سوال از مبانی متافیزیکی علوم مابعد الطبیعه مدرن

از حجت الاسلام و المسلمین سیدمهدی میرباقری

استاد محترم حوزه و دانشگاه و رئیس فرهنگستان علوم اسلامی


مبانی متافیزیکی علوم مابعد الطبیعه جدید چیست و توضیح بفرمائید.

 

دانشمندان علوم جدید مدعی اند که فقط مطیع تجربه و ریاضیات اند و هرگز تسلیم اندیشه ها و انگیزه های متافیزیکی و غیر عقلانی نمی­شوند! با توجه به اینکه ادعای علوم جدید این است که خود را از هر متافیزیکی رهانیده و راز پیشرفت خود را هم در این نکته می­داند، این سوال باید جالب باشد که بنیانهای متافیزیکی این علوم چیست؟

این سوال در حیطة فلسفه علم است که به تعبیر دیگر نگاه بیرونی به حیطة علم دارد ولذا پاسخ به این سوال خود از جنس علم نیست بلکه از جنس فلسفه است.

قطعا آنچه که موجب پیشرفت علوم جدید گشته و سرعت فوق العاده ای گرفته ناشی از تغییر
جهان­بینی و انسان شناسی فیلسوفان و دانشمندان در پایان قرون وسطی و آغاز عصر جدید می­باشد پس این خیال باطلی است که تنها پشتوانه دستاوردهای علم جدید را صحت و اتقان تجربی آنها و تنها انگیزة دانشمندان در بحث و تحقیق را کشف حقیقت بدانیم و علم جدید را فارغ از جهان­بینی قلمداد کنیم که با هرگونه دستگاه فکری سازگار است.

مفاهیمی که در جهان­بینی دانشمندان قدیم سیطره داشتند مفاهیمی مثل ماهیت، قوه، فعل، عرض، و... بودند و آن دانشمندان جهان را از دریچة این مفاهیم می­نگریستند اما در علوم جدید و جهان­بینی عالمان جدید؛ دیگر خبری از این گونه مفاهیم نیست، بلکه صحبت از مقولاتی چون حرکت، انرژی، جرم و مکان و زمان است که همین مقولات نشانگر خلق جهانی تازه در اندیشة این عالمان است. علاوه بر جانشینی جهان­بینی جدید به جای جهان­بینی قدیم نوع نگاه به انسان و علم نیز در دوران جدید تغییر یافته است. انسان به عنوان موجودی که قادر به تغییر و تعیین سرنوشت خود و جهان است نگریسته می­شود. انسان می تواند در طبیعت دخل و تصرف کند و هر چیزی را به خدمت خود درآورد. انسان در دوران جدید بر مسند خدایی نشسته معیار هرچیزی شده است(لذا نیچه اعلام کرد که خدا مرده است). دوره جدید بشر دارای سه مولفه مهم گردید: اومانیسم – راسیونالیسم و ساینتیسم.

اومانیزم به معنای دائر مدار بودن انسان جدید در همه امور و تکیه زدن بر جای خدا.

راسیونالیزم به معنای متکی بودن انسان جدید به عقل خویش، در حالیکه پیش از این انسان قدیم برای شناخت متکی به وحی بود.

ساینتیسم به معنای قابلیت آزمایش و تجربه امور و شناخت آنها از طریق صحت و سقم علمی.

تغییر در نگاه به علم هم گسترة وسیعی دارد. در نزد قدما علم مجموعه ای از قضایای ثابت شده و
گرد آمده حول یک موضوع بود و کار عالم خبرگرفتن از طبایع اشیا و شناختن آنها بود لذا آنها طبیعت شناس نامیده می­شدند. در نظر اینها افتادن یک سنگ به پایین و باریدن باران و رفتن شعله آتش به بالا و زرد شدن برگ و ... همه طبیعی و ذاتی بود و اگر چیزی برخلاف طبع رخ می­داد نادر بود و بی­دوام. و ضرورتآً در تبیین و تفسیر پدیده ای ابتدا به سراغ طبع و ذات و درون می­رفتند و در درجه دوم به عوامل بیرونی نظر داشتند. اما در علم جدید ابتدا به سراغ عامل بیرونی می روند. از تئوری سازی و قصد بر تغییر امری غیر عادی بود و وظیفة دانشمند شناخت و کشف واقعیت بود لذا شناخت چگونگی و کیفیت حرف اول را می­زد و کمیت اهمیتی نداشت. مهمترین شیوه دستیابی به قوانینی علمی که همان مقتضیات طبایع بود استقراء همراه با قیاس خفی بود. پس جهان به عنوان موضوع روشن شناخت و ذهن انسان کاملا منفعل توسط حواس بود تا از جمع آوری داده های جهان شاید بتواند به کشف طبع شیئی نائل شود و از همین رو به تعریف ماهیت اهمیت بسیار می­داد. یعنی ابتکاری و تغییر دادنی برای رسیدن به مطلوبی در کار نبود و لذا این علم شناسی هرگز قادر به پیش بینی نبود. (موج و ذره و میدان و انرژی که اساس فیزیک امروزند هیچ کدام اسراری نیستند که خود طبیعت آنها را فاش کرده باشد بلکه همه اینها ابتکار و ابداع دانشمندان هستند)این طبیعیات که کاملا وامدار ارسطو بود. شیفته کشف نسبت های علی و معلولی، ذات و ذاتی بود و لذا به قسریات و عرضیات و ریاضیات(در مقابل علّی) توجه و عنایت چندانی نداشتند چون قائل بودند که «القسر لایدوم» و «الذی بالعرض لایدوم».

اما گالیله در عصر جدید و از منادیان علم جدید به جای اینکه از چرایی فاعلی و غایی حرکت (همانند قدما) صحبت کند از چگونگی هندسی حرکت سخن گفت. از این دوران به بعد دانشمندان در پی شناخت جهانی بودند که مقهور نسبتهای ریاضی، قسری و عرضی بود(در مقابل علّی، طبعی و ذاتی) یعنی کمّی شدن شناخت و درپی کمّی شدن قابل تغییر دادن متعلق شناخت.

قسری دیدن طبیعت همزاد ماشین دیدن طبیعت است و این میراث دکارت است و همین امر ساختن ماشین را تسهیل می کند.

پس دنیای جدید حاصل تغییر نگرش دانشمندان به جهان و انسان است. اگر مدرنیته را محصول تکنیکی علوم جدید و مدرنیسم را محصول فکری نگرش جدید فیلسوفان بدانیم علاوه بر آنچه که به عنوان مبانی متافیزیکی این علوم ذکر شد و منظورمان نیز از متافیزیکی هر آنچه که از جنس غیر علم است باشد،  باید گفت که عوامل بسیار دیگری نیز قابل ذکرند که مجال طرح آنها نیست اما فی­الجمله می­توان گفت علوم جدید هم جهان­بینی و پیش فرضهای خودشان را دارند که این علوم و محصولات تکنیکی آن در هر کجا که پذیرفته گردد ناچار و ناگزیر آن نوع نگاه به جهان و انسان نیز باید پذیرفته شود.

 

سوال: آیا این مبانی متافیزیکی علوم جدید که اشاره شد در ایران شکل گرفته است و اگر این تغییراتی که جنابعالی اشاره کردید در دنیای مدرن اتفاق افتاده در کشور ما نیز ما شاهد این تغییرات و پذیرش مبانی متافیزیکی جدید هستیم یا خیر؟ و اگر این تغییرات رخ نداده دلایل آن را توضیح بفرمائید.

جواب این پرسش نیاز به تحلیل سوال قبل و روشن کردن مفاهیم دارد. اگر بگوئیم مرادمان از علوم جدید همان فیزیک و شیمی و ریاضی و... است، ما شاهدیم که در ایران و در هر جای دیگری این علوم جای خود را دارد و به چیزی غیر از اینها در هیچ جامعه ای بها داده نمی­شود. البته در ایران نوعی دوگانگی وجود دارد و آن این است که در حیطه علم ما مبانی متافیزیکی آنها را پذیرفته ایم اما در حوزه فلسفه آنچه که مقبول است همان فلسفه سنتی است که قائل به ذات و ذاتی و طبیعیات است.

اما اگر مراد از علوم جدید مدرنیته و لوازم آن است باید گفت که در ایران مدرن شدن و یا نشدن یکی از بحثهای جدی بعد از مشروطه است که تا به حال نیز به سرانجام نرسیده است و این امر چند علت می تواند داشته باشد که مهمترین آن در تقابل دانستن دنیای جدید با دین و دینداری است. یعنی نمی توان هم مدرن بود و هم دین دار به معنای سنتی دینداری با تمام لوازمش.

در جامعه ما در قبول دنیای جدید نگرشهای متفاوتی وجود دارد که از تفاوت نگاه اندیشمندان به دین و دنیای جدید ناشی می­شود. عده ای که سکولارهای مسلمان نامیده می­شوند قائل به توانایی و قابلیت دین برای تشکیل تمدن نیستند و لذا دین را در حوزه فردی می­پذیرند و تعارضی در پذیرش دنیای جدید با دین نمی بینند و امر حکومت و دنیا را به عقل بشری واگذار می­کنند. عده ای نیز دنبال مدرنیته اسلامی هستند و مالزی را الگوی خوبی برای این تفکر می دانند.  آنها معتقدند که مدرنیته را می­شود جزء جزء کرد و چیزهای خوبش را گرفت و بدیهایش را واگذاشت.

عده ای نیز به دنبال تمدن اسلامی هستند و دنیای جدید را به هیچ وجه قابل جمع با روح دین داری یعنی تعالی نمی دانند.  لذا دشمنی آنها با مدرنیته در اصل دشمنی با تفکر و فلسفة بنیان این دنیای جدید است که با  دین داری در تعارض است و به عقیده این گروه دو تفکر پیشین راه به جایی
نمی­برند و در درازمدت فرهنگ و دین خود را باید تبدیل کنند به فرهنگ و دین ریشه ای مدرنیته؛ چون به عقیده این گروه سوم مدرنیته را نمی­شود جزء جزء کرد. این تمدن یک کل یک پارچه است که هر جزئش را که قبول کنی باید بقیه اجزا را هم بپذیری و این تکنولوژی روح و فرهنگ و دیانت خاص خودش را می­طلبد. این تمدن تا تمام شوون زندگی را تصاحب نکند قطعا دست بردار نیست یعنی تا شما را در همه عرصه ها شکل خودش نکند کوتاه نمی­آید و این خیال خام است که هم مدرن بود به معنای غربی اش و هم متدین به معنای واقعی.

پس راه حل به نظر بنده پی ریزی تمدن جدید بر اساس دین و تولید علوم کاربردی متناسب با هدف دین است که البته بسیار سخت و طاقت فرساست اما شدنی است و چاره ای هم از آن نیست.

پس به معنای رایج کلمه ایران مدرن نشده است و علت آن تعارضهای مدرن شدن با دیانت است که تا به حال حل نشده است.