روشنگری موقن

"دکتر موقن

مقاله زیر بخشی از مقاله کاسیرر با عنوان : "روشنگری "  است. گرچه همه جا سخن از حقوق بشر است اما کمتریا  شاید اصلا  در بارۀ مبانی فلسفی حقوق بشر سخنی گفته نمی شود. در زیر کاسیرر این مبانی فلسفی را شرح می دهد.

سمت گیری ذهنی فلسفۀ روشنگری برای فلسفۀ قانون اهمیت خاص و قاطعی داشت. فلسفۀ روشنگری در استنتاج قانون به نظریۀ حقوق طبیعی باز می گردد. قانون پوزیتیو (=قانون شرع، قانون عرفی) صرفا بر پایه رسوم است و رسوم می تواند آن را تغییر دهد یا از میان ببرد. از این رو فلسفه روشنگری قانون پوزیتیورا زیر سیطرۀ کلیت آن نوع دستورهای قانونی قرار می دهد که اعتبار آنها ضروری و تغییرناپذیرند و برای همۀ زمان ها و همۀ افراد یکسان اند. این حقوق رانمی توان  بر اثر پذیرش احتمالی  برخی تعهدات از سوی  شخص حقوقی نقض کرد؛ زیرا این حقوق سلب ناشدنی اند.. در هلند هوگو گروسیوس آموزۀ حقوق بنیادین سلب ناشدنی(بشر ) را به طور سیستماتیک پروراند. کتاب اصلی او: حقوق جنگ و صلح (1625) از برجسته ترین و پربارترین دستاوردهای روشنگری است. گروسیوس طرح «علم حقوق جهانی» را ریخت که دربردارنده حقوق خصوصی و عمومی بود که کل محتوای هر دو حوزه ( یعنی حقوق خصوصی وحقوق عمومی) را به اصولی ثابت فرو می کاست. بنا بر نظر گروسیوس این اصول به همان اندازۀ اصول متعارفی ریاضیات معتبر و ضروری اند. محتوای این «قانون طبیعی» چنان بی قید و شرط معتبر است که نه فقط انسان بلکه «همه موجودات معقول» نیز آن را می پذیرند و حتی خدا توانایی تغییر آن را ندارد؛ زیرا این محتوا بر ارادۀ او متکی نیست بلکه بیان محضِ ذاتِ اوست، که در مقام هستیِ جاودان بی تغییر و تبدیل است. «درست همان گونه که خدا نمی تواند سبب شود که دو برابر دو چهار نشود همان طور نیز نمی تواند سبب شود که آنچه شّر است دیگر شّر نباشد.»4
این ایده های بنبیادین از طریق لایب نیتس و کریستیان ولف وارد فلسفۀ آلمانی قرن های هفدهم و هجدهم می شوند و مقبولیت عمومی پیدا می کنند و پرورده می شوند. لایب نیتس در برابر نظام حقوقی مطلق (Jus  stricturn) گروسیوس قانون عالی تری را می گذارد که صرفا منشا عقلی دارد، این قانون، قانونِ خرد و قانونِ موجودات معقول است. مزیت قانون اخیر این است که این نوع قوانین ذاتا آزادند و آزادی آنها را بر اثر قیود بعدی ، هرچه این قیود می خواهند باشند، نمی توان از میان برد یا از آنها سلب کرد. کریستیان ولف این بینش را به طور کامل و روش مند در نظریه اش درباره قانون طبیعی می پروراند. او میان حقوقی که به دست آمده اند (حقوق  قراردادی) و حقوق فطری تمایز قائل می شود، حق، به ویژه حق  امنیت فردی جزو حقوق  اخیر است. هر فردی حق دارد که بی وقفه همۀ آن اعمالی را انجام دهد که برای حفظِ جان و کمالِ روحش ضروری اند. این بینش تئوریکِ روشنگری به خاطر تاثیری که بر اعلامیۀ استقلال ایالات متحده آمریکا  گذاشت و نیز پذیرشش به منزلۀ  الگویی برای قانون اساسی آمریکا اهمیت سیاسی برجسته ای می یابد. بنا بر نظری که در کتاب یلینگ (Jellinek)5 بیان شده است به نظر می رسد که «منشورهای حقوق» و به ویژه «اعلامیه حقوق دولت آزاد ویرجینیا» (1776) به طور قاطع بر «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» در قانون اساسی فرانسه مصوب مجلس قانونگذاری (1789) تاثیر داشته است. بدین سان نظریۀ حقوق طبیعی، آن چنان که روشنگری آن را پروراند به طور مستقیم وارد نظام های عملی سیاسی شد و اغلب تحول حتی منفردترین خصوصیات آنها را تعیین کرد.6"
پانوشت ها :
4- Hugo Grotius (1583-1645), The Rights of War and Peace, (Edited and With an Introduction by Richard Tuck) Liberty Fund Inc. 2005. p.155.
(کاسیرر به متن اصلی لاتین کتاب ارجاع داده است؛ اما چون کتاب گروسیوس به انگلیسی ترجمه شده و در اختیار مترجم است صفحه نقل قول از متن لاتین کتاب را در ترجمه انگلیسی کتاب پیدا کرد و در اینجا آورد. مترجم)
5-(Georg Jellinek: The Declaration of the Rights of Man and of citizens, New York, 1901. مترجم)
6-- Ernst Cassirer, Die Idee  der republikanischen  Verfassung, Hamburg, 1929.

کتاب فلسفه روشنگـری  

کتاب فلسفه روشنگـری 

فصـل دوم  طبیعت و شناخت طبیعت در فلسفه روشنگری

خلاصه فصل :  محمد علی فخاریه  -  دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی

در این فصل دیدگاه اندیشه غربی نسبت به مفهوم طبیعت – خدا و وحی در سه دوره تاریخی قرون وسطی ، رنسانس و عصر روشنگری بیان میگردد که به شرح ذیل می باشد.

قرون وسطی:

اندیشه قرون وسطی اساسا این وظیفه را بر عهده داشت که معماری وجود را دنبال نماید و طرح کلی آن را ترسیم کند. در نظام دینی قرون وسطی هر مرحله از واقعیت جایی ویژه داشت. در این نظام دینی برای شک جایی وجود نداشت. در همه تفکرات این آگاهی بود که کائنات در پناه نظم و ترتیبی نقض ناشدنی قرار دارند و کار اندیشه ، آفرینش نیست بلکه پذیرش است. خدا و روح و جهان سه تکیه گاه بزرگ اند که تمامی کائنات به آنها متکی اند و نظام شناخت معطوف به آنهاست. شناخت طبیعت به هیچ وجه از این نظام جدا نیست بلکه از همان آغاز در دایره معین وجود محصور می شود و اگر از این دایره بیرون رود سر گردان می گردد و آن نوری که حوزه مقدرش را روشن می کند خاموش می شود.شناخت طبیعت مترادف است با شناخت آفرینش . شناخت طبیعت تا آنجا شناخت است که برای موجودی متناهی و مخلوق و وابسته قابل حصول باشد. این شناخت جز اشیاء محدود و محسوس محتوایی ندارد. بدین سان شناخت طبیعت هم به طور ذهنی و هم به طور عینی محدود می شود. قلمرو طبیعت در تقابل فیض الهی است. ارتباط ما با قلمرو طبیعت از طریق ادراک حسی و فراگرد های مکمل آن مانند داوری منطقی و استنتاج و کاربرد استدلالی فهم صورت می گیرد ، اما ارتباط با قلمرو فیض الهی تنها از طریق وحی میسر است. ضروری نیست که میان علم و ایمان ، میان خرد و وحی تقابلی باشد. نظامهای بزرگ مدرسی وظیفه خود را سازگار کردن این دو قلمرو و هماهنگ کردن آنها بنابر موضوعاتشان می دانستند. قلمرو فیض قلمرو طبیعت را نفی نمی کند بلکه آنرا تحت الشعاع قرار می دهد. کمال واقعی طبیعت را نباید در خود طبیعت یافت بلکه باید آن را در فراسوی قلمرو طبیعت جست. علم ، اخلاق ، قانون و دولت را نمی توان بر شالوده های خود آنها مستقر ساخت ، کمکی فوق طبیعی همواره مورد نیاز است تا آنها را به کمال حقیقیشان برساند. قانون طبیعی هرگز نمی تواند چیزی بیش از مبداء حرکت به سوی قانون الهی باشد . خرد خادم وحی است و خادم وحی نیز باقی می ماند. خرد راهنمایی به سوی وحی است و ضمینه را برای وحی آماده می کند.

 

 

 

رنسانس:

ذات حقیقی طبیعت را نباید در قلمرو آفریده جست بلکه باید آن را در قلمرو فرا گرد آفریننده یافت. طبیعت چیزی است بیش از آفرینش محض و در ذات اصلی الهی سهیم است زیرا قدرت الهی در خود طبیعت جاری و ساری است.بدین سان دوگانگی میان آفریدگار و آفریده از میان می رود. خداوند عقل خارج از طبیعت نیست که در اطراف بگردد و راهنمایی کند بلکه برای او زیبنده تر این است که اصل درونی حرکت باشد ، اصلی که طبیعت خود او تجلی خود او وروح خود اوست نه آن که اجسام و موجودات بسیاری باشد تا همچنان که در آغوش او بقا و دوام دارند حرکت کنند.این عقاید برای نخستین بار در تفکرات جوردانو برونو نمایان شد. قدرت خرد تنها وسیله برای دستیابی به نامتناهی است. جوردانو نظریه وحدت وجودی داشت و زمان را لایتناهی می دانست . او خدا را خارج از جهان نمی دانست بلکه میگفت خدا جزو جهان است . او واحد است و تمام تضادها در او محو و نابود می شود خدا جوهر طبیعت است. بهترین طریق پرستش او شناخت قوانین طبیعت و استفاده از این قوانین به نحو احسن است. وی روح را عنصر فنا ناپذیر می دانست ولی روح و ماده را یکی می دانست.این نظریه در آثار گپلر و گالیه نیز مطرح شد. هدف دائمی این نظریه یافتن نشانه الوهیت طبیعت در قانون طبیعی است. اما دقیقا بخاطر همین گرایش دینی که زیر ساخت آن بود ناگزیر با فرمهای سنتی ایمان  در افتاد. اکنون در کنار حقیقت وحی شده ، حقیقت مستقل و اصیل طبیعت  پا به عرصه وجود می گذاشت . این حقیقت نه در کلام خدا بلکه در آفرینش او آشکار می شود . این حقیقت بر پایه گواهی کتاب مقدس یا سنت نیست بلکه حقیقتی است که همواره در برابر دیدگان ماست. کلام وحی هرگز    نمی تواند چنین شفافیتی داشته باشد زیرا همواره چند پهلو و تفسیر پذیر است از این رو کلام وحی نارساست. اما طبیعت با نظم بی نظیرش در برابر ماست و در انتظار ذهن انسان که آنرا کشف کند.

عصر روشنگری:

فلسفه روشنگری می کوشد تا در یک فراگرد رهایی عقلی هم استقلال طبیعت و هم استقلال عقل را نشان دهد . اکنون باید هم طبیعت و هم خرد را به منزله اصل ، شناخت و آن دو را به هم پیوند داد . از این رو هر میانجی میان این دو که بر پایه قدرتی متعالی یا وجودی فراباش باشد زائد می شود. چنین میانجی نمی تواند پیوند میان طبیعت و ذهن را مستحکم تر کند بلکه بر عکس مداخله وجودی فراباش با صرف رهیافت به مسئله ای که با آن مواجه می شود و پرسیدن این که طبیعت و ذهن را تابع چه چیزی قرار دهد ، سبب می شود که پیوند میان ذهن و طبیعت سست گردد و در نهایت کاملا از هم بگسلد. در واقع متافیزیک (( مداخله خدا )) در زمانهای بعد درست همین گام را برداشته است. این متافیزیک هم عمل مستقل طبیعت و هم فرم مستقل ذهن را فدای قدرت مطلق الهی کرده است. در تقابل با بازگشت به فراباش ، فلسفه روشنگری اصل درون باش محض را هم در مورد طبیعت و هم درمورد شناخت اعلام می کند. هم طبیعت و هم شناخت را باید با کمک ماهیت خودشان درک کرد.

روشنگری

عمرانی زاده

 

فصـل چهـارم کتاب فلسفه روشنگـری کاسیـرر ترجمه دکتر موقـن

ایــده دیــن

خلاصه فصل :  ارسـلان عمـرانی  -  دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی

 

«  وجه اساسی این عصـر روش انتقـادی و شکاکانه ای است که در قبـال دیـن دارد .  »

        عصـر روشنگری که بیشتر در کشورهای آلمان ، انگلیس و فرانسه اتفاق افتاده بود فلسفه فرانسوی در قرن هیجدهم این نظر را با سماجت هرچه

بیشتری تایید می کند و بر سر این داوری هم مخالفن و دشمنان و هم ستایندگان و پیروان این جنبش با هم توافق دارند .

ولتـر در نوشته ها و نامه های خود همیشه این شعار را سر می دهـد :  «  این موجـود ننگین یعنی دین را سرکوب کنیـد  » . درست است که ولتر اعلام می نماید که نبرد او با دیانت نیست بلکه با کلیسا است ، اما نسل بعدی که ولتر را رهبر معنوی خود می داند این تمایز و نظر ولتر را در نظر نمی گیـرد .

دایره المعـارف فرانسه عینا به دین اعلام جنگ می دهد و اعتبار و حقیقت دین را مردود می نامد و دین را متهم می نماید که :  دین همواره سد راه پیشرفت فکـری بوده است و از عهده بنیاد نهادن اخـلاق حقیقـی و نظام سیاسی و اجتماعی عادلانه ، برنیامده است .

هـولبـاخ در کتاب  « سیاست طبیعـی »  خود دائماً این نکتـه را تکرار می نمـاید  :  « دین مردم را چنان تعلیم می دهد که از جباران ناپیدا بترسند و در

عین آنها را در برابر فرمانرواین زمینی بـرده و بزدل می سازد و هرگونه اقدام برای به دست گرفتن سرنوشت خو را سرکوب می کند .

مکتب دائیسم ( خداپرستی طبیعی ) نیز ترکیب و معجونی بی شکل و ناسازگار و سازشی ضعیف و ناتوان محکوم می شود .

 

دیـدرو دیـدرو
می گویـد  :  دیدرو از زبان طبیعت به انسان می گوید : «  ای برده خرافات ، بیهوده خوشبختی خود را در
فراسوی مرزهای این جهان که من تو را در آن قرار داده ام جستجو مکن و خودت را از
یوغ دین رهایی ببخش و به طبیعت که از گریخته ای بازگرد و خود را به طبیعت ، به
انسانیت و خویشتن واگذار کن . دیدرو در ادامه می گوید که ملتها در سده های مختلف
به سه قانون 1 – قانون
طبیعت   2 – قانون جامعه 
3 – قاون
دین  مطیع بوده ان ولی آنها مجبور بوده اند
که هر سه قانون را پیاپی بشکنند .زیرا این سه قانون هرگز

با هم سازگار نبوده اندو نتیجه این بوده است که هرگز در هیچ کشوری ، انسان واقعی ، شهروند واقعی و مومن واقعی نباشد . »

 

        اما به رغم چنین اعلامیه هایی از سوس سخنگویان جنبش روشنگری ، به دشوار می توان عصر روشنگری را عصری غیر مذهبی و دشمن دین به شمار آورد . زیرا چنین اعتقادی باعث از بین رفتن عالی ترین دستاوردهای این دوره می گردد .

گوتـه معتقـد است 
:
   جنگ
میان اعتقاد و بی اعتقادی را عمیق ترین و در حقیقت یگانه موضوع تاریخ جهان و انسان
می داند . او معتقد است در هر عصری که اعتقاد غلبه دارد ، درخشان و تعالی بخش روح
می باشد .و در اعصاری که در آنها بی اعتقادی سلطه داشته است به زودی فراموش می شود
زیرا هیچ کس خود را وقف شناخت عصری بی ثمر نخواهد کرد . بر عصر روشنگری ، احساس
خلاق واقعی و ایمانی بی چون و چرا به بازسازی و بازآفرینی جهان حاکم است ، ودرست
در همین زمان اصلاح جهان را نیز از دین
انتظار دارند .همه مخالفت های ظاهری این عصر با دین نباید ما را از این واقعیت غافل
کند که تمام مسائل عقلی با مسائل دینی درمی آمیزنـد و مسائل عقلی عمیق ترین الهام
خود را از مسائل دینی می گیرند . هر قدر پاسخهای دین به مسائل اساسی شناخت و اخلاق
را نارساتر بیابیم ، این مسائل حادتر و شورانگیزتر می شوند . بنابراین هدف اساسی
فلسفه روشنگری فروپاشی دین نیست بلکه با همه نیرو می کوشد تا به معنای فراباشی ،
آن را مستقر کند و عمق بخشد .

عقیـده جـزمی گنـاه نخستین و مساله عـدل خـدا

         در سده هیجدهم به جهت اینکه در زمینه فلسفه دین و الهیات در مورد یک مساله واحد از خداپرستی طبیعی تعداد زیادی نوشته های جدلی آنقدر زیاد بود که بررسی کامل بسیار دشوار می باشد . اما یک موضوع سیستماتیک را می توان یافت بحث ها در حول و حوش آن می گردد و آن را از سده های

گذشته به ارث برده و حتی رنسانس هم مدعی نوزایی فرهنگ باستان و روح علمی نبود و آن :  « تبدیل دین یا تجدید دین بـود . »

          رنسانس در جستجوی دینی بود که این جهان و عقل انسان را تایید و ارزش و اعتبار هر دوی آنها را تصدیق کند و دلیل واقعی الوهیت را نه در تحقیر و ویرانی این جهان و عقل انسان، بلکه در ارج نهادن به این دو بیابد . از این رو خداپرستی عام همانند سده های 16 و 17 استقرار یافت . این الهیات بر این اندیشه متکی است که ذات خدا را تنها در کلیت تجلیات او می توان درک کرد

بنابراین هر یک از تجلیات خداوند در این جهان ارزش و معنایی مستقل و غیرانفکاک دارد .

         نهضت اصلاح دین ( رفرم مذهبی ) نشان داد که دشمن آشتی ناپذیر این دین انسان گرایانه است .  نهضت اصلاح دین و رنسانس بر سر این نکته در توافق می باشند که : « می باید به زندگی روی زمین ، ارزش و اعتبار و تقدس مذهبی نو بخشید . اصلاح دین این معنوی کردن را تنها به من یا نفس درک

کننده متدین محدود نمی کند ، بلکه هستی جهان را نیز در بر می گیـرد و آن را در رابطه ای نو با شالوده یقین دینی قرار می دهد .

 

زملـر

        زملر یک از پیشروان الهیات روشنگری در آلمان ، هنگام بررسی پیوندهای تاریخی میان وقایع مندرج در کتاب مقدس ، روح انتقاد تاریخی را نشان می دهد و در مناقشه خود با ارتودوکس ها مستقیما به اراسموس که او را پدر الهیات پروتستان می نامد رجوع می نماید . مسائل مربوط به استقلال

خرد و آزادی اراده اخلاقی دوباره مطرح می شوند . او این بار به پرسشها بدون در نظر گرفتن کتاب مقدس و کلیسا پاسخ می دهد و با این رهیافت ، برای نخستین بار قدرت دگمهای قرون وسطایی شکسته می شود .

 

      اکنون اندیشه « گناه نخستین » هدف مشترک همه مخالفتهاست و همه گرایشهای گوناگون فلسفه روشنگری نیروهای خود را علیه آن متحد می سازند . در این مبارزه هیـوم در طرف خداپرستی طبیعی انگلیسی است و روسـو در طرف ولتـر .

پـاسکـال

          پاسکال یکی از ژرف بین ترین متفکران فرانسوی بار دیگر مسئله گناه نخستین را در فلسفه فرانسوی سده هفدهم مطرح می کند .  پاسکـال  با دقت بی نظیر عقلی و با روشنترین بیان به طرح این مسئله می پردازد . به نظر می رسد محتوای مسئله از زمان آگوستین چندان تغییری نکرده باشد ، اما فرم و روش استدلال پاسکال ، او را از آگوستین متمایز می کند . پاسکال از نهاد ناتوانی مطلق خرد انسانی دفاع می کند و معتقد است که خرد با تمام تلاشهای خود از
رسیدن به هر نوع یقینی ناتوان است و تنها از طریق تسلیم بلاشرط به ایمان است که می
تواند به حقیقت دست یابد و آن را نه پند می دهد و نه درخواست می کند بلکه آن را
اثبات می نماید . روش در عصر پاسکال ، زیر سیطره آموزه ایده آل منطقی دکارت ، یعنی
مفاهیم روشن و متمایز است . نتیجه روش دکارتی با محتوای آگوستینی ، آمیخته ای
پارادوکسی از اندیشه هاست . پاسکال استاد بی همتای ابزار تحلیل منطقی نو است و این
ابزار را در آثار ریاضی خویش به کار برده است . در اینجا آنچه که مهم است مشاهده دقیق
پدیدارها و قدرت تفکر فرضیه ساز است . ابزار دیگری در کار نیست و در اینجا باید
فرضیه ای را بدست آورد که نسبت به پدیدارها انصاف روا دارد و آنها را به طور کلی
توصیف نماید و اصل موضوع
نجات
پدیدارها
در
الهیات به همان اندازه ستاره شناسی معتبر است و درست در همین نقطه است که پاسکال
مخالفان ، شکاکان و منکران را به مبارزه می طلبد . فلسفه روشنگری ، پاسکال را
مخالفی با نیروهای عقلانی برابر با خود می بابد و در هر گامی که به پیش برمی دارد
، می باید پاسکال را به حساب بیاورد . پاسکال به این نتیجه

رسیده بود که فلسفه ای که به خرد و منابع آن متکی و از حمایت وحی محروم باشد ، می باید ضرورتا در شکاکیت پایان یابد : « پیرونیسـم ، حقیقت است  »

 

 

 

ولتـر

      انتقاد از پاسکال در همه دوران نویسندگی ولتـر ادامه یافت . ولتر انتقاد از پاسکال را با نخستین اثر فلسفی خود ( نامه های در باره انگلستان ) آغاز کرد ولتر
حس مشترک را در مقابل ظرافتهای متافیزیکی پاسکال فرا می خواند و آن داور این
ظرافتها می کند . آنچه را پاسکال ، تناقضات طبیعت انسان می خواند ، به نظر ولتر
صرفا دلیلی بر غنا و گوناگونی و تغییرپذیری طبیعت انسان است . مسلمل طبیعت انسان
چیزی ساده نیست ، زیرا طبیعت انسان همواره با امکاناتی تازه روبرو می شود . اما
بنا به نظر ولتر ، در این تغییر پذیری تقریبا نامحدود طبیعت انسان ، نه ضعف بلکه
قوت و نیروی آن نهفته است . هر قدر فعالیتهای انسان ضد و نقیض آیند و هر اندازه
برای انسان دشوار باشد که به

یکی از خواسته های خود پایبند بماند و از یک هدف به هدفی دیگر و از یک کار به کاری دیگر کشانده نشود ، اما شدت واقعی و عالیترین قدرتی که طبیعت انسان دارد ، در همین چند جنبه ای بودن آن ، به اثبات می رسد .

          فلسفه حس مشترک ولتر آخرین سخن او را در این باره نیست . او اگر چه کمتر زیر بار دلایل پاسکال می رود با این همه احساس می شود که آن دلایل همواره او را مشوش می کنند . در واقع به نقطه ای رسیده ایم که نفی محض استدلال پاسکال کافی نیست . اگر فلسفه روشنگری را از گناه نخستین

را مردود بداند ، می باید علت و سرچشمه شر را به قلمروی دیگر منتقل کند و می باید از دیده خرد ، سرچشمه شر را ضروری بداند و آن را اثبات کند . بنابراین شک در باره دگم گناه نخستین بی رحمانه ما را به سوی معمای عدل الهی می راند و این راز برای ولتر نیز وجود داشت .

        ولتر به شیوه ای سازگار و بی تناقض همواره راه حل متافیزیکی – لایب نیتس و شافتزبوری – یعنی خوش بینی را رد می کرد و خوش بینی را نه آموزه فلسفی ، بلکه چیزی همتراز تخیلات اسطوره ای و افسانه پردازی می دانست . ولتر
اعتقاد داشت آن کسانی که مدعی اند همه چیز در جهان نیکوست، فریبکارند . ما باید
بپذیریم که شر وجود دارد و با نادیده گرفتن احمقانه آن ، بر وحشت های زندگی
نیفزاییم . ولتر در اینجا رو در روی الهیات و متافیزیک می ایستد و به نفع شکاکیت
نظری موضع می گیرد . بنابراین به طور غیر مستقیم به استدلال پاسکال ، که می کوشید
آن را ابطال کند ، تسلیم می شود . در اندیشه سده هجدهم در مورد عدل خدا همه جا
همین عدم قطعیتی را می یابیم که ولتر نشان می دهد .

موپرتـویی : 

          موپرتویی در اثر خویش « رساله ای در باره فلسفه اخلاق » با تعریف مشخصی از لذت و درد آغاز می کند و می کوشد تا تعریف خود را طوری فرمول بندی کند که بتوان لذت و درد را از حیث کمی و اندازه گیری و آنها را به صورت عدد با یکدیگر مقایسه کرد . شناخت ما از جهان فیزیکی وابسته به موفقیت ما در تبدیل اختلاف کیفی پدیدارها به اختلاف کمی است . در اینجا هم ،

ناهمگونی که در تجربه مستقیم مشاهده می کنیم ، نباید مانع از این شود که محتوای تجربی را به منزله چیزی که از لحاظ مفهومی نامتجانس است در نظر گیریم .

           هرقدر هم لذتها و دردها ، گوناگون و غیرمشابه باشند ، میان همه آنها دو عامل مشترک است : 1 – یکی شدت معین احساس و 2 – دیگری مدت دوام آن . اگر بتوانیم این دو عامل را به مقدار تحویل و نسبتی برقرار کنیم که بنا بر آن وابستگی ارزش کمی کل احساس ، به این دو عامل ثابت شود ، برای مسئله راه
حلی پیدا شده است . بنابراین حساب حس و احساس را می توان طوری فرمول بندی کرد که
از حساب ، هندسه و فیزیک ، دقت کمتری نداشته باشد . موپرتویی می کوشد تا قانونی
فرمول بندی کند که دقیقا همانند قوانین اساسی ایستاتیک و دینامیک باشد . برای
اینکه محاسبه لذت و درد انجام گیرد ، نخست می باید مقدار این عواطف را به دست آورد
.  این مقدار از یک سو به شدت عواطف و از
دیگر سو به مدتی که آنها در ذهن حاضر و فعال اند وابسته است .

دو برابر ( واحد ) یک شدت در مدت یک واحد زمانی =  برابر است با یک واحد آن شدت در دئ برابر مدت یک واحد زمانی

بنابراین مقدار کمی لذایذ و دردهای زندگی را متوان حاصل ضرب شدت لذت یا درد در مدت تداوم آنها تعریف کرد . اپیکوریان برای تمتع و لذت بیشتر  و  رواقیون برای کاستن درد و رنج تلاش می کنند . اولی به ما می آموزد که هدف زندگی خوش بودن است و دومی هدف زندگی را اجتناب از اندوه می داند

نتیجه کل این محاسبه ، موپرتویی را به بدبینی کشاند . زیرا این محاسبه نشان می داد که در زندگی مجموع شرها همواره بیش از خوشی هاست .

 

 

 

کانت  : 

کانت در اثر «  پیش از نقـد خرد ناب  » کوشش در جهت معرفی کمیـات منفی در فلسفه به حساب موپرتویی ارجاع می کند و هم نتایج و روش او را مورد انتقاد
قرار می دهد . کانت می گوید که انسان نمی تواند چنان مساله ای را حل کند . زیرا
تنها احساسهای مشابه را می توان با هم سنجید ، در حالی که شرایط بسیار پیچیده
زندگی ، عواطفی گوناگون برمی انگیـزد . از این رو این احساسها مشابه هم نیستند .
اما کانت ایراد واقعا قطعی خود را زمانی مطرح ساخت که نظریه اخلاقی خویش را تدوین
کرده بود . نظریه اخلاقی او می خواست که برای همیشه ، همه بررسیها ، درباره مسئله
عدل خدا را که هنوز هم کاملا برفلسفه رایج سده هیجدهم سلطه داشت ، متزلزل کند .
کانت با مردود شمردن لذت

طلبی به منزله اساس اخلاق ، تمامی اهمیت اخلاقی و دینی « حساب لذت و درد موپرتویی » را از آن گرفت . از آن پس ارزش زندگی از چشم انداز کاملا نویی دیده شد . کانت بیان می دارد تعیین این که زندگی برای ما چه ارزشی دارد ، اگر زندگی صرفا با معیار آنچه لذت بخش است ، ارزیابی شود آسان است . این ارزش زیر صف خواهد بود زیرا چه کسی حاضر است که تحت همین شرایط ، زندگی را از نو آغاز کند .

شافتزبـوری شافتزبـوری
فلسفه ای بنیاد گذاشت که در آن زیباشناسی ، نه تنها قلمروی سیستماتیک را عرضه می
کند ، بلکه در کل شناخت عقلی موقعیتی مرکزی می یابـد . بنا به نظر شافتزبـوری ،
مسئله ماهیت حقیقت از مسئله ماهیت زیبایی ، جدایی ناپذیر است . زیرا هر دو هم از
نظر شالوده و هم از نظر اصل غایی ، در توافق هستند . همه زیبایی حقیقت است ، درست
همانگونه که همه حقیق را می توان اساسا تنها از طریق معنای فرم ، یعنی معنای
زیبایی درک کرد . هر چیز واقعی از فرم بهره مند است ، یعنی توده بی شکل و درهم

و برهمی نیست بلکه تناسب درونی دارد و شواهدی در طبیعت آن موجود است که حاکی از وجود ساختی معین است و در تحول و حرکت آن ، شواهدی دال بر وجود نظم و قاعده ای موزون وجود دارد  :  همین پدیدار اساسی است که از طریق آن ، منشاء عقلانی و فوق حسی هرچیز واقعی آشکار می شود .

        حس قادر به درک این پدیدار نیست تا چه برسد بدان که آن را از لحاظ منشاء اولیه اش بفهمد . هر کجا فقط حس درگیر باشد ، هر کجا رابطه میان ما و جهان صرفا به غرایز و شهوات وابسته باشد ، هنوز به قلمرو فرم دست نیافته

ایم . جانوری که اشیاء پیرامونش صرفا محرکهایی هستند که غرایز او را بر می انگیزند و موجب واکنشهای معینی در او می شوند ، از شناختن فرم آن اشیا ناتوان است .شناخت فرم نه از روی میل و خواهش به منزله واکنشی حسی بلکه از نیروی تامل و مکاشفه محض سرچشمه می گیرد که از هرگونه میل تمللک و هرگونه عمل مستقیمی برای به چنگ آوردن آن شیء آزاد است .

         شافتزبوری در همین قوه تامل محض ، در لذتی که هیچ نفعی آن را برنیانگیخته باشد ، نیروی اساسی لذت هنری و آفرینش هنری را می یابد . بر

اساس این نیرو ، انسان ، من واقعی خود را تحقق می بخشد و از عالی ترین و در واقع تنها خشنودی خاطری که شایستگی به دست آوردن آن را دارد ، بهره مند می شود . اکنون معیارهای بررسی عدل الهی کاملا دگرگون می شونـد . زیرا اینک آشکار می شود که حساب خیرها و شرهای این جهان می باید ضرورتاً ، از درک معنای عمیق این مسئله ناتوان باشد .

روسـوهنگامی
که رویه روسو را نسبت به مسئله عدل الهی بررسی می کنیم دوباره چشم اندازی متفاوت و
شیوه اندیشه کاملا نوی می یابیم . روسو نخستین کسی است که در ورای گوناگونی هیئت هـای
انسانی ، طبیعت عمیقاً نهفته انسان و قانون پنهان را کشف کرد که طبق آن رحمت الهی
، بر اثر مشاهدات روسو توجیه می شـود . در نوشته های روسو چنین بیان صریحی به چشم
نمی خورد و در آنها شرح صرفا تحلیلی مسئله عدل الهی را بدان گونه که در آثار ( لیب
نیتس، شافتزبوری و پوپ ) می یابیم، نمی توان دید . نوآوری و
اهمیت واقعی روسو کاملا در قلمرو دیگری است . نه مسئله خـدا ، بلکه مسئله قانون و
جامعه تمامی اندیشه او را به خود مشغول داشته اند . با این همه در این زمینه نیز
رابطه ای تازه برقرار کرد و حلقه اتصال نوی آفرید . روسو نخستین کسی بود که این
مسئله را از قلمرو وجود فرد انسان فراتر برد و آن را آشکارا به سوی جامعه باز
گرداند . روسو معتقد بود که خصوصیت قطعی و معنای وجود انسان و سرچشمه شادی و عذاب
او را در جامعه یافته است . او

این نتیجه را از مطالعه نهادهای سیاسی و اجتماعی و انتقاد از آنها ، به دست آورد .

 

         

         روسو می گوید : دریافتم که همه چیز به علم سیاست وابسته است . هر ملتی دقیقاً آن چیزی است که نوع حکومتش آن را ساخته است . به نظر می آید که معضل « بهترین نوع ممکن حکومت » مرا به مسئله دیگری می کشاند : برای ایجاد ملتی با فضیلت ، روشن اندیش ، خردمند و خلاصه به معنای حقیقی کلمه ،
تا آنجا که ممکن است ، کامل ، چه نوع حکومتی است . در اینجا هنجاری تازه برای وجود
انسان ظاهر می شود . به جای میل صرف برای خشنودی ، اندیشه حق و عدالت اجتماعی
معیار قرار می گیرد و با این معیار ، وجود انسان ارزیابی و آزموده می شود . روسو
در عرضه فرم های مرسوم و سنتی زندگی و وجود انسان در جامعه ، به طور حیرت آوری خود
را با پاسکال موافق می یابد . روسو نیز مانند پاسکال ، درخشش خیره کننده ای را که
تمدن ، به زندگی انسان بخشیده و آن را مزین کرده است ، تنها پندار و زرق و برق می بیند
و تاکید
می کند که همه این غنا برای آن است که انسان را در مورد فقر درونی خود نابینا کند
. انسان به جامعه پناه می آورد و در سرگرمیها و فعالیتهـای گوناگون آن شرکت می
جوید ، زیرا نمی تواند اندیشه های خود و دیدن وجود خویش را تحمل کند . سرچشمه همه
این فعالیتهای بی هدف و ناآرام ، ترس انسان از سکوت و آرامش است . زیرا اگر او
مجبور شود که فقط برای یک لحظه از فعالیتهای خود دست بکشد و به وضع خود بیندیشد و
آن آنچنان که هست بشناسد به حادترین سرخوردگی ها و عمیق ترین نا امیدی ها دچار می
شود

روسو در مورد نیروهایی که در وضع کنونی جامعه افراد را گردهم می آورند همان عقیده را دارد که پاسکال داشت . او همواره تاکید می کند که در شرایط فعلی جامعه ، انگیزه اخلاقی بنیادین ، یا جامعه گروی ، یا همدردی طبیعی که انسانی را با انسانی دیگر متحد کند وجود ندارد و همه پیوندهای اجتماعی بر پایه پندار محض است . خودپرستی و نخوت ، انگیزه تسلط بر دیگران و تاثیر گذاردن بر آنان ، اینهاست پیوندهای واقعی ، که جامعه را بر پا داشته است .

          اندیشه هبـوط همه نیرو و اعتبار خود را برای روسو از دست داده است . بر سر این موضوع تقابل او با مسیحیت ارتدوکس به همان شدت و حدت تقابل ولتر و نویسندگاه دائره المعارف بود . در واقع ستیز سازش ناپذیر او با تعالیم کلیسا ، بر سر همین دگم بود که سرانجام به قطع رابطه او با آموزشهای کلیسا انجامید .

 

ارسـلان عمـرانی

 

 

 

قانون دولت جامعه

فصل ششم :قانون دولت جامعه

قسمت ایده قرار داد اجتماعی و روش علوم اجتماعی

از زمان رنسانس به بعد فلسفه کلاسیک یونان باستان میتوان تحول دنبال کرد.خرد گرایان که همه چیز را در سر لوحه خود میدانند و تجربه گرایان که عامل موفقیت هر چیزی را با تجربه بدست می اورند هر دو گروه بر سر دریافت منطق نو توافق دارند

بیکن فیلسوف فرانسوی ارغنونی نو که به نحوی پاسخ به  ارغنونی ارسطو یعنی روش قیاسی روش استقرایی پیشنهاد کرد و سعی کرد ارغنونی نو بیافریند .

بزرگ ترین دانشمند عصر روشنگری لایپنیس در باره ی منطق تاکید میکند اگر منطق بخواهد ثمری واقعی به دست اورد باید روش های سنتی را ترک کند  هرچند او هوا دار دکارت  بود ولی از وی کور کورانه تقلید نمی کرد و میگفت فلسفه دکارت دهلیز حقیقت است و باید از آن توقف نکرد و گذشت.

دانشمند بعدی (هابز) تعریف علی را مطرح کرد و فقط به ساخت طبیعت و ساخت اندیشه اکتفا نکرد زیرا این دو در حال حرکت و قابل درکند به نظر این دانشمند چیزی قابل شناسایی  است که بتوانیم ان را درک کنیم و بیافرینیم . هابز به اراده ی هر فرد در جامعه اهمیت زیادی قایل است و همچنین به پیمان اجتماعی و پیمان تسلیم توجه خاصی دارد و معتقد است قرار داد دولت به منزله قرار داد تسلیم از وضع طبیعی به وضع مدنی است و شرط لازم برای بقای وضع مدنی حراست آن توصت دولت است

دانشمند دیگر گروتیوس فیلسوف هلندی غریزه طبیعی و شور اجتماعی را باعث تشکیل قرار داد اجتماعی مینامند و معتقد است که قانون چشمه ای است که انسان از ان میجوشد و کامل ترین وجه در ان متجلی مشود

روسو دانشمند دیگر:ایشان نظر (هابز) قوانین طبیعی بدون احساس را رد میکند و معتقد است قرار داد اجتماعی به جای اتحاد درونی با اجبار و زور دوامی نخواهد داشت .

روسو معتقد است اگر طبیعت قدرت یعنی سر چشمه شالوده قدرت در قانون تغییر نیابد همه ی اقدامات برای محدود کردن ان بیهوده است نظریه های حقوقی و سیاسی روسو بر همین تغییر طبیعت متمرکزند . انگیزه ای وجود داشت که روسو را از محیط بی واسطه تاریخی خود یعنی از حلقه اندیشه نویسندگان دایره المعارف فرانسوی فرا تر میبرد.

معاصران روسو یعنی نویسندگان دایره المعارف در عتقاد راسخ خود به اصلاحات و در اهمیت که برای برنامه اصلاحی خود قایل بودند به هیچ وجه از روسو عقب نبودند .

درژانسون در کتاب خویش برسی هایی در باره ی حکومت قدیم و کنونی فرانسه نوشت اما به صورت دست نوشته دست به دست گردید  فرانسه را گورستان رنگ و روغن کار شده ای مینامید که درخشش بیرونی ان بطور ضعیفی میتوان پوسیدیگی درون ان را بپوشاند

درژانسون در سال 1744میلادی به نخست وزیری فرانسه و گردانندگان امور سیاسی و سیاست مداران به لطیفه او را وزیر جمهوری افلاطون نامیدند .

تهیه کننده:عزت الله حیدری نژاد

روشنگری

بسمه تعالی

بررسی نظریه شناخت کانت ، دکارت ،جان لاک فصل سوم فلسفه روشنگری                                        حسن افشار 

نظریه شناخت کانت

از نظر کانت شناخت یک حقیقت دو مرحله ای است. او اصلا احساس را یک مرحله برای شناخت نمی داند و معتقد است که حس، ماده بی شکل و بی صورت شناخت را به انسان می دهد و ماده بی شکل و صورت، شناخت نیست. وقتی انسان چیزی را احساس می کند. (ماده بی شکل و صورت آن چیز) به ذهن می رود. برای اولین بار خود ذهن به آن ماده ای که به وسیله حس به ذهن آمده است صورت می دهد.

مجموع ماده و صورت که در ذهن پیدا می شود یک مرحله از شناخت است. او معتقد است که مکان و زمان، واقعیت عینی ندارند، بلکه واقعیت ذهنی هستند و ما چیزی را نمی توانیم تصور کنیم یا بشناسیم الا در زمان و مکان. می گوید ولی تو خیال می کنی که اشیاء در بیرون، در جایگاه زمانی و مکانی قرار گرفته اند، خیال می کنی خورشید در بیرون مکان دارد، انسان ها در بیرون مکان و زمان دارند

اشیاء را جز در زمان و مکان نمی شود تصور کرد و شناخت، ولی زمان و مکان ساخته ذهن توست. می گویید: خورشید در آنجاست. می گوید: خورشید در بیرون است اما "آنجا" در ذهن توست. می گویید: خورشید دیروز و خورشید امروز، می گوید: خورشید در بیرون است اما "دیروز" و "امروز" ساخته ذهن توست. پس مرحله اول شناخت این است که ما اشیاء را در زمان و مکان تصور می کنیم و بدون آن هم شناخت امکان پذیر نیست، این، زمان و مکان است که به اشیاء صورت و شکل می دهد. ماده شناخت را از بیرون می گیریم (مثل خورشید) ولی ذهن ما صورت آن را که زمان و مکان باشد به آن می بخشد.

مرحله دوم که مرحله علمی و به مرحله فلسفی می رسیم. اشیاء را در زمان و مکان دیدن، هنوز در مرحله جزئی است. اینجاست که کانت آن مقولات دوازده گانه کانت خودش را بیان می کند که هر سه چهار مقوله را در یک باب می آورد که این از مباحث بسیار طولانی فلسفه است.

پس آقای کانت شناخت را دو مرحله ای می داند ولی به این ترتیب که مرحله اول -که تقریبا مانند مرحله تخیلی است که ما می گوییم- مرحله ای است که محسوسات وارد صورت زمان و مکان می شوند، و مرحله دوم مرحله مقولات دوازده گانه است.

نمونه مراحل دوازده گانه   در چها گروه    1- وحدت ، کثرت ، کلیت (از لحاظ کمیت)-                      2-  ثبوت ، نفی، تحدید (از لحاظ کیفیت)-                                     3-جوهر ، علیت ، فعل و انفعال (از لحاظ نسبت)-              4-   امکان عام ،‌امتناع وجودو عدم وجوب ،امکان خاص (از لحاظ جهت)

..............................................................................................................................................................................

دیدگاه   شناخت دکارت

حول سه محور  1-معرفت شناسی (یعنی امکان وجود شناخت)

                  2-فرآیند و مکانیزم شناخت

                 3- معیار و ارزش شناخت را بررسی می کند.

دکارت می گوید:ما هرگز نمی توانیم بدانیم  فرق خواب و بیداری چیست و هیچ قرینه مطمئن یا هیچ نشانه ای وجود ندارد  که بیداری را از خواب متمایز کند .         بحث بر سر خود «شناخت» یا «دانستن» یا «علم » است نه دانستنی ها و دست آورد ها ی علمی .

شالوده های شناخت .

واقعیت (بود یا باطن) و نمود (نمود یا ظاهر )

دیدن سیب یا هر شیءمادی دیگر عبارت است از ادراک حسی آن از طریق حس بینایی . خلاصه آنکه ما دارای احساسی از سیب هستیم . مثلا محتوای این احساس رنگ سیب است . این احساس در درون ماست .

اکنون ما دارای تجربه دیدن سیب هستیم . این تجربه دارای سه جزء است :

1.خودم که دارای این احساس هستم .2. محتوای این احساس مثلا رنگ و شکل سیب ، یا آنچه که داده حسی است . 3. خود سیب که احساس من بر آن مبتنی است .

شناخت آن مبتنی  بر تجربه است همانند افتادن سیب از روی درخت  که ما فکر می کنیم همه اجسام می افتند .از تجربه افتادن  استدلال و اصل اسقراء از جزء به کل رسیدن .

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیدگاه جان لاک در مورد شناخت

نظريه لاك دربارة تفكر و شناخت ممكن است به ظاهر مشابه نظرية دكارت بنمايد. لاك تفكر را متضمن سلسله‌اي از تصورات يا ايده‌ها مي‌داند كه «در ذهن» يا «در برابر ذهن» موجودند و نمودار چيزهاي خارج از ذهن‌اند. «استدلال» قسمي عمل ذهني است كه به شناخت يا اعتقاد منجر مي‌شود. لاك شناخت را درك نسبت بين تصورات معرفي مي‌كند. ديدگاه كساني كه به شهود قائل‌اند، دربارة شناخت بسيار شبيه نظر دكارت است، يا لا اقل ممكن است چنين به نظر برسد. قدر مشتركشان اين است كه مي‌گويند وقتي كسي چيزي را مي‌شناسد مثل اين است كه حقيقتي را در‌مي‌يابد يا مشاهده مي‌كند.

شناختی که ما از جهان داریم و تمامی مسائلی که از جهان می فهمیم ، نظام های فلسفی که در هر جا و در هر زمان می سازیم ریشه در تجربه ما دارد.ما ذاتاً اطلاعاتی نداریم.مثلاً بشر علت و معلول را از طبیعت استنتاج می کند یا مسائلی دیگر را هم به همین طور.پس اول تجربه باید به عنوان ریشه تمام شناخت علمی و فلسفی در نظر گرفته شود.او در رساله ای در باب فهم بشر می گوید:ذهن انسان از طریق حواس پنج گانه آرای ساده و پیچیده را دریافت می کند تا در ذهن خود دانش تولید کند.او گفته ارسطو را تایید می کرد که هر انچه در ذهن است ابتدا در حواس بوده.بنابر این به کار بردن واژه هایی چون خدا ، جوهر ، ابدیت در واقع سو استفاده از عقل است زیرا این ها را در تجربه در نیافته ایم.اگر این طور باشد می شود نظام های خوش ساخته فلسفی ساخت که در ظاهر هوشمندانه اند ولی در واقع خیال پردازی و توهم اند

او اصالت را به حواس می دهد اما معتقد است که شناختی که از راه حواس  به دست می آید محدود است و فقط وجود اشیائ را به ما می شناساند نه طبیعت و ماهیتشان را و از آنجایی که اندیشه ما درباره ی جهان محدود به مفاهیمی است  که از راه حواس بدست می آید پس تعقل ما درباره جهان نیز محدود است.

..............................................................................................................................................................................

فرق دیدگاه دکارت و لاک در مورد شناخت

دکارت تصور را چیزی به کلی عقلی می پندارد ولی لاک تصور را به کلی حسی می داند.

روشنگری

فلسفه روشنگری« ارنست کاسیرر»

سخنی پیرامون نویسنده :

کتاب در سال 1923/1302 در هانبورگ منتشر شده و در بهار 1370 ترجمه شده است. کتاب به بررسی فلسفه در قرن هجدم می پردازد. فصول کتاب شامل 1. فرم اندیشه روشنگری 2. طبیعت و شناخت طبیعت در فلسفه روشنگری 3. روان شناسی و نظریه شناخت 4. ایده دین 5. تسخیر تاریخ جهان  6. قانون دولت جامعه  7. مسائل اساسی زیبایی شناسی

فصل هفتم که مورد بحث و تشریح ذیل قرار دارد بعدها به کتاب اضافه شده و  نویسنده در مقطع چاپ اولیه اقدام به اضافه نمودن این بحث نموده است:

فصل هفتم( مسائل اساسی زیباشناسی ):

عصر نقد:

 اندیشمندان سده هجدم را قرن فلسفه یا نقد می شناسند، [به نوعی دو روی یک سکه هستند] روح فلسفه در عصر رونسانس علم و هنر جدیدی خلق کرد، در عصر روشنگری که قرن 18 بدین نام گرفته رابطه میان فلسفه و عصر نقد به تفسیر و تشریع گذاشته شد. در این راستا برای یافتن سرشتی و شناسایی روابط بین آنها تلاش هایی صورت پذیرفت. موضوع زیبا شناسی سیستماتیک محصول، شناخت وابستگی متقابل فلسفه و نقد و یگانگی آن دو می باشد. دو ویژگی موجود در بطن زیبا شناسی شامل: 1. نظم منطقی بین امور و چهارچوب دار شدن و شاکله بندی آن است، منظم سازی ، شفافیت  مرحله مقدماتی زیبا شناسی سیستماتیک می باشد. 2. ویژگی دوم محتوای عقلانی تکوینی می باشد. نقد تلاش می کند بین این و ویژگی ارتباط برقرار کند. متفکران سده هجدم حتی جایی که محدویت مفهومی را برای بررسی آثار ذوقی می پذیرد در آن عنصر خرد گریز را نفی نکرده و آن را تصدیق
می کنند، کانت یکی از ژرف انگیز ترین  متفکران این عصر ، تلاش می کند برای فهم خرد و این تلاش را خصلت فلسفه می داند. زیبا شناسی سیستماتیک باعث شد که قلمرو فلسفی تازه ای  تسخیر شده و فرمی نو از آفرینش  هنری نیز ظاهر گردد. به تعبیر کاسیرر فلسفه کانت و شعر گوته هدفی عقلانی را بنا می نمایند که ارتباط آنها در سایه فهم هنر سیستماتیک معنا و مفهوم می یابد. دست آورد قرن 18 این بود که نقد در قالب هنر به خلاقیت تبدیل شود.

 

زیبا شناسی کلاسیک و موضوع عینی بودن زیبایی:

دکارت فلسفه خود را با ارائه ایده آلی تازه مطرح می نماید که در آن هنر نیز به عنوان علم و شناختی جدید مطرح می شود.[بحث قابل سنجش شدن شدن و طبق قواعد درآمدن هنر] . هنر برای اثر بخش شدن باید از تغییر پذیری بی حد و حصر، لذت محض آزاد شده و به منزله عنصری ضروری و پایدار تصور شود. دکارت بحث وجود حکمت کلی را به عنوان یک موضوع عقلانی همه جا معتبر دانسته و آن را به قلمرو هنر و همه فرم های گوناگون آن تسری می دهد. نظریه زیبا شناسی نباید بگذارد که موضوعات گوناگون هنر آن را دچار سردرگمی کنند. هنر سرچشمه از طبیعت گرفته است با عنایت به اینکه در طبیعت نیز اصول و قواعدی کلی و  نقض ناشدنی وجود دارد، این فضا برای هنر هم حاکم است. از طرفی در حوزه هنر « بو آلو» مکتب  پارناس به نوعی اولین قانون گذاری در حوزه هنر را انجام داد [پارناس: اسم مکتبی ادبی است که در قرن نوزدهم در فرانسه شکل گرفت. پارناس در افسانه‌های یونانی نام کوهی است که نه دختر زئوس خدای خدایان افسانه‌های یونان که حافظ هنرهای زیبا بودند با برادرشان آپولون که خدای شعر بود زندگی می‌کردند.] مکتب مذکور به نوعی نیوتن فیزیک در هنر بود. از گذشته نیز برای نشان دادن ارتباط بین هنر و علم استدلاتی شامل، هر دو به قدرت منسجم خرد استوارند، مردود بودن بی بندباری در هر دو آورده شده است. با عنایت به اینکه همه چیز از طبیعت سرچشمه می گیرد و همه چیز بدان متعلق است از این رو طبیعت محصول انگیزه های لحظه ای و هوس محض نبوده و بر قوانین اساسی و جاودان استوار است، از این رو آن چیزی که زیبایی می نمایم با آنچه که حقیقت است یکی می باشد. لذا حقیقت و زیبایی، خرد و طبیعت، تنها بیان های نقض ناشدنی هستی اند که جنبه های گوناگون آن در شناخت طبیعت در آثار هنری متجلی می شوند.[هنرمند نمی تواند با آفرینش طبیعت مقابله نماید و برای اثر بخشی به هنر خود باید از قوانین موجود طبیعت نماید.]

نظریه زیبا شناسی همان راهی که ریاضیات و فیزیک در پیش گرفته اند و تا آخر پیموده اند چراغ راهنمای خود قرار داده است. [دکارت تمام علم طبیعت را بر هندسه محض قرار داد، حاصل تلاش های وی شکل گیری هندسه تحلیلی بوده، یعنی به دست آوردن روشی که در آن روابط شهودی میان شکل ها با روابط عددی به نمایش در می آید.] درنظریه شناخت دکارت فضا تابع شرایط تجربه حسی تخیل نبوده و شرایط منطق و حساب بر آن حاکم است، هر چند نمی توان از کمک نیروی خیال کاملاً چشم پوشید زیرا قوه خیال نخستین انگیزه به سوی شناخت است و سر آغاز شناخت، پایان سلطه قوه خیال است. عظیم ترین خطا در خطرناک ترین بیراهه  در شناخت نقد فلسفی این است که سرآغاز شناخت به جای پایان و معنای واقعی و هدف آن گرفته نشود، هدف شناخت زمانی دست یافتنی است که شناخت مرحله آغازین خود را پشت سر گذاشته و با آگاهی  روشن و منطقی پیش برود. زیبا شناسی کلاسیک بر اسان نظریه طبیعت و نظریات ریاضی ساخته شده است  و زیبا شناسی نمی تواند تخیل را کاملا از نظریه هنر بیرون براند این کار به نوعی تناقض آمیز می باشد. از این رو نظریه کلاسیسم قویا به بنا نهادن نظریه هنر بر پایه قوه تخیل اعتراض می کرد اما به هیچ وجه در مورد سرشت واقعی تخیلات نابینا نبود و در برابر فریبندگی و افسون آن تاثیر ناپذیر نماند، اثر هنری باید همه پلهای که آن را به جهان تخیلات محض باز می گرداند پشت سر خود ویران کند، زیرا قانون حاکم بر اثر هنری از تخیلات ناشی نمی شود و از آن به وجود نمی آید ، بیشتر قوانین هنر را هنرمند از طبیعت اشیاء کشف می نماید، البته این نگاه نباید سطحی باشد بلکه باید به دقیق ترین وجه میان ذات و نمود تمایز بگذاریم.موضوع اثر هنری به سادگی ارائه و شناخت نمی شود بلکه باید آن را از طریق فراگرد گزینش، تعیین و تسخیر کرد، هواداران مکتب زیبا شناسی کلاسیک، مرتکب این خطا شدند که بکشوند تا قواعد قطعی برای آفرینش آثار هنری وضع کند آنها می خواستند که حق وضع هنجارهای گزینشی را داشته باشند و با معیار های لایتغیر بدان جهت دهند. اشکالی که همواره به زیبا شناسی کلاسیک گرفته اند این است که فاقد هر گونه درکی از امر منحصر به فرد است و تمامی حقیقت را در امر کلی می جوید. برخی از متفکران از جمله «تِن» همین بحث را آغاز انتقاد به زیبا شناسی سده های 17 و هجده  گرفته و می کوشد کل روح زیبا شناسی را زیر سوال ببرد.

از نظر هندسه تحلیلی ، طبیعت اشکال هندسی آن چیزی نیست که در شکل های گوناگون و با اختلاف های بی شمار به ادارک حسی در می آیند. این طبیعت در یک قانون فرم دهنده کلی ارائه می شود و همین قانون است که معادله اقسام مختلف هندسی را در فرم دقیق بیان می کند و در اینجا بود که بحث یگانگی در گوناگونی و تلاش علم برای کشف یک قانون کلی در طبیعت نمود پیدا کرد. یگانگی در گوناگونی از حوزه ریاضیات به حوزه طبیعت تسری یافت از این رو همان گونه که هندسه دانان می کوشد تا به نظریه عمومی منحنی ها برسد بوآلو نیز در اثر خویش «هنر شاعری» می کوشد تا به یک نظریه عمومی درباره انواع شعر دست یابد، بوآلو کوشید تا قوانین ضمنی همچون طنز، هجو، مرثیه، تراتژی و غیره را که در طبیعت انواع مختلف شهر موجوداند و هنرمند بی آنکه آگاه باشد از آنها تبعیت می کند روشن و واضح گرداند و آنها را به طور صریح بیان و تدوین کند. هنر چیزی است که پیشاپیش مقرر شده و تغییر ناپذیر است ، انواع و گونه های هنری با اجناس و انواع اشیای طبیعی متناظر بوده و فرم های تحویل ناپذیر هستند که شکل خاص و کارکرد خود را دارند نمی توان چیزی بدان افزود و یا چیزی از آن کاست. بنابر این زیبا شناس، همان قدر قانون گذار هنر است که ریاضیدان با فیزیکدان قانون گذار طبیعت هستند و  هنرمند و دانشمند طبیعی، فرمان دهنده و نظم آفرین نیستند ، آن دو صرفا آنچه که هست را تعیین می کنند.  حال از نظر بوآلو اندیشه نو اندیشه ای نیست که هرگز به ذهن کسی نرسیده باشد بلکه بر عکس اندیشه ای است که به ذهن هر کس خطور کرده اما تنها یک تن آن را در ذهن خود نگاه داشته و برای نخستین بار بیان کرده است با این حال با عنایت به موازنه کامل میان محتوا و فرم، میان موضوع و بیان برقرار شد  لذا محدودیتی ایجاد گردید، هنر به هدفی دست یافته که فراتر رفتن از آن ممکن نیست و نیازی به فرا رفتن نیست پیشرفت در هنر و کمال  محدود شده  و از اینجا بحث همانندی در هنر و علم مطرح می شود که راهگشای این محدویت بوده و آن را کنار می گذارد. زیبا شناسی کلاسیک «سادگی» را به مرتبه ایده آل می رساند و آن را ماحصل زیبایی و نیز ماحصل حقیقت و معیار آن می شناسد. اصول نظریه کلاسیک هنگامی رخ نمودند که این اصول در بررسی انواع و آثار هنری به کار گرفته شده  و نقص آن این بود که به نظریه انتزاعی خود با سازگاری و بدون تناقض وفادار نمانده و از هر سو انگیزه ها عقلانی در نظریه ها رخنه نموده به هیچ وجه از اصول عمومی و مقدمات نظریه به طور دقیق سرچشمه نمی گرفتند بلکه منشاء آن انگیزه ها و موقعیت خاص آنها در ساخت عقلی  تاریخی سده هفدهم بود که این انگیزه نظریه پردازان را از نگاه صرفا سیستماتیک آنها دور ساخت. بوآلو نه تنها «طبیعت» و «خرد» را معادل هم می دانست بلکه طبیعت اصیل را با وضع معینی از تمدن معادل گرفت. با یکی دانستن خرد و رعایت آداب، سرانجام نظریه کلاسیسم ایده آل های زیبایی شناختی خود را به ایده آل های جامعه شناختی مبدل کرد.

سرانجام تحولات عقلانی صورت گرفته منجر به انحطاط و انحلال نظریه های کلاسیک انجامید طی نیمه نخست سده هجدم حاکیمت این نظریه ها بی چون و چرا بود. ولتز از متفکرانی بود که به برخی از ضعف های نظریه کلاسیسم را در اندیشه های خود دیده و از آنها گذر نکرده است ایشان با لحنی ستایش آمیز عصر لویی چهاردم را نگاشت. وی با همان شیوه ای که قهرمان خود را با ویژگی های ناشی از طبیعت همچون سادگی ، صراحت  در تفکر، بی آلایشی در رسوم و اخلاق آفرید ، آشکارا مطرح می کند که چقدر از فرزند مورد تعریف او به طبیعت وابسته است هر چند بسیاری از واکنش های این فرزند همچون زمختی و خشونت رفتار و غیره جای تامل دارد. ولتر در مقام یک زیبا شناس معتقد بود که ذوق اصیل و والایش یافته نتیجه غریزه اجتماع پذیری انسان بوده و این ذوق ها تنها در جامعه امکان پذیر است. یکی دیگر از متفکران این مقطع زمانی فردی بنام لسینگ بود که در نمایش نامه خود به نام درام نامه هامبورگ، اقدام به جدا سازی خواسته های «خرد»  زیبایی شناختی محض با خواست های صرفا قراردادی و محدود و مقید عصر خود نمود. اختلاط معیار های اجتماعی با معیار های زیبایی شناختی که بر اثر قصور نظریه کلاسیک به وجود آمده بود سرنوشت تاریخی مشترک و محتومی برای هر دو به بار آورد، از لحظه ای که معیارهای اجتماعی نتوانستند برابر موج خروشان انتقاد ها مقاومت کنند، هنگامی که نقاط ضعف و سوال بر انگیز آنها بر ملا شدند معیار های زیبایی شناختی نیز تاب ایستادگی نیاورده و متزلزل شده و فرو ریختند و کم کم با ابداع اندیشه های نو علمی، فلسفی و خواست های نو سیاسی و اجتماعی معیار های تغییر معیار های زیبایی شناسی احساس گردید. بیان علل های طبیعی ، اقلیمی، معنوی، جغرافیایی، اخلاقی، مادی منجر به بصیرت افزایی و فروریختن طرح کلاسیک گردید.

 

مسئله ذوق و چرخش به سوی ذهن گرایی:

دگرگونی در قلمرو زیبایی شناسی و به موازات آن تغییر در نظریه علم طبیعی از دکارت تا نیوتن، هر دو به شیوه های مختلف با وسایل عقلی کاملا متفاوت یک هدف را دنبال می کنند و آن رها نمودن از سلطه قیاس بوده و راه را برای امور واقع ناب و پدیدار های و مشاهده مستقیم بگشایند. البته نباید اصول اصلی آنرا کنار گذاشت. در حوزه هنر توصیف ابتدا به سراغ اثر هنری نمی رود بلکه نخست می کوشد که شیوه ای برای درک مفهوم زیبا شناسی ارائه دهد و تقدم هنری مطرح نبوده و تلاش می شود اثر هنری بر مخاطب تاثیرش تعیین و تثبیت گردد. در مفاهیم زیبا شناسی جدید بحث اثر شناخت طبیعت اشیاء  جای خود را به شناخت طبیعت انسان(حوزه روانشناسی) داده است، روانشناسی هم با وعده حل مشکلات که متافیزیک در گذشته وعده حل آن را داده بود و موفق نشده بود وارد عرصه شد. روانشناسی و زیبا شناسی چنان متحد شدند که برای زمانی به نظر می آمد که کاملاً با هم آمیخته اند اما کانت سرانجام این اتحاد را شکست. روانشناسی ، ذوق را به منزله نوعی «حسن مشترک» می دید که همه از آن بهره مند هستند. با عنایت به اینکه هدف زیبا شناسی، به منزله یک علم ، پرهیز ار خود سری و کشف قانون خاص آگاهی زیبا شناختی است ابهاماتی در بحث ذوق مطرح شد مبنی بر اینکه هیجانات لذت آوری که به طور ناگهانی و غیر ارادی و با شدت از تمام وجود ما بر می انگیزد ذوق نیست چه است. رهیافت جدید ادعای شالوده عقلانی داوری های زیبا شناسی را به طور قابل توجهی محدود کرده و یا آن را کاملاکنار می گذارد.

در زیبا شناسی اعتبار و افسون اندیشه زیبا شناختی در دقیق بودن و وضوح آن نیست، بلکه در غنای روابطی است که چنین اندیشه ای در خود درک می کند و از طرفی همسانی شی و خرد به آن معنایی که در قلمرو علم طبیعی تحقق می یابد، نمی تواند در قلمرو زیباشناسی تحقق پذیرد لذا تصویری که هنر می آفریند هرگز مطابق با شی یا شبیه آن نیست . سرشت زیبایی را نمی توان با مفاهیم محض شناخت در قلمرو زیبا شناسی، نظریه پرداز برای انتقال بصیرت خود به دیگران و متقاعد کردن آنان هیچ وسیله ای جز توسل به تجربه درونی آنان ندارد. همه مفاهیمی که در قلمرو زیبا شناسی ساخته می شوند باید با بررسی تاثیر مستقیم اثر هنری بر مخاطب آغاز شده و همواره بدان استناد شود. در مراحل تکمیل زیبا شناسی هنرمند را  با کتاب قانون مواجه نمی کند و تلاش ندارد تا قواعد انعطاف ناپذیر و کلی برای مخاطب وضع  کند، زیبا شناسی  فقط آیینه ای می شود که در آن هم هنرمند و هم مخاطب انعکاس خود را می یابند و من خویش و تجربه های اساسی خود را در آن باز می شناسند.

بنیان گذاران نظریه احساسی زیبا شناختی هر اندازه در دفاع خود از طبیعت مستقل و بی واسطه احساس پیش می رفتند هرگز به خود اجازه نمی دادند که به تفکر استدلالی حمله برده و درباره کارکرد اساسی و واقعی «خرد» تردید کنند، جدال آنها بر سر تفکیک قوای «خرد» بود و تلاشی برای بی اعتبار نمودن نیروی خرد نبود. اما اندیشمندی به نام هیوم به مقابله با این تفکر پرداخته و مطرح می کند که «احساس» دیگر نیاز ندارد که خود را در برابر خرد توجیه کند، بلکه بر عکس اکنون این خرد است که در برابر تریبون احساس یا « تاثر» حسی محض به محاکمه فراخوانده می شود.  از این رو مرجعیت خرد محض تاکنون  ناموجه و  غیر طبیعی و اقتدار آن غصبی بوده است. از این رو خرد نه تنها رهبری خود در قلمرو شناخت از دست می دهد بلکه باید تسلیم رهبری قوه خیال شود . لذا نتیجه این تفکر و شناخت ایجاد شده در حوزه زیبا شناسی منجر به شکل گیری فلسفه زیبایی گردید. در حوزه فلسفه زیبایی  معیار اساسی که با آن زیبایی را ارزیابی می کنیم از یک دوره به دوره دیگر، از یک فرد به فرد دیگر، تغییر می کند لذا باید متغییر بودن و داوری ذوق را بپذیریم و این فضا خطر های که منطق و علوم عقلی محض را ندارد. احساس دیگر در معرض خطاهایی که فهم در معرض آن قرار میگیرد، دیگر قرار نمی گیرد چون محتوا و  نیز معیار آن در دورن قرار دارد «هر احساسی صادق و درست است زیرا به چیزی بیرون از خود رجوع نمی کند و همین که به آگاهی در آمد واقعی است». بنا بر این می توان درباره زیبایی، به معنایی مشخص ، به طور «عینی» داوری کرد. زیرا یک امر مطلقا ذهنی است . زیبایی یک شی نیست بلکه فقط حالتی در درون ماست.«زیبایی، کیفیتی در خود اشیاء نیست بلکه صرفادر ذهنی است که آن اشیاء را نظاره می کندو هر ذهنی زیبایی متفاوتی را درک می کند». از دیدگاه دیدرو ذوق هم ذهنی است و هم عینی. ذوق ذهنی است چون جز در احساس فرد شالوده دیگری ندارد و در عین حال عینی است چون بی شبهه این احساس حاصل صدها تجربه فردی است. ذوق در تظاهر تجربی خود در حضور بی واسطه خویش قابل تعریف یا تببین بیشتر نیست. دیدرو در نظریات خود به این بحث رسید که زمانی می تواند زیبایی را توصیف یا اثبات نماید که، زیبایی را وابسته به حقیقت و یا شکل تمثالی آن بداند . در حوزه قلمرو زیبا شناسی تجربی« فهم » به پیروزی رسید اتکا به قوه تخیل صرف آن را با خطر سطحی شدن مواجه می نماید.

 

 

تهیه شده : رضا بهرامی

شماره دانشجویی 940034231

نشست مسکو، آینده سوریه و روابط ایران و ترکیه و روسیه

نشست مسکو، آینده سوریه و روابط ایران و ترکیه و روسیه

زروز سه‌شنبه ۳۰ آذر وزرای خارجه ایران، روسیه و ترکیه در مسکو با هم دیدار کردند تا درباره بحران سوریه گفت‌وگو کنند. آیا این نشست می‌تواند تاثیری به‌سزا بر بحران سوریه و نیز روابط این سه کشور بگذارد؟

 

موضوع بیانیه همکاری سه کشور برای ممکن شدن صلح در سوریه است، اما همچنین بر حفظ تمامیت ارضی سوریه و ادامه جنگ با گروه «دولت اسلامی» (داعش) و «النصره» هم تاکید دارد.

سه کشور توافق کردند که بین گروه‌های اسلام‌گرای افراطی مانند گروه «دولت اسلامی» (داعش) و «النصره» و دیگر گروه‌های مسلح درگیر در جنگ سوریه تفکیک ایجاد کنند.

سه کشور ادامه جنگ با داعش و «النصره» را تضمین می‌کنند. اما موضع ایران و روسیه در مورد دیگر گروه‌های مسلح درگیر در جنگ سوریه که مخالف بشار اسد هستند، همچنان در ابهام باقی مانده است. ایران و روسیه در طی جنگ داخلی سوریه بارها به گروه‌های شبه‌نظامی مخالف حکومت بشار اسد، با این عنوان که این گروه‌ها «تروریست هستند» حمله نظامی کرده‌اند.

ایران و ترکیه و روسیه در مورد گروه‌های مسلح مخالف بشار اسد که در حلب شرقی مستقر هستند، به این توافق رسیدند که «عزیمت سازمان‌یافته» آنها باید فراهم شود. اما بیانیه مشخص نکرده که این مخالفان به کجا باید بروند.

در حوزه تلاش برای صلح، نجات غیرنظامیان درگیر در جنگ و کمک‌های بشردوستانه، ایران، روسیه و ترکیه اعلام کردند که منازعه سوریه راه‌حل نظامی ندارد، آتش‌بس لازم است و دسترسی نیروهای امدادگر به غیرنظامیان و جابجایی آزاد غیرنظامیان در سراسر کشور سوریه باید ممکن شود.

آنها تعهد کردند که در شرق حلب موجبات تخلیه غیرنظامیان را فراهم کنند و همچنین به تخلیه نسبی غیرنظامیان از فوعه، کفریا، زبدانی و مضایا نیز کمک کنند.

تأکید بر اجرای قطعنامه ایجاد دولت انتقالی

ایران، روسیه و ترکیه ابراز آمادگی کرده‌اند که در مذاکرات صلح سوریه بین دولت سوریه و مخالفان حکومت بشار اسد، نقش ایفا کنند و موجبات دولت انتقالی را بنا به خواسته شورای امنیت فراهم کنند. آنها از دیگر کشورهای درگیر در جنگ سوریه هم دعوت کرده‌اند که همین کار را کنند.

قطعنامه ۲۲۵۴ و شورای امنیت سازمان ملل در متن «بیانیه مسکو» آمده است و سه کشور متعهد شده‌اند که برای اجرایی شدن این قطعنامه باهم همکاری کنند. این قطعنامه به دنبال راهکار سیاسی برای پایان دادن به جنگ سوریه است و تشکیل دولت انتقالی را تا شش ماه و برگزاری انتخابات را ۱۸ ماه پس از آن در نظر گرفته است.

این قطعنامه همچنین قرار است حاکمیتی غیرقومیتی ایجاد کند و یک جدول زمانی برای تدوین قانون اساسی جدید هم پیشنهاد می‌کند.

قطعنامه از مخالفان بشار اسد خواسته است که درخواست‌های خود را به گونه‌ای بیان کنند که قابل اجرا باشند.

اعضای شورای امنیت سازمان ملل که همه به قطعنامه ۲۲۵۴ رای مثبت داده‌اند، برنامه ریخته‌اند که ظرف ۱۸ ماه، انتخابات‌‌ آزاد منطبق با قانون اساسی جدید سوریه را که در چارچوب استانداردهای بین‌المللی‌ست، با حضور تمام مردم سوریه برگزار کنند.

موضع سه دولت در این بیانیه در مورد حکومت بشار اسد بدون آوردن نام اسد بیان شده است. آنها گفته‌اند که «از حاکمیت، استقلال، یکپارچگی و تمامیت ارضی جمهوری عربی سوریه به‌عنوان یک دولت چند نژادی، چند مذهبی، غیرفرقه‌ای، سکولار و دمکراتیک» دفاع می‌کنند.

در نسخه فارسی این بیانیه که در رسانه‌های داخل ایران منتشر شده، کلمه «سکولار» از بیانیه حذف شده است.

زمانه

کالج انتخاباتی

کالج انتخاباتی دونالد ترامپ را رئیس جمهور آینده آمریکا دانست

اعضای کالج انتخاباتی آمریکا با اکثریت آرای خود ترامپ را به عنوان رئیس جمهوری بعدی آمریکا انتخاب کردند. این درحالی است که مخالفان ترامپ تا آخرین لحظه برای عدم انتخاب او بر اعضای این گروه فشار آوردند.

 

مخالفان ترامپ امید اندکی داشتند که شاید برخی اعضای جمهوری‌خواه به او رای ندهند که این هم امیدی باطل بود. این نتیجه به صورت رسمی در روز ۶ ژانویه در کنگره آمریکا اعلام خواهد شد و روز ۲۰ ژانویه نیز طی مراسمی چهل و پنجمین رئیس جمهوری آمریکا سوگند خواهد خورد.

از لحاظ نظری این ممکن بود که الکترال کالج به ترامپ رای ندهد. برای این کار لازم بود که ۳۷ نفر از اعضا علیه نتیجه انتخابات ایالت خود رای می‌دادند که اگر این رخ می‌داد، به اتفاقی بی‌سابقه در تاریخ امریکا تبدیل می‌شد. با وجود این در بسیاری از ایالت‌ها مخالفان ترامپ تمام تلاش خود را کردند تا مانع از انتخاب او در الکترال کالج شوند. آن‌ها موجی از ایمیل‌ها و نامه‌های اعتراض‌آمیز را به اعضای کالج انتخاباتی فرستادند. یک کمپین اینترنتی با ۵ میلیون امضا نیز علیه ترامپ تشکیل شد.

ترامپ در توییتر خود به شدت واکنش نشان داد و نوشت: «اگر طرفداران من مانند آن‌ها که انتخابات را باختند، دست به چنین کارهایی زده بودند، هدف دشنام قرار می‌گرفتند.»

دلایل معترضان به ترامپ یکی این بود که آرای هیلاری کلینتون دو میلیون و ۸۰۰ هزار رأی بیشتر از آرای ترامپ بوده است. و دوم این که ابتدا باید نتیجه تحقیقات در این باره روشن شود که روسیه تا چه حد بر روند انتخابات آمریکا تاثیر گذاشته است.