خلاصه‌ای از فصل‌های اول و دوم کتاب «انسان، دولت و جنگ» نوشته «کنت والتز»

ارائه شده توسط: «نقی اصغری» دانشجوی مقطع دکترای علوم سیاسی

استاد مربوطه: آقای دکتر سید اسداله اطهری

...................................................................................................

مقدمه:

کتاب «انسان، دولت و جنگ» نوشته «کنت والتز» از هفت بخش تشکیل شده که سه تصویر از دیدگاههای موجود در مورد دلایل وقوع جنگ در حوزه ملی و بین المللی و چگونگی دستیابی به صلح پایدار در جهان را توصیف می‌کند. در واقع هر دو بخش از این کتاب به یک تصویر اختصاص داده شده و بخش هفتم کتاب به نتیجه‌گیری نهایی در مورد سه تصویر ارایه شده می‌پردازد.

شرحی کوتاه بر سه تصویر تشریح شده در کتاب:

1ـ تصویر اول در فصول اول و دوم کتاب، شامل نظریات اندیشمندانی است که دلایل وقوع جنگ را در طبیعت و رفتار انسان جستجو می‌کنند و معتقدند که باید برای ممانعت از وقوع جنگ چه در سطح ملی و چه در سطح بین‌المللی انسانها را اصلاح نمود. در این دیدگاه یک رابطه یکسویه وجود دارد. یعنی با اصلاح انسانها هم دولت‌ها و هم نظام بین‌الملل اصلاح می‌شود. چرا که دولت‌ها متشکل از انسانها هستند.

2ـ تصویر دوم در فصول سوم و چهارم کتاب، شامل نظریات اندیشمندانی است دلیل وقوع جنگ در سطح ملی و بین‌المللی را سازمان داخلی دولت‌ها می‌دانند و معتقدند که اگر دولت‌ها مبتنی بر دموکراسی باشند دموکراسی‌ها به جنگ با یکدیگر نخواهند پرداخت. اندیشمندان این حوزه بر این باورند که حکومت‌های دیکتاتور در داخل خود دچار عدم مشروعیت و اعتراضات داخلی ضد حکومتی‌اند و شخص حاکم برای اینکه بتواند خود را از منجلاب سقوط نجات دهد باید یک دشمن بیرونی تعریف کند تا همه را بر علیه آن متحد سازد. به همین دلیل تهاجم به یکی از کشورهای همسایه را در دستور کار خود قرار می‌دهد. بنابراین باید نسبت به اصلاح دولت‌ها کوشید و حکومت‌های مبتنی بر دیکتاتوری را ساقط نمود. این در حالی است که در حکومت‌ها مبتنی بر دموکراسی اگر هم اندیشه پرداختن به جنگ در مخیله دولت شکل بگیرد مردم از طریق مجلس و نمایندگان خود به دولت اجازه اجرای چنین اندیشه‌ای را نخواهند داد. در این دیدگاه ارتباط دو سویه برقرار است. یعنی انسانها دولت‌ها را اصلاح می‌کنند و دولت‌ها انسانها را.

3ـ تصویر سوم در فصول پنچم و ششم کتاب، شامل نظریات اندیشمندانی است که دلیل وقوع جنگ را آنارشی بین‌المللی می‌دانند. آنها معتقدند تا زمانی که ما با فقدان نظام حقوقی قابل اجرا در میان دولت‌ها روبرو باشیم؛ و با توجه به کثرت دولت‌ها یک حکومت جهانی شکل نگیرد، پرهیز از جنگ امری غیرممکن است و در چنین وضعی هر یک از دولت‌ها باید به دنبال افزایش قدرت خویش در همه حوزه‌های نظامی، اقتصادی، صنعتی و ... نسبت به سایر دولت‌های همسایه باشد تا اندیشه تهاجم به قلمروش به دلیل بی‌نتیجه بودن جنگ و یا در پی داشتن هزینه زیاد، به مخیله دیگر دولت‌ها خطور نکند.

خلاصه فصول اول و دوم که در بردارنده تصویر اول می‌باشد:

جدال خوشبین‌ها و بدبین‌ها در تصویر اول

عده‌ای از اندیشمندان معتقدند که دلایل وقوع جنگ با طبیعت و رفتار انسان در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد و در واقع ناشی از خودخواهی و حماقت و انگیزه‌های تجاوزگرانه انحراف یافته موجود در وجود آنهاست. در واقع آنها می‌خواهند بگویند که شرارت درونی انسان دلیل وقوع جنگ است و اگر بتوان خوبی فردی را جهانشمول ساخت صلح پایدار حاصل می‌شود. این گروه از اندیشمندان اگر چه دلیل وقوع جنگ را رفتار و ماهیت انسان می‌دانند و در این موضوع با هم اشتراک عقیده داشته و در یک گروه جای گرفته‌اند اما در راهکارهایی که برای ممانعت از وقوع جنگ و دستیابی به صلج پایدار ارائه می‌دهند اختلاف عقیده دارند و به دو گروه خوشبین و بدبین تقسیم می‌شوند.

خوشبین‌ها معتقدند که اگر ما دست به اصلاح انسان بزنیم امکان پیشرفت آنقدر زیاد است که قبل از مرگ نسل بعدی جنگ‌ها برای همیشه خاتمه خواهند یافت. اما بدبین‌ها معتقدند که راهکارهای ارایه شده برای اصلاح انسان دقیق و شدنی نیست و به همین دلیل جنگ‌ها تداوم خواهند یافت و حتی ممکن است که همه ما بر اثر آن از بین برویم. صلح از منظر بدبین‌ها هدفی رویایی و آرمانشهرگرایانه است که خوشبین‌ها آن را از طریق آموزش دست یافتنی می‌دانند. نیپور و مورگنتا به خوشبین‌ها می‌گویند که شما درک درستی از سیاست و طبیعت انسان ندارید و این اشتباه واقعی بسیاری از شما لیبرال هاست.

بدبین ها اگر چه همانند خوشبین‌ها شرارت موجود در ماهیت و رفتار انسانها را دلیل وقوع جنگ می‌دانند اما بیشتر به اصلاحات سیاسی بجای اصلاح انسانها تاکید دارند.

لازم به ذکر است که خوشبین‌ها و بدبین‌ها در هر سه تصویر مورد بحث در فصول این کتاب حضور دارند و صرفا این دسته‌بندی متعلق به تصویر نخست نیست.

راهکارهای ارایه شده در آثار اندیشمندان تصویر اول

«لانگفلو» شاعر آمریکایی در دیداری از زرادخانه اسپرینگفلید با بیانی شاعرانه گفت: «اگر نیمی از قدرتی که جهان را از وحشت آکنده می‌کند، اگر نیمی از ثروتی که صرف اردوگاهها و بارگاهها می‌شود، به رهایی ذهن انسان از خطا اختصاص می‌یافت، به زرادخانه‌ها و دژها نیازی نمی‌بود». این عبارت نشان می‌دهد که اگر آموزش و پرورش به انسان کمک کند تا خط مشی‌های صحیح و ناصحیح را بشناسد و از میان آن خط مشی‌های صحیح را اتخاذ کند شاید بتوان با تکیه بر آموزش از وقوع جنگ ممانعت کرد.

«بورلی نیکولز» به عنوان یک نویسنده صلح‌طلب معتقد بود که: «اگر نورمن آنجل [مدرس و نویسنده انگلیسی برنده جایزه صلح نوبل] دیکتاتور آموزشی جهان می شد، جنگ در یک نسل مانند مه صبحگاهی محو می‌شد».

برخی از اندیشمندان معتقد بودند که اگر چیزی وجود داشت که انسان‌ها آن را به جنگ ترجیح می‌دادند، جنگ با یکدیگر را کاملا متوقف می‌کردند. «آریستوفان» (نمایشنامه‌نویس یونان باستان مشهور به پدر کمدی) معتقد بود که اگر زنان آتن خود را به شوهران و عشاقشان عرضه نکنند مردان ناچار به انتخاب بین لذات عشقبازی و تجارب نشاط‌آور میدان نبرد می شوند.

«ویلیام جیمز» (روانشناس و فیلسوف آمریکایی) نیز معتقد بود که جنگ ریشه در طبیعت جنگجوی انسان دارد. اگر چه نمی‌توان طبیعت انسان را تغییر و انگیزه‌هایش را سرکوب کرد، اما می‌توان این انگیزه‌ها را به سوی دیگر هدایت نمود.

«الکساندر لیتون» معتقد است که ما باید تلاش برای دستیابی به صلح جهانی را از سطح اجتماع آغاز کنیم و «افرادی را پرورش دهیم که دارای درک و قابلیت فزون‌تر جهت اقدام در امور بین‌المللی» باشند.

«جاناتان دایموند» یکی از صلح‌طلبان اوایل قرن نوزدهم می‌گوید: «هر چه در حمایت از موازنه قدرت بتوان گفت، تنها به این خاطر است که ما نابکاریم».

خوشبین‌ها معتقدند که می‌توان از طریق آموزش، نابکاران را به انسان خوب تبدیل کرد و از این طریق به جنگ‌ها پایان داد. اما بدبین‌ها علیرغم تایید نابکاری به عنوان عامل موازنه قدرت، امکان اصلاح انسان را محدود یا منتفی می‌دانند. در واقع بدبین‌ها همانند خوشبین‌ها معتقدند که فقط اگر امکان تغییر انسان‌ها موجود باشد می‌توان جنگ را محو کرد. اگر چه خوشبین‌ها معتقدند که این امکان تغییر برای انسان وجود دارد اما بدبین‌ها نسبت به آن تردید دارند.

در حالی که «اسپینوزا» در مورد دو منبع خرد و احساس در انسان بحث می‌کند و معتقد است که احساسات خرد انسان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، و اگر ما از طریق آموزش بتوانیم تعقل را در انسان افزایش دهیم و بر احساسات که علت جنگ‌اند چیره سازیم، از جنگ ممانعت خواهد شد؛ «نیپور» در سوی دیگر ماجرا، عشق را در برابر گناه قرار می‌دهد و معتقد است که گناه علت است و اگر عشق بتواند بر گناه فایق آید ممانعت از جنگ شکل خواهد گرفت. بدین طریق نیپور اسطوره مسیحی باغ بهشت یا اسطوره رواقی عصر طلایی را می‌پذیرد. «تنها عشقی باگذشت که در ندامت ریشه داشته باشد، برای ترمیم دشمنی میان کشورها مناسب خواهد بود».

برخی از اندیشمندان خوشبین معتقدند که ما باید از طریق آموزش دینی به ساخت انسان مبادرت ورزیم. دینی همچون مسیحیت اولیه که آیین محبت است و استفاده از شمشیر را نهی می‌کند و رواج‌دهنده این باور است که اگر کسی بر یک طرف صورتت نواخت، طرف دیگر صورتت را پیش ببر تا شرمنده شود. بدبین‌ها به نقد این دیدگاه پرداخته و می‌گویند آیا در جهان امروز می‌توان به همه کشورها قبولاند که از یک دین پیروی کنند. این کار حتی در داخل یک کشوری که متشکل از چندین دین و مذهب است نشدنی است و چه بسا مبادرت به چنین اقدامی خود موجبات جنگ را فراهم سازد.

برخی دیگر از اندیشمندان خوشبین به آموزش علمی و تربیتی تاکید دارند که از این طریق می‌توان تمامی انسانها را اصلاح نمود. بدبین‌ها به نقد این راهکار پرداخته و بیان می‌کنند که ما برای چنین اقدامی ابتدا نیاز به داشتن تعداد زیادی مربی تربیتی و آموزشی خواهیم داشت که در لحظه نخست این تعداد از مربیان در کشورهای مختلف جهان موجود نمی‌باشد. از این رو ابتدا باید به تربیت جمع کثیری از مربیان آموزشی و پرورشی مبادرت ورزیم که این کار با مشکلات فراوانی روبرو خواهد بود. از سوی دیگر آیا همه کشورهای جهان خواهند پذیرفت که مثلا یک گروه بیایند و در نظام آموزش و پرورش کشور آنها دخالت کنند و برنامه‌های نظام آموزشی خویش را جایگزین نظام آموزشی دولتی آنها کنند؟! از سوی دیگر آیا حکومتهای کنونی جهان خواهند پذیرفت که دانشمندان رفتارشناس و مربیان آموزشی اقدام به گزینش رهبران جدید از بین انسان‌های تربیت شده و جایگزین کردنشان به جای آنها نمایند. بدون شک مجاب کردن سیاستگذاران دولت‌های مختلف به در پیش گرفتن توصیه مشترک یک گروه آموزشی، به مراتب دشوارتر از این است تا آنها را متوجه محتوای آن توصیه سازیم.

برخی از اندیشمندان خوشبین بر شناخت فرهنگی انسانها تاکید دارند و معتقدند که اگر ما موجبات شناخت فرهنگی اقوام و ملل گوناگون از یکدیگر را از طریق آموزش و سفر به میان اقوام و ملل دیگر فراهم سازیم از این طریق می‌توان مانع بروز جنگ شد. زیرا وقتی که انسانها پی ببرند که هر فرهنگ و جامعه‌ای یکسری از خوبی‌ها و بدی‌ها را دارا می‌باشد و این امر در مورد فرهنگ و جامعه خودشان هم صدق می‌کند؛ حاضر به جنگیدن با یکدیگر نمی‌شوند. «لارنس فرانک» به عنوان یک انسان‌شناس فرهنگی معتقد است که تنوع فرهنگی جهان را به مکانی بهتر و هیجان‌انگیز تر برای زندگی تبدیل کرده است و ما بجای تلاش به کاستن این تنوع باید در راستای درک دلایل و ارزش این تنوع بپردازیم تا به مدارای متقابل بیانجامد. مارگارت مید نیز در همین زمینه می‌گوید: «اگر می‌خواهیم جهانی بسازیم که کلیه استعدادهای گوناگون انسان‌ها را به کار گیرد، باید فرهنگ‌های دیگر مطالعه کنیم، آنها را تحلیل و یافته‌های خود را به صورت عقلانی توجیه کنیم». بدبینها در پی نقد این دیدگاهها بیان می‌کنند که سفر به میان سایر ملل و آشنایی با فرهنگ آن جوامع ممکن است که خود سبب بروز نوعی خودبرتربینی و ایجاد بدبینی نسبت به فرهنگ جامعه مقابل شود. به عنوان مثال «فردریش فون اشلگل» شاعر و منتقد و محقق آلمانی به خارج از کشور مسافرت کرد و به شناخت بیشتر از دیگر جوامع دست یافت. اما نتیجه بدست آمده مدارای او با ارزشهای گوناگون ملل دیگر نبود، بلکه به افزایش شور ملی‌گرایانه در او انجامید. وقتی آلفرد میلنر دیپلمات و سیاستمدار انگلیسی در مصر به خدمت «سر اولین بارینگ» سیاستمدار و مستعمره‌گردان انگلیسی رسید ابراز امیدواری کرد که شناخت بهتر ملت‌ها از یکدیگر بتواند به کاهش نفرت و بدگمانی بین‌المللی بیانجامد. اما «سر اولین بارینگ» در جوابش بیان داشت: «میلر عزیزم نگرانم که ملت ها هر چه بهتر یکدیگر را بشناسند، بیشتر از یکدیگر متنفر شوند».

«ای. اف. ام. داربین» اگرچه علت جنگ را تجاوزگری بنیادین انسان‌ها، بر می شمارد و معتقد است اگر ما بتوانیم این علت را از طریق تغییر انسانها رفع نماییم به جنگ پایان بخشیده‌ایم؛ اما در نهایت به این نتیجه می‌رسد که امکان تغییر انسانها به سرعت شدنی نیست و حتی نمی توان در یک زمان طولانی مشخص به نابودی کلیه عناصر تجاوزگری امیدوار بود. از این رو او در وحله نخست بر رویکردی پافشاری دارد که بجای پرداختن به نابودی «علل» به مهار «علایم » بپردازد. رویکردی که بتواند با پافشاری به علایم، اقلیت متجاوز را به شکلی قدرتمندانه مهار سازد.

برخی ازدانشمندان رفتارگرا که غالبا در میان بدبین‌ها جای می‌گیرند بیان داشته‌اند که اگر چه شرارت‌های موجود در ماهیت انسان را می‌توان دلیل وقوع جنگ دانست اما تاریخ نشان می‌دهد که در بسیاری از مناطق دوره‌هایی وجود داشته که صلح بر آن مناطق حاکم بوده است. بدون آنکه انسانهای حاضر در آن مناطق اصلاح شده باشند. پس می توان بدون اصلاح انسانها از طریق دیگر به صلح و آرامش رسید. آنها نتیجه می‌گیرند که شرارت موجود در ماهیت انسان یک دلیل اولیه است و به خودی خود نمی تواند ایجاد جنگ کند از این رو باید یک دلیل ثانویه نیز وجود داشته باشد تا دلیل اولیه بتواند انسان را وادار به اتخاذ جنگ نماید. از این رو بجای اصلاح انسانها بر کنترل و مهار دلایل ثانویه جنگ پافشاری دارند.

یک مثال و شرح ساده این فصل

فرض کنیم که در یک شهر بانکی وجود دارد و میزان زیادی پول در آن بانک موجود است. تمامی اندیشمندانی که دلیل جنگ را شرارت موجود در طبیعت و رفتار انسان می‌دانند معتقدند که انسانها خواستار کسب پول موجود در آن بانک هستند، چه از روی نیاز و چه از روی طمع. از این رو حتما برای کسب موجودی بانک به آن حمله خواهند کرد.

خوشبین‌ها معتقدند که اگر ما آن انسانها را تربیت و اصلاح کنیم علیرغم نیاز و طمع موجود در درونشان، آنها هرگز به آن بانک دستبرد نخواهند زد. حتی اگر آن بانک نگهبان نداشته باشد.

بدبین ها معتقدند که اصلاح همه آن انسانها به صورت صددرصد شدنی نیست اگر چه از طریق تربیت و اصلاح می‌توان تا حدی از وقوع سرقت در آن بانک کاست اما باز هم انسانهایی پیدا خواهد شد که علیرغم دیدن آموزش اصلاحی و حتی با وجود نگهبان در آن بانک به آن بانک دستبرد بزنند. آنها معتقدند که نیاز و طمع موجود در ماهیت انسان به خودی خود دلیل جنگ برای تصاحب پول بانک نیست؛ بلکه می‌توان دلایل ثانویه‌ای برای چنین جرمی تعریف کرد و از طریق مهار علتهای ثانویه و بدون مبادرت به اصلاح صددرصدی انسانها به مقصود دست یافت. مثلا اگر چه انسانها به لحاض ماهیتی نیازمند و طماع به پولند اما این نیاز و طمع علت اولیه تهاجم به بانک است. علت ثانویه این است که بانک پولها را در انحصار خودش داشته است. از این رو اگر آن پولها از طریق قانونی در اختیار انسانها قرار گیرد به شدت از میزان احتمال دستبرد به بانک کاسته می‌شود. مثلا از طریق دادن وام به آنها می‌توان نیاز و طمع درونی آنها را بر طرف ساخت.