درس دکتر سید اسدالله اطهری
دانشجو خانم صادقی
بررسی اندیشه شریعتی بر اساس الوی اسپریگنز
مساله اصلی شریعتی
1ـ شریعتی و انسانی دست دوم (جزوه صفحه 484 و 485)
ـ شریعتی، هم سو با «متفکرانی چون فانون وامه سه زر در غرب مدرن را به دلیل هجوم بنیان برانداز آن به سوی هویت اقوام دیگر می شناسد و مدرنیته را مترادف با نفی میراث های فرهنگی و تمدنی این اقوام و ملل تلقی می کند.اما بر خلاف خیل کثیری از ایرانی ، و... تجدد ایرانی را ملازم با بریدن از ریشه ها و تسلیم زبونانه در مقابل غرب سلطه گر می انگارد.»( پاراگراف اول صفحه 484)
ـ وی در اندیشه خود در تجدد و مدرنیته و مدرنیسم توقف نمی کند، و به جای این مفاهیم تمدن را مطرح می کند. تمدن و فرهنگ«عبارت نیست از ابزارها و کالاهایی که در اروپا ساخته شده و گفته اند که همین ها تمدن است و هر کس از اینها داشته باشد، متمدن است و بعد ما با اشتیاق همه چیز را ریختیم، حتی شخصیت اجتماعی و اخلاقی و معنویت خودمانی را، و عبارت شدیم از لبی تشنه برای مکیدن آنچه اروپایی به دهانمان می دهد. این، یعنی متجدد! و بعد انسانی پدید آمد خالی از هرگونه گذشته، بیگانه از تاریخ، بیگانه از مذهبش، بیگانه از هر چه نژاد او، تاریخ او، و اجداد او در این دنیا ساخته اند، و بیگانه از خصوصیات انسانیش، انسانی دست دوم، انسانی که مصرفش عوض شد، اما اندیشه اش نه تنها عوض نشد،بلکه حتی اندیشه دیرین، زیبایی های گذشته و معنویت های را هم که داشت، نگه نداشت و از خود خالی کرد.»(صفحه 485 خط اول)
2ـ از دست دادن هویت ملی در جوامع شرقی و وابستگی سیاسی(جزوه صفحه 511)
ـ وی در این زمینه جوامع شرقی را دارای «قید و بندهای سیاسی و سنتی و زبانی و فرهنگی و مذهبی و ... » می داند. (جزوه صفحه 481)
ـ وی متذکرمی شود ما این گفته غربیها را که «شرق اصولا جای معنویت و تصوف بوده و نژاد شرقی به دنبال مساله ماوراء الطبیعه بوده و غربی حسابگر و منطقی و عقلی است را مجانی اجرا می کنیم و تفاخر هم می کنیم که ما همیشه معنویت پرست بودیم و آنها ... و واقعیت گرا و دنیا گرا. شریعتی در همین زمینه دل نگرانی خود را از تعریف شرق به وسیله غرب اعلام می کند و می افزاید غرب«هیچ وقت از بین النهرین صحبت نمی کند، چون تمام آنچه که به خود نسبت داده، نابود می شود و اصولا تغییراتی کلی در آنچه به نام تاریخ علم و نظریات فلسفی و انسانی و تاریخی است ایجاد می گردد.» با این تعریف از غرب و شرق و دل نگرانی وی از تحریف شرق به وسیله غرب به خاطر پیامدهای آن شریعتی به تفاوت های میان غرب و شرق می پردازد و نقطه عزیمت این تفاوت فرهنگی است.(جزوه صفحه 481)
ـ وی می افزاید: توده غربی به متن جامعه شرق آمد و در کوچه های مردم جامعه شرق زندگی کرد و با زندگی و مذهب و فرهنگ و روابط اجتماعی جامعه شرق تماس گرفت و از شرق، نظام اجتماعی قروندهم و یازدهم را گرفت ودر آنجا علیه فئودالیته، علیه کلیسا وپاپیسم ، علیه خرید و فروش بهشت، علیه تحکیم استبداد روحانی ـ دارای ذات برتر و خدایی است و دیگران فاقد آن هستند، و برای تحقق آزادی تعقل و فکر و ... مبارزه کرد.»(جزوه صفحه 487)
ـ «نفوذ فلسفه ما در قرون وسطی بود که به عنوان مکتب عقلی در آغاز به مقاومت در برابر مکتب اسکولایی کلیسا ایستاد و حتی پیش از آن، مرحله نهایی خود اسکولاستیسیسم که با فلسفه یونانی در آمیخت تا یک کلام توجیهی از مسیحیت بسازد، مایه هایش را از طریق حکمای ما می گرفت.» (جزوه صفحه 487)
ـ دموکراسی صوری عاری از معناست، چرا که در دست سرمایه داری است و به اکثریتی محافظه کار حق می دهد که بر اقلیتی مترقی ستم برانند نظام های سوسیالیستی هم شاهد غارت کشورهای استعماری شده اند و به غمض عین از آن دور می گذرند.»(جزوه صفحه 511)
ـ به این ترتیب غرب با استفاده از پدیده روشنفکری به نام جهانی ... آسیایی و افریقایی را ـ که به فرهنگ قومی و نیرومند خویش عشق می ورزد، و پاسدار ارزش های اصیل خویش است ـ به صورت گله ای رام در آورده است.(جزوه صفحه 515)
ـ « در طی 14 قرن همراهی تاریخ ایران و اسلام، فرهنگی گسترده پدید آمده است که در آن هیچیک را نمی توان از دیگری بازشناخت. فرهنگ ایرانی بدون اسلام جستن، به همان اندازه محال است و غیر قابل تصور که فرهنگ اسلامی را بدون ایران دیدن.»(جزوه صفحه 516)
ـ بزرگ ترین دل نگرانی شریعتی در مورد ایران، دل نگرانی وی در مورد هویت از دست رفته فرد ایرانی بود. بدین خاطر بود که او با تاسی به فانون که بازگشت به دوزخیان زمین را نوید می داد، از بازگشت به خویشتن سخن گفت، تفاوت وی با فانون این بود که در حالی که «گفتمان فانون غیر مذهبی بود و بر ویژگی های نژادی، تاریخی و زبانی جهان سوم انگشت می نهاد، گفتمان شریعتی لحنی مذهبی داشت و بر ریشه های اسلامی تاکید می کرد.»به این ترتیب بازگشت به خویشتن یعنی، به معنی بازگشت به سنت های بومی، وحشی و بدوی نیست، بلکه بازگشت به خویش به معنای بازگشت به شخصیت خویش به معنای دمیدن آن روح سازنده و فعال و پیشرو است که در گذشته فرهنگ ساخت، جامعه ساخت، مدنیت ساخت را تشکیل می داد به معنای بازگشت به مسایل «مرده و خفته و منقضی شده بر حسب زمان و ضروریت . هرگز مقصود این نیست که معانی و عواطف و احساسات و افکار و فلسفه ها را از اعماق زمان بیرون بکشیم و در موزه های امروزی به نمایش بگذاریم.به این ترتیب بازگشت به خویشتن یعنی به «شخصیت ملی و قومی و انسانی نه نژادی نه خونی و نه خاکی، به آن شخصیت برگردیم. یعنی استقلال انسانی در برابر هجوم ارزش های خارجی به دست بیاوریم... یعنی شروع کنیم به کندو کاو دقیقعلمی با نگاه امروزی د رمتن مایه ها و سرمایه های انسانی و علمی و فرهنگیمان و ...» (جزوه صفحه 516 و 517)
3ـ جدا کردن تجدد از تمدن
شریعتی خواستار تمدن است نه تجدد. شریعتی بحث خود را با تلاش برای جدا کردن فرهنگ از تمدن آغاز می کند. (جزوه ص 485 پاراگراف اول)
به نظر شریعتی، فرهنگ را یک ملت تولید می کند و یا لااقل به شدت رنگ ملی دارد در حالی که تمدن دارای جنبه عام و مشترک جهانی و بشری است.(همان صفحه پاراگراف دوم)
«آنچه عام و همه جا یکسان است تمدن است و آنچه حکایت از ویژگی های یک ملت دارد فرهنگ، سطحی و عامیانه است. تمدن جنبه مادی فرهنگ و فرهنگ جنبه معنوی تمدن است. این تعریف به آن اندازه که ابهام دارد دقت ندارد. »(همان صفحه همان پاراگراف)
شریعتی معتقد است که :« قضاوت عمومی متفکران در اینکه فرهنگ و بینش ایرانی را به طور اطلاق( در جزوه صفحه 485، این کلمه آمده است، اما آیا کلمه «مطلق» منظورش است که اشتباها "اطلاق" تایپ شده؟) شرقی تصور می کند و آن را در برابر غربی یعنی دکارتی یا ارسطویی می گذارند یک قضاوت غیردقیق و تعمیم نادرست است و به جای آنکه بر اساس شناخت مستقیم باشد بر اساس ملاک جغرافیایی استوار است و این ساده ترین و در عین حال غیر علمی ترین نوع قضاوت است. حتی فرهنگ و بینش اسلامی ایران که در مذهب بیشتر به بینش و فرهنگ آتن و اسکندریه یعنی یونانی مآبی نزدیک است تا هند و چین، اصول و کلام و حکمت اسلامی به روشنی این امر را در ایران نشان می دهد.» (جزوه صفحه 485)
ـ مدرنیته را مجموعه ای از عوامل و پیامدهای تمدنی دانست که ویژه تجربه غرب است . او مدرنیته را از تجدد جدا کرد، و در تحلیل نهایی عنوان داشت که برای غیر اروپایی ها مدرنیته می تواند موضوع تقلید باشد نه تکرار، در حالیکه تجدد تقلید از مدرنیته است.( جزوه صفحه 486)
ـ شریعتی معتقد است که بهتر است به جای تجدد و مدرنیته، ما تمدن را به کار ببریم. دلیل این تفکر وی این است که بگوید پیشرفت غرب محصول خود غرب نبود، بلکه تحت تاثیر تمدن های دیگر، به ویژه تمدن ایرانی ـ اسلامی قرار داشت. چرا که از نظر وی تمدن جنبه عام و مشترک جهانی و بشری دارد.( جزوه صفحه 486 پاراگراف آخر)
4ـ آمیختگی الهام و عقل در فرهنگ ما
شریعتی جهان اسلام را به دو قطب فکری و فرهنگی تقسیم می کند و در این میان« ایران را در این جهان از این جهت تنها با فرهنگ اسلامی مغرب یعنی شمال آفریقا و اندلس می توان تشبیه نمود که در آستانه اروپای غربی قرار گرفته بوده است و ابن خلدون و ابن رشد نمونه های آنند و تصادفی نیست که بوعلی سینا که ارسطوی اسلام است ایرانی است و بنیانگذار مکتب عقلی در قرون وسطی و پس از او ابن رشد اندلسی است که ادامه دهنده مکتب او در اسلام و در اروپای مسیحی قرون وسطی در آغاز از طریق ما به سرچشمه های نخستین فرهنگ خویش یعنی یونان دست یافت و ... اساسا این عصر را در اروپا عصر بوعلی سینا ـ ابن رشد ... می نامید. او این مسنله را آمیختگی الهام و عقل در فرهنگ ما می داند که اگر راه نجاتی برای انسان امروز متصور باشد تنها از این طریق است.( جزوه صفحه 485 و 486)
ـ پس فرهنگ خود، تکنولوژی و فلسفه، علم، ادبیات و هنر و مذهب و اخلاق ... نیست، اینها سازنده تمدن اند، اما مجموعه این عناصر در توالی تاریخ مشترک یک گروه انسانی بگونه ای شکل می گیرد و ترکیبی می یابند که ماهیت وجودی این گروه را در برابر دیگر گروه های انسانی مشخص می بخشد و از این ترکیب روحی آفریده می شود که افراد یک جمع را به صورت اعضای یک پیکر به یکدیگر ارتباط ارگانیک و حیاتی می دهد و همین روح است که به این پیکر نه تنها وجودی مستقل و مشخص، بلکه نوعی زندگی می بخشد که در طول تاریخ و در قبال دیگر پیکرهای فرهنگی و معنوی بدان شناخته می شود، چه این روح در رفتار جمعی، روال اندیشه، عادات اجتماعی، عکس العمل ها و تاثیرات انسانی در برابر طبیعت و حیات و رویدادها، احساسات و تمایلات و آرمانها و عقاید و حتی در کلیه آفرینش های علمی و فنی و هنری وی و به طور کلی، در تمامی جلوه های مادی و روحی زندگی انسان او محسوس و ممتاز است.»(جزوه صفحه 486)
ـ مذهب را جزوی از سنت می داند، ولی سنت را به مذهب خلاصه نمی کند بلکه آن را به جهان بینی خاص، فلسفه زندگی، زبان و ادبیات خاص و مجموعه از روابط اجتماعی و شکل انسانی خاص نیز تسری می بخشد. گر چه عناصر اخیر را بدون دخالت مذهب در امور آنها نمی داند.(جزوه صفحه 486)
ـ «فاجعه این است که کسانی که مذهب را در این دو سه قرن اخیر در اختیار داشتند، آن را به شکل منجمدی که اکنون می بینیم درآوردند و روشنفکران ما که با زمان نیاز نسل و قرن ما آشنا هستند مذهب را نمی دانند چیست و در نتیجه جامعه ما با داشتن اسلام و فرهنگ و تاریخی که می توانست او را نجات دهد نتوانست به یک آگاهی مذهبی که موجب نجات او باشد برسد.»(جزوه صفحه 501 پاراگراف اول)
5ـ عوضی گرفتن ها از سوی روشنفکرها (جزوه صفحه 496 پاراگراف آخر)
ـ شریعتی در پاسخ به دیدگاه های علل عقب ماندگی و انحطاط را در خط، بی سوادی عمومی، حمله مغول ها، فئودالیسم، استعمار خارجی، انحطاط داخلی، ادبیات و شعر و .. مطرح شده اند، مورد چالش قرار می دهد و ارتباط برخی از این پدیده را با انحطاط ایران، تحت عنوان «عوضی گرفتن » بیان می کند. در مورد خط بر خلاف متفکران عصر مشروطه مانند آخوندزاده و ملکم عنوان می کند که «اگر مشکل خط علت انحطاط باشد باید چین و ژاپن منحط ترین کشور های جهان باشند... در مورد بی سوادی عمومی معتقد است که این پدیده مربوط به خط نیست، بلکه به خاطر عواملی است که از بی سوادی عمومی تغذیه می کنند. هم اکنون خط هایی هستند که الفبای آن بیش از هزاران حرف دارد و هرگز درصدد عوض کردنش نبوده اند و هیچ وقت هم مانع پیشرفتشان نشده است... کسی که بی سوادی را به گردن خط می اندازد برای این است که جامعه کسانی را که عامل بی سوادی هستند و یا از این بی سوادی عمومی تغذیه و تامین قدرت می کنند فراموش کند. در مورد کتاب سوزان، می افزاید، عده ای می گفتند تمام بدبختی ها نه مال مغول است نه فئودالیسم نه مال استعمار خارجی و نه انحطاط داخلی بلکه فق مربوط به یک چیز است و آن هم طرز توصیف حافظ از معشوقه اش است. زیرا که جامعه را به لاابالی گری و غزلسرایی و ادبیات و شعر می کشاند. پس هفته ای یک مرتبه جمع می شدند و با تشریفات و سخنرانی و هیجان، کتاب هایی نظیر دیوان حافظ و مثنوی مولوی و یا مثلا مفاتیح الجنان را می سوزاندند.»(جزوه صفحه 496 و 497)
ـ از نظر او « در میان روشنفکران اصیل جامعه ما ـ نه آنها که از روی الگوهای خارجی، روشنفکر شده اند یعنی روشنفکران تصنیفی و نه روشنفکران ترجمه ای ـ سالهاست که ضرورت چنین نهضتی احساس می شود و این فکر چندان توسعه یافته است که امروز حتی صاحبان سنت گرای منبر و محراب نیز از اصلاح دین و تغییر روش تبلیغ و انحراف و انحطاط فکر مذهبی و مسخ شدن چهره اسلام دم می زنند و از اینکه باید با زمان پیش رفت و جوان ها را دریافت» این خود به مفهوم بازگشت به اسلام اولیه است، چراکه در اسلام«هرگز اصلاح مذهبی به معنی تجدید نظر در مذهب نبوده، بلکه تجدید نظر در بینش و فهم مذهب بوده است و بازگشت به اسلام راستین و شناخت حقیقی روح واقعی اسلام نخستین.از نظر شریعتی اگر چنین چیزی اتفاق نیفتد با حمله های پیگیر و نیرومند امواج و حتی طوفان های بنیاد کن اجتماعی و اعتقاد و اخلاقی و مکتبهای فکری و فلسفی این عصر ... احتمال این هست که در دو سه نسل دیگر بسیاری از اصول اعتقادات خویش را از دست بدهیم و نسل های آینده اصولا کوچک ترین گرایش و حساسیتی در این زمینه ها نداشته باشد، و دیگر برایشان اسلام حقیقی و خرافی فرقی نکند و چنانکه آثار آن در نسل حاضر آشکار است، همه رشته هایی که جامعه ما را با ذخایر غنی و حیات بخش خویش پیوند داده است قطع گردد.» (جزوه صفحه 504 و 505)
ـ نقش منحط مذهبی که اکنون در میان توده وجود دارد به مذهب و فرهنگ حقیقی اسلامی ... ارتباطی ندارد ... وظیفه روشنفکر دینی است که این مسئله را مورد بررسی قرار دهد.روشنفکر جامعه اسلامی، و اینگونه روشنفکران دینی برخلاف سایر روشنفکران دیگر که همه وقت و استعداد و نبوغ خودشان و مردم را با بد آغاز کردن تباه نمودند و با بد فهمیدن و عوضی گرفتن ها و ارتباطات نامعقول و نامنطقی موجب فاجعه های بزرگ شدند.... و هم اسلام در عمق تاریخ محبوس ماند و هم توده در سنت محدود و منجمد خودش مدفون گردید و هم روشنفکر از مردم جدا و بیگانه و منفور افتادند یعنی راه اساسی در پیش گیرند. وی حاملان اندیشه های مذهبی را نیز مقصر می داند و می افزاید:«فاجعه این است که کسانی که مذهب را در این دو سه قرن اخیر در اختیار داشتند، آن را به شکل منجمدی که اکنون می بینیم درآوردند و روشنفکران ما که با زمان و نیاز نسل و قرن ما آشنا هستند مذهب را نمی دانند چیست و در نتیجه جامعه ما با داشتن اسلام و فرهنگ و تاریخی که می توانست او را نجات دهد نتوانست به یک آگاهی مذهبی که موجب نجات او باشد برسد.» (جزوه صفحه 500 و 501)
نکات مهم از نظر خودم:
شریعتی نیز مثل جلال آل احمد و شایگان، دغدغه اصلی اش بحران هویت ایرانی ـ اسلامی بوده است. منتهی هر یک از زوایای مختلف به این موضوع پرداخته اند. مثلا اگر شایگان ترجیح داده که تاریخ تمدن شرق و غرب را بررسی کند، شریعتی پیش از او در پی این بوده که تجدد را از تمدن جدا کند.
در واقع می توان گفت که شایگان تا حدودی تحت تاثیر شریعتی بوده، اما شاید به واسطه آشنایی بیشترش با فرهنگ شرق، توانسته باشد بهتر از شریعتی معضلات جوامع شرقی را بررسی کرده باشد.
شریعتی، با اینکه به خوبی توانسته است تشخیص بدهد که در بحث عقب ماندگی جوامع شرقی، نباید فقط یقه غرب را گرفت بلکه باید به خویشتن نیز بازگشتی داشت و نقایص را در خود نیز جست. اما به قول باقری که در صفحه 517 کتابش به آن اشاره کرده است:«برای شناخت غرب، شریعتی نه معیاری در اختیار خواننده اش می گذارد و نه مثالهای روشن عرضه می کند. در غرب شناسی او عشق و نفرت نسبت به غرب همچون کلافی درهم به خواننده عرضه می شود، کلاف درهمی که نه تاریخ قادر به گشودن آن است نه زمان، نه جامعه شناسی و نه سیاست. خواننده نه پاسخی به این پرسش می یابد که کدامیک از دوران های تاریخ غرب شامل آموزه های مثبت است؟ و نه پاسخی به این پرسش که کدام متفکر غربی ارزش مطالعه کردن را داراست و به چه دلیل؟ نه اینکه غرب از چه دوره ای وبه چه علتی افول کرد؟ ونه اینکه شرق با توسل به کدام ارزش ها می تواند جانشین به حق غرب بحران زده باشد؟ به این اعتبار غرب شناسی شریعتی نه دانشی را نسبت به غرب می تواند به خواننده اش منتقل کند و نه روشی را پیش پای او می گذارد تا او خود به این دانش دست بیابد.بدین ترتیب در غرب شناسی شریعتی یگانه معیار سنجش غرب، به داوری خود شریعتی در این باره خلاصه می شود. »
اما شریعتی بحث تمدن و جدا کردن آن از فرهنگ را نیز به نظرم نتوانسته همچون شایگان که به بررسی تاریخ تمدنی غرب پرداخت بود، بپردازد که به نظر می رسد به خاطر نداشتن سواد کافی در این حوزه باشد. بالاخره نباید فراموش کرد که رشته تحصیلی شریعتی ادبیات فارسی بوده است.
به نظرم شریعتی مانند پسر بچه ای که در برابر چشمانش پدرش در هجوم افراد بیگانه قرار گرفته و از آنها کتک می خورد ولی او به واسطه اینکه فرد کتک خورده، پدرش است به حقانیت پدرش ایمان دارد، ولی آن قدر ناتوان است که امکان دفاع از پدر را هم ندارد، سعی می کند که با بزرگ نشان دادن افراد مهاجم یا عجیب و غریب نشان دادنشان، به نوعی از پدر خویش دفاع کند.
دلایل دردها و ریشه بحران از نظر شریعتی بر اساس نظریه اسپرینگنز:
بر اساس نوشته های باقری می توان دلایل عقب ماندگی از نظر شریعتی را در این موارد دانست:
1) عدم تشخیص اولویتها( جزوه صفحه 510)
ـ «نظریه کسی درست است که با تجربه و قوانین علمی، صحتش اثبات شود... همچنین در مسایل اجتماعی غیر از عامل حق بودن یک حرف از نظر علمی، عامل دیگری را هم باید روشنفکر در نظر بگیرد و به دقت بررسی کند و آن جغرافیای این حرف و یا آن تز است.... به این ترتیب که ببیند آیا اکنون در این زمان و مکان طرح آن تز درست است یا نه؟ شریعتی در این مورد به تز کاری مبارزه با استعمار نزد آفریقایی ها می پردازد. با این حال از دیدگاه شریعتی بسیاری از مسایل علمی که حق است در غیر موضع و جایگاه خودش عامل انحطاط گردیده است. وی در این مورد به ناسیونالیسم و ملیت در الجزایر اشاره کرده و تاثیر منفی آن را در جدایی دو نژاد بربر و عرب نشان می دهد که هر دو قربانی یک استعمار خارجی(فرانسوی) و به عنوان مسلمان وجوه اشتراک و وحدت داشتند، ناسیونالیسم بربر و ناسیونالیسم عرب آنها را از هم جدا کرده و به صورت دو گروه تخاصم درآورد تا در برابر دشمن مشترکشان به عوض مبارزه با او خود به جان هم افتند. ناسیونالیسم در خلافت عثمانی کار استعمار بود. از نظر شریعتی ، همان طور که بین دو گروه هم پیوند می توان تخاصم و جدایی ایجاد کرد، میان دو گروه متخاصم و جدا و بیگانه با هم نیز می توان پیوندها و وجه اشتراک های عوضی به وجود آورد و این نقشی است که هم در آفریقا و هم در امریکای لاتین و بیش از همه در شرق و بیشتر از شرق، در کشورهای اسلامی وجود داشته است. یکی ـ به دروغ و حیله ـ به نام اشتراک و ارتباط دینی و یکی ـ به صورت انحرافی ـ به اهم قومیت و خون و یکی ـ به دروغ ـ به نام ارتباط قومی یعنی سه فکر و سه مکتب درستی که می شود به آن معتقد بود در غیر جغرافیا و زمان خودش، به شکل ابزاری توجیه کننده، استخدام شده میان طبقات و ملتها و یا گروه های اجتماعی که باید در برابر هم باشند یک ارتباط دروغین وخویشاوندی بی پایه و همزیستی کاذب ایجاد کنند. از مذهب که همواره به وسیله عوامل ضد مردم بر علیه مردم استخدام می شده... و هم به عنوان ایجاد یک پیوند اقتصادی و اشتراک در تقدمات، بین دو گروهی که یکی استثمار کننده و غارتگر است و دیگری استثمار شده و غارت زده، به وسیله مراسم و شعائر و تلقینات کاذبانه دینی، یک اشتراک دروغین و سطحی به وجود می آورد... یکی دیگر اومانیسم است که به عنوان تزی است که به وسیله قدرتمندان حاکم بر جهان و بر سرنوشت ملتها استخدام شده تا یک ارتباط دروغین میان انسان استعمارگر و انسان استعمار زده ایجاد کند و حالت تخاصم و مبارزه و کینه بین این دو را از بین ببرد و تبدیل به یک صلح کلی صوفیانه انسان پرستانه کند. شرقی و غربی، استعمارگر و استعمار شده، همه اعضای یکدیگرند... و ملیت به معنای قومیت خاص، در حالت جغرافیای نامناسب در جامعه، گاه به وسیله عواملی که معتقد به این فکر نبودند، یک پوشش کاذب ایجاد می کرد و ارتباط بی پایه ای بر اساس همخونی بین طبقه ای و گروهی که می مکد و آنها که مکیده می شوند، همخونی ایجاد می کند.(جزوه صفحه 510 و 511)
ـ یکی دیگر از متغیرهایی که شریعتی به عنوان عامل عقب ماندگی ایران مانند جلال آل احمد مطرح ساخت، وابستگی سیاسی بود.شریعتی «نویسنده سیاسی یا نظریه پردازی در باب حکومت نیست، او مبارز راه حقیقت، عدالت ..... از نظر وی،«دموکراسی صوری عاری از معناست، چرا که در دست سرمایه داری است و به اکثریتی محافظه کار حق می دهد که بر اقلیتی مترقی ستم برانند نظام های سوسیالیستی هم شاهد غارت کشورهای استعماری شده اند و به غمض عین از آن دور می گذرند.» (جزوه صفحه 511 اواخر صفحه)
2) تمدن صادراتی غرب و ایجاد جامعه شتر گاوپلنگی در شرق(جزوه صفحه 508 در بخش تقلید، صادر کردن صادرات ، راه صد ساله را یک شبه رفتن)
ـ از نظر شریعتی«تمدن و فرهنگ کالاهای صادراتی نیست، رادیو وتلویزیون و یخچال نیست که از آنجا به اینجا بیاورند و به برق وصل کنند تا کار کند. تمدن و فرهنگ آماده شدن زمین و کارکردی بر روی آن است، صبر، مطالعه و هوشیاری است، تغییر انسان، تغییر تفکر، شناخت زمین و اب و هوای سرزمینی است که ما در آن زندگی می کنیم و انتخاب بذر و نوع میوه و تناسب آن با نیازهای ما». وی تمدن صادراتی را «تکرار همیشگی یک ضریب چشمگیر ولی دروغین که هیچ وقت به نتیجه نمی رسد، عنوان می کند. گر چه از نظر وی غربی شدن به جای متمدن شدن از طرف طبقه حاکم دنبال شده ولی این امر چون غربی کردن جامعه نیست. وی طبقه حاکمه و روشنفکرانی را که به نحوی از انحا با آنان بیعت کرده اند، مورد انتقاد قرار داده و خطاب به آنها می گوید:«کسانی که خیال می کنند در تمدن و فرهنگ می شود راه صد ساله را یک شبه پیموده یا نمی فهمند یا می خواهند که دیگران نفهمند.» به این ترتیب از نظر شریعتی نمی توان«دموکراسی و تمدن و فرهنگ را صادر کرد. اروپاییان سه قرن کار کرده اند تا از قرون وسطی به وضع فعلی رسیده اند، ما نمی توانیم با یک رفت و برگشت این راه را طی کنیم. جوامعی که الگوی مذکور و در واقع الگوی تقلید را برگزینند، تمدن موزاییکی خواهند داشت. تمدنی یا تمدن هایی که «در آنها مقداری از مصالح قدیم باقی مانده و یک مقدار هم مصالح بی شکل و بی رویه از اروپا وارد آن شده و بعد یک قالب موزاییکی به نام جامعه نیمه متجدد ساخته شده است. اما چه شکلی را به وجود آورده اند؟هیچ... جامعه موزاییکی و به تعبیر من شتر گاو پلنگی که شکل خاص و هدف خاصی ندارد و معلوم نیست که این چگونه جامعه ای می باشد و هدف و آینده اش چیست؟» پیامد این تقلید آن است که از نظر شریعتی در شرق«به جای تمدن، تجدد را به خورد ما داده اند و تاریخ این دوقرن اخیر در دهه کشورهای اسلامی وسراسر آسیا و آفریقا گواه است که بهای این نفهمیدن را بسیار گران پرداختیم.» (جزوه صفحه 508 )
3) روح طبقه بورژوازی روح حاکم بر فرهنگ و تمدن جدید است.(جزوه صفحه 488)
ـ معقد است که خصلت وروحیه خاص طبقاتی است.روح طبقه بورژوازی روح حاکم بر فرهنگ و تمدن جدید است. بورژوازی فرهنگ مذهبی قرون وسطی را که نوعی معنویت منحط یعنی متعالیترین میراث های انسانی در منحط ترین قالب های قرون وسطایی بود، متلاشی کرد و با کنار زدن فئودالیسم و روحانیت کلیسایی بزرگ ترین خدمت را به رشد و حرکت و آزادی عقل، تمدن و علم کرد، اما بورژوازی خود در نهایت طبقه ای است پول پرست، مصرفی، پر تلاش با جهان بینی باز، روح مترقی و سازنده و مخالف رکورد و گذشته پرستی، آینده گرا و در عین حال با جهان بینی پست.(جزوه صفه 488 پاراگراف اول)
ـ .... بورژوا علم را که همیشه دنبال حقیقت، کشف راز خلقت ایده آل انسان، ماوراء الطبیعه، شناخت خداوند و سرنوشت بشری و راز هستی و زندگی بود در خدمت خود قرار می دهد.(جزوه صفحه 488 اواخر پاراگراف دوم)
ـ از نظر شریعتی گرایش علم جدید به قدرت را می توان در این گفته فرانسیس بیکن یافت که می گوید:«دنبال حقیقت نمی خواهم بروی، دو هزار سال رفتی چیزی گیر ما نیامد.به علم می گوید قدرت می خواهم. این جانشین شدن قدرت به جای حقیقت که شعار اولیه علم بود، سیانتیسم را به وجود آورد.» پس علم به سیانتیسم تبدیل می گردد. یعنی معرفتی که دچار تناقض است، تناقضی که انسان امروز از آن رنج می برد و جز کوته اندیشانی که همیشه زندانی زمینه و زمانه خویش اند و گمشده حادثه های خلق الساعه و آشفتگی های روزمره محیط خویش، هر اندیشه آگاه و دل معنایابی آن را عمیقا احساس می کند. کار علم به جایی می رسد که «در بازار سوداگران، آسانتر از ذلیل ترین کنیزان، به زر غالیه، خرید و فروش می شود در جمع عساکر و عمال و رعایا و یا خیل غلامات و چاکران وخواجگان و حاجیان و دربانان و دلالان و فراشان و قداره بندان ... به خدمت گسیل می شوند. به این ترتیب شریعتی مانند متفکرانی «چون نیچه و هایدگر، ارتباطی جوهری بین گفتمان های مدرن و قدرت طلبی می بیند. هایدگر سلطه بر طبیعت را مقدمه ای برای سلطه انسان بر انسان می داند و شریعتی این سلطه را در غلبه فرهنگ و اقتصاد بورژوازی متجلی می بیند.»(جزوه صفحه 489)
4) هجوم و استعمار غرب و بروز پدیده آسیمیلاسیون در جوامع شرقی(جزوه صفحه 489)
ـ از نظر شریعتی، «غرب هم از طریق فکر و علم و ادب و هنر و فرهنگ به ما هجوم کرد، و هم از طریق سیستم زندگی اجتماعی، تاسیسات اجتماعی، تغییر شکل زندگی فردی و اجتماعی، اخلاق و روابط اقتصادی، طبقاتی، سیستم های سیاسی، سازمان های اداری و امثال اینها.» (جزوه صفحه 489 در بخش ایران، مدرنیته وغرب )
ـ از نظر شریعتی« برای اینکه انسان را از صورت بومی به صورت متجدد تبدیل کنیم، چه باید بکنیم؟ باید او را از مذهبش که در برابر نظام و مصرف جدید مقاومت می کند، از فرهنگ و سنت و تاریخ و اخلاق و ارزش های قومی و اجتماعی اش ببریم، یک نسل پوک بریده به وجود بیاوریم، ارزش های خودم را برش تحمیل کنم، آن وقت بنشینم و ببینم که اینها با چه وضعیتی حتی گله و مزارع و همه ارزش های مادی و اقتصادیشان را می فروشند برای اینکه بتوانند، کالاهای مرا مصرف کنند.»(جزوه اواخر صفحه 489 و اوایل 490)
ـ «اولا اینها را با او بیگانه کنیم که نداند که اینها چیست، و ثانیا نفرت از همین ها را در این انسان به وجود بیاوریم که باور کند که پست تر از من است و وقتی که باور کرد، تمام آرزویش این خواهد شد که به هر شکلی که امکان دارد، خودش را تکذیب کند، یعنی حتی پیش خودش و وجدان خودش، همه پیوندهای خودش را با آنچه به او منسوب است، ببرد و به هر شکلی خودش را به آنکه دارای چنین حقارتی نیست، یعنی اروپایی، شبیه کند، تا هر غیر اروپایی لاقل بگوید بحمدالله، من شرقی نیستم، من توانستم خودم را در سطح اروپایی متجدد بکنم، و در موقعی که غیر اروپایی خوشحال است که متجدد شده است، سرمایه دار و بورژوازی اروپا ته دلش می خندد که مصرف کننده من شده است.»(جزوه صفحه 490 پاراگراف اول)
ـ از نظر شریعتی تنها کا راروپایی ها این بود که «وسوسه متجدد شدن را در این جامعه ها ـ به هر شکل که هست، هر جا و هر مذهبی که هست ـ به وجود آورند. از نظر وی وجه مشترک همه کشورهای اسلامی و کشورهای سیاه پوست، این است که وسوسه و شوق متجدد شدن را در آنها غرب به وجود آورده است.با این دیدگاه، متجدد شدن، یعنی شبیه اروپایی شدن ... متجدد یعنی متجدد در مصرف ... یعنی این اشکال زندگی و این کالاهای جدیدی که مصرف می کند، از شکل کالاها و از شکل زندگی و سنت های گذشته و اصیل و یا ملی ویا اجتماعیش نیست، به همان شکلی است که از اروپا صادر می شود.» به این ترتیب چون اروپایی ها نمی توانند بگویند که این جوامع نبایستی در «مغز، شعور و شخصیت نوآوری و ابتکار و خلق تازه ای، متجدد شوند،... باید به آنها ... بفهماند که .. تجدد یعنی تمدن، چرا که هر انسانی در آرزوی تمدنی است، بنابراین ما هم تجدد را برای آنها تمدن معنی می کنیم، برای اینکه حتی خودش در متجدد شدن با ما همکاری کند. وی در این زمینه به روشنفکران ایران اشاره کرده و می گوید« حتی بیش از عوامل قرن 18 و 19 و بورژوازی و سرمایه داری و صنعت اروپایی، روشنفکران خود ما بودند که کوشیدند تا مصرف کالاها و شکل زندگی جامعه های ما جدید شود.» (جزوه صفحه 491 ابتدای صفحه)
ـ از نظر شریعتی اسیمیلاسیون یعنی «انسان خودش را عمدتا و یا غیر عمد شبیه به کسی دیگر بسازد، یعنی خود را شبیه دیگری ساختن انسان وقتی که به این بیماری دچار می شود، هرگز متوجه شخصیت و اصالت و خصوصیات خودش نیست، بلکه اگر متوجه باشد، نسبت به آن نفرت پیدا خواهد کرد. برای اینکه او از همه خصوصیات شخصی یا اجتماعی و فامیلی و یا ملی خودش دور شود، خودش را به شدت و با وسواس فراوان و بی قید و شرط شبیه به دیگری می کند تا از ننگی که در خودش و در هر چه که منسوب به خودش هست، احساس می کند، بری باشد و از هر گونه افتخار و فضائلی که در دیگری احساس می کند، برخوردار بشود. با این توضیح وی از قول سارتر می گوید که اروپایی ها در جوامع غیراروپایی، اسیمیله به وجود آوردند و نام آن را روشنفکر گذاشتند. اینها عبرت بودند از واسطه های میان کسی که کالا دارد و می خواهد مصرف کند و این مردمی که باید تبدیل به مصرف کننده آن کالا شوند. .. این است که شبه روشنفکر بومی درست کردند که شبه روشنفکر اروپایی است، خودش جرات ندارد انتخاب کند و خودش جرات ندارد تشخیص دهد، خودش جرات ندارد تصمیم بگیرد و خودش نمی فهمد که معنی خودش چیست. بعد آدم هایی به وجود آمدند، تا این حد متنزل و پست از نظر مقام انسان.»(جزوه صفحه 492 ابتدای صفحه)
ـ به این ترتیب درنتیجه ورود استعمار اروپایی به جوامع آسیایی و آفریقایی موجب شدکه مردم جامعه مستعمره به دو تیپ تقسیم شوند، «بومی (آنها که سنتی و قدیمی ماندند) و آسیمیله(اقلیمی که خود را شبیه استعمار گر اروپایی کردند) روایت پیغمبر من تشبه فهو منه (هر که خود را به قومی دیگر شبیه نماید از آن قوم است) به صورت عجیبی هم اصطلاح آسیمیله و هم فلسفه و عمل آسیمیلاسیون(شبه اروپایی ساختن آسیایی، آفریقایی) را بیان می کند.» (جزوه صفحه 492)
ـ او در اینجا چهره منفی غرب را یادآور شده می نویسد:«غرب مدرن نه تنها در منشا خوش از طریق استعمار به جهان سوم مرتبط می شود، بلکه برای تداوم سلطه استعماری خویش از طریق آسیمیلاسیون(شبیه سازی فرهنگی) نیز با این جوامع مرتبط است. بنابراین جهان سوم امروز نه فقط میراث دار ویرانیهای استعماری است بلکه درگیر معضل حاصل از آسیمیلاسیون یعنی تجدد نیز هست.» (جزوه صفحه 493 پاراگراف اول)
ـ او می افزاید:«غرب یا با نفی سنتها... به سلطه خویش در جهان سوم تداوم بخشیده است. غرب از یک سو نژاد سیاه را فاقد توان فرهنگ سازی می شناسد و از سوی دیگر به مسخ و وارونه کردن سنت های اسلامی می پردازد.»(جزوه صفحه 493 پاراگراف اول)
ـ در فرایند تبدیل مدرنیته به تجدد از طریق آسیمیلاسیون پدیده مدرنیت متعصب متولد می شود. چه، فرد آسیمیله از خودِ اروپایی متجددتر می نماید و نسبت به مدرنیسم و مظاهر زندگی اروپایی از خود وی متعصب تر است. یک اروپایی گذشته اش را می ستاید... اما یک آسیمیله جهان سومی بی قید و شرط از گذشته اش بریده، آن را خراب می کند و از خود می گریزد.»( جزوه صفحه 493 اواخر پاراگراف اول)
5) جوامع شرقی و بیماری ای به نام الیناسیون(جزوه صفحه 493)
ـ «بحث الیناسیون را اول هگل در ایده آلیسم خاص خود، بعد سوسیالیست های اخلاقی هگلی در بورژوازی و پول زدگی انسان بورژوا و بعد مارکس که ابتدا جز شاگردان هگل و سپس جزء سوسیالیست های اخلاقی آلمان بود، در فلسفه تاریخ و نظام طبقاتی واستثمار وشکل کار تولیدی و روابط ناهنجار انسانی در جامعه ضد انسانی در برابر مفهوم انسان تمام و سپس مارکس شناس معروف معاصر فرانسوی هانری لوفور و نیز به گونه ای عمیق و فلسفی، اگزیستانسیالیسم از کیرکه گار در قرن 19 تا پاسپرس و به خصوص هایدگر و به گونه تازه ای ژان پل سارتر مطرح کرده اند.»(جزوه صفحه 493)
ـ الیناسیون یعنی« از خود بیگانه شدن آدمی، یعنی انسان خودش را گم بکند و شی دیگر یا کس دیگری را به جای خوددر خودش احساس کند و این یک نوع بیماری بزرگ اجتماعی و روحی انسان است.»(جزوه صفحه 493)
6) استعمار مدرن و بورژوازی غیر غربی (جزوه صفحه 493)
ـ شریعتی در تعریف استعمار مدرن«به ارتباط ماشینیسم و استعمار اشاره می کند. ضرورت های اقتصادی حاصل از گسترش ماشینیسم در جامعه و اقتصاد مدرن باعث می شود که صاحبان سرمایه در غرب در پی یافتن بازارهای جدید برای پاسخگویی به منطق تولیدی ماشین باشند.تسخیر بازار خارجی نیز به سادگی امکان پذیر نیست، لذا دسیسه های سیاسی یا تصرفات نظامی آغاز می شود.»(جزوه صفحه 494 اوایل صفحه)
ـ «امروز غرب دستش را از سر شرق برداشته وگذاشته توی جیبش»(جزوه صفحه 494)
ـ از نظر وی، «بورژوازی دلال که واسطه های بورژوازی در کشورهای کالای صنعتی غرب در جامعه سنتی خویش اند، سکه اند اما سکه های تقلبی، پول اند، اما نه پول طلا، پول سیاه و کارشان سیاه کاری.» علیرغم این از نظر شریعتی«زیربنای بورژوازی جدید ما سرمایه ملی و تولید و صنعت نیست و روان شناسی بورژوایی نیز در این طبقه مصداق ندارد، بلکه زاده دو عامل است واسطگی و تصدیق.» (جزوه صفحه 494)
ـ به نظر وی این تمدن مصرفی از وحشیگری بدتر است. آری که فقط در مصرف متمدن می شود، حتی از او مترقی تر است، چرا؟ برای اینکه وحشی، شانس متمدن شدن از طریق تولید را دارد، اما آنکه مصرف کننده می شود به جای آنکه تولیدکننده باشد، شانس تولیدش را به طور طبیعی از دست می دهد.(صفحه 494 جزوه)
7) استعمار مدرن و همگون سازی جوامع شرقی (جزوه صفحه 494 یکسان انگاری تاریخ)
ـ از نظر شریعتی« برنامه این است که همه آدم های روی زمین باید یکنواخت باشند، باید به یک شکل زندگی کنند، باید یک فرم فکر کنند، اما نمی شود که همه ملتها یک فرم فکر کنند، فرم فکر کردن را چه چیز در یک ملت تولید می کند و به وجود می آورد؟ مذهبش، فرهنگش، تاریخش، تمدن گذشته اش، تربیتش و سنتش. اینها مجموعه عوامل سازنده شخصیت و کیفیت روحی وفکری و زندگی یک انسان است.اینها در هر جامعه و منطقه ای به یک شکلی است، در اروپا جوری است و در آسیا، هر گوشه اش، جوری دیگر است: یکجا اسلام است، یک جا مذهب بود. او در جای دیگری مذهب دیگری است. اینها هر کدام یک نوع جامعه ای را ساخته اند، یک جور ملتی دارند و یک جور سلیقه وذوق و رنج و آرزوها و حساسیت هایی دارند، یک جور گذشته ،یک جور مذهب و یک جور روابط دارند، ولی به هر حال باید یکنواخت باشند. برای این که هم یکنواخت باشند، باید این شکل های مختلفی که ما در هر ملتی، هر جامعه ای و هر منطقه ای می بینیم، همه از بین بروندو همه دارای یک الگو باشند. الگو چیست؟ الگو را اروپا تعیین می کند : به این شکل بیندیشید.» (جزوه صفحه 494)
8) حاملان اندیشه های مذهبی(جزوه صفحه 501)
ـ شریعتی حاملان اندیشه های مذهبی را نیز مقصر می داند و می افزاید:« فاجعه این است که کسانی که مذهب را در این دو سه قرن اخیر در اختیار داشتند، آن را به شکل منجمدی که اکنون می بینیم در آوردند و روشنفکران ما که با زمان و نیاز نسل و قرن ما آشنا هستند مذهب را نمی دانند چیست و در نتیجه جامعه ما با داشتن اسلام و فرهنگ و تاریخی که می توانست او را نجات دهد نتوانست به یک آگاهی مذهبی که موجب نجات او باشد برسد.»(جزوه صفحه 501 پاراگراف اول)
ـ شریعتی حاملان اندیشه های سنتی را به صورت یکپارچه مورد خطاب قرار نمی دهد. به برخی از آنها که سنت های انحرافی را تکرار و ترویج می کنند می تازد و به همین ها که مشغول اعمال مذهبی بیهوده اند سخت می تازد. او این گونه روحانیونرا «به خاطر حمایت و حتی تشویق اعمال مذهبی غیر شرعی، اما مورد علاقه مردم، مثل سینه زنی، قمه زنی، تیغ زنی، زنجیرزنی و لخت شدن مردها در انظار به یاد بزرگداشت خاطره شهادت حسین (ع) شدیدا مورد انتقاد قرار می دهد. وی همچنین در مورد مشغول بودن علمای مذهبی در مسایل بیهوده چون«جای صحیح آرنج هنگام نماز، یا مغالطه آنها در بحث مسایل پوچی نظیر مشکلات فرضی ناشی از روزه گرفتن یک مسلمان در ماه رمضان در قطب شمال یا جنوب مورد تمسخر قرار می دهد.»(جزوه صفحه 501 در بخش سنت و حاملان اندیشه های سنتی)
ـ در این میان « مغزهای یونانی مآب غالب علمای اسلامی که در توجیه و از معنی انداختن قرآن حتی محکمات آن، مهارت عجیبی یافته بودند امرهای صریح قرآن را بر دو قسم کردند:1. امر انشایی مثل: نماز کنید و زکات دهید ... که باید انجام داد و 2. امر ارشادی مثل: در زمین بگردید و سرنوشت کسانی را که بد کردند بنگرید که باید انجام نداد! چون مقصود بیان اهمیت و ارزش مامور به است! همین طرز تفکر بود که ما امروز در اهمیت علم منبرها می رویم و کتابها می نویسیم بی آنکه به علم بپردازیم چون امر ارشادی است نه انشایی. این توجیهات روشنفکرانه انحرافی هزاران بار از یورش مغول بیشتر در انحطاط مسلمین و انحرا اسلام و بدبختی و جهل کنونی جامعه ما موثر بوده است.» (جزوه اواخر صفحه 501 و اوایل صفحه 502)
9) انحطاط فکر دینی و انحطاط دین (جزوه صفحه 504)
ـ شریعتی تو سری خور بودن دینداران را ناشی از تو سری خور بودن اندیشه دینی می دانست و لذا کشوید با عزت بخشیدنب ه درک دینی، دینداران را عزت ببخشد.مساله او همچون همه مصلحان دینی عصر اخیر، مساله انحطاط بود.» شریعتی سر انحطاط مسملین را «در انحطاط فکر دینی می دانست و لذا به علاج آن برخاست. لذا به علاج آن برخاست. لذا دین به آن اندازه و از آن حیث که به کار اصلاح دنیا می آمد برای او موضوعیت داشت و ...»(جزوه صفحه 504)
نکات مهم :
به نظرم شریعتی معتقد است که وابستگی سیاسی و عدم تشخیص درست اولویت ها از سوی روشنفکرها، یکی از علت های جدی این عقب ماندگی و توسعه نیافتگی است. همین تشخیص نادرست اولویت ها بوده که روشنفکرها را ضد غرب یا ستایشگران غرب نامیده است که باقری نیز به درستی آن را تشخیص داده و در صفحه 480 به آن اشاره کرده است.
اما نکته قابل تامل این است که شریعتی در کتاب «از کجا آغاز کنیم»، در قیاس میان دانشمند و روشنفکر، روشنفکر را تا جایگاه پیغمبری بالا برده است. یعنی با اینکه خودعدم تشخیص درست اولویت ها را یکی از علل عقب ماندگی می داند، اما باز هم نتواسته به موضوع اصلی بپردازد و نهایتا گناه را به گردن روشنفکر که از نظر شریعتی در نقش پیغمبران هستند، انداخته است. حال اینجا یا مشکل باقری بوده که در تشخیص علل عقب ماندگی از نظر شریعتی دچار تردید شده یا اینکه خود تفکر شریعتی از ابتدا مشکل داشته ولی باقری نتوانسته به خوبی به آن بپردازد. بحث تفاوت میان دانشمند و روشنفکر را باقری در صفحه 500 کتاب خود آورده است. به نظرم باقری اگر هم مدنظرش این بوده که شریعتی مشکل تفکری داشته، نتوانسته به خوبی این تناقض ها وپارادکس های تفکری شریعتی را در برابر دید مخاطب قرار دهد. چون مطالبش را به صورت منجسم نتوانسته بیان کند.
باقری در بخش سنت و حاملان اندیشه های سنتی در صفحه 501 به خوبی به نظر شریعتی درباره علمای اسلامی که مشغول اعمال مذهبی بیهوده اند نیز پرداخته و به نوعی به مخاطب می رساند که دغدغه شریعتی در این مورد چقدر جدی بوده است. به خصوص آنجا که از شریعتی می گوید:«اجتهاد مسولیت تمام افراد شیعه است و نه مجتهدین تنها».
یا در صفحه 502 وقتی باقری به سخنان شریعتی در کتاب «اسلام شناسی» اش اشاره کرده و چنین می گوید:« .... باید از مذهب آغاز کند . مذهب به معنای این فرهنگ مذهبی خاص و این برداشت و تلقی درست و مستقیم، نه آنچه که موجود است و در برابرش می بیند بلکه دست علیه آن و حتی برای نفی آنچه که در برابرش می بیند. » در واقع باقری به نوعی می خواهد تاکید کند که دغدغه واقعی شریعتی، عدم تشخیص اولویت ها از سوی روشنفکران در آن روزگار بوده است.
در این میان، باقری در صفحات بعدی نیز با مطرح کردن نظرات شریعتی در کتاب های مختلفش، قصد داشته که تناقض ها و پارادکس های تفکری شریعتی را نشان دهد. اینکه شریعتی ترجیح می دهد از تمدن به جای تجدد استفاده کند، یا اینکه شریعتی به ایدئولوژیک کردن اسلام می رسد و ... همه و همه به خوبی نشان دهنده پارادکس های موجود در تفکرات شریعتی است که به نظرم باقری به خوبی این موضوع را درک کرده و بارها و بارها در بخش های مختلف کتابش به آن اشاره می کند.
اما به نظرم نکته ای که قابل توجه است این است که باقری برخی از موارد را به صورت تکراری اشاره می کند. مثلا در صفحه 489 در بحث « ایران، مدرنیته و غرب» باقری به نوعی به علل عقب ماندگی اشاره کرده و آن را در صفحات بسیاری توضیح می دهد. اگر دقیق بخواهم بگویم در صفحه 490 در پاراگراف سوم که این چنین آغاز شده است« جامعه های موزاییکی یا شترگاو پلنگی، تمدن های ما شکل موزاییکی دارند و ...» که باقری آن را انتخاب کرده تا علل عقب ماندگی را به نوعی توضیح دهد. اما بار دیگر همین موضوع را باقری در صفحه 508 در مطلبی با عنوان«تقلید، صادر کردن صادرات، راه صد ساله را یک شبه رفتن» به آن پرداخته و به نوعی علل عقب ماندگی را بار دیگر مورد بررسی قرار داده است. به نظرم بهتر بود این موارد را یکی کرده و از تکرار این موارد خودداری می کرد تا خواننده کتاب هم از طولانی بودن مطالب اذیت نشود، هم از زیاده گویی ها و تکرار مکررات باقری احساس خستگی نکرده و در فهم مطالب باقری احساس سردرگمی نکند.
در کل، به نظرم می آید که باقری می توانست خلاصه تر از این هم به علل و عوامل عقب ماندگی از نظر شریعتی بپردازد. کافی بود که برخی از عناوین را حذف و در زیر برخی دیگر از عناوین قرار می داد.
جامعه آرمانی یا جامعه مطلوب شریعتی
ـ ...تصادفی نیست که بوعلی سینا که ارسطوی اسلام است ایرانی است و بنیانگذار مکتب عقلی در قرون وسطی و پس از او ابن رشد اندلسی است که ادامه دهنده مکتب او در اسلام و در اروپای مسیحی قرون وسطی در آغاز از طریق ما به سرچشمه های نخستین فرهنگ خویش یعنی یونان دست یافت ... و اساسا این عصر را در اروپا عصر بوعلی سینا ـ ابن رشد ... می نامید ... او این مسئله را آمیختگی الهام و عقل در فرهنگ ما می داند که اگر راه نجاتی برای انسان امروز متصور باشد تنها از این طریق است. (جزوه صفحه 486)
ـ از نظر شریعتی« تمدن و فرهنگ کالای صادراتی نیست، رادیو و تلویزیون و یخچال نیست که از آنجا به اینجا بیاورند و به برق وصل کنند تا کار کند. تمدن و فرهنگ آماده شدن زمین و کارکردی بر روی آن است، صبر، مطالعه و هوشیاری است، تغییر انسان، تغییر تفکر، شناخت زمین و آب و هوای سرزمینی است که ما در آن زندگی می کنیم و انتخاب بذر و نوع میوه و تناسب آن با نیازهای ما .» وی تمدن صادراتی را «تکرار همیشگی یک ضریب چشمگیر ولی دروغین که هیچ وقت به نتیجه نمی رسد عنوان می کند. (جزوه صفحه 508)
نکته: به نظرم شریعتی خود را دلخوش می کرده به اینکه بوعلی سینا را ارسطوی اسلام بنامد و در صدد این بوده که می تواند با توجه کردن به این قضیه و یا حتی بزرگ نمودن این مساله، راه چاره ای یافته و جامعه مطلوبی بسازد. چیزی که باقری به خوبی آن را تشخیص داده و به آن اشاره کرده است.
ـ در تحلیل نهایی وی معتقد است بهتر است به جای تجدد و مدرنیته، ما تمدن را به کار ببریم. دلیل این تفکر وی این است که بگوید پیشرفت غرب، محصول خود غرب نبود، بلکه تحت تاثیر تمدن های دیگر، به ویژه تمدن ایرانی ـ اسلامی قرار داشت. چرا که از نظر وی تمدن جنبه عام و مشترک جهانی و بشری دارد. (جزوه صفحه 486 پاراگراف آخر)
نکته: به نظرم شریعتی با توجه به رشته تحصیلی اش یعنی دکترای ادبیات فارسی و آشنا نبودن با پارامتر های اقتصادی به عنوان یک رشته تخصصی، نهایتا امید داشته که شاید بتواند عقب ماندگی های موجود را با چیزهای زیباتری چون فرهنگ و هویت ایرانی ـ اسلامی یا تمدن ایرانی ـ اسلامی بپوشاند یا اینکه اصلا باورش نمی شده که نمی شود با آن چنان فرهنگی، فقیر و بی پول و عقب مانده بود! جالب آنکه در پرداختن به مدرنیته و تعریف جامعه مطلوب حاصل تمدن غربی، شریعتی بی آنکه متوجه باشد، خود در ابتدا به عامل اقتصادی و پس از آن عامل فکری اشاره می کند و اصلا متوجه نیست که عامل اقتصادی در کشور یا تمدنی که در حال بررسی است یکی از مشکلات اساسی و اصلی توسعه نیافتگی است که اتفاقا دغدغه همگان هم همین است! البته این موضوع را باقری نیز نتوانسته به خوبی نشان دهد. به هر حال بحثی که باقری در حال بررسی آن است، بحث توسعه نیافتگی و علل عقب ماندگی ایران از دیدگاه این روشنفکران است که یعنی باید مساله اقتصادی مهم باشد. پس نمی توان به مدرنیته و جامعه مطلوب پرداخت، ولی به بحث اقتصادی و وضعیت اقتصادی در آن دوره اصلا اشاره ای نکرد. شاید بهتر بود که آن دورانی که شریعتی مدعی است که تمدن ایران برتر بوده به لحاظ اقتصادی از سوی باقری بررسی می شد تا شاید پس از آن می شد فهمید که آیا اصلا توسعه اقتصادی در ذهن شریعتی با توسعه اقتصادی در ذهن باقری یکی بوده است یا خیر؟ تا شاید در قیاس این دو تفکر، حداقل مخاطب متوجه می شد که آیا باقری و شریعتی درباره توسعه اقتصادی تعریفشان یکی است؟ یا اصلا مدرنیته و توسعه یافتن از نظر هر دو کدام اس؟ به نظرم بین دیدگاه شریعتی و خود باقری تضاد در تعاریف وجود داشته و هر یک تعاریف متفاوتی از مدرنیته، سنت، شرق و غرب داشته اند. پس نمی توانند اصلا به تعاریف یکسانی در مورد توسعه یافتگی یا توسعه نیافتگی حتی دست پیدا کنند. تا جایی که من توانستم بفهمم، باقری توسعه یافتگی را کاملا اقتصادی در نظر می گیرد، اما روشنفکرانی چون شریعتی اقتصاد و فرهنگ را با هم توسعه یافتگی خطاب می کنند. حداقل باقری نتواسته توسعه یافتگی مد نظر خود را در کتابش به مخاطب بفهماند. چون فقط به تشریح نظرات دیگران پرداخته و به مخاطب هیچ امکان یا ابزار قیاسی نداده است تا مخاطب بتواند درک کند که باقری مشکلش با این تعاریفی که روشنفکرانی چون شریعتی داشته اند چیست. (البته شاید این سردرگمی ما به خاطر این باشد که تمام کتاب باقری را نخوانده ایم و به صورت خلاصه و چند بخشش را در حال مطالعه هستیم.)
ـ وی معتقد است که در ظهور تمدن جدید، دو عامل تاثیر مهمی داشتند:«یکی عامل اقتصادی....، یعنی تبدیل فئودالیته به بورژوازی، و دیگری عامل فکری. با این حال وی عامل اقتصادی و رشد بورژوازی را صرفا در چارچوب اروپا نمی بیند بلکه آن را در ارتباط با مشرق، جنگ های صلیبی، ایجاد راه های جدید بین المللی در دریاها، ورود به قاره امریکا، دست اندازی به منابع بزرگ تجارت و آغاز استعمار » می داند.(جزوه صفحه 487)
ـ در جهان بینی که او ارائه می کند، اراده و قدرت انتخاب وجود دارد تا آنجایی که می نویسد:«من در این جهان بینی هم همچون ماتریالیسم به تقدیر عملی و جبر تاریخی حاکم بر سرشت و سرنوشت بشر معتقدم و طبیعت و انسان را واقعیت های عینی و مادی تابع علیت و منطق وقوانین ثابت علمی می دانم و هم همچون اگزیستانسیالیسم و اومانیسم انسان را در عین حال دارای اراده و قدرت انتخاب می شمارم و بنابراین مسول، منتهی نه یک مسولیت احساساتی اخلاقی ذهنی، بلکه مسولیت عینی منطقی واقعی، مسولیت انسان در برابر اراده وجدان هستی.»(جزوه صفحه 510)
نکته: به نظرم یکی از شرایط جامعه آرمانی یا جامعه مطلوب شریعتی، هم این بوده باشد که انسان ها باید متوجه اراده واختیار خود باشند. اما آیا تعریف اراده و اختیار از نظر شریعتی آیا همان چیزی است که ژان ژاک روسو در کتاب قرارداد اجتماعی خودمی گوید؟ به نظرم تعریف شریعتی مبهم است. چرا که شریعتی به «اجماع امت» یا اجماع «اهل مدینه» یا «اهل حل و عقد» و اصل شورا، اجماع و بیعت معتقد است که باقری هم به آن در صفحه 513 جزوه پاراگراف سوم اشاره کرده است.
ـ «اقبال درمیان دو پایگاه متعصب و یک چشم (افراطی و تفریطی) که در جامعه های آسیایی وآفریقایی در برابر غرب موضع گرفته اند پایگاه سومی را اعلام می کند. آن دو پایگاه یکی معتقد است که به قول تقی زاده ها ومیرزا ملکم خان های ما، از فرق سر تا ناخن پا، فرنگی شویم و نمی توان در برابر غرب به انتخاب دست زد و نومن ببعض و نکفر ببعض گفت، تمدن وفرهنگ و اخلاق و فلسفه وفکرو هنر و شیوه زندگی جدید اروپایی یک بافت واحد ومتجانس و غیرقابل تفکیک و تجزیه است و باید یکجا و دربست پذیرفت. برخی نیز از آن سوافتاده اند و با هرگونه اخذ و اقتباسی از غرب دشمنی می ورزند. (اقبال) اعلام می کند که تسلیم دربست به تمدن فرنگی هم ذلت و هم بردگی شرق است و هم از دست دادن آنچه شرق داراست و انسانیت بدان محتاج است یعنی حق پرستی و شوق و عشق ماورایی وعیب جویی و فضیلت واهی ودغدغه دائمی روح شرقی در برابر راز خلقت، در برابر مطلق و حقیقت کلی و معمای هستی. بریدن از غرب و طرز تمدن او نیز ماندن در رکود و ضعف و حتی پذیرش اسارت در برابر سلطه اوست.» او که دل نگران حذف سنت های جامعه خویش است، تجربه ژاپن را برای پیشرفت و صنعتی شدن مطرح می کند چرا که این کشوردر مسیر پیشرفت وصنعتی شدن «شخصیت ملی و فرهنگ و اخلاق خویش را حفظ کرده است» شاید وی یکی از دلایل موفقیت ژاپن را با توجه به توضیحاتی که ارائه می کند استفاده از روش و بینش اروپایی با توجه به تجربه زمانی ومکانی آن بداند. این مسئله خودما را به متغیرهای دیگری برای عقب ماندگی ایران می رساند. در مجموع به نظر می رسد شریعتی نه به شرق ایما داردو نه به غرب، اما برای او راه سومی وجود دارد که اسلام باشد.(جزوه صفحه 510)
نکته: به نظرم تشخیص باقری برای راه سوم شریعتی درست است. جامعه آرمانی شریعتی با تعریف جدیدی از اسلام همراه بوده است.
ـ او دمکراسی موجود در این گونه نظام ها را (اگر وجود داشته باشد) دموکراسی «راس ها» می داند نه «دموکراسی رایها». به زبانی دیگر منظور وی از دمکراسی آن بودکه «مشارکت همگانی و امکانات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی برابری از همه افراد جامعه محقق شود ... همچنین وی آرمان تحقق جامعه ای را در سر می پروراند که در آن دمکراسی فقط به معنی برابری حق رای افراد نباشد.(جزوه صفحه 513)
ـ (شریعتی) او برای اداره جامعه، دموکراسی را قبول دارد، ولی مفاهیم متعهد یا هدایت شده را به آن می افزاید وی معتقد است« اگر جامعه هنوز به حد رشد و بلوغ نرسیده باشد، قدرت را باید به دست گروهی از خواص سپرد و آنان بر مبنای برنامه ای مترقی انسان را به سوی کمال راه می برند. این قدرت در طی دموکراتیک ترین تحولش(جامعه تحول یافته) هرگز به هیچ ایدئولوژی دنیوی... نخواهد پرداخت و در غیبت امام جانشین او را بر می گزیند. شریعتی از رای عمومی سخن نمی گوید، زیرا در جامعه ای که مردم رسالت مقدس را دریافت می کنند که همان ادامه رسالت نبوی و رسالت هدایت خویش است. به یقین اجماع بدست می آید. مقاومت در برابر چنین اجماعی از پیش محکوم است: باید حتی المقدور جامعه را از شر زشتکاری کسانی رهایی بخشید که با سوء استفاده از قدرت، پول یا آزادیشان رکود یا فساد آن را به بار می آورد. (جزوه اواخر صفحه 511 واوایل صفحه 512)
ـ از نظر شریعتی، دموکراسی آزاد یا غیر متعهد«حکومت آزادی است که تنها با رای مردم روی کار می آید و تعهدی جز آنچه که مردم با همین سنن و با همین خصوصیات می خواهند ندارد. دمکراسی متعهد، حکومت گروهی است که بر اساس یک برنامه انقلابی مترقی که افراد را، بینش افراد را ، زبان وفرهنگ مردم را، روابط اجتماعی و سطح زندگی مردم وشکل جامعه را می خواهد دگرگون کند و به بهترین شکلش براند. برای این کار یک ایدئولوژی دارد ، یک مکتب فکری مشخص و ... یک برنامه ریزی دقیق دارد... هدفش این است که جامعه را به مقام و درجه ای برساند که بر اساس این مکتب به طرف این مقصد متعالی حرکت بکند و هدف های انقلابی اش را تحقق ببخشد ... این دموکراسی متعهد است، رهبری متعهد است، که جامعه را نه بر اساس سنتهای جامعه، بلکه بر اساس برنامه انقلابی خودش به طرف هدف نمایی فکری و اجتماعی مترقی براند.»از نظر شریعتی تمام سنت هایی که مانع تحقق این دموکراسی متعهد هستند باید محکوم گردد.(جزوه پاراگراف اول صفحه 513)
نکته: پاراگراف های بالا به خوبی نشان می دهد که جامعه مطلوب شریعتی، جامعه ای نبوده که همه حق رای داشته باشند. چرا که شریعتی به طرز عجیبی در ناخودآگاه ذهن خویش، یقین داشته که جامعه ای که در آن می زیسته، جامعه عقب مانده ای بیش نیست و چون مردمانش عقب مانده اند، قدرت انتخاب درست نداشته، پس حق انتخاب هم نباید داشته باشند. پس باید با یک ایدئولوژی خاص، هَمَه را به راه راست هدایت کرد! به نظرم در چنین طرز تفکری، رقابت کاری در بازار آزاد اصلا به وجود نمی آید که باقری هم احتمالا همین را مد نظر داشته است.
اما نکته قابل تامل این است که باقری( در جزوه صفحه 514) تلاش کرده است که از شریعتی دفاع کند آنجا که می گوید:« ولی واقعیت آن است که زمانی وی از حکومت موجود او حکومت دموکراسی متعهد و دفاع می کند که جامعه هنوز به پختگی سیاسی، اجتماعی و اخلاقی نرسیده است.زمانی که چنین مسئله ای تحقق یابد، شریعتی برخورد نخبه گرایانه را کنار گذاشته و دمکراسی مبتنی بر اسلام را پیش می کشد. گر چه وی هرگز این به تئوریزه کردن این مسئله نپرداخت.» و یا در پاراگراف بعدی در همان صفحه چنین می گوید:«به نظر می رسد استخراج این نوع دمکراسی متهد از سوی شریعتی، در اثر مطالعه وی از انقلاب مشروطه ایران صورت گرفت است. به نظر وی پیروزی سیاسی انقلاب مشروطه، بسیار سطحی بوده چرا که در آن، بر اساس دمکراسی آزاد«دژخیم قدیم، دادستان جدید می شود، و عین الدوله نخست وزیر انتخابی مجلس شورای ملی و جلاد باغ شاه محمدعلی میرزا، رییس مجلس سنا، ... همان کسی که ملک المتکلمین ... را به نمایندگی سلطان استبداد سر برید، پس از استقرار مشروطه، به نمایندگی حکومت مردم، از مجسمه او پرده برداری کرد.»
به نظرم باقری اصرار بیش از حد دارد که خود را یا حتی مخاطب خود را فریب بدهد و به نوعی به شریعتی حق بدهد که این گونه به جهان هستی نگریسته و این تفکر را داشته باشد! چرا که پذیرش این تفکر حداقل برای مخاطبانی که این روزها در قرن 21 زندگی می کنند، اصلا امکان پذیر نیست، چرا که این روزها، تعریف دموکراسی و مدرنیته به واسطه پژوهش های جدی تر واضح تر از آن روزهایی است که شریعتی در آن زندگی می کرده است. شاید این روزها کمتر کسی نداند که دموکراسی یعنی پذیرش حداکثری آرا، حتی اگر اکثریت آرا یک فرد نالایق را بپذیرند یا یک حکومت بد را انتخاب کنند، باید به آن احترام گذاشت و پذیرفت که با تفکر مطلق انگاری شریعتی جور در نمی آید. چرا که او همچنان اصرار دارد که همه چیز را در دین آن هم دین اسلام باید جستجوکرد و لاغیر!
ـ او با این بازگشت، چه الگویی می خواهد ارائه دهد:یک الگویی غیر از اروپا یا آمریکا«ما نه می خواهیم اروپا بسازیم و نه آمریکا، ما می خواهیم یک جامعه انسانی بسازیم که آنها از ساختنش عاجز ماندند.» همچنین«ما از جامعه خودمان یک اروپای شرقی دیگر هم نمی خواهیم بسازیم، تجربه روسیه پی مرد و چین هشتصد میلیونی که در آن فقط یک مرد بیشتر وجود ندارد، تمامی بشریت مظلوم را بس است. ما می خواهیم یک اندیشه نو، یک انسان تازه بیافرینیم، انسانی که مولوی و بودا و مزدک را در چهره اش یکجا بازشناسیم. رسیدن به جهان بینی و مسلکی که این هر سه در آن با هم سازش و آمیزش خوش آهنگ و طبیعی و زیبایی یافته باشد کاری است که رنج وجهاد و اجتهاد و اخلاص و ایثار و نبوغ و دانش و آگاهی و تجربه و پشت کار بسیاری را می طلبد. کشف این راه و کوفتن آن و ارایه اش به روشنفکرانی که بن بستها را درپایان همه راه ها احساس کرده اند و با این همه از جستجو باز نایستاده اند، کار یک تن و یکجمع ویکنسل تنها نیست. اما برای آغاز سخن گفتن از آن من امیدوار بودم که پیش از این بتوانم کار کنم و عموم ا نثار آن سازم.»(جزوه صفحه 517 در بخش در مقایسه با غرب چه می خواهیم بسازیم)
نکته: شریعتی جامعه مطلوبش جامعه ای بوده که مولوی، بودا و مزدک را در چهره اش یکجا بازشناسد. به نظرم جامعه ای را تصور می کرده که «همه با هم» باشند منتهی در زیر پرچم اسلام! وجود این پارادوکس ها در ذهن شریعتی، از طرف باقری به خوبی کشف شده است که باقری هم به خوبی و به جا در بحث نقد شریعتی در صفحه 517، از قول مراد ثقفی به آن اشاره کرده است. آنجا که می گوید:«از یک دیدگاه غرب شناسی شریعتی در عکس العمل به غرب شناسی ای شکل گرفت که ناسیونالیسمش را رضاشاه، سوسیالیسمش را حزب توده و لیبرالیسمش را محمدرضا شاه نمایندگی کردند، عجیب نیست اگر به آنچنان غرب ستیزی ای انجامید که در آثار شریعتی قابل رویت است. شریعتی و نسل وی فرزندان دوران خویش بودند و غرب شناسی شان اگر فهمیده نباشد، فهمیدنی است.»
ـ از نظر شریعتی روشنگر، « در این لحظه، برای آزاد کردن مردم و هدایت آنها و ایجاد یک عشق و ایمان و جوشش تازه و روشنایی بخشیدن به ذهن ها و اندیشه ها و آگاه نمودن مردم از عوامل جهل، خرافه، ستم و انحطاط در جوامع اسلامی، باید از مذهب آغاز کند. مذهب به معنای این فرهنگ مذهبی خاص و این برداشت و تلقی درست و مستقیم، نه آنچه که موجود است و در برابرش می بیند بلکه درست علیه آن و حتی برای نفی آنچه که در برابرش می بیند.» روشنفکران با توجه به و پروتستانتیزم تقسیم مسیحی، باید به ایجاد یک پروتستاتیزم اسلامی بپردازد و «همه عوامل انحطاطی را که به نام مذهب، اندیشه و سرنوشت جامعه را متوقف و منجمد کرده بود، سرکوب نمود، بتواند فورانی از اندیشه تازه و حرکت تازه به جامعه ببخشد.»(جزوه صفحه 502)
نکته: جامعه مطلوب شریعتی به نظرم همان چیزی است که باقری به خوبی تشخیص داده است. یعنی جامعه ای که باید در آن مذهب به یک ایدئولوژی مبدل شود. چرا که شریعتی به صراحت در کتاب ویژگی های قرون جدید خود این را اعلام کرده و باقری نیز آن را در صفحه 508 کتاب خویش آورده است. آنجا که می گوید:« به این ترتیب از نظر شریعتی نمی توان «دموکراسی و تمدن و فرهنگ را صادر کرد. اروپاییان سه قرن کار کرده اند تا از قرون وسطی به وضع فعلی رسیده اند، ما نمی توانیم با یک رفت و برگشت این راه را طی کنیم. جوامعی که الگوی مذکور و در واقع الگوی تقلید را برگزینند، تمدن موزاییکی خواهند داشت. تمدنی یا تمدن هایی که «درآنها مقداری از مصالح قدیم باقی مانده و یک مقدار هم مصالح بی شکل و بی رویه از اروپا وارد آن شده و بعد یک قالب موزاییکی به نام جامعه نیمه متجدد ساخته شده است. اما چه شکلی را به وجود آورده اند؟ هیچ... جامعه موزاییکی، و به تعبیر من شترگاو پلنگی که شکل خاص وهدف خاصی ندارد و معلوم نیست که این چگونه جامعه ای می باشد و هدف و آینده اش چیست؟» پیامد این تقلید ...»
یا در صفحه498 کتاب، باقری چنین می گوید:« او نقش ایدئولوژی را در این میان موثر می داند تا حدی که می نویسد:«با تکنیک، جبر جامعه و مراحل تاریخی و مراحل تاریخی مورد قبول را باید شکست و بدون گذر از جبر تاریخی مسیر رودخانه را عوض کرد... این عاملی که انسان را وارد جبر طبیعت می کند و هدف های خودش را بر آن تحمیل می کند، تکنیک است و عاملی که انسان را بر جبر تاریخ مسلط می کند و بدون اینکه جامعه از مراحل عملی بگذرد و فرم دیگری بر او تحمیل می کند، ایدئولوژی است.»
یا در صفحه 503 باقری بار دیگر به جامعه مطلوب شریعتی اشاره کرده و می نویسد:«چگونگی آشتی اسلام با برخی از جنبه های مدرنیته از نظر وی از طریق سیاسی کردن دین امکان پذیر بود. دکتر شریعتی به عنوان یک روشنفکر دینی، که ما نقطه عزیمت این جریان را با در اندیشه های سید جمال دیدیم، ایدئولوژی اسلام سیاسی را در جامعه ایران تعمیق بخشید و آن را با استفاده از نظریات انقلابی مدرن و با توسل به اندیشه های چپبه تندروتر شدن هر چه بیشتر این گفتمان کمک کرد. ...»
راه حل از نظر شریعتی
1) توجه به تمدن نه تجدد
ـ شریعتی در پاسخ به این معما برای حل این معضل می گوید که :« باید به سراغ زادگاه های نخستین رفت. مقصودم زادگاه های نخستین انسان است. انسان مولد دو عامل است: طبیعت و تاریخ
طبیعت، نوعیت انسان را می سازد و تاریخ ملیت او را، بنابراین می توان گفت که آنچه که از طبیعت انسان سر می زند و به نوعیت او بستگی دارد تمدن است و آنچه در تاریخ شکل می گیرد و به ملیت ارتباط می یابد فرهنگ.(جزوه صفحه 485 پاراگراف دوم)
ـ او این مسنله را آمیختگی الهام و عقل در فرهنگ ما می داند که اگر راه نجاتی برای انسان امروز متصور باشد تنها از این طریق است.(صفحه 486 جزوه)
ـ ما به «اعتبار مسلمان بودن و نیز به اعتبار ایرانی بودن، سهم بسیار بزرگی درتکوین مدنیت اسلامی و نیز در حوادث بزرگ تاریخی در طول چهارده قرن داریم. شناخت اسلام ـ مذهب، تاریخ و تمدنش ـ در عین حال شناخت ایران است. غالبا آنها که بر اساس عاطفه میهن پرستی و ایران دوستی می خواهند عظمت و اصالت نژاد ایرانی را در تاریخ نشان دهند، تنها به تجدید خاطره افتخارات و آثار تمدن اسلام می خواهند آن را تحقیر کنند و آن را تا آنجا که می توانند نادیده انگارند و این کار بسیار ناشیانه ای است که از تعصب بر می خیزد و نقض غرض هم می کنند. در حالی که هیچگاه در طول تاریخ، نژاد ایرانی بهتر و با شکوهتر از قرون درخشان تمدن اسلامی مجالی برای بروز استعداد و لیاقت خویش به دست نیاورده است.دین با تمدن مغایر نیست، وی معتقد است که «این حکم کلی که مذهب سد ترقی علوم و تمدن است، تنها از بررسی یک جزیی (مسیحیت) استنباط شده است و حکمی که از یک نمونه استخراج شده بر تمام مذاهب تعمیم یافته است زیرا چنان که می دانیم، اینگونه حکمای کلی را باید با استقراء اکثر جزییات یک کلی استنباط کرد ولی با این همه، امروز آنچه را که در مسیحیت قرون وسطی یافته ایم بر همه مذاهب وبه طورکلی بر مذهب تعمیم داده ایم و این حکم به صورت یک اصل در همه اجتماعات دو قرن اخیر نفوذ مهمی به جای گذاشته است.»(جزوه صفحه 502 و 503)
2) سیاسی کردن دین یا ایدئولوژی اسلام سیاسی
ـ برای همین کوشید این باور را پرورش دهد که سعادت اخروی در گرو سعادت دنیوی است. شریعتی با ایدئولوژیک کردن دین، درصدد توانا کردن آن بود. مقصود این که«دین مکتب و مرامی است که برای رساندن ما به اهداف و اغراض دنیوی و در آباد کردن این جهان، از مکاتب دیگر هیچ کم ندارد و بلکه چیزی هم افزونتر دارد... ایدئولوژیک کردن دین عبارت شد از اینکه ما مفاهیم و ارزش ها و تعلیمات دین را معطوف به اهداف دنیوی وخرج این امورکنیم تا بهره دنیایی نیکویی حاصل کنیم و حتی آخرتمان هم از این طریق اباد شود. یعنی آبادانی آخرت به تبع آبادانی این دنیایمان حاصل شود.» دغدغه شریعتی این بود که نشان دهد:«دین یک مرامنامه دنیوی بسیار موفق است و دینداران برای آنکه بتوانند انقلاب یا مبارزه کنند، یا تمدن دنیوی موفقی به وجود آورند، یا واجد تکنولوژی بشود، به مکتب های دنیوی و ایدئولوژی های دنیوی هیچ احتیاجی ندارند و نباید به سوی آنها دست توسل دراز کنند. برای تامین تمام این مقاصد می توانند به ذخایر دینی شان مراجعه کنند و ببینند که دین به بهترین وجهی این اهداف را تامین می کند.یعنی دیندارها، خودمختار و مستقل و متکی به ذاتند و به ایدئولوژی های دنیوی محتاج نیستند.»(جزوه صفحه 503)
ـ «ما روشنفکران نبایستی «از سقوط به مرحله مومن عامی مقلدی (که رساله مرجع تقلید خود را عمل می کند و از او فتوا می گیرد) بهراسیم هر چند امروزچنین سقوطی در چشم بسیاری از مدپرستان فکری نوگرایی جلوه می کند» ... این مساله ما را به اینجا می رساند که گنجینه های موجود در تمدن اسلامی را مورد بازبینی مجدد قرار دهیم. چرا که «با مطالعه تمدن اسلامی ما (به عنوان ایرانی، به عنوان مسلمان و به عنوان شرقی وغیر اروپایی) شخصیت ولیاقت خویش را در پدید آوردن و اداره کردن تمدن پی می بریم و افسانه ای را که غربیان نظرا و بیشتر عملا ساز کرده اند که شرقی و دماغ شرقی با صنعت و رهبری سازمان های پیچیده اداری امروز هماهنگ نیست، و به این دلیل همواره باید تنها مولد مواد خام و مصرف کننده کالاهای صنعتی باقی ماند و وابسته تمدن اداری و صنعتی بزرگ غربی باشد، روشن می گردد... به گفته آنان آنچه در ما اصالت دارد و روح شرقی با آن متجانس است شعر و ادب و عرفان است ... شاید برای اثبات همین نظریه است که تنها به احیای آثار عرفانی و ادبی ما توجه می کنند و بازار آن را از درون و برون گرم می دارند و از گنجینه های فراوان علمی و فنی و سیاسی تاریخ هزار ساله کمتر سخن به زبان می آورند.» (جزوه صفحه 502)
ـ روشنفکران با توجه به و پروتستانتیزم تقسیم مسیحی، باید به ایجاد یک پروتستاتیزم اسلامی بپردازد و «همه عوامل انحطاطی را که به نام مذهب، اندیشه و سرنوشت، جامعه را متوقف و منجمد کرده بود، سرکوب نمود، بتواند فورانی از اندیشه تازه و حرکت تازه به جامعه ببخشد.» (جزوه صفحه 502 )
ـ وی در «به دست دادن دینی که به کار دنیا بیاید، حقیقتا پروژه پروتستانتیزم را دنبال و محقق کرد. نیز تا آنجا که به پیامد ناخواسته کار او مربوط می شودیعنی سکولاریسم و علمانیت، باز هم وی با پروتستانتیزم همراه و همراستاست. یعنی اگر پروژه امثال شریعتی تا انتها وفادارانه دنبال شود، البته سر از دینی درخواهد آورد که با یک مکتب دنیایی غیر دینی اصلاح طلب و توسعه خواه وآبادگر(چپ یا راست) تفاوت چندانی نخواهد کرد.»(جزوه صفحه 5050)
ـ شریعتی«تحقق مدرنیسم (نوگرایی و نو اندیشی شرقی) را منوط به ایجاد پروتستنتیزم اسلامی جهت گسترش رنسانس ونوزایی فکری ـ فرهنگی دانست.از نظر شریعتی پیمودن راه پیشرفت و ترقی شرقی متفاوت از راهی بود که غرب طی کرده، منتها وی پندگیری آگاهانه از تجربه ومدرنیسم در غرب را باور داشت اما هیچگاه در برابر آن تسلیم نشد.»(جزوه صفحه 505)
نکته: به نظرم باقری به خوبی توانسته با جمع آوری آرا سروش و مهدی مظفری و تقی رحمانی و ... به بررسی راه حل های شریعتی در این زمینه بپردازد. ولی ای کاش، این موارد را به صورت خلاصه و با سرتیترهای بهتری چون «چگونگی نجات، نقش اسلام در ترقی مذهب و تمدن وایدئولوژیک کردن دین و روشنفکران و اصلاح مذهبی، پرسش از انحطاط و روحانیون و پروتستانتیزم و ... » می آورد. پراکندگی مطالب و گنجاندن بیش از حد مطالب در کنار هم، در نهایت به سرگرد
Attachments cannot be downloaded.