چکیده ای از کتاب "ایران و جهانی شدن " نوشته ی محمود سریع القلم 

 

جهانی شدن به عنوان یک فرایند یا پروسه ، موضوع جدیدی نیست . شاید بتوان گفت این فرایند از قرن هفدهم اغاز شده.

 

جهانی شدن یا Globalization منطقی مبتنی بر علم ، صنعت و نوآوری دارد اما فلسفه اصلی آن افزایش ثروت است. پدیده ای که تنها در اقتصاد باقی نمانده و امروز به همه ی حوزه ها تسری پیدا کرده است. می توان گفت جهانی شدن مثلثی است با سه ضلع اقتصاد ، سیاست و فرهنگ .

اصول متعددی در پروسه جهانی شدن دخیلند که مهمترین آنها عبارتند از : تفکیک ناپذیری ( میان اضلاع این مثلث ) ، ارتباطات گسترده ، جریان ازاد سرمایه ، اعتماد متقابل دولتها و کشورها ، گسترش دامنه ی ازادیها ( که به آزادی دستیابی به اطلاعات و آزادی سرمایه گذاری منجر می شود ) ، گسترش عقلانیت ، تکامل نظام سرمایه داری ، پذیرش روند رو به ضعف حاکمیت ملی کشورها و پذیرش اصل قاعده گذاری کشورهای پیشرو از سوی سایرین .

 

می توان گفت همه ی این اصول به نوعی با هم مرتبط هستند و یکی از دیگری مشتق شده و بر هم به صورت متقابل اثرگذارند.

 

کشورهایی که با پروسه جهانی شدن همگام شده اند نیز بالطبع ویژگیهای مشترکی دارند از جمله : ریسک پذیری در اعتماد به طرف مقابل ، توان رقابت ، توان بازی با حاصل جمع غیرصفر ، توان ثروت یابی  و حفظ استقلال و قدرت سیاسی به صورت همزمان ، واگذاری برخی امور به بخشهای غیر دولتی ، توان جمع گرایی ( دارا بودن قدرت همکاری ) و فردگرایی ( خلاقیت ) به صورت توامان ، برخوردار بودن از رهبران دوراندیش و پذیرفتن حاکمیت ملیِ نسبی به جای حاکمیت مطلق .

 

اما در این میان کشور ایران تاکنون نتوانسته پروسه جهانی شدن را با مختصات خاصش بپذیرد و خود را با آن همسو کند.

علت این مشکل را میتوان در تاریخ استعمار زده ی ایران و روند کنونی مدیریت و سایست کشور دریافت.

 

تجربه ی تلخ ایرانیان از استعمار و بهره کشی کشورهای مختلف در دوره های گونانگون ، آنان را به نوعی دچار بدبینی کرده و این بدبینی از زمان صفویه ( یعنی زمان آغاز رسمی ارتباط ایران با دیگر کشورها ) تا به امروز در تعامل با سایرین اثرگذار بوده است.

 

بی گمان از علل ذیل می توان به عنوان مهمترین عوامل ایجاد زمینه های استعمار و تحقیر ایرانیان نام برد که به مرور منجر به بدبینی دامنه دار در ایران شده :

ماهیت فاسد و بی فکر دربار، ناآشنایی شاهان و شاهزادگان از سیاست ، غلبه احساسات و تعصبات در ایرانیان ، بی منزلتی افراد ، روستا نشین بودن حداکثر جمعیت کشور ، فقدان اجماع کانونهای قدرت و نخبگان و اجماع فکری ، تشتت فکری و فلسفی و ایدئولوژیکی ، هسو نبودن سردمداران قدرت با نخبگان ، جنگها و هرج و مرجها ، فقر اقتصادی ، فقدان ساخت اداری ، عدم گردش قدرت و مهمتر از همه نبود اعتماد به نفس به خاطر اتکای بیش از اندازه به غرب .

نبود این مصادیق در کشور ، ایران را در حوزه های تحزب ، رشد اقتصادی ، دمکراسی  و ... نسبت به دیگر کشورهای مشابه به شدت عقب نگه داشت.

 

این روند بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم به دلیل برخی نگرشهای انقلابیِ صِرف ، ادامه یافت.

طبقه روحانیت در عین برخورداری از ظرفیت بسیج افکار عمومی، به دلیل عملکرد نامناسب از جمله اجماع و هم اندیشی با دیگر گروههای انقلاب توفیقات سیاسی زیادی کسب نکرد. ناراضیان از وقایع بعد از انقلاب به اپوزیسیون های داخلی و خارجی تبدیل شدند. و از همان زمان تقابل با ایران آغاز شد.

 

از سوی دیگرمی توان گفت جمهوری اسلامی ایران بیش از همه  با هدف حاکمیت سیاسی تشکیل شده بود و در نتیجه در مواد مختلف قانون اساسی ، گسترش حوزه ی فعالیت به حوزه های سیاست منطقه و بین الملل در اولویت قرار گرفت که اگرچه در ابتدا تاثیراتی هم داشت اما به زودی زمینه های تقابل با ایران و انزوای کشورمان را به عنوان کشوری انقلابی با رویکرد امنیتی و نظامی فراهم کرد.

 

در حوزه ی اقتصاد دولت به دلیل بی اعتمادی و عدم ورود بخش خصوصی و سرمایه گذار از یک سو و انزوا از سوی دیگر ، حجیم تر شد . اما ایران در تعامل اقتصادی خود همچنان خواهان بهره گیری از فضای اقتصادی جهانی شدن بود بدون اینکه این فرایند را از جهات دیگر پذیرفته باشد.

 

اما این نحوه برخورد ایران برخوردی دوگانه محسوب شده و کشورهای بزرگ اقتصادی نپذیرفته اند که ایران با بخشی از روند جهانی شدن کنار آمده و با بخشی دیگر ( یعنی فرهنگ و ایدئولوژی ) مقابله و مبارزه کند.

 

این مسئله به چند دلیل روی داده مثلا اینکه انقلاب اسلامی اساسا ماهیتی ایدئولوژیکی دارد و تغییر آن برای کشور پذیرفتنی نیست. همچنین نبود آموزش در مدیران کشور یکی دیگر از ضعفهای کشورمان تلقی شده است. مدیران فعلی که نسل اولی های انقلاب هستند به دلیل تفکران انقلابی ، هنوز به عنوان مدیرانی بین الملل گرا تربیت نشده اند و مدیریت آنان نه بر اساس مشاهده و آموزش بلکه بر اساس دیدگاههای انقلابی و ایدئولوژیکی است.

 

نویسنده کتاب غرب گریزی مسئولان و ناتوانی در همزیستی و ارتباط منطقی با دیگر کشورها را عامل مهمی در وضعیت کنونی کشورمان می داند و از این رو معتقد است شاید بهترین راه برای خروج از این وضعیت ، رسیدن به یک تصمیم صحیح و قاطع در خصوص تعامل با دنیا و پذیرفتن روند جهانی شدن با عوامل دخیل در آن است ؛ مسئله ای که در صورت عدم پذیرش و به تعویق انداختن ، کشور را با عدم قطعیتها و ناتوانی در پیش بینی رویدادهای اینده مواجه می کند.

 

در حال حاضر مهمترین محمل موجود برای خروج از این وضعیت توجه به نسل جدید موسوم به نسل سوم انقلاب است که مبانی فکری متفاوتی داشته و به عنوان نسلی غیرسیاسی و غیرفلسفی ، با تکیه بر فرهنگ ایرانی ، اعتماد به نفس و تعاریف واقع بینانه تر از سیاست و جهانی شدن ، می توانند نقش متفاوتی در بهبود اوضاع کشورمان داشته باشند.