کتاب فلسفه روشنگـری 

فصـل دوم  طبیعت و شناخت طبیعت در فلسفه روشنگری

خلاصه فصل :  محمد علی فخاریه  -  دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی

در این فصل دیدگاه اندیشه غربی نسبت به مفهوم طبیعت – خدا و وحی در سه دوره تاریخی قرون وسطی ، رنسانس و عصر روشنگری بیان میگردد که به شرح ذیل می باشد.

قرون وسطی:

اندیشه قرون وسطی اساسا این وظیفه را بر عهده داشت که معماری وجود را دنبال نماید و طرح کلی آن را ترسیم کند. در نظام دینی قرون وسطی هر مرحله از واقعیت جایی ویژه داشت. در این نظام دینی برای شک جایی وجود نداشت. در همه تفکرات این آگاهی بود که کائنات در پناه نظم و ترتیبی نقض ناشدنی قرار دارند و کار اندیشه ، آفرینش نیست بلکه پذیرش است. خدا و روح و جهان سه تکیه گاه بزرگ اند که تمامی کائنات به آنها متکی اند و نظام شناخت معطوف به آنهاست. شناخت طبیعت به هیچ وجه از این نظام جدا نیست بلکه از همان آغاز در دایره معین وجود محصور می شود و اگر از این دایره بیرون رود سر گردان می گردد و آن نوری که حوزه مقدرش را روشن می کند خاموش می شود.شناخت طبیعت مترادف است با شناخت آفرینش . شناخت طبیعت تا آنجا شناخت است که برای موجودی متناهی و مخلوق و وابسته قابل حصول باشد. این شناخت جز اشیاء محدود و محسوس محتوایی ندارد. بدین سان شناخت طبیعت هم به طور ذهنی و هم به طور عینی محدود می شود. قلمرو طبیعت در تقابل فیض الهی است. ارتباط ما با قلمرو طبیعت از طریق ادراک حسی و فراگرد های مکمل آن مانند داوری منطقی و استنتاج و کاربرد استدلالی فهم صورت می گیرد ، اما ارتباط با قلمرو فیض الهی تنها از طریق وحی میسر است. ضروری نیست که میان علم و ایمان ، میان خرد و وحی تقابلی باشد. نظامهای بزرگ مدرسی وظیفه خود را سازگار کردن این دو قلمرو و هماهنگ کردن آنها بنابر موضوعاتشان می دانستند. قلمرو فیض قلمرو طبیعت را نفی نمی کند بلکه آنرا تحت الشعاع قرار می دهد. کمال واقعی طبیعت را نباید در خود طبیعت یافت بلکه باید آن را در فراسوی قلمرو طبیعت جست. علم ، اخلاق ، قانون و دولت را نمی توان بر شالوده های خود آنها مستقر ساخت ، کمکی فوق طبیعی همواره مورد نیاز است تا آنها را به کمال حقیقیشان برساند. قانون طبیعی هرگز نمی تواند چیزی بیش از مبداء حرکت به سوی قانون الهی باشد . خرد خادم وحی است و خادم وحی نیز باقی می ماند. خرد راهنمایی به سوی وحی است و ضمینه را برای وحی آماده می کند.

 

 

 

رنسانس:

ذات حقیقی طبیعت را نباید در قلمرو آفریده جست بلکه باید آن را در قلمرو فرا گرد آفریننده یافت. طبیعت چیزی است بیش از آفرینش محض و در ذات اصلی الهی سهیم است زیرا قدرت الهی در خود طبیعت جاری و ساری است.بدین سان دوگانگی میان آفریدگار و آفریده از میان می رود. خداوند عقل خارج از طبیعت نیست که در اطراف بگردد و راهنمایی کند بلکه برای او زیبنده تر این است که اصل درونی حرکت باشد ، اصلی که طبیعت خود او تجلی خود او وروح خود اوست نه آن که اجسام و موجودات بسیاری باشد تا همچنان که در آغوش او بقا و دوام دارند حرکت کنند.این عقاید برای نخستین بار در تفکرات جوردانو برونو نمایان شد. قدرت خرد تنها وسیله برای دستیابی به نامتناهی است. جوردانو نظریه وحدت وجودی داشت و زمان را لایتناهی می دانست . او خدا را خارج از جهان نمی دانست بلکه میگفت خدا جزو جهان است . او واحد است و تمام تضادها در او محو و نابود می شود خدا جوهر طبیعت است. بهترین طریق پرستش او شناخت قوانین طبیعت و استفاده از این قوانین به نحو احسن است. وی روح را عنصر فنا ناپذیر می دانست ولی روح و ماده را یکی می دانست.این نظریه در آثار گپلر و گالیه نیز مطرح شد. هدف دائمی این نظریه یافتن نشانه الوهیت طبیعت در قانون طبیعی است. اما دقیقا بخاطر همین گرایش دینی که زیر ساخت آن بود ناگزیر با فرمهای سنتی ایمان  در افتاد. اکنون در کنار حقیقت وحی شده ، حقیقت مستقل و اصیل طبیعت  پا به عرصه وجود می گذاشت . این حقیقت نه در کلام خدا بلکه در آفرینش او آشکار می شود . این حقیقت بر پایه گواهی کتاب مقدس یا سنت نیست بلکه حقیقتی است که همواره در برابر دیدگان ماست. کلام وحی هرگز    نمی تواند چنین شفافیتی داشته باشد زیرا همواره چند پهلو و تفسیر پذیر است از این رو کلام وحی نارساست. اما طبیعت با نظم بی نظیرش در برابر ماست و در انتظار ذهن انسان که آنرا کشف کند.

عصر روشنگری:

فلسفه روشنگری می کوشد تا در یک فراگرد رهایی عقلی هم استقلال طبیعت و هم استقلال عقل را نشان دهد . اکنون باید هم طبیعت و هم خرد را به منزله اصل ، شناخت و آن دو را به هم پیوند داد . از این رو هر میانجی میان این دو که بر پایه قدرتی متعالی یا وجودی فراباش باشد زائد می شود. چنین میانجی نمی تواند پیوند میان طبیعت و ذهن را مستحکم تر کند بلکه بر عکس مداخله وجودی فراباش با صرف رهیافت به مسئله ای که با آن مواجه می شود و پرسیدن این که طبیعت و ذهن را تابع چه چیزی قرار دهد ، سبب می شود که پیوند میان ذهن و طبیعت سست گردد و در نهایت کاملا از هم بگسلد. در واقع متافیزیک (( مداخله خدا )) در زمانهای بعد درست همین گام را برداشته است. این متافیزیک هم عمل مستقل طبیعت و هم فرم مستقل ذهن را فدای قدرت مطلق الهی کرده است. در تقابل با بازگشت به فراباش ، فلسفه روشنگری اصل درون باش محض را هم در مورد طبیعت و هم درمورد شناخت اعلام می کند. هم طبیعت و هم شناخت را باید با کمک ماهیت خودشان درک کرد.