روشنگری
بسمه تعالی
بررسی نظریه شناخت کانت ، دکارت ،جان لاک فصل سوم فلسفه روشنگری حسن افشار
نظریه شناخت کانت
از نظر کانت شناخت یک حقیقت دو مرحله ای است. او اصلا احساس را یک مرحله برای شناخت نمی داند و معتقد است که حس، ماده بی شکل و بی صورت شناخت را به انسان می دهد و ماده بی شکل و صورت، شناخت نیست. وقتی انسان چیزی را احساس می کند. (ماده بی شکل و صورت آن چیز) به ذهن می رود. برای اولین بار خود ذهن به آن ماده ای که به وسیله حس به ذهن آمده است صورت می دهد.
مجموع ماده و صورت که در ذهن پیدا می شود یک مرحله از شناخت است. او معتقد است که مکان و زمان، واقعیت عینی ندارند، بلکه واقعیت ذهنی هستند و ما چیزی را نمی توانیم تصور کنیم یا بشناسیم الا در زمان و مکان. می گوید ولی تو خیال می کنی که اشیاء در بیرون، در جایگاه زمانی و مکانی قرار گرفته اند، خیال می کنی خورشید در بیرون مکان دارد، انسان ها در بیرون مکان و زمان دارند
اشیاء را جز در زمان و مکان نمی شود تصور کرد و شناخت، ولی زمان و مکان ساخته ذهن توست. می گویید: خورشید در آنجاست. می گوید: خورشید در بیرون است اما "آنجا" در ذهن توست. می گویید: خورشید دیروز و خورشید امروز، می گوید: خورشید در بیرون است اما "دیروز" و "امروز" ساخته ذهن توست. پس مرحله اول شناخت این است که ما اشیاء را در زمان و مکان تصور می کنیم و بدون آن هم شناخت امکان پذیر نیست، این، زمان و مکان است که به اشیاء صورت و شکل می دهد. ماده شناخت را از بیرون می گیریم (مثل خورشید) ولی ذهن ما صورت آن را که زمان و مکان باشد به آن می بخشد.
مرحله دوم که مرحله علمی و به مرحله فلسفی می رسیم. اشیاء را در زمان و مکان دیدن، هنوز در مرحله جزئی است. اینجاست که کانت آن مقولات دوازده گانه کانت خودش را بیان می کند که هر سه چهار مقوله را در یک باب می آورد که این از مباحث بسیار طولانی فلسفه است.
پس آقای کانت شناخت را دو مرحله ای می داند ولی به این ترتیب که مرحله اول -که تقریبا مانند مرحله تخیلی است که ما می گوییم- مرحله ای است که محسوسات وارد صورت زمان و مکان می شوند، و مرحله دوم مرحله مقولات دوازده گانه است.
نمونه مراحل دوازده گانه در چها گروه 1- وحدت ، کثرت ، کلیت (از لحاظ کمیت)- 2- ثبوت ، نفی، تحدید (از لحاظ کیفیت)- 3-جوهر ، علیت ، فعل و انفعال (از لحاظ نسبت)- 4- امکان عام ،امتناع وجودو عدم وجوب ،امکان خاص (از لحاظ جهت)
..............................................................................................................................................................................
دیدگاه شناخت دکارت
حول سه محور 1-معرفت شناسی (یعنی امکان وجود شناخت)
2-فرآیند و مکانیزم شناخت
3- معیار و ارزش شناخت را بررسی می کند.
دکارت می گوید:ما هرگز نمی توانیم بدانیم فرق خواب و بیداری چیست و هیچ قرینه مطمئن یا هیچ نشانه ای وجود ندارد که بیداری را از خواب متمایز کند . بحث بر سر خود «شناخت» یا «دانستن» یا «علم » است نه دانستنی ها و دست آورد ها ی علمی .
شالوده های شناخت .
واقعیت (بود یا باطن) و نمود (نمود یا ظاهر )
دیدن سیب یا هر شیءمادی دیگر عبارت است از ادراک حسی آن از طریق حس بینایی . خلاصه آنکه ما دارای احساسی از سیب هستیم . مثلا محتوای این احساس رنگ سیب است . این احساس در درون ماست .
اکنون ما دارای تجربه دیدن سیب هستیم . این تجربه دارای سه جزء است :
1.خودم که دارای این احساس هستم .2. محتوای این احساس مثلا رنگ و شکل سیب ، یا آنچه که داده حسی است . 3. خود سیب که احساس من بر آن مبتنی است .
شناخت آن مبتنی بر تجربه است همانند افتادن سیب از روی درخت که ما فکر می کنیم همه اجسام می افتند .از تجربه افتادن استدلال و اصل اسقراء از جزء به کل رسیدن .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیدگاه جان لاک در مورد شناخت
نظريه لاك دربارة تفكر و شناخت ممكن است به ظاهر مشابه نظرية دكارت بنمايد. لاك تفكر را متضمن سلسلهاي از تصورات يا ايدهها ميداند كه «در ذهن» يا «در برابر ذهن» موجودند و نمودار چيزهاي خارج از ذهناند. «استدلال» قسمي عمل ذهني است كه به شناخت يا اعتقاد منجر ميشود. لاك شناخت را درك نسبت بين تصورات معرفي ميكند. ديدگاه كساني كه به شهود قائلاند، دربارة شناخت بسيار شبيه نظر دكارت است، يا لا اقل ممكن است چنين به نظر برسد. قدر مشتركشان اين است كه ميگويند وقتي كسي چيزي را ميشناسد مثل اين است كه حقيقتي را درمييابد يا مشاهده ميكند.
شناختی که ما از جهان داریم و تمامی مسائلی که از جهان می فهمیم ، نظام های فلسفی که در هر جا و در هر زمان می سازیم ریشه در تجربه ما دارد.ما ذاتاً اطلاعاتی نداریم.مثلاً بشر علت و معلول را از طبیعت استنتاج می کند یا مسائلی دیگر را هم به همین طور.پس اول تجربه باید به عنوان ریشه تمام شناخت علمی و فلسفی در نظر گرفته شود.او در رساله ای در باب فهم بشر می گوید:ذهن انسان از طریق حواس پنج گانه آرای ساده و پیچیده را دریافت می کند تا در ذهن خود دانش تولید کند.او گفته ارسطو را تایید می کرد که هر انچه در ذهن است ابتدا در حواس بوده.بنابر این به کار بردن واژه هایی چون خدا ، جوهر ، ابدیت در واقع سو استفاده از عقل است زیرا این ها را در تجربه در نیافته ایم.اگر این طور باشد می شود نظام های خوش ساخته فلسفی ساخت که در ظاهر هوشمندانه اند ولی در واقع خیال پردازی و توهم اند
او اصالت را به حواس می دهد اما معتقد است که شناختی که از راه حواس به دست می آید محدود است و فقط وجود اشیائ را به ما می شناساند نه طبیعت و ماهیتشان را و از آنجایی که اندیشه ما درباره ی جهان محدود به مفاهیمی است که از راه حواس بدست می آید پس تعقل ما درباره جهان نیز محدود است.
..............................................................................................................................................................................
فرق دیدگاه دکارت و لاک در مورد شناخت
دکارت تصور را چیزی به کلی عقلی می پندارد ولی لاک تصور را به کلی حسی می داند.