متن زیر بخش دیگری از مقاله من با عنوان : بحث مارتین هایدگر در بارۀ «هستی» است که در ماهنامه قلمیاران شماره 14 به تاریخ آذر ماه 1397 صفحات:78-69 به چاپ رسیده است.
« هایدگر برای جست و جوی "هستی" از اینجا آغاز میکند که مثلا میگوییم :« سگ ها و گربه ها وجود دارند.» اما «اسبهای شاخ دار یا اسب هایی که از کمر به بالا مانند انسان هستند وجود ندارند.» اما اگر سگ ها و گربه ها را دقیقا مورد بررسی قرار دهیم چیزی به نام "وجود" یا "هستی" در آن ها نمییابیم. ما هرگز در موجودات زنده یا اشیای بی جان چیزی به نام "وجود" پیدا نمی کنیم. هایدگر در نخستین
درسگفتار خود در مقدمه بر متافیزیک دو معنای واژۀ هستی یا وجود را متمایز می کند. در معنای نخستین که معنایی مسئله دار نیست، هستی به معنای این است که فقط یک قطعه گچ یا یک مدرسه وجود دارد. اما از نظر هایدگر معنای دوم "وجود" یا "هستی" این است: « آن چیزی که آن قطعه گچ یا آن مدرسه را به وجود می آورد چیست؟ آن چیزی که آن دو را از ناوجود یا نیستی متمایز می کند چیست؟ یعنی چه چیزی سبب می شود که آن چیز موجود باشد نه معدوم ؟ یعنی چه چیزی "هستی" آن را تشکیل می دهد ؟ البته اگر هستی یی باشد. »16 هایدگر در این جا خصوصیات یک قطعه گچ را مورد بررسی قرار می دهد ماننداین که : خاکستری است، سبک است، شکننده است و... اما آن چیزی که این قطعه گچ را دارای هستی می کند کجا است؟ پس هستی یی که سبب می شود ما در هستی باقی بمانیم یا به نیستی فروافتیم چیست؟ همین پرسش در مورد دیگر اشیاء یا موجودات مطرح می شود. هایدگر در کتاب مقدمه برمتافیزیک می نویسد:« در آن جا در آن سوی خیابان دبیرستانی هست : یک موجود یا یک هستنده. می توانیم به ساختمان مدرسه از همه سو بنگریم. می توانیم به درون آن برویم و از زیرزمین تا طبقه زیر شیروانی آن را مورد واکاوی قرار دهیم و از هرچیزی که در آن ساختمان می بینیم یادداشت برداری کنیم ، راهرو ها، پله ها، کلاس ها و تجهیزات آن را بررسی کنیم. اما مسئله این است که در همه جای مدرسه هستندگان را می بینیم و در می یابیم که آن ها نظم و ترتیب مشخصی دارند» (همان ماخذ و همان صفحه ) هایدگر ادامه می دهد: « هستی این دبیرستان کجا است؟ چرا این دبیرستان "هست" و وجود دارد. این ساختمان "هست":. بنابراین اگر این چیزها به این موجود یعنی ساختمان متعلق باشند پس "هستی" وجود دارد. اما هنوز "هستیِ" آن را درونش نیافته ایم". (همان صفحه). هایدگر همین پرسش را درمورد برنهاد (تز) کانت در باره "هستی" تکرار می کند. «می¬گوییم سنگی پیش پای ما قرار دارد. یعنی آن سنگ "هست". "هست" یا "هستی" محمول حکم ما است که در آن، سنگ موضوع است. لذا معنای این "هست" چیست؟»17 کانت در آثاری که پیش از نوشتن نقد خرد محض منتشر کرده به طور مشروح به این موضوع پرداخته است. ولی در کتاب نقد خرد محض به اختصار به آن می پردازد. کانت مینویسد: «هستی آشکارا محمول واقعی نیست. یعنی مفهومی نیست که بتوان به مفهوم یک شئ افزود. وجود صرفا وضعیت یک شئ، یا برخی تعینات فی نفسۀ آن است. در کاربرد منطقی، هستی صرفا رابط در یک حکم گزاره ای است (...).امر واقعی چیزی بیش از امر صرفا ممکن در بر ندارد. صد دلار واقعی، پشیزی بیش از صد دلار ممکن ندارد. زیرا صد دلار ممکن یک مفهوم است ، و صد دلار واقعی به معنای موضوع و وضعیتِ فی نفسۀ آن است ، پس در موردی که موضوع چیزی بیش از مفهومش را در خود متعین می کند ، دیگر مفهومش کل موضوع را بیان نمی کند . بنابراین دیگر این مفهوم، متناسب با آن موضوع نیست.گرچه دارایی من با داشتن اثر صد دلار واقعی، بیشتر خواهد بود تا بر اثر مفهوم محض آن(یعنی امکان صد دلار). زیرا در وضعیت واقعی ،صد دلار صرفا به طور تحلیلی در مفهوم من از آن نیست ، بلکه به طور ترکیبی، در مفهوم من از موضوع ( یعنی صد دلار ) است. اما باز هم ازاین طریق چیزی به مفهوم صد دلار افزوده نمی شود . بنابراین اگر من شیئی را از طریق هر گونه محمول و هر تعداد محمولی که دوست داشته باشم به آن بیندیشم و اگر عبارت «این شئ هست » را به این محمولات بیفزایم کوچک ترین چیزی به شئ اضافه نمی¬شود. زیرا اگر جز ا ین بود دیگر آن شی آن مفهومی نخواهد بود که از آن در اندیشه داشتم ، وحتی از این بیشتر ، من دیگر نمی توانم بگویم که همان شی دقیقا موضوع مفهوم من است که وجود دارد. حتی اگر من در یک شئ هر گونه واقعیتی ،جز یک واقعیت، را تصور کنم، وقتی می گویم که آن شئ " و جود" دارد آن واقعیت مفقود شده به آن افزوده نمی شود. بلکه برعکس ، آن شئ بدون آن واقعیت مفقود شده وجود خواهد داشت ،یعنی آن طور که آن را تصور کرده بودم ؛ زیرا در غیر این صورت چیزی وجود خواهد داشت جز آن چه من تصور کرده بودم.»18
برنهاد( تز) کانت این نیست که اشیایی که متناظر با مفهوم داده¬شده ای هستند، خود این مفاهیم هستند. برنهاد او این است که " وجود" یک شئ که متناظر با مفهوم داده شده ای است خصلت یا محمول آن شئ نیست. مفهوم صد دلار قطعا با صد دلار فیزیکی یکی نیست. اما این به آن معنا نیست که مفهوم یک رویا از صد دلار با چنین رویایی یکی است. ما می توانیم سیب و پرتقال بخوریم ولی نه مفاهیم آن ها را. هیچ یک از آن ها کوچک¬ترین تمایلی نشان نمی دهند که "هستی" یکی از خصلت ها یایکی از محمولاتشان باشد.
البته غیر ازکانت، منتقدان دیگری مانند راسل و فرگه و کارناپ و دیگران بحث وجود را مهمل دانسته بودند. در اینجا می¬توان به قول ویتگنشتاین اشاره کرد که می گفت : مسائل فلسفه بر اثر مغالطات زبانی ایجاد می¬شوند. به بحث هایدگر باز می¬گردیم. از نظر هایدگر علوم طبیعی، برای همیشه، محکوم به این هستند که یک سوی شکاف میان « هستی» با هستندگان را ببینند. یعنی سوی هستندگان را و نه خود هستی را. مهم نیست که پژوهش علمی تا به کجا و تا چه اندازه بررسی های خود را وسعت می بخشد. در ضمیمۀ افزوده شده به " متافیزیک چیست" می خوانیم: «پژوهش های علمی، هرگز «هستی» را نخواهند یافت زیرا همۀ آن چیزهایی که پژوهش های علمی با آن برخورد می کنند هستندگان اند. یعنی از همان آغاز، هدفِ تبیین بررسی¬های علمی محدود به قلمرو هستندگان می شود». 19« البته همۀ پژوهش های علوم طبیعی مرتبط می شوند با هستندگان نه هستی. ولی باید به ویژه به یاد دانشمندان اتمی آورد که آنان وابسته به "هستی" هستند. اگر "هستیِ" هستندگان تجلی نمی یافت در آن صورت انرژی الکتریکی اتم هرگز ظاهر نمی شد»20. هایدگر مدعی است که واژه های "هستی" و "هست"، واژه های تو خالی و هوایی نیستند، چون "هستی"، یگانۀ یگانه ها است، چیزی است کاملا متفاوت با هستندگان. هستی، کاملا یگانه و بر خود متکی است. از این جهت همین موضوع اگر توصیف "هستی" را محال نکند دست کم دشوار می کند. چون هستی، امر فراباشی(ترانساندان) است و کاملا ناهمانند با موجودات و هستندگان است بنابراین نمی توانیم آن را با اصطلاحات معمولی خود توصیف کنیم. زیرا اصطلاحات معمولی ما فقط برای توصیف موجودات معنی می دهند و به کار می¬روند. از این رو موجودات جهان تجربه معمولی ما را تشکیل می دهند. پس چه اصطلاحاتی برای توصیف "هستی" در دست ما است؟ هایدگر بارها بیان کرده است که ما فقط صفات سلبیه را می توانیم در مورد "هستی" به کار ببریم یعنی بگوییم که "هستی" چه چیزی نیست.. هایدگر این صفات سلبیه را این گونه بر می شمرد: هستی دست نیافتنی و نامشخص است و خود را پنهان می کند. اما برای چوپانان هستی حتما گهگاهی خود را نمایان می سازد.. هایدگر در" نامه دربارۀ اومانیسم" (1947) که از جمله آثاری است که ارجاع به آن زیاد است می¬نویسد: «هستی ، خدا نیست و شالودۀ جهان نیز نیست. هستی از همه چیزهایی که وجود دارند بیش است. با این وصف از همه چیزهای موجود به انسان نزدیک تر است. چه این چیز صخره یا شهر یا جانور یا یک اثر هنری باشد چه ماشین یا فرشته یا خدا. هستی نزدیک¬ترین چیز به انسان است ؛ در حالی که دورترین چیز به انسان نیز هست.»21 و سرانجام آن چه در بارۀ «هستی» می توان گفت این است: « هستی آن چیزی است که خودش است.» هایدگر در آثار متأخرتر خود اصرار دارد که ما نباید حتی بگوییم "هستی" هست ؛ زیرا این ادعا این نظر را القاء می کند که واقعیت "هستی" هم سطح واقعیت دیگر موجودات است و از این روی برای سخن گفتن از "هستی" هایدگر واژۀ West را به کار می برد. این واژه از واژۀ Wesen مشتق شده است که در انگلیسی آن را به Essences برگردانده اند که به معنی ذات ها است. اما چوپانان انگلیسی زبان می¬گویند این ترجمه درخوری از West نیست، چراکه هایدگر بدون این که اظهار کند، مضمون آن را به معنای جدیدی به کار برده است و نه آن چه فقط پدیده ای خاص را تشکیل می دهد. بلکه هم چنین او "آن" (that) اش را هم بیان می کند یعنی چیزی که معمولا " وجودش" می نامیم. بنابراین West)،wesen) "هستی" در "موجوداتی خاص" و از طریق آن ها ، آن چیزی راکه هستند و آنی (that) را که هستند تشکیل می دهد. اما ما فقط West "هستی" نداریم بلکه در بارۀ "نیستی" هم West به کار می رود. هایدگر معتقد است که شاعران به جای "هستی" ، "امر قدسی" می گویند و بنابراین "هستی" با "امر قدسی" یکی است. اما ،گویی، هایدگر آنچه را در " نامه در باره اومانیسم" در خصوص "هستی" گفته بود فراموش کرده و سخنانی در تقابل با آن ها می گوید. او در Der Satz vom Grund درباره رابطۀ "هستی" با شالوده می نویسد:« آن دو یکی هستند . هیچ چیز بدون شالوده نیست. اما هستی که شالودۀ همه چیز است خودش بی شالوده است. هستی به همه چیز شالوده می بخشد و از این طریق هستندگان، هستندگان می شوند.»22 بسیاری از مفسران، شالوده را علت پایداری موجودات تفسیر کرده اند. اما علت پایداری به معنای علت تکثیر نیست. بلکه به معنی نگه داشتن موجودات در" وجود" است. مثلا هوا و غذا علت پایداری و زنده ماندن موجودات اند. اما بعدا هایدگربه جای واژه "هستی" ، واژۀ "منطقه"region)) یا "اقلیم" را به کار می برد. اقلیم یا منطقه نه علتِ موجودات است و نه بر موجودات تأثیر دارد. در پاسخ به این پرسش که رابطه هستندگان با "اقلیم" چیست؟ هایدگر پاسخ می دهد که "اقلیم " اجازه می دهد که موجودات باشند و هرچیز را معین می کند که باید چه چیزی باشد. اما هایدگر تأکید می کند که تعیین کردن به معنای ساختن و تأثیر گذاشتن نیست. البته در جلد دوم کتابش: " نیچه" مدعی می شود که هستی به خاطر وفورش به همۀ موجودات شیوۀ خاص هستی شان را اعطا می کند و در ضمیمه کتاب" متافیزیک چیست؟" اعلام می کند که "هستی" ، موجود بودن هرچیزی را تأمین می کند یا به هرچیزی ضمانت بودنش را می دهد. آنچه مسلم است این است که هایدگر معتقد بود که موجودات بدون "هستی" که شالوده شان است نمی توانند وجود داشته باشند. البته هایدگر استاد تناقض گویی است. مثلا در چاپ چهارم متافیزیک چیست؟ گفته های قبلی خود را درباره لازم و ملزوم بودن هستی با هستندگان نقض می کند و مدعی می شود که موجودات نمی توانند بدون "هستی" وجود داشته باشند. اما هستی می تواند بدون هستندگان یا موجودات وجود داشته باشد. اما در چاپ پنجم دوباره نظر خود را تغییر می دهد و می گوید "هستی" ، بدون موجودات نمی تواند وجود داشته باشد هم چنان که موجودات یا هستندگان نمی توانند بدون "هستی" وجود داشته باشند. اما هایدگر برای وصول به "هستی" صبر و انتظار را توصیه می کند. انتظاری بی چشم داشت. زیرا به اعتقاد او درِ "هستی" باز است که می توانیم با انتظاری بی چشم داشت واردش شویم و به دیدار "هستی" نائل آییم وآن وقت است که "هستی" به سخن در می آید و با ما حرف می زند . گفتیم که هایدگر هرگز هستی را با خدا یکی نمی دانست. اما آیا واقعا این¬طور است؟ آن¬چه هایدگر در باره رابطۀ انسان با "هستی" می گوید کاملا مشابه نوشته های برخی الهیون مثل کارل بارت است. هایدگر مدعی است که اگر "هستی" به سراغ انسان ها بیاید خود را با سخن گفتن بر آنان آشکار می کند. هایدگر در این مورد اصطلاحات الهیون و عرفا را به کار می برد. در این راستا او به عنوان نمونه واژۀ Huld را به کار می برد که به معنای "فیض" است.هایدگر اعتقاد داشت که با نوع خاصی از تفکر، البته نه تفکر علمی و فلسفی ، بلکه از نوع پیش- سقراطی و تفکر انسانهای ابتدایی می توان به دیدار "هستی" نائل شد و "هستی" نیز به ما نزدیک می شود و با ما سخن می گوید.
6
اما منتقدان "هستی" معقتدند که هایدگر میان هستِ حملی(آسمان آبی است)، هستِ هویت، ( مانند :مثلث شکل مسطحی است که سه ضلع مستقیم الخط دارد ) و هستِ وجودی (مانند: خدایی هست) خلط مبحث کرده است. هایدگر به اشتباه معتقد است که" سالن سخنرانی نورانی است" بیان "وجودی" این جمله است: "سالن سخنرانی هست". یعنی سالن سخنرانی "وجود دارد". گفته می-شود که بر خلاف is انگلیسی، که گاهی "وجوددارد" معنی می دهد، ist آلمانی این طور نیست. فقط برخی فیلسوفان آلمانی به طور تصنعی، ist را معادل "وجود دارد"(existiert) به کار برده اند. فرض کاملا غیرانتقادی هایدگر این است که هستی یا Being باید به موجودات یا هستندگان تعلق داشته باشد. شاید در وهلۀ نخست، این فرض قابل تأمل باشد. مثلا می گوییم : ببرها درنده هستند و این سخن بر این پیش فرض استوار است که ببرها "وجود دارند". بنابراین غیرطبیعی نخواهد بود اگر این جمله را به این معنا تفسیر کنیم که این جمله نشان می¬دهد که "وجود" خصلت اساسی¬تری است تا درندگی. ببرها باید "وجود داشته باشند" تا بتوانند درنده باشند. اما ضروری نیست که درنده باشند تا بتوانند "وجود داشته باشند". گزاره¬هایی مشابه این نیز قابلیت این تفسیر را دارند که خصلت¬هایا محمول هایی را به موضوع نسبت ¬دهند. مثلا سگ¬¬ها با وفا "هستند" و یا سیاست¬مداران جاه¬طلب "هستند". در چنین گزاره¬هایی خصلت اساسی "وجود داشتن" مفروض گرفته می شود؛ پیش از آن¬که خصلت¬هایی غیر اساسی مانند: با وفا بودن و جاه¬طلب بودن به موضوع نسبت داده شود. این فرض که "وجود" اساسی¬ترین خصلت اشیای موجود است، یعنی خصلتی است که وجودش پیش¬فرض دیگر خصلت¬های اشیاء است به نظر می¬رسد که قابل تأمل باشد. از این جهت که شکل دستوری گزاره¬ های "وجودی" این تصور را القاء می¬کند. اما کمی تأمل نشان می¬دهد که پیش¬فرض "وجود" کاذب است. وجود یا هستی، اساسی¬ترین خصلت¬ یا محمول اشیای موجود نیست. زیرا اساسا وجود، خصلت یا محمول نیست. و "وجود" در اشیاء دخیل نمی شود و شالوده یا منبع آن¬ها نیز نیست. مثال زیر به ما کمک می¬کند تا ببینیم که واژه "وجود" چه معنایی دارد و چه معنایی ندارد. من به دوستی شکایت می¬¬کنم که:« از منشیانی که تا کنون داشته¬ام ناخرسندم و به دنبال یک اَبَر منشی می¬گردم که به زبان های فارسی ، انگلیسی ، عربی ، آلمانی ، فرانسه و ایتالیایی تسلط داشته باشد(یعنی شش خصلت یا خصوصیت داشته باشد)» . دوستم در پاسخ می¬گوید:« بیخود دنبال چنین شخصی نگرد که وجود ندارد». من در جواب او می¬گویم که :« شاید یافتن چنین شخصی مشکل باشد اما چنین اشخاصی وجود دارند».. در اینجا "وجود دارد" به این معنی نیست که اشخاصی هستند که این شش خصوصیت را دارند. وقتی دوستم می¬گوید:" دنبال چنین شخصی نگرد، "وجود ندارد" منظورش این نیست که اشخاصی "وجود دارند" که این شش خصوصیت را دارند اما "وجود ندارند". منظور من هم این بود که شخص یا اشخاصی، این شش خصوصیت را دارند و او یا آنان ابرمنشی هستند. و منظور دوستم هم این بود که کسی در جهان این شش خصوصیت را ندارد. یعنی من و دوستم "وجود" را به اشخاص حمل نکرده¬ایم. همین موضوع در مورد جملاتی مانند: "گربه¬ها وجود دارند" و"سگ ها با وفا هستند" نیز صادق است.در اینجا آن¬چه اظهار می کنیم این نیست که محمول وجود را به گربه¬ها یا سگ¬ها حمل می¬کنیم بلکه منظورمان این است که در جهان چیزی یا چیزهایی خصوصیاتی دارند که بر واژۀ گربه دلالت می¬کنند یا این خصوصیات در مورد چیزی به کار می-رود؛ یا وقتی می¬گوییم «اسب شاخ دار وجود ندارد». یعنی این خصوصیات مرتبطِ به هم قابلیت کاربرد به چیزی را ندارند. به طور کلی وقتی می¬گوییم: « آیاX وجود دارد؟» منظورمان این است که آیا خصوصیاتی که محتوای مفهوم x را تشکیل می¬دهند کاربرد دارند؟ برای کشف این موضوع که آیا اسب¬های شاخ¬دار وجود دارند، نمی¬آییم این امکان را بررسی کنیم که آیا محمول "وجود" در مورد آن¬ها کاربرد دارد یا نه؟ بلکه می¬آییم، موجودات جهان فضایی- زمانی را بررسی می¬کنیم که آیا محمول اسب شاخ دار در برخی از آن¬ها کاربرد دارد؟ برتراندراسل در کتاب : فلسفۀ اتمیسم منطقی می¬گوید: « تقریبا مقداری باورنکردنی فلسفۀ کاذب از این طریق به وجود آمده اند که درنیافته¬اند که "وجود" چه معنایی می¬دهد؟ این فلسفه¬های دروغین بر این تصور متکی هستند که ،گویی، "وجود" خاصیتی است که می¬توان به اشیاء نسبت داد. یعنی اشیایی که وجود دارند خاصیت "وجودی دارند" و اشیایی که وجود ندارند خاصیت "وجودی ندارند". این ادعا پوچ و مهمل است.»23 وقتی می¬گوییم "گربه وجود دارد" نباید بپنداریم که گربه موضوع است و "وجود" محمول. می¬توان جمله فوق را این¬گونه بیان کرد: x" یک گربه است". در این حالت x یک موضوع است و گربه محمول. «X یک گربه است» یعنی این گزاره برای برخی مقادیر x درست است و وقتی می¬گوییم: «اسب شاخ دار وجود ندارد» این گزاره معادل این است که « x یک اسب شاخ دار است و این گزاره برای همه مقادیر x نادرست است»24. ولتر سخنی دلنشین دارد که می¬گوید: "جرئت به خرج دادم و چند بالون متافیزیکی را سوراخ کردم، اما غیر از هوایی گرم چیزی از آن¬ها بیرون نیامد." نویسندگان اگزیستانسیالیست دوست دارند که خاطرنشان کنند که برای "منطقی اندیشیدن" یا هرگونه" فلسفیدنی" نخست نیازبه « وجود» فردی است که این کارها را انجام دهد. آنان این¬گونه القاء می¬کنند که
" وجود دارد" گاهی اوقات به معنی زنده بودن است و چون زنده بودن، آشکارا نام یک خصلت یا محمول است« وجود» نیز باید دست کم یک خصلت یا محمول باشد. این ایراد گرچه جالب است. اما فاقد اعتبار است. وقتی می گوییم: شخصی یا چیزی زنده است. باید میان دو وضعیت متفاوت تمایز قائل شویم. در وضعیت نخست، ما موجودات زنده را با موجودات مرده یا موجودات جاندار را با موجودات بی جان مقایسه می کنیم. فرض کنیم که کسی دارد با امشی حشرات را سمپاشی می کند. از او می پرسیم که هنوز کارش تمام نشده است؟ او پاسخ می دهد که بیشتر حشرات مرده اند، اما تعداد کمی از آن ها هنوز زنده اند. در این جا زنده، نوعی خصلت یا محمول را می رساند، اما "وجود دارد" معنی نمی دهد. چون حشراتی که مرده اند همان قدر "وجود دارند" که حشراتی که زنده اند. در وضعیت دوم، می توانیم زنده را به جای "وجود دارد" به کار بریم. مثلا یکی از حامیان حفظ گوریل های کوهستانی ممکن است بگوید:« اکنون چند صد گوریل کوهستانی هنوز زنده اند. اما اگر کاری برای حراست از آن ها انجام نشود و جلو شکارچیان گرفته نشود آن گوریل ها نیز از میان خواهند رفت». او می توانست به جای جملات بالا بگوید : « چند صد گوریل هنوز وجود دارند و اگر جلوی شکارچیان گرفته نشود آن¬ها نیز دیگر "وجود" نخواهند داشت». قدری تأمل نشان می دهد که زنده در این جا نام هیچ خصلت یا محمولی نیست. بلکه در این جا آنچه اظهار می شود این است که « چیزی، یک گوریل کوهستانی است یا توصیف گوریل کوهستانی در چیزی کار برد دارد.» »انگلیسی ، عربی ، آلمانی ، فرانسه و ایتالیایی تسلط داشته باشد(یعنی شش خصلت یا خصوصیت داشته باشد)» . دوستم در پاسخ می گوید:« بیخود دنبال چنین شخصی نگرد که وجود ندارد». من در جواب او می گویم که :« شاید یافتن چنین شخصی مشکل باشد اما چنین اشخاصی وجود دارند».. در اینجا "وجود دارد" به این معنی نیست که اشخاصی هستند که این شش خصوصیت را دارند. وقتی دوستم می گوید:" دنبال چنین شخصی نگرد، "وجود ندارد" منظورش این نیست که اشخاصی "وجود دارند" که این شش خصوصیت را دارند اما "وجود ندارند". منظور من هم این بود که شخص یا اشخاصی، این شش خصوصیت را دارند و او یا آنان ابرمنشی هستند. و منظور دوستم هم این بود که کسی در جهان این شش خصوصیت را ندارد. یعنی من و دوستم "وجود" را به اشخاص حمل نکرده-ایم. همین موضوع در مورد جملاتی مانند: "گربه ها وجود دارند" و"سگ ها با وفا هستند" نیز صادق است.در اینجا آن چه اظهار می کنیم این نیست که محمول وجود را به گربه ها یا سگ ها حمل می کنیم بلکه منظورمان این است که در جهان چیزی یا چیزهایی خصوصیاتی دارند که بر واژۀ گربه دلالت می کنند یا این خصوصیات در مورد چیزی به کار می رود؛ یا وقتی می گوییم «اسب شاخ دار وجود ندارد». یعنی این خصوصیات مرتبطِ به هم قابلیت کاربرد به چیزی را ندارند. به طور کلی وقتی می گوییم : « آیاx وجود دارد؟» منظورمان این است که آیا خصوصیاتی که محتوای مفهوم x را تشکیل می دهند کاربرد دارند؟ برای کشف این موضوع که آیا اسب های شاخ دار وجود دارند، نمی آییم این امکان را بررسی کنیم که آیا محمول "وجود" در مورد آن ها کاربرد دارد یا نه؟ بلکه می آییم، موجودات جهان فضایی- زمانی را بررسی می کنیم که آیا محمول اسب شاخ دار در برخی از آن ها کاربرد دارد؟ برتراندراسل در کتاب : فلسفۀ اتمیسم منطقی می گوید: « تقریبا مقداری باورنکردنی فلسفۀ کاذب از این طریق به وجود آمده اند که درنیافته اند که "وجود" چه معنایی می دهد؟ این فلسفه های دروغین بر این تصور متکی هستند که ،گویی، "وجود" خاصیتی است که می توان به اشیاء نسبت داد. یعنی اشیایی که وجود دارند خاصیت "وجودی دارند" و اشیایی که وجود ندارند خاصیت "وجودی ندارند". این ادعا پوچ و مهمل است.»23 وقتی می گوییم "گربه وجود دارد" نباید بپنداریم که گربه موضوع است و "وجود" محمول. می توان جمله فوق را این گونه بیان کرد: "x یک گربه است". در این حالت x یک موضوع است و گربه محمول. «X یک گربه است» یعنی این گزاره برای برخی مقادیر x درست است و وقتی می گوییم: «اسب شاخ دار وجود ندارد» این گزاره معادل این است که « x یک اسب شاخ دار است و این گزاره برای همه مقادیر x نادرست است»24. ولتر سخنی دلنشین دارد که می گوید: "جرئت به خرج دادم و چند بالون متافیزیکی را سوراخ کردم، اما غیر از هوایی گرم چیزی از آن ها بیرون نیامد." نویسندگان اگزیستانسیالیست دوست دارند که خاطرنشان کنند که برای "منطقی اندیشیدن" یا هرگونه" فلسفیدنی" نخست نیازبه « وجود» فردی است که این کارها را انجام دهد. آنان این گونه القاء می کنند که " وجود دارد" گاهی اوقات به معنی زنده بودن است و چون زنده بودن، آشکارا نام یک خصلت یا محمول است« وجود» نیز باید دست کم یک خصلت یا محمول باشد. این ایراد گرچه جالب است. اما فاقد اعتبار است. وقتی می گوییم: شخصی یا چیزی زنده است. باید میان دو وضعیت متفاوت تمایز قائل شویم. در وضعیت نخست، ما موجودات زنده را با موجودات مرده یا موجودات جاندار را با موجودات بی جان مقایسه می کنیم. فرض کنیم که کسی دارد با امشی حشرات را سمپاشی می کند. از او می¬پرسیم که هنوز کارش تمام نشده است؟ او پاسخ می دهد که بیشتر حشرات مرده اند، اما تعداد کمی از آن ها هنوز زنده اند. در این جا زنده، نوعی خصلت یا محمول را می رساند، اما "وجود دارد" معنی نمی دهد. چون حشراتی که مرده اند همان قدر "وجود دارند" که حشراتی که زنده اند. در وضعیت دوم، می توانیم زنده را به جای "وجود دارد" به کار بریم. مثلا یکی از حامیان حفظ گوریل های کوهستانی ممکن است بگوید:« اکنون چند صد گوریل کوهستانی هنوز زنده اند. اما اگر کاری برای حراست از آن ها انجام نشود و جلو شکارچیان گرفته نشود آن گوریل ها نیز از میان خواهند رفت». او می توانست به جای جملات بالا بگوید : « چند صد گوریل هنوز وجود دارند و اگر جلوی شکارچیان گرفته نشود آن¬ها نیز دیگر "وجود" نخواهند داشت». قدری تأمل نشان می دهد که زنده در این جا نام هیچ خصلت یا محمولی نیست. بلکه در این جا آنچه اظهار می شود این است که « چیزی، یک گوریل کوهستانی است یا توصیف گوریل کوهستانی در چیزی کار برد دارد.» »
استاد موقن