مقولات متافيزيکي
بسمه تعالی
با سلام ذیلاً پاسخ سئوالات درس روش تحقیق حضورتان ارائه میشود با تشکر عبدالرحمان درویشوند
1 ـ آيا غرب سرنوشت محتوم بشريت است؟
ـ زماني جهان تا اواسط قرن 14 و اواخر قرن 15 از نظر سياسي، اقتصادي و فرهنگي تقريباً همسنگ و هم سطح بود. چه اتفاقي افتاد که يک گروه از کشورها و جوامع به مدرنيته دست پيدا کردند و مدرن شدند و بقيه نتوانستند؟
ـ آيا جوامع غيرغربي دير نوساز و کساني که دير به امواج مدرنيزاسيون پيوسته اند اينها قادرند از فروپاشي تمدن خود جلوگيري کنند. آيا راه نجاتي ابراي اينها امکان پذير است يا مانند تمدنهاي کهن نابود شده و اثري از اينها باقي نخواهد ماند؟
ـ در ميان اين جوامع چرا ايران وارد تعطيلات تاريخي شد؟ چرا ايران امکان تأسيس مدرنيته را با گذشت زمان مورد پرسش قرار نداد؟
ـ ايران براي خروج از تعطيلات تاريخي چه چيزي را بايستي اصل قرار دهد؟ تأسيس تفکر، تأسيس مدرنيته، امکان مدرنيته، توقف مدرنيته، ابطال مدرنيته، تأسيس سنت، نقد سنت، رو آوردن به بنياد گرائي يا غيره؟
ـ آيا راه فوگو مکتب استبداد شرقي، توليد آسيائي، منابع آب کمياب، تفکر آسيائي، تفکرات ماکس، انگلس يا تفکر اخذ مدرنيته، به طور کلي يا تفکر تجزيه مدرنيته و پذيرفتن برخي نقاط مثبت آن يا بجاي آن بازگشت به سنت اما با نقد سنت، راه نجات ما کدام است؟
ـ اگر بپذيريم که رژيمهاي موجود در جهان تصادفي نيستند، چه فرمولهائي را بايستي انتخاب کرد و از چه فرمولهائي بايستي گريخت؟ برخي معتقدند سه فرمول اساسي وجود دارد که از دو تاي آن بايستي گريخت.
الف ) در فرمول اول که پاسخ مثبتي به سئوال اصلي است. نبرد بين اشراف زميندار و طبقه متوسط و شکست اشراف نتيجه دمکراسي خواهد بود.
ب ) هر دو نيرو قادر به شکست هم نيستند يعني طبقه متوسط و اشراف زميندار با هم ائتلاف مي کنند نتيجه فاشيسم مثل آلمان و ژاپن.
ج ) در اين فرمول وحشتناکترين رژيم همراه با شکنجه جان مي گيرد و رژيمي عقب افتاده مي شود و آن زماني است که در ضعف طبقه متوسط يا فقدان اين طبقه با اشراه روشنفکران( عمدتاً مارکسيسم ارتدکس) دهقانان ثروتمند يا اشراف زميندار کشته مي شود و در نهايت تا آنجا پيش مي رود که حتي حوزه خصوصي انسان را مورد پرسش قرار مي دهد يعني نابودي جامعه مدني، نابودي حوزه خصوصي، نابودي انديشه هاي آزادي در همه حوزهها. اگر اين سه فرمول اساسي است جهان سوم چه راهي براي آينده آنها متصور است؟
پاسخ :
آنچه همواره از ابتداي زندگي بشر و در طول تاريخ مشهود بوده و اکنون نيز مرتبا در حال تشديد مي باشد موضوع خود برتر پنداري برخي افراد در برابر ديگر انسانها است . آنان در پي اين بودند تا اينکه در زمينهها و عرصههاي سياسي ، فرهنگي و... تمام داشته ها را به خود منتسب و ديگران را از آن بدور دانسته و پيامدهايي را نيز بر آن مترتب سازند به اين که مثلا بگويند کساني که آنچه ما از فرهنگ و سياست و ... داريم نداشته باشند محکوم به شکست بوده و نمي توان آنان را در معادلات جهاني سهيم نمود و آنچه ما مي گوييم الزاماًَ بايد بر آنان تحميل گردد و گرنه نخواهند توانست حتي زندگي عادي خود را سامان بخشند.
امروز دنياي غرب که روزي در توحش محض بوده و از تمدن در آن خبري نبوده است ادعاي برتري در تمدن و فرهنگ را داشته و در زمينه هاي ديگر نيز خود را از دنياي خارج از خود بالاتر دانسته و مرتبا در تلاش ايجاد مناطق انحصاري مي باشد تا بتواند از اين رهگذر در ميان ساير ملل دنيا تاثيرگذار بوده و داشته هاي مادي و معنوي آنان را به تاراج ببرد.
آنچه در اين ميان مسلم است اين که دنياي غرب براي هيچ انساني دل نسوخته و تنها براي خود در تلاش مي باشد.يکي از ترفندهاي عقب نگه داشتن ديگر جوامع،تبليغ بر اين است که بگويد هر آنچه هست و نيست در غرب بايد جستجو کرد و ديگر ملت ها،فرهنگ ها و تمدن ها اصولا وجود خارجي و عيني ندارند لذا ذاتا نمي توان در ميان آنان بدنبال تمدن و... گرديد.
در عصر تبليغات يک سويه غرب با محکوميت ديگر انسانها اين ذهنیت را القاء میکند که غرب در حقيقت سرنوشتي محتوم براي بشريت مي باشد وتنها در صورت تبعيت از آن،تمام موفقيتها به همراه آمده و افقهاي تازه فرهنگ و تمدن به روي همگي بازگشايي خواهد شد در حالي که در واقع مي بينيم که حتي در رنسانس و پيشرفت هاي مادي وامدار دنياي اسلام هستند چرا که اينان خود در دوران جنگ هاي صليبي در قرون 11 تا 13 ،داشته هاي تمدني مسلمين را غارت کرده و از آن بهره گرفتند.
امروز يکي از ذخاير فرهنگي کتابخانهها و موزههاي مهم دنيا ، کتب نفيس خطي است که از دانشمندان مسلمان آن زمان به يادگار مانده که هرکدام کليد رشته يا رشته هايي از علوم و فنون را به دست دادهاند
بدون ترديد اين يک شگرد شيطاني است و تمام ملل بايد براي ايمن ماندن از آن همواره بهوش باشند و بر داشته هاي فرهنگي و تمدني خود تکيه و تاکيد کنند.ما در عصر حاضر نمونه زندهاي بنام انقلاب اسلامي ايران داريم که در برابر باور غلط غرب،ايستاده و بر آن خط بطلان،وتمام پندارهاي خودخواهانه را به چالش کشيده و آن را به فراموش خانه تاريخ سپرد و تمدن بالنده اسلام را ديگر باره احيا نمود که در دنياي امروز الهام بخش بسياري از انسان هاي آزاده مي باشد.
بنابراين براي نجات از اين دام هاي گسترده شده بر سر راه آينده تمدن ها مي بايست در گام اول باور کرد که غرب نه نتها ديگران را نمي تواند خوشبخت کند بلکه خود را نيز نتوانسته خوشبخت نمايد چرا که امروز،کاخ خيالي شيشهاي غرب در حال فروپاشي است و ديگر حرفي براي گفتن ندارد.درگام بعدي بايد خود را باور کرد و بر توسعه و ترويج فرهنگ و تمدن هاي بومي تاکيد نمود تا راه هاي نفوذ بر دشمنان بسته شود.
از طرف ديگر پس از اين مراحل بايد هميشه در راه پيشبرد اهداف تمدني خود،تلاش هايي درخور نمود و اگر ملت ها بخواهند درحال تکامل و رو به پيش باشند مي بايد به اندازه توقع و ضرورت،حرکت و قيام نمايند.بر اساس سنت پروردگار، هيچ مردمي از پيشرفت بهره مند نخواهند گشت مگر اين که خود آنان به اين مهم اقدام نمايند آنجا که خداوند فرموده است:« إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ » رعد /11 ت.(امّا) خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملّتى) را تغيير نمىدهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند.
يکي از برهههاي تاريخياي که غرب آن را پشت سر نهاده است قرون وسطي مي باشد که از آن به عصر رنسانس يا به تعبيري دوره نوزايي ياد مي شود به اين برخي از داشمندان در برابر کليساي مسيحيت قرار گرفتند و عليه آموزه هاي آن جبهه گيري نمودند تا اين که عملا درب کليسا را بر روي علوم آن زمان بستند و مانع از دخالت در زندگي بشر شدند.
برخي آن عصر را آغاز رشد و شکوفايي دنياي غرب شمرده اند و از آن به نيکي ياد مي کنند و آن را بر مصاديق گسترده زماني و مکتبي منطبق مي سازند در حالي که به نظر مي رسد اگر عدهاي از اين موضوع ، حکمي کلي ساخته و آن را ملاکي در پیشرفت جوامع بدانند خطايي بزرگ بوده و کسي آن را نخواهد پذيرفت چرا که در آن عصر و به اقتضاي دوره حاکميت کليسا،تنها اين کليسا بود که بر اساس برخي آموزه ها و پندارهاي غلط خود،راه را بر توليد و باز افزايي علوم مختلف بسته بود و ديگران را بر تعبد به داده هاي خود،مجبور مي نمود که در حقيقت اشتباهي نابخشودني مي باشد.
بر کسي پوشيده نيست که در اعصار گذشته و قبل از ارتباط غرب با تمدن و به تعبيري ورود تمدن به غرب؛اين دنياي اسلام بود که در عين اتکا به باورهاي ديني،در تمام زمينه هاي علمي حرف اول داشته و ديگران نيز در پرتو آن بهرهها برده و به پايهگذاري تمدني خود پرداختند.اسلام بعنوان بزرگ ترين منادي فراگيري علوم مختلف، اصولا با دنياي ارباب کليسا قابل سنجه نمي باشد تا بتوان حکم قرون وسطي را در امروز نيز جاري نمود.بعلاوه اين که در دنياي امروز،ديگر اديان و مکاتب نيز به فراخور انديشه هاي خود،با آن قرون متفاوت بوده و رويکردهاي تازهاي به موضوعات امروزي زندگي بشر دارند.
اما اين که علل عقب ماندگي برخي جوامع دراين ميان چه بوده است طبعا براي اين منظور دلائل گوناگوني وجود دارد که از جمله مي توان به برخي اشاره کرد:
1: انحصارگرايي علمي دنياي غرب ؛ به اين که اگر دنياي غرب چيزي را بدست مي آورد حاضر نبود در اختيار ديگران نيز بگذارد تا آنان نيز بتوانند از آن بهره مند شوند.
2: عدم خود باوري ملل و جوامع ؛ به اين که آنان بر اين باور بودندکه نمي توانند از علم و رشد بهرهاي داشته باشند و در تمام زمينه ها بايد به کسي بيرون از مجموعه هاي خود متوسل گردند تا نيازهاي آنان را مرتفع نمايد.
3: روحيه سلطه گري غرب و سلطه پذيري جوامع ؛ به اين که غرب بر اساس خوي ذاتي خود در سلطه بر ديگر جوامع انساني و استثمار ايشان از يک سوي و باور جوامع به اين که خود آنان نمي توانندکاري را سامان داده و به انجام برسانند از سوي ديگر،همواره از اين جوامع موجوداتي وابسته و دلبسته به غرب ساخته بود بگونهاي که ديگر از خود هيچ اراده و توانمندياي نشان نمي دادند تا اين که رفته رفته منجر به ايجاد فاصله وعقب ماندگي آنان گرديد.
اما در رابطه با پايايي و مانايي و نيز نجات تمدن هايي که دير به امر مدرنيته پيوسته اند بايد گفت:
اولا:بايد دانست که تمام خوشبختي ها و موفقيت ها در مدرنيته،يافت و خلاصه نمي شود.
ثانيا:اگر اين جوامع بخواهند از هضم شدن و اضمحلال در چرخه مدرنيته دور بمانند مي بايد به تقويت تمدن و فرهنگ خود بپردازند در عين اين که از مظاهر ديگرتمدن ها نيز استفاده مي کنند.به عبارتي ديگر اصل را تمدن خود دانسته و در راستاي نوسازي آن از ديگر تمدن ها نيز(تا آنجا که موافق با تمدن آنان مي باشد) بهره بگيرند تا ضمن حفظ تمدن بومي خود، به پوياي و بالندگي نيز دست يابند.
ثالثا: نبايد حس اعتماد به نفس خود را از دست داده و دچار خود غفلتي و ديگر پنداري شوند و داشته هاي خود را ناديده انگارند يعني نمي بايد که داشته هاي تمدني خود را در برابر ديگر تمدن ها، ناچيز دانسته و اصالت را به تمدن بيگانه بدهند و از درون دادهاي خود بدور افتند.
در اين صورت خواهد بود که اينان خواهند توانست ( به تعبير محتوی سئوال ) از فروپاشي تمدن خود جلوگيري نمايند و حتي خود نيز تمدن ساز باشند.
يکي از جوامعي که در قرون وسطي در خارج از دنياي غرب قرار داشته است ايران بودکه توانست از امواج سهمگين تمدن نوظهور غرب در امان بماند چرا که به گواهي تاريخ،اين مرز و بوم از قديم داراي فرهنگ و تمدن پويا و سازنده بوده و نيازي به تمدن ديگران نداشته است بويژه پس از ورود اسلام به ايران که اين موضوع جديتر و عينيتر شده بود چرا که در اين دوره از تمدني برخوردار شدکه پشتوانه آن تمدني بزرگ به بنام اسلام بوده که خود بستر ساز ديگر تمدن ها مي باشد بگونهاي که در سايه آن،تمدنهاي بسياري توانستند ايجاد و به بازسازي و رشد خود اقدام نمايند.
بنابراين نميتوان گفت ايران بخاطر عدم پذيرش امواج سهمگين تمدن تازه وارد غرب،به تعطيلات تاريخي رفته است بلکه بر اساس آنچه تاکنون ذکر شد؛خود داراي برترين تمدن بوده و در تلاش براي تاثير گذاري بر ديگر تمدن ها برآمده بودکه اين خود امري ارزشمند و مطلوب تمام تمدن ها مي باشد.
از اين گذشته،بر اساس آموزه هاي ديني،در تمدن اسلامي اين توانمندي و به تعبيري اين پتاينسل وجود دارد تا ضمن حفظ تمدن خود بتواند از طريق ارتباط و گفتگو با ديگر تمدن ها،به بازسازي و همسان سازي موافق با خود بپردازد بدون اين که دچار خودباختگي و ديگر پنداري شود.اين مهم در طول تاريخ رخ داده و از آنجا که دين اسلام ، مانا و پايا است لذا به فراخور زمان و تغييرات ، خواهد توانست خود را با نيازهاي جامعه تحت حاکميت خود مطابق سازد و از دستاوردهاي مثبت تمدن مدرن نيز بهره مند شود.
بر اين اساس بايد گفت از آنجا که ايران از تمدني پويا برخورار مي باشد طبعاً مي بايست اصل را به اين تمدن داده و در سايه آموزه هاي آن به بازسازي و انطباق با تحولات دنياي پيرامون خود بپردازدکه اين امر همواره در طول تاريخ اتفاق افتاده است و در اينجا بايد گفت که اگر اين توان در تمدن اسلامي نمي بود تحقيقاً ماندگاري نداشت و مثل برخي تمدن ها که در طول تاريخ از ميان رفتند تمدن اسلامي نيز از ميان مي رفت در حالي که چنين اتفاقي نيافتاده است.
به تعبير ديگر،ايران با حفظ تمدن اسلامي خود و اصالت دادن به آن مي تواند از مظاهر مدرنيته نيز بهرهمند بوده و در مواردي نيز خود تاثيرگذار باشد و طبعا در دنياي مدرنيته اين راه نجات ماخواهد بود.
اما نسبت به بخش پاياني اين پرسش بايد دانست که هر چند شکل گيري نظامات،تصادفي نمي باشد بلکه بر اساس ايدئولوژي و اهداف خاصي پايه گذاري مي شوند ولي هيچ حصرعقلي در موارد ياد شده وجود ندارد به اين که بگوييم بجز اين موارد ، ديگر نمي توان نظامات ديگري را تصور نمود بلکه مي توان گفت به تعداد ايدئولوژيهاي موجود ، ما در دنيا نظامات داريم هرچند ممکن است در برخي مظاهر با يکديگر اشتراکاتي نيز داشته باشند ولي نقاط اختلاف آنان بسيار ميباشد چرا که هر کدام در تلاش براي تحقق اهداف و انديشههاي خود بوده و تا بتوانند بر اساس ايده هاي خود عمل مي نمايند.
بنابراين نمي توان راه را بر جهان سوم بست و به اين اعتقاد رسيد که مردمان اين جهان بايد الزاما به يکي از اين سه گزينه تن دهند وگرنه محکوم به فنا خواهند بود.
بطور خلاصه اين که دنياي غرب،سرنوشت محتوم بشريت نمي باشد و اگر کسي بخواهد در اين دنيا موثر افتد بايد به داشته هاي خود تکيه نموده تا بر اساس آن ضمن اين که از مظاهر ديگر تمدن ها نيز بهره مي برد بتواند به اهداف و ايدئولوژي خود دست يابد و به بازسازي تمدن خود کمک نمايد که بي ترديد اين تنها راه نجات خواهد بود.
2_ آيا ما با داشتن يک متافيزيک معين ، با جهان بيني خاص ، پارابلايم ها و مطالب خود را تعين مي بخشيم .
تعيّن نمي بخشند بلكه به عنوان پيش فرضها و پيش رانه هاي ذهني ، در نظريّات علمي كه مي دهيم ، نقش تداخل كننده و جهت دهنده را بازي مي كنند ؛ به نحوي كه ما را گريزي از دست اين باورها نيست. چون اگر بخواهيم آنها را ناديده بگيريم ، خود همين ناديده گرفتن باورهاي متافيزيكي خاصّ نيز خود يك باور متافيزيكي ديگر خواهد بود ؛ كه از آن تعبير مي كنيم به باور متافيزيكي مخالف. لذا اگر كسي بخواهد در نظريّات علمي خود ، باورهاي اسلامي را كنار بگذارد ، در حقيقت در دام باور متافيزيكي ديگر گرفتار شده كه مي توان آن را باور به سكولاريسم نام نهاد.
3_ آيا اين مقولات متافيزيکي هستند که سئوالات و مسائل را براي ما فرموله مي کنند .
خير ، فرموله كردن كار باورهاي متافيزيكي نيست ، بلكه كار اين گونه باورها در حيطه ي نظريّه پردازي ، اموري است همچون: ايجاد انگيزش يا جلوي گيري از انگيزش در تحقيق علمي ، جهت دهي به نظريّات ، تعيين غايت براي نظريّات ، دادن ايده ي اوّليّه ، اثر گذاري در نحوه تفسير يافته هاي تجربي و ... .
4_ آيا پرسشهائي که کاوش هاي علمي ما را بر مي انگيزاند فرزندان سئوالات و تصورات و محصولات متافيزيکي ما هستند .
عمدتاً چنين است. البته منظور از باورهاي متافيزيكي در اين گونه مباحث ، اعمّ از باورهاي ديني و عرفاني و فرهنگي و فلسفي و شبه فلسفي است.
5_ آيا ميتوان از متافيزيک ايراني سئوال کرد ؟
باورهاي فرهنگ هر قومي در حقيقت نوعي باورهاي متافيزيكي هستند ؛ لذا فرهنگ ايراني را نيز مي توان متافيزيك ايراني ناميد. البته روشن است كه اكثر باورهاي متافيزيكي ايرانيان بعد از اسلام ، همان باورهاي شيعي است با رنگ و لعاب ايراني.چون اسلام در بسياري موارد ، محتوا را ارائه مي دهد نه قالب را. لذا در اين گونه موارد ، تا آنجا كه قالبهاي بومي و قومي با محتوا ناسازگاري ندارند ، اسلام با آنها مخالفت نمي كند.
البته مخفي نيست كه برخي باورهاي مخالف با اسلام نيز در حيطه فرهنگ امروز ما راه يافته اند ، از قبيل برخي باورهاي غربي ، باورهاي خرافي و باورهاي ملّي گرايانه ي اسلام ستيز ، كه در حقيقت ربطي به فرهنگ ايراني ندارند. چون اگر فرهنگ اصيل ايراني در تقابل با اسلام بود ، ايرانيان صدر اسلام ، به اين راحتي مسلمان نمي شدند. البته در فرهنگ آن زمان ايران ، عناصر خلاف اسلام زياد بوده ، لكن آن فرهنگ ، فرهنگ تحميلي قشر خاصّي مثل موبدان و ارتشتاران بود نه فرهنگ اكثر مردم ايران كه كشاورزان و صنعتگران بودند. لذا از بين مردم ايران ، تنها همين دو قشر اخير مسلمان شدند نه دو قشر اقلّيّت.
والسلام