نیروی ویرانگر اسطوره
بسیاری کسان می پرسند چه چیز سبب شده است که داعشی ها حاضر باشند که کشته شوند یا چرا بعضی افراد دست به عملیات انتحاری می زنند؟ پاسخش را از ژرژ سورل بگیرید .در اینجا بخشی از مصاحبه ای را می گذارم که سال ها پیش با من شده است:
"ــ شما گفتید که ساخت تفکر ما یکی از معضلات در راه فهم آثار فلسفی و علمی غربی است و اشاره کردید که این ساخت را اسطوره¬ای می¬دانید. پس اجازه دهید از شما بپرسم اسطوره چیست و آیا جنابعالی یک تعریف مشخص از اسطوره را می¬پذیرید یا خیر؟
• اسطوره معنای بسیار وسیعی دارد، باید دید که ما در چه موردی و در خصوص چه چیزی ، " اسطوره " را به¬کارمی¬بریم . بعضی¬ها به نادرست اسطوره را با " افسانه " مترادف دانسته-اند. اما آنا ن پی نبرده¬اند که کسی به افسانه اعتقاد دینی پیدا نمی¬کند، ولی بسیاری کسان به اسطوره اعتقاد دینی دارند. اسطوره از نظر کسی که بدان معتقد نیست افسانه است، ولی از نظر معتقدان، اسطوره حقیقت مطلق است. ما به اعتقادات مشرکان، اساطیر می¬گوییم . اما ایلیاد و ادیسه کتاب های دینی یونانیان هستند، هم¬چنان که ریگ ودا و اوپانیشاد ها کتاب¬های دینی هندیان¬اند. پس اسطوره به این معنا، اعتقاد دینی است. معمولاً ما وقتی سخن از دین به میان می¬آوریم توجهمان معطوف به دین¬های یکتاپرستی مانند یهودیت، مسیحیت و اسلام می-شود. ولی دامنه معنای دین در زبان¬های اروپایی بسیار وسیع تر از این است و شامل اعتقادات مشرکان و دین¬های غیر توحیدی نیز می¬شود. اساطیر اقوام، اعتقادات دینی کهن آنان را بیان می¬کنند. خدایان هر قوم را شاعران آن قوم شکل داده¬اند و شاعران، خدایان را در اشعار خود توصیف کرده¬اند. در قبایل ابتدایی، شاعران مقام پیامبران و غیب¬گویان را داشته¬اند و قریحه شاعری نیز موهبتی از سوی خدایان یا یکی از خدایان شناخته می¬شده است.
ــ اگر اسطوره به معنای اعتقاد دینی باشد و شاعران نیز خدایان را شکل داده باشند ،پس چگونه می¬توانید ادعا کنید که مارکسیسم نیز اسطوره است؟
• هم¬چنان که گفتم برداشت سنتی ما از واژه ی دین، معمولاً دین¬ها ی توحیدی است، اما دین¬های بی¬خدا و چند¬خدایی نیز هستند . خدای مارکس و مارکسیست¬ها، " پرولتاریا " است. می¬دانیم که در اعتقاد مسیحیان ، خدا به صورت انسان یعنی به صورت مسیح بر صلیب جان سپرد تا گناه نخستین ِ بشر که نتیجه¬اش هبوط بود بخشیده شود. در مارکسیسم نیز پرولتاریا در میدان نبرد خود را قربانی می¬کند تا بشریت رستگار شود. چنین برداشتی از رستگاری، اسطوره¬ای است. مارکس شاعر نیز بود و مسائلی مانند از خود بیگانگی و شیء شدگی و پرستش بت وارکالا ها¬ که در آثارش مطرح شده اند، نشانه ی بارز بینش اسطوره¬ای ــ شعری اوست. از اینها گذشته ، زبانی که در آثار مارکس به کار رفته زبان متافیزیک است نه زبان علم . وقتی که مارکس دیالکتیک ِ هگل را به عنوان روش پژوهش خود بر می گزیند " لوگوس ــ میتوس " یا " منطق ــ اسطوره " را وارد تفکر خود می کند یا بهتر است بگویم با تفکر خود عجین می کند . فاشیسم هم اعتقادی اسطوره ای است.
ــ اگر اسطوره هم به معنای اعتقادات خرافی باشد و هم به معنای اعتقادات غیرعقلانی سیاسی در عصر جدید، به سخن دیگر اگر اسطوره هم به اعتقادات اقوام ابتدایی اطلاق شود و هم به فاشیسم و کمونیسم، وجوه مشترک این¬ها چیست؟
• ما اسطوره را نوعی نگرش به جهان می¬دانیم. اسطوره نوعی ادراک از جهان را ارائه می¬دهد. البته اسطوره شیوه ی درک خود از جهان را، یگانه شیوه ی درست درک جهان می¬داند و برای آن حقیقت مطلق قائل است. می¬بینیم این شیوه ی برداشت از حقیقت در مورد فاشیسم و کمونیسم مصداق پیدا می¬کند. زیرا، فاشیست ها و کمونیست¬ها نیز توهمات ذهنی خودشان را حقیقت مطلق می¬پندارند. اگر اسطوره نوعی ادراک از جهان باشد، پس باید مقولات «منطقی» خاص خودش را داشته باشد. ما وقتی مقولات چنین شیوه ای از درک جهان را بشناسیم، درمی¬یابیم که میان تصاویر اسطوره¬ای ــ شعری که شاعر یک قبیله ی ابتدایی ارائه می¬دهد با تصاویر اسطوره¬ای ــ شعری که مارکسیسم وعده تحقق آن¬ها را می¬دهد وجوه مشترک بسیاری وجود دارد.
ــ این شیوه درک از جهان که آن را اسطوره¬ای می¬نامید و می¬گویید مقولات «منطقی» خاص خود را دارد، واقعیت را چگونه می¬بینند و چگونه آن را تبیین می¬کند؟
• اسطوره نیروی متحد کننده ی نوعی شناخت و شیوه ی خاصی برای عینیت بخشیدن به جهان است. البته در این¬جا نمی¬توان وارد جزئیات شد، حتی برای بیان موجز کلیات ِ شیوه ی نگرش اسطوره ای ، کاسیرر ناچار شد کتاب چهارصد صفحه ای فلسفه صورت¬های سمبلیک: اندیشه اسطوره¬ای را بنویسد. کاسیرر در کتاب «اندیشه اسطوره¬ای» این موضوع را محور بحث فرار داده است که آنچه در این نوع شناخت اهمیت اساسی دارد معنایی است که اسطوره برای آگاهی انسان دارد. یعنی قدرتی است که اسطوره بر آگاهی انسان اعمال می کند و عصبیت های قومی ، دینی و ایدئولوژیک ناشی از همین اعمال قدرت اسطوره بر آگاهی انسان است . در این شیوه ی شناخت، اعتقاد به اسطوره و شدت این اعتقاد و تاثیر آن را بر آگاهی فردی و جمعی ــ که خود را در عمل جمعی متجلی می کند ــ باید مورد توجه قرارداد. در حالی که ذهنیت علمی در پی یافتن قوانین حاکم بر پدیدارها ست ، ذهنیت اسطوره ای، جهان را زیرسلطه ی خدایان و شیاطین می داند و رویدادها را ــ چه طبیعی و چه اجتماعی ــ فقط از طریق خواست و اراده آنان درک می¬کند.
ــ شما گفتید که اعتقادات مارکسیستی و فاشیستی اسطوره ای هستند و در این¬جا می¬گویید که ذهنیت اسطوره ای، جهان را زیر سلطه ی خدایان و شیاطین می داند و ازاین طریق است که رویدادها را درک می¬کند و هرچه را در جهان روی می¬دهد بر اثر اراده ی آنان می¬داند، در مارکسیسم خدایان و شیاطین کیانند؟
• موضوع اساسی همه اساطیر نبرد میان نیروهای نیک با نیروهای بد است. مارکسیسم نیز جامعه را صحنه مبارزه طبقاتی می¬داند که در این مبارزه در یک طرف پرولتاریا قرار دارد که همان اهورا است و در طرف دیگر بورژوازی است که همان اهریمن است. کمونیست¬ها و به طور کلی وقتی روشنفکران جهان سومی از امپریالیسم و سازمان¬های جاسوسی غربی سخن می¬گویند و قدرتی که بدانها نسبت می¬دهند در واقع دارند درباره خدایان و شیاطین حرف می زنند. همان طور که اسطوره، جهان را جز از طریق خواست و اراده خدایان و شیاطین درک نمی¬کند، روشنفکران جهان سومی نیز جهان سیاست را جز از طریق قدرت¬های امپریالیستی و سازمان های جاسوسی¬شان نمی¬توانند به طریق دیگری درک کنند . وقتی می گوییم ساخت ذهن روشنفکر جهان سومی اسطوره¬ای است منظورمان همین است.
ــ شما گفتید اسطوره، شیوه¬ای برای شناخت جهان است و مقولات «منطقی» خاص خود را دارد ممکن است این مقولات را بر شمارید؟
• نخستین کاری که اسطوره برای شناختن جهان انجام می¬دهد و یگانه وسیله¬ای که در دست دارد این است که جهان را به دو بخش مقدس و غیرمقدس تقسیم کند. در حالی که در علم ، تقسیم امور به مقدس و غیر مقدس معنایی ندارد، اسطوره، این مکان را مقدس می¬داند و دورش را حصار می¬کشد و برای ورود بدانجا و خروج از آن¬جا باید مناسک و شعائر ویژه¬ای را اجرا کرد. این روز مقدس است و باید از دیگر روزها متمایز شود، این عدد مقدس است، باید از دیگر اعداد متمایز گردد و بر همین منوال دیگر امور نیز به مقدس و غیر مقدس تقسیم می-شوند.
ــ آیا اسطوره جز این تقسیم¬بندی، وسایل دیگری برای تحلیل و تجزیه امور دارد؟
• آگاهی اسطوره¬ای به تفکیک امور از یکدیگر و به لایه¬بندی آنها نمی¬پردازد، زیرا انجام چنین کارهایی خارج از توان اوست. آگاهی اسطوره¬ای زندانی ِ تاثر بی واسطه ی حسی می شود و بی آنکه آن را با چیز دیگری که در «این¬جا» و «اکنون» نیست بسنجد، آن را می¬پذیرد؛ زیرا برای آگاهی اسطوره¬ای تأثیر حسی امری صرفاً نسبی نیست بلکه امری مطلق است. اسطوره، «ابژه» یا «عین» را فقط تا آن¬جا می¬شناسد که منقادش شده باشد، یعنی به ابژه ی اسطوره¬ای «ایمان» آورده باشد. اسطوره، ابژه را با بنا نهادن تدریجی آن در اختیار نمی¬گیرد بلکه بر عکس، ابژه، آگاهی اسطوره¬ای را به انقیاد خود در می¬آورد. مثلاًًً در برابر شخص ناگهان فرشته یا دیوی ظاهر می¬شود یا در بیابان درختی که بر شاخه¬ای آن مروارید آویخته است نمایان می¬گردد. اسطوره به عینی بودن این تأثرات یقین حاصل می¬کند و منقاد آن¬ها می¬شود. بر ابژه ی اسطوره¬ای قاعده و قانونی حاکم نیست. هر ابژه اسطوره¬ای، یگانه و منحصر به فرد است و فقط می¬توان آن را در «این¬جا» و «اکنون» درک کرد.
ــ پس اسطوره، جهان ِ وهم و پندار است. اگر چنین است پس چگونه شما ادعا می¬کنید که اسطوره (یعنی جهان اوهام)، نوعی شیوه ی شناخت جهان است؟
• این مطلب درست است که اسطوره، جهان توهمات ذهنی است؛ اما می¬توانیم وهمی بودنش را به این¬صورت بیان کنیم که آگاهی اسطوره¬ای میان ذهنیت خود و عینیت تمایزی قائل نیست. مگر روشنفکران ما که در خانه¬هایشان نشسته¬اند هر حادثه¬ای را که در جهان اتفاق می¬افتد به نیروهای امپریالیستی و گماشتگان امپریالیسم نسبت نمی¬دهند؟ پس آنان نیزمیان ذهنیت خود و عینیت تمیز نمی¬گذارند و در جهان اوهام خویش به سر می¬برند.
ــ معنای آنچه شما می گویید ــ البته اگر سخن شما را درست فهمیده باشم ــ این است که آگاهی اسطوره ای به سنجش انتقادی مجهز نیست .
• ذهنیت اسطوره ای نه تنها دست به سنجش انتقادی نمی¬زند، بلکه در جوامعی که اسطوره بر آن¬ها فرمان می¬راند هرگونه تفکر انتقادی به شدت سرکوب می¬شود.
ــ بر چه جوامعی اسطوره فرمان می¬راند و چرا در این نوع جوامع تفکر انتقادی سرکوب می-شود؟
• اسطوره بر جوامع ابتدایی، سنتی وهمچنین بر جوامعی که زیر سلطه نظام¬های توتالیتر فاشیستی یا کمونیستی هستند، فرمان می¬راند. برخورد اسطوره با جهان، برخوردی عاطفی و احساسی است نه برخوردی عقلانی. از نظر اسطوره، جهان متشکل از دو دسته نیروی دوست و دشمن یا خودی و غیرخودی است. بنابراین، در جوامع زیر سلطه اسطوره، افراد باید مانند هم بیندیشند؛ یعنی در یک قالب بیندیشند تا جزو نیروهای خودی به حساب آیند والا جزو نیروهای دشمن یا غیرخودی به شمار خواهند رفت. در چنین نگرش بسته¬ای، برای تفکر انتقادی جایی نیست. در تفکر اسطوره¬ای باید منقاد ابژه اسطوره¬ای بود و به حقانیت آن ایمان داشت. ولی تفکر انتقادی تن به انقیاد نمی¬دهد و در امور چون و چرا می¬کند.
ــ شما در مقاله¬ «لوکاچ در کوه جادو» که در کتاب «زبان، اندیشه و فرهنگ» به چاپ رسانده اید از ژرژسورل نقل کرده¬اید که اهمیت اسطوره در نیروی ویرانگرش است. منظور سورل از نیروی ویرانگر اسطوره چیست؟
• ژرژسورل اسطوره را نیروی غیرعقلانی می¬شناخت که تاریخ¬ساز است. به اعتقاد او اسطوره یک کلیت است که نمی¬توان آن را به اجزای سازنده¬اش تجزیه کرد. اسطوره، تصویری است که شرکت¬کنندگان در یک عمل تهورآمیزــ که پیروزی و تحقق خواسته¬هایشان را به همراه می¬آورد- بدان اعتقاد دارند. اسطوره سبب عمل مخربی می¬شود که هدفش نه انعکاس واقعیت بلکه تغییردادنش طبق تصاویر اسطوره ای¬ است. اسطوره، تصویری جادویی است که معتقدانش در آن، تحقق خواسته¬های خود را می¬بینند. هر انقلاب اجتماعی بر پایه تصاویری که یک اسطوره ارائه می¬دهد صورت گرفته است. عمل انقلابی در واقع چیزی نیست جز عمل کردن طبق تصاویری که اسطوره ارائه می¬دهد ؛ ولی تصاویری که اسطوره¬ها ارائه می دهند تحقق پذیر نیستند . از این رو ، انقلاب¬ها شکست می¬خورند و اسطوره¬ها نیز کم¬کم توان خود را از دست می¬دهند.
ــ چگونه اسطوره نیرویی مخرب می¬شود؟
• ژرژ سورل هم مارکسیست بود و هم فاشیست. فاشیسم ایتالیا متأثر از نظریات او در زمینه یاسطوره بود و موسولینی مریدش بود. سورل اعتقاد داشت که ارزش اسطوره در نیروی الهامبخش و سازمان¬دهنده آن است، اسطوره نوعی اتوپیا نیست. بلکه فراخوان به نبردی سهمگین است. گروهی مبارز با اعتقاد به یک اسطوره و بر اساس همان ذهنیت اسطوره ای تشکل می¬یابد ، خود را آماده فدا شدن در راه تحقق تصاویری که اسطوره ارائه می¬دهد می¬نماید و دست به عملیات قهرآمیز می¬زند .
ــ مگر اسطوره چه خصلتی دارد که شخص حاضر می¬شود جان خود را در راه تحققش فدا کند؟
• سورل در پاسخ به این پرسش می¬گوید که اسطوره به ذهن حالتی می¬بخشد که فرد یا گروه آمادگی می¬یابد تا وضع موجود را- بی آن¬که بهشتی حاضر و آماده داشته باشد که جایگزین آن نماید- در یک چشم به هم زدن نابود کند. اهمیت اسطوره در همین ویرانگری است.
ــ می¬توانید مثال¬های ملموسی در این خصوص بیان کنید؟
• آنچه را ژرژسول گفته لنین نیز در کتاب «چه باید کرد؟» بیان کرده است. لنین می¬گوید که برای انقلاب کمونیستی در روسیه نیاز به حزبی است که از انقلابیون حرفه¬ای تشکیل شده باشد. یعنی یک گروه باید بر پایه اعتقاد به اسطوره مارکسیسم متشکل شود تا در موقع مقتضی قدرت را در دست گیرد. یا کافی است از گروه¬های فاشیست مانند پیراهن سیاهان و پیراهن قهوه¬ای¬ها نام ببریم. این گروه¬ها بر محور اسطوره¬های فاشیستی سازمان یافته بودند . توماس مان درمقدمه¬ای که بر ترجمه انگلیسی رمان خود «یوسف و برادرانش» نگاشته رژیم هیتلر را «دیکتاتوری وحشی مردمی» می¬نامد. خود نازی ها پیروزی فاشیسم در آلمان را «انقلاب ملی» می¬نامیدند. البته باید گفت رمانتیسیسم انقلابی، بستر مناسبی برای رشد فاشیسم و کمونیسم بوده است. در روسیه کمونیست¬ها پیروز شدند ودرآلمان و ایتالیا فاشیست¬ها. هر دو جنبش برخاسته از رمانتیسیسم ضد سرمایه¬داری و ضد لیبرالی بودند. ناگفته نماند که در هیچ کشوری فاشیست¬ها بدون کمک مستقیم و غیرمستقیم کمونیست¬ها نمی¬توانستند به قدرت برسند. در چین ِ کمونیست نیز گاردهای سرخ برپایه اسطوره کمونیسم و اسطوره مائو سازمان یافته بودند و طی «انقلاب فرهنگی» ویرانی عظیمی به بار آورند و بیش از بیست میلیون چینی بی-گناه را به قتل رساندند.
ــ برای مبارزه با اسطوره چه می¬توان کرد؟
• اسطوره، همچنان که سورل و کاسیرر می¬گویند، آسیب¬ناپذیر است، وقتی ذهن کسی مسخر باور اسطوره¬ای شد، آن شخص به نوعی مستی یا جنون مبتلا می¬شود که درمان¬ناپذیر است. ولی می توان با مطالعه ی اسطوره¬های سیاسی و پی¬آمدهای روانی و اجتماعی ان ، از خطرات نهفته در اسطوره ¬ها آگاه شد."