فصلنامه‌ی «نیوپرسپکتیو»
New Perspective Quarterly
 بهار 2007

فرانسیس فوکویاما Francis Fukuyama نویسنده‌ی کتاب مهم و اثر گذار پس از جنگ سرد، با نام «پایان تاریخ و آخرین انسان» است. در ماه مارس ناتان گاردِلس Nathan Gardels سردبیر فصلنامه‌ی نیوپرسپکتیو، در محل کار او در دانشگاه جانز هاپکینز در واشنگتن دی سی با وی دیدار کرد. [گفت و گوی پیش رو حاصل این دیدار است]

 فصلنامه نیوپرسپکتیو: آیزایا برلین فقید چنان که مشهور است، بین مفهوم آزادی "منفی" و آزادی "مثبت" فرق گذاشته است: اولی "آزادی از" استبداد و دخالت است و دومی "آزاد بودن در" انجام کارهایی است که شخص (خواه زن و خواه مرد) در حوزه نبود ِ دخالت مایل به انجام آن است؛ یعنی آزادی خودشناسی.
 
چنان که شما در بحث‌تان راجع به "پایان تاریخ " به آن اشاره کرده‌اید، آزادی منفی، در پی پایان گرفتن جنگ سرد اگر نه در عمل، از نظر اصولی عمومیت یافته و تا حدود زیادی پذیرفته شده است. حتی در چین نیز، قلمرو فضای شخصی بسیار گسترش یافته است.
 
اما کمابیش بر پایه تعریف در جهانی چنین پرگونه، دیده می‌شود که آزادی مثبت، یعنی "آزاد بودن در" فراگیر نشده است. مردمی می‌خواهند روسری به سر کنند و دیگرانی می‌‌‌خواهند با همجنس‌شان ازدواج کنند.
 
پس از "پایان تاریخ" آیا امروزه بیشترین درگیری‌ها بر سر آزادی مثبت نیست؟
 
فرانسیس فوکویاما:
درست است. بیشتر دموکراسی‌های آزاد توانسته‌اند این پرسش را نادیده بگیرند که چه آزادی‌های مثبتی را می‌خواهند تشویق کنند، زیرا در زمینه آن به چالش طلبیده نشده‌اند. اکنون اما از سوی اقلیت‌هاـ مهاجران مسلمان در اروپا، برای مثال ـ و یا به طریقی از سوی برخی فرهنگ‌های رو به اعتلای آسیایی که از احساس بسیار نیرومند داشتن اخلاقیاتی ویژه‌ی جامعه‌ی خود و ارزش‌های غیر لیبرال خودی بهره‌مند هستند، در این عرصه به چالش طلبیده شده‌اند. این مساله اکنون به مساله‌ای مطرح و زنده تبدیل شده است.
 
به ویژه در اروپا، موضوع مهاجرت و هویت با مساله گسترده‌تر بی ارزشی پسا مدرن درهم می‌آمیزد. سربرآوردن نسبیت باوری، تایید ارزش‌های مثبت، و در نتیجه اعتقادات مشترکی که اروپاییان از مهاجران به عنوان شروط شهروندی می‌طلبند، را سخت‌تر کرده است. نخبگان پسامدرن، با فراتر گذشتن از هویت‌هایی که تعریف شان را از مذهب و ملت اخذ می‌کنند، به چیزی می‌رسند که از دید آنان برترین جایگاه را دارد. اما جدای از بزرگداشت و تحسین شان از چندگونگی بی پایان و مداراگری، آنها توافق بر سر جوهره‌ی زندگانی خوب را که همگی نیز سودای آن را در سر می‌پرورند آسان نمی‌یابند.
 
بنابراین، برای روشنی بیشتر، بحثی که من در پایان تاریخ پیش کشیدم، این بود که، هگل درک مثبت‌تری از چیستی آزادی در معنای شناسایی کرامت بنیادی انسان و توان دست زدن به گزینش‌های اخلاقی داشت. در نتیجه، به یک مفهوم، آنچه "پایان تاریخ" معنی می‌دهد، آغاز بازسازی ایده مثبت‌تر و واقعی‌تر معنای زندگی در یک دموکراسی آزاد است.
 
نیوپرسپکتیو:
درست همان گونه که تایید و به نمایش گذاشتن هویت مهاجران در جوامع آزاد درگیری‌ها و اختلافاتی تازه در این جوامع به همراه می‌آورد، آیا "بی ارزشی پسا مدرن" غربی ـ نسبیت باوری، باور به ارزش‌های غیردینی، آزادگذاری، مادی‌گرایی ـ که از راه رسانه‌های همگانی و سرگرمی‌ها در سایر فرهنگ‌ها بازتابانده می‌شود ایجادگر و زاینده‌ی تعارضاتی با ابعاد جهانی نیست؟ مهاجران به اینجا می‌آیند، و رسانه‌های ما به آنجا می‌روند. گذشته از اینها اسامه بن لادن که هرگز به آمریکا نیامده بود. اما او آنجا را از طریق "تصاویر هالیودی" می‌شناسد.
 
کار رسانه‌ها جهانی سازی است، آنها همزمان مسایل را به هم گره می‌‌زنند، از هم متمایز می‌کنند و تعریفش می‌کنند؛ آنها در حکم فضایی هستند که در آنجا شناخت عملی می‌شود و کرامت اعطا می‌شود. می‌پذیریم که این رسانه‌ها بازار و عرصه تازه‌ای هستند، آیا می‌شود گفت آنها پهنه‌ای نو برای کشمکش و برخورد نیز هستند؟
 
فوکویاما:
بله، بی شک چنین است. بر سر این موضوع، در ایالات متحده ، مدت درازی است که جنگی فرهنگی در جریان است. محافظه کاران فرهنگی و راست مذهبی، مدت‌هاست که از هالیود به خاطر نادیده گرفتن ارزش‌های خانواده و معتقدات دینی به سختی انتقاد می‌کنند. به یک معنا، موضع آنها، اختلاف چندانی با موضع اسامه بن لادن ندارد. بی‌ارزشی که فرهنگ توده‌ای آمریکایی از خود به نمایش می‌گذارد، مسئله‌ای است.
 
روشن است مسلمانان افراطی، چهارچوب بنیادی مداراگر لیبرالی را که جنگ‌های فرهنگی آمریکا درقالب آن جریان دارد، نمی‌پذیرند. اما در این جا رابطه‌ای وجود دارد. آنچه ما امروزه در عرصه جهانی ناظر آنیم، از جهاتی ادامه‌ی همان جنگ فرهنگ‌های درون خود آمریکاست.
 
نیوپرسپکتیو: 
پس از 11 سپتامبر، دولت بوش، مبازره‌ای تبلیغاتی را به عنوان "دیپلماسی عمومی" آغاز کرد که می‌گفت "اگر جهان اسلام آمریکا را تنها درک می‌کرد" مسلمانان از ما تنفر نمی‌داشتند. اما این تبلیغات پسامدرن فرهنگ توده‌ای مدت‌های درازی است که آنجا جریان داشته‌است. اما مسلمانان به راستی آمریکا را می‌شناسند. مشکل نیز همین است! شاید آمریکاییان نیازمند اینند که کمی فروتن‌تر و آماده انتقاد از خود باشند. همه‌ی ثمرات آزادی خوشایند نیست.
 
فوکویاما:
من به راستی فکر می‌کنم، سویه ناخوشایند آمریکا در تمام جهان به خوبی شناخته شده است. تصوری که بسیاری از منتقدان مسلمان، خواه افراطی و یا غیر آن، از آمریکا دارند، نادرست نیست.
 
یکی از توهمات سیاست آمریکا پس از رویداد 11 سپتامبر این فرض بود که اگر آمریکا ستیزی در جهان وجود دارد نه به خاطر سیاست‌های ما یا تصویر هولیودی‌مان است، بلکه به دلیل سوء تفاهمی است که در باره‌ی ما در اذهان وجود دارد و به درستی درک نشده‌ایم. این وسوسه گمراه کننده‌ای بود و معنی‌اش این بود که نیازی نیست به درون نگاه کنیم و خودمان را و یا سیاست‌هامان را تغییردهیم.
 
از سوی دیگر، من بر این باور نیز هستم که تصویر آمریکا در جهان، به این بستگی دارد که ما در باره‌ی کدام بخش از جهان حرف می‌زنیم. در نقاطی که با موفقیت، به مدرن سازی اهتمام می‌ورزند، نشان دادن فرهنگ توده‌ای ما خوب و سودمند است، زیرا آنان آن گونه آزادی را که در فیلم‌های ما و یا موسیقی مان نشان داده می‌شود به عنوان چیزی می‌نگرند که آرزوی آن را دارند. این ایجاد تنفر نمی‌کند.
 
شما جاهایی با مشکل بزرگ روبرو می‌شوید که کشورها در فرآیند مدرن سازی‌شان با شکست مواجه شوند. آنان سرزمین موعود را به چشم می‌بینند ولی راهی برای رسیدن به آن در برابر ندارند. این است آنچه تنفر و آمریکا ستیزی را به وجود می‌آورد.
 
نیوپرسپکتیو:
ما می توانیم این را بیشتر تعمیم دهیم. آنها که در نتیجه‌ی جهانی‌سازی، به خصوص در آسیا، به موفقیت دست یافته‌اند، ویژگی‌های راه و رسم زندگی آمریکایی ـ آزادی بیشتر، جنبش و تحرک و رفاه بیشتر ـ را راحت تر و با رغبت بیشتری می‌پذیرند و از آن خود می‌کنند. آنها ضمن انجام این کار، دلشان می‌خواهد، داستان‌های خودشان را بر پرده ببینند و نه مال آمریکا را. آیا این امر به طور نسبی سبب کاهش آن قدرت ملایم آمریکا نمی‌شود ؟
 
فوکویاما:
آری، ولی مگر این بدترین چیزی است که می‌تواند در جهان روی بدهد. ما به علت اینکه قدرتمند بوده‌ایم .چشممان کور است و گونه‌های دیگر قدرت ملایم را نمی‌بینیم. خوانندگان موسیقی عامه پسند پاپ و ستاره‌های فیلم‌های کره‌ای به طوری باور نکردنی در ژاپن و دیگر نقاط آسیای شرقی محبوبیت دارند. چین صنعت سینمایی عظیمی دارد. چینی‌ها در خارج به یادگیری و بازآموختن زبان ماندارین (چینی پکنی) پرداخته‌اند.
 
ما نمی‌بایستی با این قلمرو قدرت ملایم، همانگونه برخورد کنیم که در باره‌ی قدرت نظامی می‌اندیشیم. همترازی قدرت فرهنگی، معادله ای نیست که حاصل جمع دوسوی آن، صفر باشد. چین اگر فیلم‌های ساخته خودش را بیشتر از فیلم‌های آمریکایی ببیند، الزاماً به معنای تهدید منافع ملی آمریکا نیست.
 
نیوپرسپکتیو:
پس، زمانی که آمریکا نقش خود را در جهان در نظر می‌گیرد، آیا اهمیت ندارد که این واقعیت را به حساب آورد که محتوای فرهنگ توده‌ای ما، بر روابط بین‌المللی‌مان اثر می‌گذارد؟
 
فوکویاما:
بدون شک، این موضوع پراهمیتی است. اما من نمی‌دانم که دست زدن به کاری در این مورد برای فرهنگ آزاد به این سادگی‌ها انجام پذیر باشد. حتی هنگامی آدم تشخیص می‌دهد که هالیود به منافع سیاست خارجی آمریکا لطمه می‌زند، نمی تواند از رفتن این چیزها به خارج جلوگیری کند. جز این که جلوی جانت جکسون را از طریق مقررات FCC (کمیسیون ارتباطات فدرال) بگیریم که دیگر هیچگاه در مسابقه‌ی پایانی قهرمانی فوتبال آمریکایی سینه‌‌هایش را عریان نکند، کار زیادی از دست آدم ساخته نیست! مشکلی است، اما نه چنان مشکلی که لزوماً به وسیله سیاستگذاری دولتی حل شدنی باشد.
 
اماٌ البته این امید باقی ست که در بازار اندیشه، خوب، بد را به کنار خواهد زد. اما هنوز نشانه‌های زیادی در دست نیست که چنین چیزی دارد روی می‌دهد.
 
نیوپرسپکتیو:
همچنان که شما نیز گفتید، یکی از دلایل وجود چنین مساله‌ی بغرنجی این است که جوامع آزاد و خواهان ارزش‌های غیردینی، در ارایه ، ارزش‌های مثبتی که حد و مرز رفتارهای فرهنگی را تعیین کند با مشکلاتی واقعی روبرو هستند، حالا خواه زن ستیزی در شعرهای رپ باشد، و یا عمل بر صلیب رفتن مادونا و همتاسازی.
 
رویارویی و برخورد با اسلام این ناتوانی اخلاقی را برجسته می‌سازد، زیرا چنان که شسلاو میلوز برنده‌ی فقید جایزه‌ی نوبل می‌گفت، ما "در یک ناهمزمانی تاریخی" زندگی می‌کنیم.
 
در نتیجه این وضع، ما شاهد این تناقض‌ایم: عیان هیرسی علی با ارجاع به اسپینوزا، به نام آزادی از ایمان گریخت و به دامان عقل پناه آورد، و با گریز از اسلام "اصولگرایی روشنی یافته" و خدا ناباور شد. در همین حال، معروف‌ترین فیلسوف گیتی‌باور اروپایی یورگن هابرماس می‌گوید از آنجا که جامعه‌ی پسا مدرن دیگر قادر به آفرینش ارزش‌های خودش نیست، تنها می‌تواند از سرچشمه‌های مذهبی خود را "برخورد". نزد او، ارزش‌های غربی ـ آزادی، وجدان، حقوق بشر ـ ریشه در میراث یهودی ـ مسیحی ما دارند.
 
به گفته هابرماس "تعصب افسارگسیخته" - نسبیت باوری متداول امروز، با "آن چیزی که واقعاً مطلقیت دارد در تعارض است یعنی با حق هر مخلوقی به این که در مقام "تصویری از خداوند" مورد احترام قرار گیرد.
 
نظر شما در بارۀ این حرکت دوگانه در تاریخ چیست؟
 
فوکویاما:
این مساله‌ی بغرنج که جوامع پساـ دینی ما چگونه ارزش‌ها را خلق می‌کنند برای دوتن از اندیشه‌وران نامدار دانشگاه شیکاگو ـ آلن بلوم، نویسنده‌ی کتاب «فروبستن ذهن آمریکایی»، و لئواشتراوس، موضوع مهمی بود.
 
اشتراوس آن را "بحران مدرنیته" می‌نامد. پرسش این است که آیا راهی برای ایجاد و برقراری ارزش‌ها به یاری عقل و گفتمانی فلسفی، بدون بازگشت به دین وجود دارد؟ بحث محوری او این بود که فلسفه‌ سیاسی کلاسیک ـ یونانیان با تأکیدشان بر "حق طبیعی" یا رمز گشایی از طبیعت به کمک عقل به عنوان منبع و سرچشمه ارزش‌ها- خام نظرانه و زود هنگام از سوی فلسفه‌ی مدرن، طرد و رد شده است.
 
راه اندیشیدن در باره‌ی این موضوع این است که بپذیریم ، با دو مساله سرو کار داریم، یک مساله ژرف فلسفی و یک مساله عملی سیاسی. این دو ممکن است به هم ربط داشته باشند: اما نه الزاماً.
 
مساله ژرف فلسفی این است که، آیا می‌توان فلسفه‌ی غربی را از هایدگر و نیچه به عقب برگرداند و گفت که عقل امکان خلق و برقراری ارزش‌های مثبت را می‌دهد ـ به سخن دیگر، بشود حقیقت ایده‌های معینی را نشان داد.
 
مساله عملی این است که آیا می‌توان مجموعه‌ای از ارزش‌ها ایجاد کرد که از نظر سیاسی در خدمت اهداف یک پارچه کننده‌ی آزادمنشانه‌ای باشد که خواستارش هستیم. این دشوار است به دلیل اینکه می‌خواهیم آن ارزش‌ها، ارزش‌هایی مثبت و معناداری باشند، ولی در عین حال نمی‌توان آنها را به عنوان مبنایی برای طرد گروهای خاصی در جامعه به کار بست.
 
ممکن است ما موفق شویم از این دوکار، یکی را بدون دیگری انجام دهیم. برای نمونه، دلایل موفقیت تجربه‌ی سیاسی آمریکا این است که مجموعه‌ای از ارزش‌های "مثبت" را خلق کرده است که به عنوان پایه‌های هویت ملی به کار می‌آید، اما این مجموعه ارزشی در دسترس کسانی نیز بود که نه سفید بودند و نه مسیحی و یا آنانی که به طریقی نسبت "خون و خاک" با آنگلوساکسون‌های پرتستان ِ پایه گذار کشور نداشتند.
 
این ارزش‌ها مضمون و جانمایه‌ی منش و مرام آمریکایی‌اند ـ باور به فردیت، باور به کار به عنوان یک ارزش، باور به آزادی تحرک و استقلال همگانی.
 
ساموئل هانتینگتون آنها را "ارزش‌های آنگلو ـ پرتستان" می‌نامد، اما اکنون، این ارزش‌ها از بن و ریشه خود برکنده و جدا شده‌اند. فارغ از این که کیستیم و از کجا آمده‌ایم می‌توانیم به آنها اعتقاد داشته باشیم .
 
به عنوان نوعی راه حل عملی در مورد مساله ارزش‌های مثبت، این برداشت به خوبی عمل می‌کند.
 
آنچه من جالب می‌یابم این است که، جدای از نوشیدن آبجو و بازی کردن فوتبال، اروپاییان به سختی می‌توانند مزیت‌هایی را مشخص کنند که معرف هویت آنان باشد. عاقبت و سرآخر مساله واقعاً بر سر مزیت‌های مثبت است ـ ما چه نوع اشخاصی را در تاریخ مشترکمان که جامعه‌ی ما را می‌سازد، تحسین می‌کنیم. چه گونه رفتاری را در فرهنگمان محترم می‌داریم و ارج می‌گذاریم؟
 
چنبن تعریفی از زندگی خوب را، من فکر می‌کنم می‌توان حل کرد بی آنکه موضوع ژرف‌تر فلسفی را حل کنیم .
 
آنچه اشتراوس را در پس و پشت ذهن‌اش نگران می‌کرد، ثبات چنین راه حل عملی در نبود ِ راه حل فلسفی چگونگی دستیابی به حقیقت بود.
 
نیوپرسپکتیو:
اگر بپذیریم که تعریف‌های مثبت از آزادی ـ گزینه‌های ناظر بر زندگی خوب ـ در جهان متکثر امروز گوناگون‌اند، چرا به نظامی باز نگردیم نظیر قرون وسطا، که درحوزه‌های قضایی مختلف، ارزش‌های مختلفی، هرکدام با "روح قومی" خودش، به کار برده می‌شد؟
 
فوکویاما:
این راه حل نیست. ما در جوامع بزرگ ملی‌ی زندگی می‌کنیم که رو به سوی جهانی شدن دارند و در آنها می‌بایست از آداب‌دانی و از تبادل فکر و گفتمانی دموکراتیک بهره‌مند بود. نمی‌توان به فدرالیسم روی آورد و تعداد بیشماری جوامع مستقل خودبین برپا کرد. به خصوص در جهانی مثل دنیای امروزما، که با جریانی سیل آسا از نفوذ مردمان و اطلاعات سر و کاردارد، راه حل نیست. کاری است که هلندی‌ها در عمل، با پایه‌هاشان برای گروه‌های اجتماعی درون جامعه شان آن را آزمودند. این مسلما کار نمی کند.
 
نیوپرسپکتیو:
مسلمانان مهاجر به اروپا از نوعی احساس هویت قدرتمند برخوردارند. آمریکاییان نیز مرام و منش خود را دارند. چرا حس هویت و اعتماد فرهنگی اروپاییان این قدر ضعیف است؟
 
فوکویاما:
اروپا سنت‌های ملی ریشه دار و ژرفی دارد. در قرن بیستم آن مجموعه‌ سنت‌های ملی به واسطه‌ی جنگ‌های ملی‌گرایانه‌ی خونین، بی‌اعتبار شد. آنها اکنون می‌کوشند یک "هویت اروپایی" را کنار هم بگذارند که محتوا و معنای خیلی زیادی ندارد.
 
یکی از بحث‌های جالبی که پیش آمد، هنگامی بود که برخی کوشیدند ایده‌ی میراث مشترک مسیحی را وارد قانون اساسی پیشنهادی اروپا کنند. این موضوعی بود فوق‌العاده بحث برانگیز. ارجاع به مسیحیت هرگز نتوانست وارد آن شود و سپس، البته در هر حال مردم فرانسه و هلند پیش نویس آن قانون را نپذیرفتند و رد کردند، چون بر آن بودند که در شیوه‌های زیستی ملی آنان که هم اکنون نیز دچار تزلزل است، بیش از اندازه دخالت می‌کند.
 
نیوپرسپکتیو:
آیا ایده‌ی "روح قومی" Volksgeist ـ راه و رسم منحصر به فرد زندگانی مردمانی که ریشه‌های مشترکی دارند ـ در جهان پسامدرن معاصر با تمامی چند گانگی فرهنگی‌اش ـ پایان یافته است؟ منش و مرام آمریکایی آیا واقعاً اینک "روح" ی است بدون "قوم".
 
فوکویاما:
"روح قومی" همیشه گونه‌ای خیال پردازی بوده است. یوهان گوتفرید هردر که این مفهوم را به کار برده است می‌گوید که "روح قومی" گونه‌ای احساس نیمه آگاه کهن اجتماعی است. خودِ هویت آلمانی در واقع تا پیش از قرن نوزدهم اصلاٌ وجود نداشت. آنچه او آن را نادیده گرفت، این بود که تمامی این ویژگی‌ها منشاء اجتماعی دارند و برساخته جامعه در زمانی معین اند که از درهم آمیزی شان معجون روحیه آلمانی پدید می‌آید.
 
روح قومی مجموعه‌ای نانوشته از معیارها و ارزش‌های اجتماعی است که جامعه در طلب آن است. چنان که شما می‌گویید مرام و منش آمریکایی "قوم" ندارد، بدین معنا که شیوه‌ی زندگی آمریکایی شیوه‌ای است که بسیاری از نژادها و فرهنگ‌ها در آن سهیم اند