دارایی
دانشجو : نسرین دارائی
مقطع : کارشناسی ارشد
رشته : علوم سیاسی
سال تحصیلی : 1390
پاسخ سئوالات نظریه های مختلف در روابط بین الملل :
سئوال 1) جایگزینی ایران به جای عراق درکتاب چرنوف ؟
گزینه نخست : آنان که قطع نظر از حمایت متحدان یا جامعه بین المللی ، طرفدار تهاجم به ایران بودند.و هدف آنان در درجه اول ساقط کردن حکومت اسلامی ایران وبرقراری یک حکومت به اصطلاح مردم سالاری درایران و مسئله بعدی همانند زمان شاه نسبت به برقراری پایگاهای نظامی و.... همچنین استدلال دیگر آنان این بود که دولت ایران جنگ افزارهایی دراختیار دارد که در قطعنامه شورای امنیت از داشتن آنها منع شده است و ممکن است این جنگ افزارها به دست گروهای انقلابی ( سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - نیروهای زمینی - هوایی - ....) و همچنین از دیدگاه آنان گروه های تروریستی بیفتد که می توانند از آنها بر ضد ایالات متحده و دولتهای اروپایی و کشورهای همجوار که مخالف انقلاب اسلامی ایران می باشند استفاده کنند. اوباما رییس جمهور ایالات متحده با وجود اینکه می داند این حمله برای امریکا هزینه های زیادی را در برخواهد داشت شروع به راضی کردن سایر کشورها جهت همسو شدن با این اقدام نمود.
گزینه دوم : همانطور که در گزینه اول بیان شد حمله به ایران دارای هزینه های مضاعف برای ایالات متحده به همراه داشت جهت کم کردن بار این هزینه های که به دوش امریکا بود . تلاش کرد تا موافقت سازمان ملل و جلب رضایت اتحادیه اروپا را نیز بدست آورد ، بهانه ای که می توانست جهت جلب نظر اتحادیه اروپا و سازمان ملل ارائه دهد قطعنامه های بود که توسط سازمان ملل درمورد انرژی هسته ای ایران صادر شده بودو اینکه ایران درحال بدست آوردن سلاح های هسته ای می باشد و این خود تهدیدی برای امنیت منطقه و ازجمله اسرائیل و کل جهان می باشد.
گزینه سوم : اعضای شورای امنیت ملی ، ادعا می کردند که دولت ایران شروع به ساختن جنگ افزارهای شیمیایی و میکروبی است و اعتقاد دارند که ایران دارای جنگ افزارهای ممنوع است ، با گسترده تر ساختن بازرسی ها دولتهای عضو سازمان ملل می توانستند با دقت بیشتری بفهمند که آیا دولت ایران قطعنامه های که ازسوی شورای امنیت صادر می شود را زیر پا می گذارد.با همه دلایلی تصمیم گرفته شد که ایران را مورد انواع تحریم ها ومجازات های تجاری قرار دهند شاید مجبور به همکاری با آنان شود.
گزینه چهارم : پرهیز از اقدام نظامی - دلایلی که این عده ارائه می کردند این بود که ایران نه تهدیدی برای امریکا و نه تهدیدی برای منطقه است ومعتقدند که ایران به هیج عنوان از گروه های انقلابی در ( حماس - حزب اله - ....) حمایت نمی کند و هدف ایران فقط حفظ مرزهای خویش از حملات کشورهای متخاصم می باشد ، از نظر آنها با حمله به ا یران دوباره یک کشتار جمعی از کودکان و زنان و غیر نظامیان بی گناه را در برخواهد داشت ، درواقع کسانی که این ایده را داشتند کسانی نبودند جز صلح طلبان .و حمله به ایران را حتی اگر مورد حمایت سازمان ملل باشد را غیر اخلاقی می دانستند.
سئوال 2 ) تطبیق دو نظریه سازه انگاری و نظریه پست تجدد گرا و تفاوتها و شباهتها چند مورد را بیان
کنید ؟ چرا ج . ا. ا درسیاست خارجی خود ( روابط بین المل ) از سازه انگاری توسل جسته است ؟
پست مدرنیسم :
اصطلاح پست مدرنیسم اولین بار درسال 1939 توسط آرنولد توین بی به کار رفت ، این اصطلاح بعدا" دردهه 1960 درنیویورک توسط هنرمندان و منتقدان به کار گرفته شد ، سپس نظریه پردازان اروپایی بودند که در دهه 1970 واژه مزبور را به کار بردند. ژان فرانسوا لیوتارد یکی از نظریه پردازان اروپایی در اثرمشهور خود تحت عنوان )modern condition the post (
به اسطوره های قانونمند شده و کلیت یافته عصر مدرن ، مانند ایده روایت بزرگ حمله کرد . وی هم چنین علم وفلسفه را درتضمین آزادهای انسانی نا کافی دانست ، همچنان که معتقد بود چنین علم ورفلسفه ای در ایجاد وحدت رویه در یادگیری و ارائه اصول علمی معتبر ، کلی و جهانی ، نارسا است . نکاتی که لیوتارد به آن اشاره کرد ، برخی از مولفه ها و ویژگی های پست مدرنیسم است . اصولا" نظریه پست مدرنیسم با انتقاد نسبت به علم کل نگرو با رد بنیادگرایی جهان شمول هم آغوش است . واژه پست مدرن در دهه های اخیر به طور فزاینده به مفهوم فراگیر خود، به پایان دوران شکوفایی مدرنیسم و افول این دوران پس از اوج ظهور مدرنیسم درقرن بیستم اشاره دارد.این واژه هم چنین ، به جنبش روشنفکری دوران معاصر نظردارد. با وجود این واژه مزبور از طرفی درفرهنک معاصر غربی ، نوعی تردید و سردرگمی مفهومی را دراغلب نوشته ها و برداشت های فلسفی مشکل و ازجانب دیگر، اندیشه های ساده انگارانه القا می کند، بدین ترتیب تلاش برای ارائه یک تعریف روشن از واژه فوق ، چه بسا بی اثر و بی ثمر به نظرآید.
ویژگی های پست مدرنیسم :
1- طرد جامعیت از هرگونه فکر؛ که لیوتارد در تبیین و توضیح برداشت خود از پست مدرنیسم ، براین باور غلط است که دیگر نمی توان از یک عقیده و عقلانیت کلیت یافته و جهان شمولی سخن گفت ؛ زیرا به نظر وی عقل کلی و جهانی هرگز وجود خارجی ندارد . آنچه در اندیشه پست مدرنیسم مطرح است این است که باید از عقل هاو بینش ها و اندیشه های متکثر سخن به میان آورد . براین اساس در نگاه پست مدرن ، توجه انسان از کلی گرایی و کلی سازی به نوعی دموکراسی باز و تکثرگرایانه منعطف می باشد.
2- در فلسفه پست مدرن به جای تاکید بر هویت منسجم فرد و اجتماع بر دگرگونی و بی ثباتی درهویت فرد و جامعه تاکید می شود.
3- باید ها و نبایدها از منظر پست مدرنیسم ثابت نمی مانند ، بلکه ممکن است بسته به خواست فرد و عرف درنوسان باشند، به گونه ای که باید و نباید امروز، نباید و باید فرداست .
4- نظریه پردازان پست مدرنیسم چنین وانمود می کنند که این ایده که " هیچ استاندارد معین و مشخص در مورد باورها وجود ندارد" مطلبی است که ازبسیاری از منابع به دست می آید.
5- اندیشه های پست مدرنیسم ، جنبه ایده آلیستی بسیار قوی دارند. برخی نیز بر این باورند که بین ظهور پست مدرنیسم و رمانتیسم قرن 18 ارتباطی وجود دارد . از این رو ، به سختی می توان زمینه خاصی را برای تکوین و تدوین فلسفه پست مدرنیسم در نظر گرفت .
6- در مدرنیسم مفاهیم و مضامین متعالی و مقدس ، معنایی ندارد، درحالی که در پست مدرنیسم ، آموزه های دینی کمی مورد توجه است . بنابراین غالبی که وجود دارد، پست مدرنیسم درتقابل با مدرنیسم و منتقدان بشمار می رود.
پست مدرنیسم ها درعرصه روابط بین الملل ادعا کرده اند که قرائت مخالفی را دراین رشته مطرح می کنند . به نظرآنها مفهوم پایه ای حاکمیت و دولتهای ملی دارای حاکمیت مرکزی نظریه مدرن روابط بین الملل است که اساس آن فرو ریخته و قطعیت و شمول خود را از دست داده است . در قرائت جدید آنها چیزی که در گذشته متن بود می تواند به حاشیه رانده شوند و آن مفاهیم و موضوعاتی که حاشیه ای تلقی می شدند ، می توانند در متن مطالعات بین المللی قرار گیرند. هدف اصلی حملات پست مدرنیسم هایی چون ( دردیان - اشلی - ...) واقع گرایی است . آنها به دنبال باطل کرن مفروض های اصلی رئالیسمی هستند که مدعی نشان دادن واقعیت درعرصه بین المللی و شناخت آن از طریق ابزارهای علوم تجربی است .
یکی از مباحث اصلی پست مدرنیسم در روابط بین الملل که با مبحث همکاری ارتباط می یابد. رابطه بین هویت و دیگر بودگی است . پست مدرنیسم هویت را امری برساخته می داند که با شکل دادن به مرزهای مصنوعی قوام می یابد، در ورای این مرزها،
دیگر بودگی سرکوب می شود. پست مدرنیسم ها تلاش دارند تا نشان دهند که هویت خودی از طریق اعمال دیگران شکل می گیرد.
در رویکرد پست مدرنیسم بر نقش زبان درشکل گیری هویت تاکید می شود.
پست مدرنیسم و دین :
مطالعات ادیان یکی از گستره های رایج پست مدرنیسم است . در مورد نگرش پست مدرنیسم و تاثیرات آن بر اندیشه دینی ، سه نظریه وجود دارد:
1- نظریه ای که پست مدرنیسم را به منزله مرگ خدایان ، نابودی دین و ارزش ها می بیند.
2- نظریه ای که این مکتب را بازگشت به ایمان و الزامات دینی می داند.
3- در نظریه سوم چنین فلسفه ای بیانگر امکان بازسازی ایده های مذهبی فراموش شده ، فرض می شود. یکی از ویژگی های روشن مدرنیسم این بود که به نام تامین استقلال انسان و کشف واقعیات و توانایی ها همچنین در راستای تحقق امیال و آرزوهای انسانی ، زبان به نقد دین و اصول و مبانی دینی می گشود . درمدرنیسم مفاهیم و مضامین متعالی ومقدس معنایی ندارد، درحالی که درپست مدرنیسم آموزه های دینی کمی مورد توجه است . درواقع پست مدرنیسم درتقابل با مدرنیسم و منتقد آن به شمار می رود.پست مدرنیسم در واقع نوعی واکنش در برابر اومانیسم مدرنیسم است .اومانیسم ، مذهب و ارزشها را از زندگی انسان طرد می کند و به این طریق است که بازگشت تقدس و معنویت در اندیشه پست مدرن نمود پیدا می کند.
سازه انگاری :
در واقع عوامل مختلفی به حضور سازه انگاری در روابط بین المل خارجی شتاب بخشید . اولا" : پایان جنگ سرد قابلیت تبیین گری نو واقع گرایان و نئولیبرالها را مورد سئوال قرارداد و اینکه هیچیک از آنان نتوانسته بودند نظم جهانی و دگرگونی های بنیادین رخ داده در روابط بین الملل را پیش بینی نکرده بودند. وحتی قادر به درک کافی آنها نیز نبودند.
ثانیا" : فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی
ثالثا" : حضور شخصیت هایی درمباحث بین المللی که در اواخر دهه 1970 با طرح مسائلی جدید بررسی ها و شیوه مطالعه و پژوهش روابط بین الملل را به طور بنیادین تغییر دادند. افرادی چون اشلی - میشل برنت - آدلر - ونت و......درتوسعه سازه انگاری نقش قابل ملاحظه ای داشتند.
- ظهور سازه انگاری اجتماعی درعرصه سیاست بین الملل درحقیقت کوششی بوده است برای پر کردن شکاف میان خرد گرایی و رویکرد های انتقادی .
- سازه انگاری نگرشی نو به نقش عقلانیت در وضعیت ها و پدیده های دسته جمعی انسان هاست و همانگونه که بر ساختارهای مادی و اجتماعی تاکید می ورزد ساختارهنجاری و معنوی را نیز دارای اهمیت تلقی می کند. این رویکرد صرفا بر شرایط و نیروهای مادی تکیه نکرده ، بلکه بر انگاره ها و اندیشه ها تاکید می ورزد.
- به عبارت دیگر ، براساس این تحلیل دولتها و سیاست گذاران هستند که به عوامل فیزیکی نظیر سرزمین ، تسلیحات و جز اینها معنی می بخشند.
- سازه انگارا ن تمرکز خویش را روی اعتقادات بین الاذهانی ، دکترین های دانش ، قرار می دهند.
- ابزارهایی چون نهاد های اجتماعی جمعی مانند حاکمیت دولت یا وضعیت آشوب زدگی بر اساس برداشت بازیگران تشکل می یابد و می تواند ساخته و پرداخته ذهن آنهاست .
- سازه انگاری درصدد ایجاد پیوند میان رویکرد راسیونالیستی همچون : رئالیسم ، نورئالیسم ، لیبرالیسم ، نولیبرالیسم ، ومکاتب واکنش گرایی همچون پست مدرنیسم ، فمنیسم ، و مکاتب انتقادی فرانکفورت است .
- نکته دیگر اینکه سازه انگاران بر تعامل میان سیاست بین الملل و سیاست داخلی که در فرایند تعامل متقابل جامعه بین المللی را تشکیل می دهند تاکید می ورزند.
- خلاصه آنکه در رویکرد سازه انکاری :
1- دولتها همچنان مهمترین واحد سیاسی و بازیگر اصلی نظام در تبیین تعاملات بین المللی می باشند. زیرا حاکمیت و اقتدار معمول براساس اصول دولت محوری قرار گرفته است و دولتها هستند که به واسطه عملکردهای خود، ساختار بین المللی را پدید می آورند.
2- روابط بین الملل بی قاعده نیست ، بلکه از یکسری اصول قواعد پیروی می کند. روابط بین الملل تعدادی از کنش گران سیاسی را در بر می گیرد که درتعامل متقابل با یکدیگر می باشند. این تعامل متقابل و مستمر براساس قواعد و هنجارهایی که بصورت بین الاذهانی شکل گرفته اند صورت می پذیرد.
3- ساختار نظام بین الملل شامل هر دو عامل فرهنگی و مادی است و درعین حال ساختارهای فرهنگی مورد توجه بیشتری قرار می گیرد ، زیرا هنجارها و هویت ها درکانون منافع ملی و فراملی قرار دارد ، پس منافع و اهداف روابط خارجی بین دولتها ارتباط نزدیکی با هویت مسلط دولتی دارد.
مباحث هستی شناختی و معرفت شناختی از اهمیت ویژه ای برخوردار است ، اما مباحث هستی شناختی به وضوح کانون اصلی توجه سازه انگاران را تشکیل می دهد.افرادی چون دیوید سلر ، الکساندر ونت ، جان راگی ، رویس اسمیت اهتمام ویژه ای را در باب هستی شناسی رویکرد سازه انگاری مبذول داشته اند.
تحلیل سازه انگارانه سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران (1384 - 1376 ) :
از پایان جنگ عراق علیه ایران و تجدید نظر در قانون اساسی شاهد تغییر در رفتار و کردار کارگزاران اصلی سیاست می باشیم و به تبع آنها بازنگری اصطلاحات و مفاهیم سیاسی شدیدا" احساس می گردید، مفاهیم جدید و کلان سیاست خارجی درسالهای ریاست جمهوری اقای هاشمی رفسنجانی را معمولا" ذیل دو عنوان تشریح می کنند. نخست همگرایی و ادغام درنظا م بین المللی است ، چون برای بازسازی کشور نیاز به همکاری و رابطه با کشورهای صنعتی بود ، سعی می گردید کنش ضد امریکایی با یک همگرایی ظریف همراه باشد، دوم تفسیر جدید از صدور انقلاب به نحوی که سعی گردید از رویکرد سخت افزایش صدور به طریق نرم افزاری صدور انقلاب حرکت شود. تلاش شد تا در راستای همگراییو شکل دهی الگویی برای سایرین قدم برداشته شود.اما عوامل متعددی ازجمله وجود جو بی اعتمادی کشورهای خارجی در روابطشان با ایران ، مراکز تصمیم گیری در داخل و عدم وفاق میان نخبگان سیاسی و بالاخص وجود تصویری ناامید کننده ازایران با توجه به نوع هنجارهای جامعه بین المللی پس از ماجرای میکونوس و صدور حکم دادگاه برلین ، آقای رییس جمهوری به رغم تلاش های جدی و بسیار نتوانست سیاست خارجی را درجهت رفع کامل اختلافات و برقراری مناسبات عادی سوق دهد.
پایان جنگ سرد، جهانی شدن اقتصاد و انقلاب ارتباطات و اطلاعات ، روند فرسای حاکمیت و ازمرکزیت افتادن دولت ، قدرت یافتن نهادهای بین المللی و ضرورت حل وفصل اختلافات ناشی ازتداخل منافع ، طرح مفاهیم و جایگزین هایی همانند گفتگوی تمدنها ، فشار شدید ناشی از انسداد سیاسی ، گرایش شدیدبه سمت تساهل و تعامل ، نهادینه شدن تدریجی معیارهای دموکراتیک ، تجمع پیرامون واژه هایی چون آزادی ، حقوق شهروندی و عدالت ، افق های تازه ای را دربرابر ایرانیان گشودند.شرایطی بوجود آمده بود که هنجارها و کنش های متفاوتی را نسبت به گذشته می طلبید.
هر چند که سازندگی در داخل و تنش زدایی در روابط خارجی از زمان روی کار آمدن هاشمی رفسنجانی آغاز گردید، درعین حال تبلور عینی تحولات ذکر شده را می توان بیشتر در رای مردم به آقای خاتمی درخرداد 1376 یافت . در قالب دیدگاه مطرح شده در این مقاله مردم به آقای خاتمی بعنوان برآیند خواسته ها و هنجارهای مورد نظرشان رای دادند. در واقع ، مردم به هنجارها و قواعد جامعه مدنی رای دادند.
اگر سه منبع هنجارها را درنظر بگیریم ، یعنی هنجارهای جامعه بین المللی ، هنجارهای نخبگان سیاسی داخلی و هنجارهای کل مردم ، آنگاه شاید بتوان قرابتی بین هنجارهای مردم جامعه ایران و هنجارهای جامعه بین المللی یافت . بنابراین منابع هنجارهای به کار گرفته شده برای سیاست گذاری تنش زدایی و گفتگوی تمدن ها، ناشی از فرهنگ و خواسته های سیاسی جدید مردم و هنجارهای پذیرفته شده جامعه بین المللی بوده اند. طبیعی است این منابع و این هنجارها متفاوت ازمنابع و هنجارهایی بودند که پیش از این توسط سیاست گذاران مورد استفاده قرار می گرفت .
با درونی شدن این هنجارها ، طی فرایند طولانی و تکراری ، هویتی دیگر برای کنش گر شکل می گیرد. ایرانیان و بالاخص سیاستمداران باید تعریف دیگری ارائه دهندد و اعمال خاصی را باید انجام دهند. باتعریف جدید از خود، اعمال و کردار از او انتظار می رود.این وضعیت تغییر یافته لازم است که درمعانی جمعی وارد گردد، باید اصطلاحات و مفاهیم جدید مورد پذیرش عموم قرار گیرد و توسط دیگران پذیرفته گردد. بدین صورت ایران با نگاه به دیگران و براساس مفاهیم بنیادینی برای خود هویتی قائل می شود وبراساس هویت مذکور ، نقش و جایگاهی برای خویش تعریف می نماید. لذا باید ایران جایگاهی معنایی دراین معنای جمعی برای خویش به دست آورد. باید کنش هایی انجام دهد که توجیه آنها با استناد به این معنای جمعی امکان پذیر باشد.
چهار کنش عمده دراین باره صورت گرفت :
1- ابزار علاقه دستگاه حکومتی توسط رئیس جمهور به نمایندگی از سوی مردم و جامعه ایران به گسترش مناسبات با مردم امریکا درزمینه های فرهنگی و سیاسی .
2- برقراری روابط نزدیکتر با کشورهای همجوار.
3- توسعه روابط با اتحادیه اروپا و سوق دادن روند گفتگوی انتقادی با اتحادیه اروپا به روند گفتگوی سازنده
4- گفتگوی تمدنها درسازمان های بین المللی ، درواقع با فروپاشی دو قطبی و جهانی شدن فرایندهای مالی و فرهنگی دردهه 1990 که به کاهش اهمیت ژئوپلتیک ایران کمک کرد، ایران چاره ای جزسازگاری با تغییرات فرهنگی و هنجارهای بین الملی نداشته است . ایران تحت تاثیر این رخدادها شاهد تغییر گفتمان درسیاست خارجی ، تبدیل سیاست اثباتی و تغییر از رویکردهای سخت افزاری و صدور انقلاب به رویکرد نرم افزایی و بین الاذهانی هستیم و مضافا" باتوجه به اینکه رویکرد سازنده گرایی به مولفه هایی همچون هنجارهای ارزشی و اشتراکات بین الاذهانی میان ملتهاعنایت خاصی دارد، روی آوردن دستگاه حکومتی به توسعه سیاسی و تاکید بر برپایی جامعه مدنی و گفتگوی میان تمدنها راباید دراین راستا مورد توجه قرارداد.
از آنجایی که سیاست خارجی جمهوری اسلامی پس از دو خرداد 1376 رویکرد فرهنگ محوربه خود گرفت و اولویت خود را از توسعه اقتصادی به توسعه سیاسی معطوف ساخت ، لذا به نظر می رسد سازنده گرایی که در برگیرنده نظریه های عقلانی وتلفیقی می باشد، بتواند توضیح دهنده رفتار خارجی ایران قلمداد گردد.
در سازنده گرایی بر دو محورساختار و کارگزار تاکید فراوان می شود . ساختار همان جامعه بین المللی است که ازتعامل سیاست داخلی و سیاست بین المللی پدید آمده و منظور از کارگزار ، دولت به مثابه مهمترین واحد سیاسی در تبیین منازعات بین المللی است .کارگزاران با توجه به هنجارها ، ارزشها ، آداب و سنن و رویه ها به ساختار شکل می دهند و ساختاری که متاثر از این متغییرها شکل گرفته ، مسئولیت تامین امنیت و حفظ بقاء جامعه جهانی را بر عهده دارد.
درجمهوری اسلامی ایران ، کارگزاران باتوجه به متغییرهای ذکر شده نتوانسته به درستی به سرشت و ماهیت ساختار و امکانات کاربرد جهانی آن پی ببرد.سیاست خارجی ایران نتوانسته برمبنای سازنده گرایی در ارتباط با منافع ملی ارائه شده ،توجه لازم را نداشته است . بین نخبگان سیاسی اجماع نظر وجود ندارد. وجود سازمانهای اجرایی متعدد و نهادهای تصمیم گیری رسمی و غیررسمی بر اختلافات دامن می زنند و ازطرفی دید جهانی با چندگانگی نظری و موضع گیری ضدو نقیض کارگزاران که ساختار حاصل ارتباط هماهنگ آنها است ، مواجه هستیم. طبیعی است تا زمانی که ساختار ( نظام بین الملل)
و کارگزار( ایران ) بین کارگزاران تشکیل دهنده نظام فرق قائل شود و شناخت واقع بینانه ای از ماهیت ساختار نظام نداشته باشد،هیچیک از رهیافت ها و رویکردها، اعم از واقع گرایی ، لیبرالیسم و یا سازنده گرایی ، نمی توانند انتخاب درستی درمطالعه و تحلیل سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران باشند.
سئوال 3) ابطال گرایی پوپر , برنامه پژوهشی لاکاتوش , پارادایم کوهنی و اپیستیمه میشل فوکو تفاوتها و شباهتها ؟
از دیدگاه ابطال گرایانی چون پوپر، نظریه ها به منزله ی حدسیات یا گمان های نظری و موقتی تلقی شده که ذهن انسان آزادانه آنها را خلق کرده است تا برمسائلی که نظریه های قبلی با آن مواجه شده اند، فائق آید و تبیین مناسبی از پاره ای از پدیده های هستی ارائه کنند. این حدس های نظری به محض مطرح شدن درمعرض مشاهده ، آزمایش و آزمون قرار می گیرند و درصورتی که از عهده ی این آزمونها ( ازمون اثبات ) برنیایند. باید حذف شده ، حدس های نظری دیگری جایگزین آن ها شوند. به بیان دیگر علم با آزمون وخطا یعنی با حدسها و ابطال ها پیشرفت می کند.درحالی که فلسفه اثباتی علم ، بیان کرده بود که حقیقت ادعاهای علمی قابل تاییدند . پوپر این ادعا را به دلیل تکیه ا ش بر استقراء رد می کند. به عبارت دیگر او در برابر نقش استقراء که اثبات گرایان به آن تاکید داشتند ، اعتقاد داشت که استقراء هیچ سهمی در علم ، نه درمقام گرد آوری و نه درمقام داوری دارد. هم چنین وی دربرابر نقش اثباتی تجربه که اثبات گرایان برای تئوریها قائل بوده اند ، قدرت ابطال را معیاری برای تئوری ها می دانست و معتقد بود که معیار علمی بودن تئوری ها ابطال پذیری است نه اثبات پذیری . او می گوید یک نیتجه استقرایی هرگز نمی تواند کامل باشد ، زیرا این نتیجه گیری مبتنی بر یک دامه زمانی و مکانی خاص است و گذشت زمان ممکن است آنرا نقض کند . بنابراین اثبات قطعی صحت یک تئوری غیرممکن ا ست .
او معتقد است روش علم ، روش حدس ها و ابطال ها است نه استقراء و قطعیت ها . ابطال پذیری به معنای آن است که تجربه فقط قدرت نشان دادن بطلان نظریات تجربی را دارد و نمی تواند صحت آنها را نشان دهد. درفلسفه علمی ابطال پذیری پوپر یک تئوری ، زمانی باطل می شود که مورد عینی متناقض با آن پذیرفته شود. او معتقد است که درتوصیف هر پدیده ای عناوین ، علائم و یا عقاید معینی استفاده می شود . نظریه ی " اینجا یک لیوان آب است " بوسیله هیج تجربه ی مشاهده ی قابل تایید نیست ، به دلیل آنکه عناصر بکار رفته در آن با هیچ تجربه ی حسی ویژه ای به هم مربوط نمی شوند.( یعنی یک تجربه آنی دریک لحظه است ) .
نوع دیگری از روش شناسی ضروری براساس رویکرد ابطال پذیری پوپر ، به قبول مشاهدات ابطال پذیر مربوط می شود.
بعنوان مثال : اگر فقط یک محقق وقوع یک حادثه ابطال پذیررا گزارش کند ، آیا آن تئوری باید باطل شود؟ اگر دومحقق مشاهده یکسانی از یک حادثه داشته باشند ، چگونه خواهد بود؟ به همین ترتیب برای اثبات درستی یک مشاهده به چند مشاهد دیگر ی نیاز است ؟ پاسخ این است که هیچ تعداد محدودی از مشاهدات نمی تواند درستی آنها را به طور قطعی اثبات کند. او می گوید یک موضع مشاهده ای ابطال پذیر فقط درصورتی قابل قبول است که بر یک اثر قابل تجدید بنا شده باشد.هدف از طراحی این تصمیم روش شناسی این است که تئوری ها در معرض بی رحمانه ترین آزمونها برای بقا قرار گیرند و تنها بهترین ها باقی بمانند.......
روش شناسی پژوهشی علمی لاکاتوش : لاکاتوش از فلسفه ابطال پذیری علمی پوپربه دلیل اینکه از دو جنبه با واقعیات موجود سازگار نبود انتقاد می کند.نخست اینکه لاکاتوش اشاره می کند که آزمون یک جدال دوطرفه بین تئوری و آزمایش است . به گونه ای
که در برخورد آخر فقط آخر فقط این دو در مقابل هم قرار دارند، درصورتی که براساس شواهد تاریخی - علمی یک آزمون ، جدالی حداقل سه طرفه بین تئوریهای رقیب و آزمایش است و در تجربیات علمی واقعی ، یک تئوری هرگز به وسیله شواهد متناقض رد نمی شود مگر اینکه تئوری جایگزین وجود داشته باشد . درحالی که گاهی علیرغم وجود شواهد غیر قابل پیش بینی ، تئوری مناسبی برای تبیین آن وجود ندارد .
دومین اختلاف لاکاتوش با پوپراین ا ست که : بر طبق ابطال پذیری تنها نتیجه پذیرفته شده در چنین جدالی ( آزمون یک تئوری ) ابطال پذیری قطعی است ، درحالی که در تجربیات واقعی ، آزمایشات ، نتایج اولیه را در تایید آن تئوری و نه در ابطال آن ارائه می کنند. لاکاتوش معتقد است درستی یا نادرستی هیچ تئوری تجربی به طور قطع نمی تواند اثبات شود. به دلیل این که ابطال پذیری توانایی به کارگیری در بازسازی عقلائی تاریخچه ی تجربیات علمی را ندارد. او معتقد است قاعده ای که او نام آن را کاوش منفی نامیده و از فرضیه های بنیادین تشکیل شده است جز هسته های مقاوم محسوب می شوند و نباید درمعرض ابطال و یا اصلاح قرارگیرد.در کاوش مثبت ( که پیشنهاد کننده ی سلسه ی تقریبا منسجمی از مسیرهای تحقیقاتی مجاز است ) بیان می شود که اگر بنا باشد نظریه های خاص اصلاح شوند ، چگونه باید این تغییرا ت صورت گیرد.
در ادامه باید گفت او معتقد است که انتقاد به این معنی نیست که یک تئوری را با ابطال سریع به شیوه پوپر نابود کرد. انتقاد مهم همیشه سازنده است . بدون تئوری بهتر، هیچ ابطالی وجود ندارد. آنچه معمولا اتفاق می افتد این است که برنامه های پژوهشی پیش رونده ، جایگزین برنامه های پژوهشی منحط می شوند.
میشل فوکو و اپیستمه : فوکو کیست ؟ مشکلی که دراین زمینه مطرح می شود این است که فوکو را نمی توان متفکری با حوزه علایق فکری خاص دانست و افکار او را دریک زمینه خاص ، مورد توجه قرار داد.آیا او بیشتر به فلاسفه شباهت دارد؟ که پاسخ اولیه مثبت است . از زمان بسیاری از دوران جوانی خود را صرف آموختن فلسفه نمود و فلسفه نیز تدریس کرد؛ اما چرا او بیش از آن که به عنوان یک فیلسوف درباره افلاطون ، ارسطو ، دکارت یا کانت بنویسد. درباره تاریخ جنون و پزشکی ، زندان و جنسیت نوشت ؟ آیا او بیشتر تاریخ دان است تا فیلسوف ؟پاسخ در این جا نیز مثبت است . او تاریخ دان اندیشه هاست و بیش از یک دهه وقت خود را صرف تحلیل روش های تاریخی در حوزه اندیشه سیاسی نمود. به دلیل اینکه او تحت تاثیر سنت های فکری گوناگون است . به عنوان متفکری " کثیرالوجه " شناخته شده است .در تعابیر گوناگون او را " فرزند ناخلف ساختگرایی " ، " دیرینه شناسی فرهنگ غرب " ، پوچ انگار" ، و " ویرانگر علوم اجتماعی رایج " خوانده اند.
الف ) ساختگرایی
یکی از جنبه های مهم آثار فوکو، ساختگرایی است . ساختگرایان از سوسور تا لئو اشتراوس برای زبان نقش محوری قایل هستند .از دیدگاه آنان زبان نه مخلوق استعداد و فطرت خاص آدمیان بود و نه محصول فرهنگ ها و تعاملات بشری ، بلکه نظام مستقل و خودمختاری است که مقدم بر انسانها و مستقل ازعالم طبیعت موجود است و به واقعیت های بیرونی و اندیشه و رفتار آدمی عینیت می بخشد. فوکو نیز همانند لئو اشتراوس معتقد بود که معنا را نباید صرفا" درساخت ذهن جستجو کرد . بلکه باید از دل ساختارهای اجتماعی ، تاریخی و فرهنگی بیرون آورده شود.
ب ) ارتباط گفتمان با ساختگرایی
مفهوم " گفتمان " دراندیشه فوکو ، نسبتی خاص با ساختگرایی دارد که برمحور روش " دیرینه شناسی " تنظیم شده است . از منظری ساختگرایانه ، گفتمان برای اشاره به مجموعه قاعده مندی از گزاره ها به کار می رود که به صورت ساختارهای نامرئی و ناخود آگاه ، در پس اندیشه های منفرد، تئوری ها و سخنان روزمره نهفته است و قواعد خود را بر اندیشه ، فلسفه ، علم ، رفتارها و گفتارها تحمیل می کند.از این منظر فلسفه ها و نظریه ها حاصل نوعی ساختار می باشد که درناخودآگاه مردم وجود دارد و براساس آن همه چیز شکل می گیرد.
ج ) اپیستمه یا صورت بندی دانایی
فوکو ساختارهای نهایی را که در پس اندیشه ها و کردارها نهفته است . " اپیستمه " یا " صورت بندی دانایی " می نامد.
اپیستمه ، پیش زمینه فکری ناخودآگاه همه اندیشمندان یک عصر و یا همان ناخودآگاه معرفت درهر دوران است . به سخن دیگر ، اپیستمه صورت بندی کلی آن روابط ساختاری و ساخت مندی است که شیوه ظهور گفتمان های علمی درهرعصری را تعیین می کند. یعنی چیزی است که تعیین می کند که چه می توان گفت و چه نمی توان گفت .اپیستمه بر سوژه انسانی مقدم است و شکل خاص اندیشه و کردار وی را تعیین می کند." به اعتقاد وی اپیسته چون اختاپوس پاهای خود را بر تمام شئون زندگی افراد که شامل اجزا ء
مختلفی از جمله علوم گوناگون و رویکرد به حقیقت گرفته تا چگونگی روابط جنسی ، افکنده است .
او اپیستمه رابه سه دوره تقسیم می کند: 1- اپیستمه رنسانس 2- اپیستمه عصر خرد 3- اپیستمه انسان دردوره جدید
پارادایم کوهنی از واژه یونانی ریشه می گیرد.که به معنای الگو، مدل ، طرح و نظایر این هاست و استفاده از آن را می توان در آثار افلاطون هم پی گرفت .دیدگاه کوهن (1996 - 1933 ) درباره تحولات علمی ، بدیلی در برابر دو دیدگاه سنتی و پوپری ارائه می دهد،به عقیده کوهن پارادایم ، عبارت است از نوعی موفقیت یا دست آورد مهم جدید که مورد تصدیق جامعه علمی خاص است و الگویی فراهم می کند که از روی آن سنت منسجمی درباره پژوهش علمی و همین طور شیوه عامی برای نگرش به جهان تدوین گردد.
ویژگی های پارادایم از دیدگاه کوهن عبارت است :
الف ) هر پارادایمی که خود را ایجاد و مستقر می سازد. درواقع بلوغ و تکامل یک علم را تشکیل می دهد.
ب ) پارادایم ها در بردارنده نمونه های اصیل و دست آوردهای علمی هستند، که درسطح وسیع و گسترده مورد تایید و تصدیق قرارگرفته و ازسوی جامعه علمی بعنوان الگوها و راه حل هایی برای مسایل و معضلات ، پذیرفته شده اند و امکان ظهورعلم هنجاری را فراهم می سازند.
ج ) تغییر و تحول در پارادایم مستلزم انقلاب علمی است .
تفاوت دیدگاه کوهنی با لاکاتوش دراین است: که معیار تعیین حدود کوهن به نظر ذهنی می رسد یعنی مبتنی براین است که دانشمندان چه بکنند و چه باور داشته باشند. درحالی که لاکاتوش معتقد است که یک جمله می تواند غیرعلمی باشد حتی اگر مقبولیت عمومی داشته باشد و ظاهر درستی داشته باشد.کوهن علم را با دین قیاس می کند درحالی که لاکاتوش قائل به چنین قیاسی نیست .
درخصوص تفاوت فوکو و کوهن عبارت است از : فوکو برای ادوار تاریخی قائل به تداوم نیست و هر دوره را دوره ای گسسته و مستقل ازتاریخ ادوار پارادایمی است که درهرعصر بر اذهان و افهام مسلط دیگر می داند. او برخلاف کوهن قایل به تکامل خطی
تاریخ اندیشه ها ست مفهوم گسست را مطرح می کند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات می سپارد.زیرا از نظر او تنها چیزی که ساخت پذیر نیست همین حوادث و احتمالات است .
سئوال 4 ) تئوری انتقادی و ماکس وبر , تفاوتها و شباهتها را بنویسید؟
موسسه فرانکفورت بخشی از یک جنبش فکری وسیع تر موسوم به مارکسیسم غربی به شمار می رفت که خصیصه های اصلی آن ارائه تفاسیر مجدد از نظریه مارکسیستی درباره جوامع سرمایه داری پیشرفته و ارائه دیدگاهی کاملا انتقادی نسبت به تحویل جامعه و دولت در اتحاد جماهیر شوروی بود. نظریه انتقادی را نظریه فرانکفورت نیز نامیده اند.در واقع نظریه انتقادی را می توان بخشی از مکتب فرانکفورت دانست . فهم بهتر درونمایه مکتب فرانکفورت( انتقادی ) تاملی ژرف در آراء ماکس وبر را می طلبد. اما بین اندیشه ماکس وبر و نظریه انتقادی ، وجوه اشتراک عمده ای وجود دارد:
1- باور به عقلانیت تکنولوژیکی یا عقلانیتی که بیانگر نظام اجتماعی مبتنی بر حاکمیت نیروهای مسلط جامعه با تکیه بر تکنولوژی است .
2- نظر بدبینانه به دنیای جدید ، زیرا عقلانیت تکنولوژیکی مسلط است و نیروی مقاومی درجهت نفی آن وجود ندارد.
مبانی افکار و آرا ء وبر در زمینه معرفت شناسی و تاریخ اقتصادی می توان اینگونه بیان کرد.
در آغاز دهه هفتم قرن 19 مکتبی به نام نئوکانتی درآلمان رشد و گسترش یافت که عمده ترین ویژگی آن قائل شدن بین علوم طبیعی و معرفت اجتماعی بود . از مهمترین اندیشمندان این جریان فکری می توان به ویندلیاند , ریکرت , زیمل و دیلتای اشاره نمود.
پرسش اصلی این اندیشمندان این بود که آیا آنگونه که پوزیتیویستها مدعی بودند علوم انسانی بر اساس علوم طبیعی شبیه سازی شود یا اینکه باید کاملا مستقل تلقی گردد . نتایجی که در پاسخ به این سئوال بدست آمده است عبارت است :
1- بین جهان پدیدارها و عالم انسانی شکافی پرنشدنی وجود دارد و بایستی میان علم طبیعت و علوم انسانی - تاریخی - اجتماعی فرق
گذاشت .
2- برخلاف تصور پوزیتیویستها , امکان ندارد کسی درعلوم فرهنگی بتواند از علوم طبیعی پیروی کند و درصدد کشف " قوانین " کلی برآید.
3- فصل ممیز " علوم فرهنگی " ر وح و درون وجودی آنهاست و در جامعه و تاریخ می بایست اساس دانسته شود.
و بر با دو جریان پوزیتیویسم و موازین ایده الیسم در تلاقی بود . وبر تاکید داشت که تبیین مبتنی بر" قوانین کلی " و " تفسیر موردی " هر دو روشهایی مشروع و در واقع مکمل یکدیگر است .
وبر معتقد است بین جهان بشری و عالم طبیعی تفاوت بنیادینی وجود ندارد.به نظر اونه پوزیتیویسم و نه ایدالیستها هیچیک معانی اصطلاحاتی چون " قانون " , " علت " , " عینیت " و " ارزش " درست نفهمیده اند.
درآثاروبر چهار موضوع اساسی به چشم می خورد که ارتباطی با یکدیگر قرار دارند. این چهارموضوع عبارتند از:
1- عقلانیت 2- اخلاق پروتستانی 3- بوروکراتیزه شدن 4- کاریزما
عقلانیت : ازنظر وبر عقلانیت مفهومی نسبی است . برای او تاریخ آنگونه که ایدآلیسم عینی هگل یا ماتریالیسم تاریخی مارکس بیان می کند , عقلانی نیست . از نظر او هیچ رابطه تاریخی مشخصی بین حقیقت و نیکی وجود ندارد . برای وبر"عقلانیت" به هیچ بیانگر وجود دورنمای تاریخی نوید بخشی که غایت تاریخ و مطلوب آمال انسان باشد نیست .حتی برعکس ابهام و اسارت حاصل از " عقلانیت " است که خود را به انسان مدرن تحمیل کرده است .
اخلاق پروتستانی : اهمیت این مسئله برای وبر , ازجهت ارتباط تاریخی آن با سرمایه داری مدرن است . دراین زمینه وی به فرایند عقلانی شدن اخلاق پروتستانی درچهارچوب تعالیم کالون اشاره می کند و تاثیر این اخلاق در شکل گیری روحیه سرمایه داری رامورد تجزینه و تحلیل قرار می دهد. البته او به صراحت شاره می کند که سرمایه داری مدرن صرفا زاییده اخلاق پروتستانی نیست بلکه درکنار دیگر عوامل از اخلاق پروتستانی نیز تاثیر پذیرفته است او معتقد است خوی سرمایه داری در مقطع آغازین عصرنوین نقش موثری درجهت گیری های اقتصادی و اجتماعی غرب داشته است درحالی که امروزه این تاثیر در نظام بوروکراتیک جدید همساز شده است .
بوروکراتیزه شدن : از نظر وبر بوروکراسی شکل سازمانی اداره عقلایی امور می باشد. که درطول تاریخ و جوامع و تمدنهای گوناگون به شکلهای مختلف وجود داشته است . به نظر او بوروکراسی همچون قفس آهنین انسان را دربرگرفته است و از آن هیچ گریزی نیست . تنها نیرویی که شاید بتواند حضارهای عقلانیت بوروکراتیک را درهم شکند نیروی کاریزما است .
کاریزما: به عقیده وبر " کاریزما" به معنی صفتی فوق العاده دریک شخص است . این صفت ممکن است واقعا وجود داشته باشد یا ادعا شود یا وجود آن صرفا فرض شود. معنی لغوی کاریزما عطیه الهی است و منشا کلیسایی دارد . کاریزما نقطعه مقابل عقلائی شدن است .چه درمفهوم و چه درمعنا . " کاریزما " بدین معنی , غیر عقلائی است با کردار ضابطه مند بیگانه است و بنابر این نیرویی است که درتاریخ خالق ارزش است .بنابراین شخصیت کاریزمایی شخصیتی است که به خاطر صفات و سلوک خود مورد توجه و تکریم قرار می گیرد. چنانچه این توجه و تکریم جنبه سیاسی داشته باشد می تواند به استقرار " سیادت کاریزمایی " منتهی گردد. شخصیت کاریزمایی دراندیشه وبر نوعی اهمیت فلسفی نیز دارد. او معتقد است دردنیای معاصر به دلیل استقرار دیوانسالاری درتمامی جوانب حیات اجتماعی پیش می رود . آزادی فردی و فکری در آن به مخاطره افتاده است و درچنین شرایطی رهبری کاریزمایی تنها نیرویی است که بتواند جامعه رابسوی رهایی راهبری کند.
اندیشه انتقادی وبر : دیدگاه وبر هنجاری نیست .نقطعه شروع وبر ملاکهای ارزشی نیست و او واقعیات اجتماعی - سیاسی رابا چنین ملاکهایی محک نمی زند. در واقع دیدگاه او ماهیتا " انتقادی است وی در پرتو عدم انطباق دستاوردهای جامعه مدرن با مدرنیته به انتقاد از وضع حاصل از فرآیند برورکراتیزه شدن و منظم شدن جامعه می پردازد. اندیشه انتقادی وبر درقالب چهار پارادوکس انجام گرفته است :
الف )پارادوکس عقلانیت و مشیت : به عقیده وبر عقلائی شدن خوی پروتستانی درعصر رفورماسیون زمینه ساز شکل گیری روحیه سرمایه داری و تقدس فعالیت اقتصادی در فرهنگ مدرن غرب بوده است .
ب )پارادوکس عقلانیت و نظم : وبر جامعه مدرن را جامعه دیسیپلین می نامد. وبر " دیسیپلین " را به معنی عادت شدن اطاعت بی چون و چرا برای عامه مردم می باشد. به نظر وبر درجامعه دیسیپلین , بوروکراسی از جایگا و نقش محوری برخوردار است.
نگرش انتقادی وبر درمورد بوروکراسی درمفهوم کلیدی " قفس آهنین " نیز متجلی است . هر چه بوروکراسی درنابودی عشق , تنفرودیگر خصلتهای شخصی و غیر عقلائی و عاطفی که فراسوی محاسبه قراردارد موفق تر باشد , بیشتر پیش می رود.
به نظر او غلبه بوروکراسی بر زندگی انسان مدرن به معنی سلب اختیار افراد از سرنوشت خویش است . بوروکراسی همچون " قفس آهنین " انسان رادر احاطه خود دارد و انسان را از آن هیچ گریزی نیست .
ج )پارادوکس لیبرالیسم و بوروکراسی : او مفهوم لیبرالی " تعیین سرنوشت فردی " کاملا" بی معنی شده است . وی لبه تیز نقد خود رامتوجه لیبرالیسم سیاسی آخر قرن 19 می کند ومی گوید امید گسترش حق رای ,به عنوان ابزار و تجلیگاه حاکمیت مردم امیدی واهی ا ست . به گفته وی بسیار ساده لوحانه است که در پرتو چنین واقعیاتی باور کنیم که مردم بطور اعم در موقعیتی قرار دارند که سرنوشت سیاسی خود را از طریق انتخابات آزاد تعیین کنند. حداکثر چیزی که از طریق انتخابات در دموکراسی های لیبرال ممکن است , انتخاب رهبران است. اگرچه منتخب مردم هستند اما در واقع برای آنها نیستند. او درمورد اینکه دولتهای مدرن غربی و دموکراسی های توده ای مبدل به جوامع ایستا شوند که درآن تکنوکراتها بر آنها حکمرانی کنند و پویایی اجتماعی - سیاسی آنها را نابود گردد باید هوشیار بود.
د ) پاردوکس " معرفت " و" معنا " :انتقاد وبر درباره نقش علم جدید در زندگی انسان مدرن , وبر به این نتیجه می رسد که با ظهور دیدگاه عقلائی - علمی به تدریج جهان بینی مذهبی - اخلاقی حوزه اجتماعی را ترک کرده و در حوزه خصوصی گوشه عزلت گزیده است .به عقیده وبر با غلبه دیدگاه علمی - عقلائی , انسان مدرن گرفتار یک بحران وجودی شده که نتیجه فرآینده فزاینده " اسطوره زدایی " در فرهنگ و جهان بینی بوده است . اسطوره زدایی در عصر مدرن در نهایت انسان را به وازدگی یا سرخوردگی روحی - اجتماعی کشانده است . اکنون نیز که همه جا سخن از " فرامدرنیته " است نام وبردرکنار نیچه جلب توجه می کند.