحث در حوزه روابط بين الملل را از معرفت شناسي به هستي شناسي منتقل كرده اند . توجه آنها از يكسو ، به انگاره ها ، معاني ، قواعد هنجارها و رويه هاست . تاكيد آنها بر « نقش تكويني عوامل فكري » است كه آنها را در برابر « مادي گرايي » حاكم بر جريان اصلي در روابط بين الملل قرار مي دهد و در عين حال ، به دليل پذيرش اهميت واقعيت مادي آنها را از پسا ساختارگرايي متمايز مي سازند .
در برداشت هستي شناختي سازه انگارانه ، ساختار هم شامل منابع است و هم قواعد استفاده از منابع و توانمنديها در چارچوب معنايي صورت می گيرد قاعده به معناي فهم اين مسئله است كه در يك شرايط خاص اجتماعي چگونه بايد عمل كرد . سازه انگاران بر ابعاد مادي و غيرمادي حيات اجتماعي تاكيد دارند .
بنيادي ترين فاكتها را « سرشت و ساختار آگاهي اجتماعي » مي دانند كه به معناي « توزيع انگاره ها و شناختهاست » ونت معتقد است اشخاصي براساس معاني اي كه چيزها و ساير كنشگران براي آنها دارند عمل مي كنند . معاني در ذات جهان نيستند بلكه در تعامل شكل مي گيرند .
سازه انگاري – پسات تجددگرا
پسا ساختارگرايان اعمال حاكميت را شالوده شكني مي كنند كه آنرا راه حلي تاريخي براي مشكلات مربوط به تكثرگرايي فرهنگي و جهان گرايي مي دانند . اهميت هويت و تحليل آن به موضوعاتي مركزي براي تحليلهاي تجربي برسازي اجتماعي ديگران توسط پسا ساختارگرايان و سازه انگاران در آمدند . همچنين هويت يك نقطه كانوني براي نقد رهيافتهاي انتخاب عقلاني از منظر جامعه شناختي است كه فرض مي كند اين هويت برساخته اجتماعي به لحاظ علي متقدم بر تعريف منافع است .
سه اصل عمده سازه انگااري به لحاظ اهميت دادن زياد به ابعاد تفسيري و جامعه شناختي در علوم اجتماعي متشكل از سه اصل : سطح مشاهده ، سطح كنش و روابط ميان آنها مي باشد .
1- در سطح مشاهده ، هسته عمده و مركزي سازه انگاري معرفت شناختي وجود دارد كه از نقد تجربه گرايي و اثبات گرايي حاصل مي شود .
2- اصل بينا ذهنيت روش شناختي يا چيزي است كه مي توان آنرا سازه انگاري جامعه شناختي ناميد اين موارد حاصل انتقاد از رهيافتهاي انتخاب عقلاني هستند .
3- مفهوم و تحليل محوري قدرت سازه انگاري وجود دارد كه بعنوان پيوند بازانديشي در بين مشاهده و كنش عمل مي كند اگر وضع موجود فعلي گريزناپذير نبود و يا طبيعي جلوه نمي كرد ، آن هنگام جهان بيني جهان اصلي در روابط بين الملل و تعريف آن از سياست با چالش مواجه مي شود .
سازه انگاري وجود جهان پديدار خارج از ذهن را انكار نمي كند و همچنين سازه انگاران وجود
پديده ها را مستقل از ذهن و فكر به چالش نمي طلبد .
مخالفت سازه انگاري : پديده ها مي توانند فارغ از رويه هاي گفتماني ، خود را به هدف دانش تبديل نمايند بلكه فارغ از زيان ديدن پديده ها را به چالش مي كشد . هرآنچه كه از نظر اجتماعي يك شي يا پديده معنادار تلقي مي شود هميشه در نتيجه برسازي تفسيري جهان خارج است . ما در جهاني كه نمي شناسيم جهان هايي را بر مي سازيم كه مي شناسيم . تفاسير بر پايه نظامهاي مشتركي از رمزها و نمادها ، زبانها ، زيست جهان و رويه هاي اجتماعي قرار دارند . اين دانش از واقعيت يك برساخته اجتماعي است .
سازه انگاري در سنت هرمنوتيكي قرار دارد ، بين جهان طبيعي و جهان اجتماعي تقاوت قايل مي شود از لحاظ هستي شناسي ، سازه انگاري نظريه اي درباره برسازي واقعيت اجتماعي است .
سازه انگاري عليه تجربه گرايي ميشود چرا كه معتقد است كه عمل مشاهده يك عمل منفعل و خنثي و يا صرفاً درك خالصانه ذهني آنها نيست بلكه موضوع هاي مورد مطالعه در دانش ، خود برساخته هستند . همچنين سازه انگاري با آرمانگرايي معرفت شناختي مخالف است .
سازه انگاري در تضاد يا اثبات گرايي است چرا كه معتقد است بين واقعت هاي نهادي و عريان ( يا طبيعي ) تفاوت كيفي وجود دارد .
از لحاظ معرفت شناسي ، سازه انگاري در ارتباط با برسازي اجتماعي دانش است و از لحاظ هستي شناسي در خصوص برسازي واقعيت اجتماعي است .
هرمنوتيك مضاعف ارتباط دروني بين سطوح تحليل معرفت شناختي و جامعه شناختي وجود دارد .
اساس فهم تفسيري يا هرمنوتيكي از علم اينست كه هركنش انساني كه در جهان اجتماعي با اهميت تلقي مي شود ، بدون تفسير قابل فهم نيست .
شباهتها و تفاوتهاي تئوري انتقادي از ديدگاه وبر
افسون زدايي از جهان وبر بيانگر جايگاه دين در دنياي مدرن بود وبر ميان دين و احساس ديني ، دين و امر ديني تفكيك قايل شده است .
از مهمترين مباحث وبر بحث او از آثار مدرنيته و آينده آن است . وبر هنگاميكه به بررسي آثار عقلانيت ابزاري ، گسترش علم و تكنولوژي و افسون زدايي در جامعه مدرن پرداخت و به اين نتيجه رسيد كه اين فرايند عقلاني سازي آينده ای روشن در بر ندارد و به قفسي آهنين از عقلانيت و فناوري مي انجامد . البته وبر به جبر تاريخي و پايان تاريخ اعتقادي ندارد و براي انسان اختيار در انتخاب قايل است . ( مدرنيته و عقلانيت )
وبر متوجه مسايل زمان خودش بود . وبر به مسايل اصلي مدرنيته پرداخت : بوروكراسي ، سرمايه داري ، نقش ارزشها ، خرد ، آفرينش معنا در جهاني كه در آن خدا مرده است . وبر درباره معنا و نقش علوم شامل علوم طبيعي و علوم اجتماعي در جوامع مدرن پيچيده نوشت . بحث وبر از علم ، بخشي از بحث بزرگتري است كه او آنرا افسون زدايي از جهان مي نامند . در علم به عنوان پيشه ، وبر ويژگي تقدير روزگار ما را عقلاني شدن و روشنفكرانه شدن و بالاتر از همه افسون زدايي از جهان مي داند . منظور وبر از افسون زدايي تخليه طبيعت و جهان از جادو است . افسون زدايي بازدودن جادو از جهان باستاني شروع مي كند اين موضوع از اين جا شروع مي شود كه جوامع انساني تكنيكهاي را براي كنترل طبيعت و تغيير دادن ، براي راحتي انسانها بوجود مي آورند .
وبر قويترين نيروي اجتماعي را كه افسون زدايي را در مذاهب رهايي بخشي بزرك پيش مي برد ، شناخت اين نيروهاي اجتماعي با تلاش براي توضيح دادن و توجيه كردن جهان « تحمل رنجهاي نامطلوب » دكترينهاي مذاهب را عقلاني مي كند . مذاهب رهايي بخش تلاش كردند رنج بردن را با ديدگاههايي بيش از پيش مستحكم و منطقي توضيح دهند . همانطور كه تبيين ها بيشتر عقلاني شدند ، آنها از ديگر فضاهاي زندگي – اقتصاد بازار ، دولت ، زندگي خصوصي ، فرهنگ جدا شدند كه تحت اصول خود توسعه مي يابند . هرچه آن تبيين ها بيشتر عقلاني شدند ، آنها بيشتر از اعمال جانگرايانه جوامع انساني ابتدايي يا ماجراهاي اسطوره اي خدايان دنياي باستان خالي شدند .
در مدرنيته ، نقد بر مذهب كه توسط علم انجام مي شود ، به شكلي بازگشت ناپذير اقتدار ديني و تبيين هاي آنرا براي معني زندگي تحليل برده است . علم و پيامدهاي فني آن ، بيش از هر نيروي اجتماعي يا تاريخي ، عقلاني سازي و حذف نظام مند جادو ، روح ، عرفان و صورت غير عقلاني جهان را به پيش برده است . همانطور كه وبر مي گويد پيشرفت علمي بخش و مهمترين بخش فرايند عقلاني سازي است كه ما دچار آن هستيم . افسون زدايي و تمايز بين ساحتهاي مستقل اين تاثير را داشته است كه علم ديگر « ساختارهاي آگاهي مدرن » از كنترل و تفتيش دين رها شده است . عمل مدرن با استفاده از توانايي اش براي تغيير جهان ، مدام جهانهاي امكان پذير مي سازد و احساسي نو و بي قرار از زمان و آينده بوجود مي آورد كه در اصل نامحدود هستند .
وبر استدلال مي كند كه اين امر امكان پذير است چون در جهان افسون زدايي شده ، همه چيز طبيعي است و انسان محاسبه پذير شده است و موضوع تغييرات شديد بوسيله انسانهاست .
برعكس خوش بيني ساده لوحانه نسبت به تواناييهاي پيشرفت علمي ، وبر هيچ معني اصولي و پيشروانه ذاتي براي پروژه هاي علمي و فناوري مدرن در نظر نمي گرفت . علم ساختن ابزارهاي فني خارق العاده را امكان پذير مي سازد . اما نمي تواند بطور با ارزش و هنجاري بما حقايق و اهداف جهاني را بگويد . علم حداكثر مي تواند فقط « مشروعيت حقيقت » را تامين كند . همانطور كه شناخت فني تمدن غرب به شكلي نمايي رشد مي كند ، علم هيچ راهنمايي بما نمي دهد كه استفاده وضعيت مناسب آن در يك نظام اخلاقي يا ديدگاه سياسي و يا چارچوب مرجع فلسفي چگونه است .
وبر مي گويد كه علم پارادايم حاكم شناخت در مدرنيته است و هنوز ناتوان از رساندن ما به محدوده اهداف يا راهنمايي ما براي رسيدن به اصول نمايي است ، تناقض ظالمانه است كه انسان مدرن نمي تواند از آن بگريزد .
وبر اساس ديدگاه وبر ، علم نمي تواند به سئوالات بزرگ ، اصيل ، متافيزيكي ، يا وجودي زمانه ما پاسخي دهد ، علم نمي تواند حفره اي كه خود ساخته است پر كند ، حفره اي كه اديان بزرگ پر
مي كند و يا گذشتگان در مفاهيم فلسفي از سياست ، درستي ، و زندگي خوب مي جستند . علم خيالات ديني و متافيزيكي را نابود مي كند ، بدون اينكه هيچ جايگزيني و آرامش بخشي از خود ارائه كند . با اينكه علم خيالات دين را نابود كرده است و جهان را بسيار پيچيده تر كرده است ، اما نتيجه آن دستيابي به مفاهيم عالي تر خوبي و حذف رنج ، نامعقولي ، و تسلط از جهان نبوده است . علم چيزي را تسكين نداده است و نمي تواند جهاني خالي از اميد و حماقت بار و بي عدالتي ناروا و رنج را توضيح دهد در واقع آنچه وبر مي گويد اينست كه علم نمي تواند براساس هنجاري ، خودش را و دستاوردهايش را توجيه كند . يكي از عميق ترين اثرات افسون زدايي اين است كه هرچه فناوري بيشتر پيچده مي شود ، ما به واقع چيز كمتري در اين باره كه آن چگونه كار مي كند داريم . به علاوه شهروندان معمولي كنترل كمتري بر طراحي آن و به كارگيري آن دارند با اين حال ، بيش از پيش به شبكه هاي پيچيده فناوري وابسته مي شويم تا معمولي ترين امور زندگي روزمره مان را انجام دهيم.