خاورميانه چشم به راه مارتين لوتري ديگر است
فرانسيس فوكوياما، در گفتوگو با بوستون گلوب: گاهي توسل به اقدام بازدارنده ضروري است. اما به نظر من اشتباه بزرگ آمريكا اين است كه حدود اين نظريه را مشخص نكرده است. اگر اين اتفاق ميافتاد جهانيان گمان نميكردند كه اين نظريه مولفه دائمي سياست خارجي آمريكا است.معتقدم تحت شرايطي خاص، آن هم در نهايت ظرافت بايد دست به اقدام بازدارنده زد. من حامي چنين اقدامي هستم. اعمال اين استراتژي در عراق اشتباه بود اما ديگر كار از كار گذشته است. چارهاي جز ادامه دادن نيست هرچند كه شخصا خطمشي ديگري را ترجيح ميدادم. آمريكا هم از نظر اسنادي سردرگم بود. در ابتدا خطر <سلاحهاي كشتارجمعي> را پيش كشيد و ترس ناشي از آن را بهانه حمله به عراق كرد، بعد نگراني درباره مردمسالاري و حقوق بشر را پيش كشيد. اين همه بيثباتي را چگونه ارزيابي ميكنيد؟ توسل به نظريه جنگ بازدارنده به بهانه برقراري مردمسالاري و مبارزه با <محور شرارت> مورد انتقاد است. معتقدم با استفاده از نيروي نظامي نميتوان به مردمسالاري دست يافت. درست است كه گاهي قدرت مولفه مهمي است. اما استفاده از آن در مورد عراق اشتباه بود. در جديدترين كتاب خود <شكلگيري ملتها: حاكميت و نظم جهاني در سده 21> گفتهايد كه حاكميت به علت توسعهنيافتگي آن دسته از كشورهاي جهان سوم است كه خارج از آسياي شرقي قرار دارند. يعني معتقديد كه مردمسالاري كامل در خاورميانه با ايجاد حكومتهاي شايسته ميسر است؟ اين دو موضوع پيوند عميقي با يكديگر دارند. معمولا بدون مردمسالاري نميتوان به حاكميت خوب رسيد. اما برخي سنگاپور را مثال ميزنند كه داراي ديوانسالاري بسيار كارآمد و حاكميت فنسالاران است بدون آنكه مردمسالاري را پياده كرده باشد. اين هم يكي از مدلهاي ممكن است اما در عمل كشورهاي بسيار اندكي ميتوانند به سطح حاكميت مطلوب سنگاپور برسند. مردمسالاري جزئي از حاكميت خوب است زيرا در بسياري از موارد بدون مشاركت مردم، بازخوردهاي مردمي و پاسخگويي مسوولان به نيازهاي آنان غيرممكن است. تحقق حاكميتهايي پاسخگو در خاورميانه به احتمال فراوان پروسهاي بلندمدت است چرا كه در بسياري از كشورهاي خاورميانه، حكومتهاي اقتدارگرا داراي ريشههاي بسيار عميق ايدئولوژيك هستند. به نظر ميرسد كه با وقوع جنگ عليه عراق، بسياري از آمريكاييها ديگر اعتقادي به <جهاني بودن ارزشها و نهادهاي آمريكا> نداشته باشند. شما هم زماني گفته بوديد كه چنين باوري سبب شده است آمريكاييها منافع ملي محدود خود را با منافع جامعه جهاني اشتباه بگيرند. معتقدم از نظر ارزشها و نهادهاي جهاني، آمريكا فقط يكي از مصاديق الگوي جهاني است. اروپا، ژاپن، كره و كشورهاي ديگر هم هستند. آمريكا فقط يكي از مصداقهاي حاكميت مردمسالارانه است. علت اينكه مدل آمريكا در قرن بيستم رواج يافته است همسازي اين مدل با آرزوهاي بسياري از جهانيان بود. اما نميخواهم بگويم كه نسخه آمريكايي الزاما نسخه جامع و درستي است. واقعيت اين است كه آمريكا منافع محدود خود را ارزشهايي جهاني ميپندارد. چنين انديشه اشتباهي وجود دارد. به نظر من مخلوط كردن منافع محدود خود با منافع جهانيان يكي از خصلتهاي آمريكاييها است. نظر شما درباره طرح خاورميانه بزرگ چيست؟ به نظر من مشكل اين است كه ايالات متحده به چند دليل در جهان عرب از اعتبار بسيار اندكي برخوردار است. نخستين دليل همان نحوه برخورد با مساله فلسطين و دومين دليل نيز همكاري با حكومتهاي غيرمردمسالار در سراسر جهان عرب است. به همين خاطر وقتي ايالات متحده از مردمسالاري سخن ميگويد گوش مردم جهان به اين حرفها بدهكار نيست. تا وقتي كه اين معضل به صورت بنيادي حل نشود، بهسختي ميتوان پيشرفتي داشت. شما اصرار داريد كه مدرنيسم فرآيندي جهاني است و دير يا زود همه جوامع را در بر خواهد گرفت و معتقديد مدرنسازي اسلام عامل اصلي مشاركت ملل عرب در جامعه جهاني است. آيا هنوز هم معتقديد كه ميتوان از گسست بين تمدنهاي جهان جلوگيري كرد؟ اول بايد بگويم كه بين مذهب و سياست در خاورميانه بايد سازشي ايجاد شود. وقتي از چنين سازشي يا از سياست سكولار سخن ميگويم منظورم سياست <ضدمذهبي> يا سياست مبتني بر حذف مذهب نيست. در واقع تركها دارند به راهكاري در اين زمينه دست مييابند. هماكنون بزرگترين حزب تركيه، اسلامي است. مذهب را جدي گرفتهاند و نميخواهند آن را از دور خارج كنند. ميخواهند هويت اسلامي جامعه تركيه را حفظ كنند و در عين حال در چارچوب سياست مردمسالارانه كار كنند. به نظر من تركيه ميتواند سرمشقي براي ساير كشورهاي مسلمان باشد. يعني يكپارچه شدن با دنياي بيرون (مردمسالاري) همراه با حفظ هويت اسلامي. شما گفتهايد كه خاورميانه چشم به راه مارتين لوتر ديگري است. منظورتان چيست؟ در جهان عرب و اسلام هم ديدگاههاي ليبرال وجود دارد اما گوش سياستمداران بدهكار نيست. در واقع به نظر من مهمترين نبرد همان نبرد سياسي است. براي مثال كسي مانند عبدالكريم سروش، نظريهپرداز ايراني به دنبال آشتي دادن اسلام و مدرنيته است. شايد يك لوتر تنها نداشته باشيم ولي در جهان اسلام ديدگاههاي اينچنيني بسياري وجود دارد. اين اصلاحطلبان چشم به راه زمان مناسب بودهاند اما افرادي مانند اسامه بنلادن كار آنان را خراب ميكنند. ضديت با آمريكا و بنيادگرايي بهويژه پس از جنگ عراق رو به گسترش است. آيا هنوز هم معتقديد كه نويد <پايان تاريخ> هراس <نبرد تمدنها> را به كناري خواهد زد؟ بحث <پايان تاريخ> اين است كه مردمسالاري راستين و مشروع تنها شكل حاكميتي است كه به راستي مردم به آن اعتقاد دارند. اين همه تنش در خاورميانه حاصل نبود مردمسالاري است و معتقدم مردم اين منطقه هم به راستي خواستار مردمسالاري هستند.
خاورميانه چشم به راه مارتين لوتري ديگر است - برگردان: مريم بختياري
شما از نظريه <جنگ بازدارنده> براي دفاع از منافع ملي آمريكا حمايت ميكنيد و در عين حال معتقديد دشمني ايدئولوژيك و چندجانبهگرايي يكي از مشكلات در ايالات متحده است. آيا اين دو ديدگاه با يكديگر در تضاد نيستند؟
انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com