مدرنیته
سعیده زنگنه ارشد
مولفه ها و شاخص های مدرنیته در عرصه های سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی
مطرح شده در کتاب روشنفکران ایرانی و غرب
1- تجدد یک پدیده ی منحصر به فرد اروپائی است
2- شکل جدیدی به دوگانه سنتی جهان عینی و ذهنی بخشید
3- انقلاب های بورژوایی توهمات مذهبی و سیاسی را کنار زد و انتخاب ها و امیدهای تازه ای ایجاد کرد
4- بورژوازی هم اقتصاد آزاد را در پی داشت هم آزادی داد و ستد و زمینه های عقاید ، انجمن ها ،
قوانین و سیاست های اجتماعی فراهم کرد
طرح اندیشه های دکتر عبدالحسین خسرو پناه
زیست نامه و چگونگی شکل گیری اندیشه
- متولد بهمن ماه 1345 در شهرستان دزفول
- 1362 آغاز دروس حوزوی در کنار دروس متوسطه – رشته تجربی
فعالیت تبلیغی در دوران دفاع مقدس و شرکت در عملیاتهای رمضان، محرم، کوشک، بدر، والفجر هشت، کربلای پنج و والفجر ده، به عنوان تک تیرانداز و دیده بان و مصدومیت شیمیایی
- سال 1368 آغاز دروس خارج فقه و اصول – قم
- اساتید : آیات اعظام لنکرانی ، وحید خراسانی ، سبحانی ، مصباح ، جوادی آملی و حسن زاده آملی ...
- 1374 دکترای کلام اسلامی از دانشگاه امام صادق علیه السلام – عنوان رساله : انتظارات بشر از دین
- رئیس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
اولين بار فيلسوفان معاصر، هم چون علامه طباطبايى(ره)، حضرت امام(ره)، شهيد مطهرى، استاد
مصـباح، اسـتاد جـوادى آملـى و اسـتاد سـبحانى از فلسـفه ى ملاصـدرا در سـاختن نظـام اجتمـاعى بهـره
گرفتنـد. بـه ايـن لحـاظ مـن از آنهـا بـه جريـان نوصـدرايى تعـبير مـى كنـم؛ يعنـى چيـزى فراتـر از حكمـت
صدراست؛ مثلً از بحث اصالت وجود يا اصالت ماهيت فلسفه ى ملصدرا، در بحث اصالت فرد و جامعه
استفاده مى كنند. آيا فرد اصالت دارد يا جامعه؟ هم چنين استاد مصباح در كتاب جامعه و تاريخ در قرآن،
از فلسـفه ى ملصـدرا و معقـولت ثـانى فلسـفى، در سـاختن مبـانى فلسـفى جـامعه شناسـى و علـوم
اجتماعى بسيار استفاده مى كند. حضرت امام(ره) نيز اگر چه بحث وليت مطلقه ى فقيه را از روايات
فقهی می گیرد ، اما از ولايت عرفانى اى كه عرفـا در عرفـان نظـرى مطـرح كـرده انـد نيـز بهـره مـى برد؛ يعنـى
عرفـان نظـرى ابـن عربـى بر نظـام فكـرى حضرت امام(ره) تأثيرگذار بوده است.
و تفکر دکتر خسرو پناه در باب غرب ، شرق ، سنت و مدرنیته و مولفه های آن
سنّت Tradition
سنّت یا تراداد در لغت به معنای روش و شیوه است.
باور یا رفتاری است که در یک گروه یا جامعه از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، دارای معنای نمادین یا اهمیت ویژهای است
و ریشه آن به گذشته برمیگردد.
مدرنیسم Modernism
Modern از ریشه لاتین Modo به معنای اخیر / روزآمد / نو و جدید
هرآنچه که متفاوت و متمایز از گذشته رایج و در جریان است
مدرنیته Modernity
- وضعیت غرب بعد از رنسانس است ؛ اصطلاحی که روسو اولین بار در توصیف آن به کار برد
- مجموعه اوصاف و خصایص تمدن نوینی که در اروپا و آمریکای شمالی در طی چند قرن اخیر پایه ریزی شد
- شیوه ی جدید و نیرومندی که در مطالعه ی طبیعت و فناوری ماشین سازی ، شیوه های تولید صنعتی که به پیشرفت
بی سابقه ملاک های زندگی بشر انجامید
ر کشورهای غیر غربی به این شکل از مدرنیته ، مدرن سازی Modernization
یا پیشرفت و توسعه Developmnt می گویند
با مشخصه های :
کاپیتالیسم / سکولاریسم / دموکراسی لیبرال / فردگرایی / عقل گرایی / انسان گرایی ...
وقتی می گوییم مدرنیته ...
معنای عام : گرایش مثبت به شکل های نوین هر پدیده ای که قطعا ترجیح داده می شود
معنای خاص : شامل دو بعد
عینی - تجربه های تاریخی نوین غرب مانند گسترش شهرنشینی و صنعتی شدن
ذهنی - اندیشه های حاکم بر مدرنیته مانند تکیه کردن بر خرد انسانی
پس وقتی می گوییم مدرنیته ، مطلق به معنی نو و جدید بودن نیست و نباید بین مدرنیته و هرچیز نویی ، خلط شود
برخی هنگام بحث ، معنی لغوی واژه ها را در نظر می گیرند و نظر می دهند .
وقتی می گوییم سنت ...
اندیشه و روشی که در قرون وسطی و دروه پیش از رنسانس ، از جانب کلیسا حاکم بود
و یا هر تفکری که با اندیشه و متون دینی با منشا وحی باشد
مبانی مدرنیسم
1- مبانی معرفت شناسی
2- اومانیسم
3- مبانی اقتصادی
4- مبانی دینی یهود و مسیحیت
مبانی معرفت شناسی
برای معرفت و شناخت ، نسبت به جهان ، نیازی به وحی ، دین و شریعت نیست ؛ عقل + حس کافیست
عقل در مدرنیته ، معتقد به آزمون پذیری است ؛ و هر مقوله ای را باید آزمایش کند
در این دوره حس گرایی به اوج خود می رسد .
سه دوره عقل گرایی غرب :
از قرون وسطی تا رنسانس ؛ تلاش بر این بود که هرچیزی که با تعقل به دست می آید با دین مسیحیت ، سازگاری می دهند .
آغاز رنسانس ؛عقل و وحی دو نعمت از جانب خداوند است بر تکامل و هدایت بشر . عقل تابع وحی نیست بلکه دو موضوع مستقلند
دوران مدرنیته ؛ عقل آفریدگار است و خدا ، مخلوق عقل انسان است .
اگر مسائلی که از طریق وحی رسیده ، با عقل سازگار بود ، پذیرفتنی است و اگر توجیه عقلی نداشت ؛ کنار گذاشته می شود
مثال :
عقل ما ارتباط بین عرضه و تقاضا / رابطه ی بین افزایش تولید و نقدینگی را می فهمد و طبق آن شروع به برنامه ریزی می کند
عقل در این رابطه ، هیچ گونه رمز و راز پنهانی نمی بیند اما مفهمومی مثل برکت یا ارتباط بین صدقه دادن و رفع بلا با
عقل ابتدایی ، درک نمی شود .
عقل دوره ی سوم می گوید :
آنچه ما با عقل رازستیز و راز زدا می فهمیم ، پذیرفتنی است
و آنچه را مربوط به عقلانیت راز آلوده است ، کنار می گذاریم و با آن کاری نداریم
اینجاست که عقلی که در مدرنیته است با دینداری جمع نمی شود
سازگاری بین این دو یعنی ؛ یا در دین دخل و تصرف کنیم یا در مدرنیته !
معرفت شناسی در اسلام
ابزار و منبع معرفت حس و تجربه + عقل + شهود عرفانی و وحی
2- اومانیسم humanism
اصالت انسان، انسانگرایی، انسانمداری
- آنچه برای انسان سود دنیوی دارد مورد قبول است
- همه چیز در خدمت انسان
در اين جا اگر سخنى از خدا و دين به ميان مى آيد، بايد ديد كه آيا براى زندگى دنيوى انسان نافع است و
مى تواند به آباد كردن دنياى انسان بپردازد يا نمى تواند
اومانيسـت هـا در قـرن هـاى هيجـده و نـوزده معتقـد بودنـد كـه زنـدگى دنيـوى انسـان، نيـازى بـه خـدا نـدارد؛
بنـابراين، اومانيسـم در قـرن هيجـدهم و نـوزدهم ميلدى اعتقـادى بـه خـدا نداشـت، حـتى اشخاصـى مثـل
نيچه مى گويند: «خدا مرده است»
مثال
اومانيست ها تقريباً تا سى چهل سال پيش، حرمت شرب خمر را نمى فهميدند و به همين دليل
در توليـد و توزيـع و مصـرف آن آزادى مطلـق داده بودنـد؛ ولـى در سـى چهـل سـال اخيـر، طـى يـك سـرى
تحقيقات تجربى و جامعه شناختى مشاهده كردند كه بسيارى از مفاسد اجتماعى زاييده ى اين مواد
سكرآور است
وقتى پيامبر(صلى ال عليه وآله وسلم)مبعوث شد، احكام را آرام آرام به مردم مى گفت: مثلً درباره ى شرب
خمـر،اول فرمـود: بدانيـد كـه ايـن ضـررش بيـش از نفعـش اسـت و بعـد فرمـود: «لا تَقْرِبُوا الصـَلوةَ و انْتُمـْ
سـكارى» . بعـد مـردم احسـاس كردنـد كـه ايـن شـرب خمرهـا مـوجب قتـل و جنـايت و چيزهـاى ديگـر مـى
شـود؛ گفتنـد: يـا رسـول ال ـمـا از ايـن خسـته شـديم. آيـا اسـلم در ايـن بـاره حكمـى نـدارد؟ فرمودنـد: بلـه،
دارد: انما الخمر والمسير رجسٌ من عمل الشيطان در دوران مدرنيته خواستند جلوى بعضى از مفاسد
اجتماعى را بگيرند، اما نمى توانستند؛ از اين رو قوانين منع شرب خمر را وضع كردند؛ مثلً در آمريكا اين
قانون وضع شده است كه كسى در خيابان و مل عام حق استفاده از مسكرات را ندارد؛ البته، كم كم
متـوجه مى شـوند كـه ايـن قانون هـم كامل نيست؛ زيرا وقتى اجـازه ى توليـد و توزيـع و مصرف هرچند در
جـاى محـدود داده شـود، مشـكل هـم چنـان بـاقى مـى مانـد
نتیجه :
اومانيسم، به معناى اصالت انسان و ارزش گذارى به انسانيت نيست؛ به اين معناست كه غايت همه چيز، نفع دنيوى انسان است. پس مدرنيته به اين معنا، با دين و دين دارى درگيرى دارد.
3- مبنای اقتصادی
در مبنـاى اقتصـادى مدرنيسـم و مـدرنيته، سـود مـادى انسـان اصـل اسـت
مـدرنيته همـه چيـز را براى كـالا و سـرمايه مـى دانـد و تلاش مى كند تا سرمايه و پول افزايش يابد
«بنجامين اسپاك» در برخى از آثارش، آمارهايى مربوط به دهه ى اخير آورده است كه حاكى از اين
اسـت كـه كشـورهاى سـرمايه دارى غـرب، مثلً مقـدار بسـيار زيـادى گنـدم را بـه درياهـا مـى ريزنـد، ولـى
حاضر نيستند آن را به مردم فقيـر و گرسنه دنيا حـتى مـردم فقير خود آمريكـا كه از فقـر و گرسنگى مى
ميرند بدهند. اصلً اطعام و انفاق و امثال اين ها براى چنين ديدگاهى معنا ندارد؛ يعنى سرمايه را بايد
به دريا بريزند، چون ريختن آن در دريا سود و سرمايه گذارى بيش ترى ايجاد مى كند، تا اين كه، مثلً آن
را در بازار نگه دارند. همين اسپاك كه خود آمريكايى است نقل مى كند كه ما بايد افسوس بخوريم كه
در جامعه اى مدنى، مثل آمريكا، هنوز در گوشه و كنار خيابان هاى نيويورك، عده اى از فقر مى ميرند.
مال و ثروت در اسلام، ارزش نسـبى دارد وسـيله اسـت نـه هـدف و نبايـد بـه آن ديـد منفـى داشـت
مگـر اينكـه وسـيله انحطـاط انسان قرار گيرد.
4. مبناى دينى يهود و مسيحيت
نباید تصور کرد که دستاوردهاى علمى و تكنولوژى وعلوم طبيعى و انسانى كه در غرب اتفاق افتاده است، فقط زاييده ى
حـس و تجربـه اسـت؛ بلكـه در پشـت پـرده ى ايـن دسـتاوردها و تحقيقـات، يـك متافيزيـك وجــود دارد.
در تفكـر مسـيحيت، معرفـت و ايمـان بـا هـم جمـع نمـى شـوند.
. از ابتداى مسيحيت تاكنون، اين تفكر، يك تفكر پـذيرفته شـده در جهـان مسـيحيت اسـت؛ و تمـام ايسـم هـا و مكـاتب دنيـا،
از قبيـل اگزيستانسياليسـم و پوزيتويسم، ايمان و معرفت را ناسازگار مى دانند
اعتقاد به «يـدالله مغلـوله» اعتقاد به بسته بودن دست خدا، بر متفكرين يهودى و عالمان تجربى آنها اثر گذاشته است.
مثال :
نيوتن وقتى قـوانين خـود را مطـرح كـرد و بـه مكـانيكى بـودن عـالم پـى برد، بـه ايـن نـتيجه ى علمـى بـه زعـم
خودش رسيد، كه خداوند خالق است، ولى رب نيست؛ آفريدگار است، ولى پروردگار نيست. علت اين
نـتيجه گيـرى ايـن اسـت كـه عقيـده بـه پروردگـارى و ربـوبيت خـدا بـه زعـم او بـا قـوانين مكانيـك عـالم طـبيعت
جمع نمى شـود. وى نتوانست اين دو مقـوله را با هـم جمع كند و نهايتاً اصـطلح «خداوند، سـاعت ساز
لهوتى» را مطرح كرد كه خداوند ساعتى به نام اين عالم ساخته و آن را كوك كرده است و عالم به كار
خـويش ادامـه مـى دهـد و خداونـد هيـچ ربوبيـتى نسـبت بـه ايـن سـاعت نـدارد
رابطه ی بین دین و مدرنیته از نگاه دکتر خسروپناه
-عده اى مثـل سيد قطب، عقيده دارند كه ما بايد مدرنيته را حذف كنيم و جلوى ورود اين پديده را بگيريم .
از ديـدگاه جـامعه شـناختى، چنيـن عملـى ممكـن نيسـت .
اولا نمـى تـوان بـا وجـود ابزارهـاى ارتبـاطى پيش رفته، مانع ورود هيچ انديشه اى شد
ثانياً، بايد بحث شود كه آيا تمام اجزا و اركان مدرنيته با اسلم ناسازگار است يا خير؟
- بعضى مثل كسروى، ميرزا ملكم خان و ... گفته اند:
چون بين مدرنيته و اسلم تعارض وجود دارد، ناچاريم دين را كلً حذف كنيم؛ يعنى سكولرمنش بشويم
- بعضى از متفكران معتقدند كه مى توان ميان اين دو جمع كرد؛ و ديدگاه هايى را ارائه داده اند .
سـيدجمال الـدين اسـدآبادى و شـاگردانش؛ شـيخ محمـد عبـده و رشيدرضـا ...
پيش نهاد سيدجمال الـدين ايـن اسـت كـه ذات مـدرنيته بـا اسـلم تعارضـى نـدارد؛ اگـر تعارضـى هسـت، تعـارض بـا مسـلمانى ماسـت. هـر عيـب كـه هسـت از مسـلمانى ماسـت.
محمـد عبـده در تفسـير المنـار، مى گويد: علت عقب ماندگى ما مسلمان ها در همين است كه اسلام را خوب
پياده نكرديم. توصيه هاى بسيار اسلام در باب تعلم و تعقل، دليل عدم تعارض اسلام با مدرنيته است.
اين راه حل، ناتمام و بسيار ابتدايى است؛ چون
اين بزرگان، مدرنيته را با علم، دانش و تعقل مسـاوى دانسـته انـد كـه در ايـن صـورت بـا اسـلام تعـارض نـدارد
معنـاى مـدرنيته، علـم نيسـت. مـدرنيته مجمـوع وضـعيتى اسـت كـه در غـرب اتفـاق افتـاده اسـت؛ که البتّه
محصـول آن، علـم هـم هسـت
. مـدرنيته كـل ايـن پروسـه اسـت و سـيدجمال بـه ايـن نكتـه توجّه نداشته و گمان كرده است كه مدرنيته يعنى ارزش نهادن به تجربه ى خوب، كه قرآن هم به اين تجربـه ارزش گذاشـته اسـت، پـس بـا هـم سـازگارند.
ايـن يـك تعريـف بسـيار سـطحى ونادرسـت از مـدرنيته است؛ پس اين راه حل كارآمد نيست.
- راه حل ديگرى را شخصيت هايى مانند بازرگان و شريعتى ارائه داده اند
اين دو نفر، تعارض بين مدرنيته و اسلام را خوب درك كردند و يك روش هرمنوتيكى و تفسیری پيش نهاد دادند ؛
هرگـاه دسـتاوردى از مـدرنيته بـا اسـلم تعـارض داشـت از آن دسـتاورد اسـتفاده كنيـم و تفسـير و فهـم و
برداشـت خـود را از آيـه عـوض نمـاييم، بـا ايـن كـار، تعـارض حـل مـى شـود؛ يعنـى در واقـع آن نظريـه را بر آيـه
تطبيق و تحميل كنيم.
اگر مثلا آيات 12 تا 14 سوره ى مؤمنون را با نظريه ى داروینیسم و انسان نئاندرتال، مطابقت داديم،
هنگام آشكار شدن بطلن اين نظريه همچنانكه رد شد چه مى كنيد؟ بعد هم اين آيات سوره ى مؤمنون
را بر نظريه ى ژنتيك تطبيق مى كنيد و مى گوييد ما نظريه ى ژنتيك را هزار و چهارصد سال پيش گفته
ايـم؟
البتّه ايشـان يـك دغـدغه ى مبـاركى داشـته اسـت و آن دغـدغه ى تعـارض بـوده اسـت. امّا راه حـل ايـن
نيست؛ اين پاك كردنِ صورت مسأله است.
- مرحوم مطهرى راه حل ديگرى پيش نهاد مى كند ؛ شبیه سید جمال الدین اما با بیان ریشه و علت
اسـلام بـا مـدرنيته تعـارض نـدارد؛ اگـر تعـارض هسـت در مسـلمانى ماسـت؛ چـون مـا معرفـت هـاى دينـى
غلطـى در جـامعه ى اسـلمى خودمـان داريـم. برداشـت مـا از زهـد، صـبر، توكـل، انتظـار فـرج و غيـره غلـط
اسـت. اگـر معرفـت دينـى مـان را اصـلح كنيـم و خرافـه زدايـى نمـاييم، مشـكل تعـارض و هـم چنيـن مشـكل
عقب ماندگى ما هم حل مى شود.
- يكـى از شخصـيت هـاى معاصـر كـه بـه نحـوى تلاش كـرده اسـت تـا چـالش ميـان ديـن دارى و تجـدد را حـل نمايد
دكتر سروش است
. ايشان در دهه ى 67 تا 76 يك راه حل پيش نهاد داد و از سال 76 به بعد هم راه حل ديگرى ارائه داد، كه تا حدود زيادى
اين دو راه حل با هم متناسب نيستند.
راه حل اول : كتاب قبض و بسط تئوريك شريعت :
علوم و فلسفه در حال تغییر و تحول اند
كه متن دينى يعنى قرآن و سنت صامت است
و سخنى ندارد و ما هستيم كه الفاظ را با همين معرفت هاى بيرون دينى معنادار مى كنيد
پس با تغيير معرفت هاى بيرون دينى، معرفت دينى هم تغيير پيدا مى كند و با آن سازگار مى شود.
با توجّه به اين مطالب، هيچ تعارضى بين مدرنيته و دين نخواهد بــود
بنــابراين، اگــر كســى، جــامعه شناســى مــاركس را بپــذيرد، تفســير قــرآن و معرفــت دينــى او
ماركسيسـتى مـى شـود؛ و اگـر جـامعه شناسـى مـاكس وِبِر يـا دوركيـم را بپـذيرد، چـون مـدل جـامعه
شناسـى اش عـوض مـى شـود، مـدل معرفـت دينـى اش نيـز فـرق خواهـد كـرد. بنـا بر ايـن مطـالب، مـا مـى
توانيم تمام محصولت مدرنيته را با دين سازگارى دهيم؛ البتّه در اين صورت ما ديگر يك اسلم نخواهيم
داشـت، بلكـه ده هـا، صـدها و هـزاران قـرائت از اسـلم خـواهيم داشـت و فهـم مـا از اسـلام شخصى خواهد بود
نقد راه حل اول :
اگر فهم هر متنى، نسبى، و مبتنى بر پيش فرض هاى شخصى باشد، هيچ مفاهمه اى بين انسانها
صورت نمى گيرد و هيچ گفتوگويى بين اديان، تمدن ها و فرهنگ ها صورت نخواهد گرفت
در اين صورت، علم نه قابل فهم است، نه قابل رشـد و نـه قابـل انتقـال. مـا اگـر از ميـراث گذشـته فهمـى نداشـته باشـيم،
نمـى تـوانيم آن را جلـوتر بـبريم و رشد يا انتقال دهيم. خود ايشان هم حتّى موقعى كه مى خواهد به سراغ متن خود برود،
ممكن است با پيش فرض هاى مختلف برداشت هاى متفاوتى از متن خود داشته باشد. و اين اشكال نقضى گريبان
گير خود نيز مى شود.
. اصولا زبان كه يك نهاد اجتماعى است به اين دليل اختراع شده است كه مافى الضـمير خـود را براى هـم نوعـان خـويش بيـان
و آن را منتقـل كنيـم. اگـر شخصـى بگويـد «مـن آب مـى خـواهم»، مخـاطب منظـور ايـن شـخص را متـوجه مـى شـود و
براى او آب مـى آورد، نـه نـان؛ مگـر ايـن كـه مخاطب با زبان گوينده آشنايى نداشته باشد، پس حتماً ما بايد از پيش فرض هاى عمومى، مثل قواعد زبان و زبان شناختى، اطلع كافى داشته باشيم.
بنابراين، اين كه گفته مى شود «متن صامت است»، پذيرفتنى نيست؛ زيرا هر متنى بر معنايى دللت
دارد و بين لفظ و معنا ارتباط محكمى برقرار است.
ايـن نظريـه ى دكـتر سـروش كـه بـه طـور خلصـه مطـرح شـد از گـادامر، فيلسـوف و هرمنوتيسـت معـروف
آلمـانى قـرن بيسـتم، گرفتـه شـده اسـت. وى در كتـاب حقيقـت و روش ايـن بحـث هـا را مطـرح مـى كنـد.
هرچنـد دكـتر سـروش، نـه بـه گـادامر اشـاره اى مـى كنـد و نـه بـه منتقـدان او در غـرب. ايـن سـخنان در خـود
غرب مورد نقدهاى جدى قرار گرفت. از منتقدان جدى گادامر، «هرش» و «بتى» هستند كه كتاب هاى
مختلفى را در اين زمينه نوشته اند
راه حل دوم : کتاب بسط تجربه نبوی
بخشی از دین ذاتیات آن است که همان حقیقت دین است و همان چیزهایی ست که در هر زمان باید به آن برسیم
بخشی هم عرضیات است که به وسیله آن به ذات دین برسیم و مختص زمان پیامبر بوده است و الان دیگر نباید
به کار بگیریم .
گوهر دين در نظرآقاى سروش «تجربه ى عرفانى» است. گوهر دين آن است كه با حضور و شهود، خداوند را پيدا كنيم؛
يعنى تجربه ى عرفانى. آياتى كه درباره ى نماز،روزه، حج، جهاد و ساير فروع دين، يا آياتى كه درباره ى
معـاملت، ازدواج، طلق، اجـاره و ديگـر احكـام جزايـى، قضـايى و امثـال ايـن هـا هسـتند، همـه از عرضـيات
دين اند كه وظيفه شان رساندن مسلمانان به آن تجربه ى عرفانى يا عدالت بوده است. اين عرضيات
تغييرپـذير و موقـتى هسـتند؛ البتّه ايشـان هنـوز نسـبت بـه عبـادات بـه صـراحت ايـن مطـالب را نگفتـه اسـت
هرچند به كنايه گفته است ولى در مباحث ديگر، به صراحت اين نظر را ارائه مى دهد.
نقد راه حل دوم :
باز هم خط زدن صورت مساله
اين نظر دكتر سروش نيز متأسفانه ارمغان
بعضى از فيلسوفان غرب است، كه بدون اشاره به منبع نظريه، آن را ارائه مى دهد. اين مطلب كه در
فلسـفه و ديـن شناسـى هگـل و پديدارشناسـى هوسـرل ظـاهر گرديـد توسـط هايـدگر و گـادامرد بنـا شـد؛
البته براى گادامر طبيعى بود كه اين نظريه را تقويت كند؛ زيرا او با كتاب مقدس روبه رو بود كه به اعتقاد
خـود مسـيحيان، ايـن كتـاب زمينـى و بشـرى اسـت نـه آسـمانى، و الهـى، و اصـول اساسـى آن بـا علـم و
فلسفه تعارض دارد؛ امّا قرآن بدون شك كتاب وحى الهى است.
پاسخ دوّم اين است كه اگر ما نگاه درون دينى داشته باشيم، آيات و روايات ما به صراحت اين نظريه را
رد مى كنند.
اميرمؤمنان(عليه السلم) در ابتداى وصيت خود مى فرمايد:
«اوصيكما وجميع ولدى واهلى و من بلغه كتابى بتقوى ال ونظم امركم وصلح ذات بينكم»؛ يعنى هر
كسى كه اين وصيت نامه به دست او مى رسد مشمول اين توصيه ها است. سپس به تقوا و قرآن و
رسـيدگى بـه كار يتيمان و امثال ايـن امـور سـفارش مـى فرماينـد. آيا ايـن سـفارش ها، مثلً، رسـيدگى بـه
كار يتيمان، فقط براى زمان اميرالمؤمنين(عليه السلم)بوده است؟
راه حل برگزیده :
- عقلنيـت رازآگيـن را بـا عقلنيـت راززدا جمـع نمـود
- جمع بين عقلنيت ابزارى و عقلنيت هدف ساز (معاد) است
- بهره گيرى از متافيزيك اسلمى در تحقيقات علمى است
- اصـالت از آن خداسـت و انسانى كه در مسير خدا
اصلاح دینی و تحقق مدرنیته
ابتدا باید معلوم کنیم تحلیل روشنفکری دینی را با چه روشی می خواهیم انجام دهیم؟ به روش تاریخی یا منطقی؟
در روش منطقی ما یک تعریف پیشینی و تحلیلی ارائه می دهیم؛ ولی در روش تاریخی ما آن چه را واقعا روی داده است، بررسی می کنیم؛ مثلا می بینیم این واژه چه زمانی ایجاد شده، چه کسانی آن را پذیرفته اند و این افراد چه مشترکاتی داشته اند؟ پس ما باید بفهمیم مشترکات روشنفکران دینی در طول تاریخ چه بوده است. در این بررسی کسی را نباید از گردونه خارج بکنیم و باید همه ی روشنفکران دینی را احصا کنیم؛ روش آقای علوی تبار هم روش تاریخی بود؛ ولی ایشان در انتخاب افراد گزینشی عمل کردند. آیا افرادی مثل شهید صدر، امام موسی صدر، علامه فضل الله و شیخ شمس الدین بنیادگرای سنتی محسوب می شود؟
به عقیده دکتر خسرو پناه روش تاریخی را در این بحث پسندیده تر است ؛ چرا که این مطلب جزء بحث های جامعه شناسی سیاسی است و باید روش تجربی و استقرایی را برگزینیم؛ لذا افراد دیگری مثل مرحوم طالقانی و شهید مطهری و… نیز وارد در این قشر می شوند .
روشنفکران دین ۲ عنصر مشترک دارند
ول این که همه آن ها می خواهند از عقلانیت بهره ببرند، البته مدل عقلانیت هایی که استفاده می کنند یکسان نیست، دوم این که همگی به دنبال حل چالش های معاصر هستند و دغدغه های معاصر دارند و به موضوعاتی مثل علل انحطاط مسلمین، رابطه علم و دین، رابطه ی سنت و تجدد و… پرداخته اند؛ در حالی که دغدغه ی سنتی ها عقلانیت و چالش های معاصر نیست، نگرش آن ها عمدتا نقلی است، البته روشنفکری هم الزاما ضد نقل نیست، بلکه تاکیدش بر عقل است.
مسئله دیگر این است که وقتی می گوییم از نظر روشنفکر دینی، گزاره های دینی باید با علوم زمانه هماهنگ باشد، منظور از علوم معتبر زمانه چیست؟ آیا منظور علومی است که اثبات شده؟ علامه طباطبایی ذیل آیات ۱۱ تا ۱۴ سوره مومنون این مطلب را بیان می کنند که اگر علم، اثبات شده و یقینی بود، آن را می پذیریم و حجت است؛ اما اگر علم ظنی بود چه؟ آیا باید دین را با علم ظنی هم هماهنگ کنیم؟ هرمنوتیک بحثی است که مربوط به اواخر قرن ۲۰ و اوایل قرن ۲۱ است. این مطلب که فهم ما باید متاثر از زمانه باشد، حرف گادامر است. اما همه ی هرمنوتیست ها این حرف را قبول ندارند، هرمنوتیک آلمانی این را قبول دارد و هرمنوتیک امریکایی قبول ندارد، حالا ما باید دین را با هرمنوتیک گادامر هماهنگ کنیم یا هرمنوتیک هرش؟؟
تی در علوم تجربی مثل فیزیک نظری هم این سوال پیش می آید. مثلا در نظریه ذره موجی، تفسیر انیشتین و هایزنبرگ متفاوت استف در علوم انسانی که وضع بدتر است تا حدی که نظریه مبتنی بر شخص می شود، فهم دینی من متاثر از کدام عالم باید باشد؟ نظریات همه با هم قابل جمع نیست. این که تفسیر هماهنگ با علم از دین باید ارائه شود، صرفا حرف سروش است. چرا روشنفکری دینی را منحصر به سروش و شبستری کنیم؟ با این تعریف، شریعتی، طالقانی، بازرگان و سید جمال الدین اسدآبادی از این گروه خارج می شوند.
در مورد قرآن ما ایمان داریم که پیغمبر خاتم است و قرآن را آورده است، قرآن سراسر وحی است، تمام آیاتش پیام ثابت دارد، البته پیام متغیر هم دارد. اگر بخواهیم بدون این که نام ببریم، هرمنوتیک گادامری را در فهم قرآن پیاده کنیم، آن وقت سوال این است که خط قرمز کجاست؟ از کجا باید بفهمیم کدام امور مربوط به عصر و زمان خاصی بوده و کدام یک جاودانه است؟ از کجا معلوم که نماز مخصوص فرهنگ زمانه نبوده است؟ شاید اگر الآن پیامبر در سوئد مبعوث می شد، نماز، روزه و حتی توحید را هم نمی گفت.اگر این تفسیر را ارائه کنیم دیگر روشنفکری دینی نداریم، بلکه روشنفکرهای دین داریم. چرا که هر کس فهم خودش را از دین دارد. هرکس آیه را یک جور تفسیر می کند.
تفاوتی بین افرادی مثل شهید صدر، دکتر شریعتی، مرحوم طالقانی و شهید مطهری نیست، تلاش مطهری این است که فهم دینی اش هماهنگ با فهم فلسفی و علم قطعی زمان بکند. علامه طباطبایی هم در المیزان تلاشش همین بوده و علم قطعی و حتی ظن معتبر را در تفاسیر خود دخالت داده، شهید صدر می گوید یکی از راه های فهم جدید از قرآن، استفاده از علم جدید است.
آسیب هایی بر روشنفکری دینی دو دهه اخیر وارد است، یکی این که در فهم دین به هر نظریه علمی ظنی جزیره ای تمسک کرده اند. در حوزه ی علوم انسانی عرف اهل علم نداریم، عرف ها داریم، در روانشناسی ۳۰ مکتب داریم. پارادایم های مختلف وجود دارد. برنامه پژوهشی لاکاتوش که آقای علوی تبار به آن استناد می کنند، یک پارادایم است که می شود آن را نپذیرفت. فوکو آن را قبول ندارد و پارادایمش گفتمانی است
کدام ایرانی پیش از اسلام کتابی در مورد تاریخ ایران نوشته است
آنچه ما درباره پیش از اسلام خود می دانیم از مورخان یونانی و رومی است
آیا این امر بدین معناست که ایرانی درکی از تاریخ ندارد ؟
می توان گفت خیر
تاریخ نگاری ایرانی پیش از اسلام دارای ویژگیهای اسطوره ای،شفاهی و حماسی بود.انسانهای اولیه آرزوها و آرمانهای خویش را بر اساس افسانه ذکر می کردند تا از این طریق خویش را مشکلات رهائی دهند.اگر راز بسیاری از پیدیده های طبیعی(حوادثی چون زلزله،بیماریهای واگیر و کشنده و ...) را نمی دانستند آن را بر اساس افسانه توجیه و تفسیر می نمودند.در تاریخ ایران پیش از اسلام بدلیل شفاهی بودن آن ،آثار مکتوب اندکی بتقی مانده است.تنها آثار مکتوب سنگ نبشته ها می باشدو چون این نوشته ها بر روی سنگ نوشته می شد ؛به همین دلیل اکثر شهرهای آنروز ایران در کنار کوهپایه ها ساخته می شدند.
به طور کلی دو عامل سبب فقدان آثار مکتوب گردید:
1-تنوع زبان و لهجه های مختلف نظیر خط و زبان اوستائی که اختصاص به متون دینی زردشتی داشت و نیز زبان و خط ایلامی و اصلاح شده آن معروف به خوزی و سغدی و پهلوی و...
در نتیجه ایران پیش از اسلام دارای زبان واحد علمی نبوده ودر گوشه و کنار این کشور زبانهای مختلفی رواج داشته و بدان تکلم می شده است.
آندسته از حوادث تاریخی که جنبه تاریخی پیدا کرد،جنبه حماسی آن است.چرا که ایران همواره در معرض خطر دشمنان خارجی و هجوم ایشان به قلمرو ایران بود.بدین سبب جنبه حماسی تاریخنگاری پیش از اسلام رشد کرده و این روایات حماسی غالباً جنبه تاریخی یافتند.
صدر تاریخ ما ذیل تاریخ غرب است
این جمله از مرحوم فردید است
نتیجهی این نوع نگاه این میشود که با فلسفهی اسلامی نمیتوان به جنگ غرب رفت و آن را نقد کرد. ایشان تصریح میکند که با فلسفهی «حاجی سبزواری» نمیتوانید غرب را نقد کنید. چرا که فلسفهی وی متعلق به زمان خودش بوده و غرب امروز با غرب زمان وی تفاوتهای بسیاری کرده است. بنابراین حتی اگر فلسفهی اسلامی طاغوتزده نباشد، به علت تعلقی که به دوران گذشته دارد، ناتوان است. نکتهی دیگر این است که علیرغم انتقاداتی که ایشان به فلسفه و حکمت و کلام اسلامی دارند، نسبت به عرفان اسلامی، سنتهای شرقی و حکمت انسی علقهی خاصی دارند و معتقدند که ایشان درک و دریافت مناسبی از "وجود" فینفسه و "هستی" داشتند
از نظر فردید میان عرفان نظری "ابنعربی" با هایدگر قرابتی وجود دارد، به عنوان مثال مفهوم «دازاین» هایدگر با مفهوم «انسان کامل» ابن عربی شباهتهایی دارد. البته همانطور که گفته شد بهرهی فردید از هایدگر جنبهی سلبی داشته است و بخش ایجابی نقد غرب و فلسفهی اسلامی در دستگاه فکری او را حکمت انسی و عرفان ابنعربی تأمین مینمودند. بحث علمالاسماء تاریخی نیز در همین راستا مطرح شده است.
اگر بگوییم صدر تاریخ ما، ذیل تاریخِ غرب واقع شده و کاری هم نمی توان کرد، انقلاب و تمدن سازی اسلامی معنا پیدا نمی کند. این نگاه به ما می گوید زمانی که ما وارد نهاد سازی و تمدن سازی دینی می شویم ـ که حتماً بخشی از آن، هنر، سینما، صنعت، تکنولوژی و... است ـ وارد مسیری شده ایم که ذاتش شیطانی و اومانیستی است. باید توجه داشت که خود این نگاه هم نوعی از غرب زدگی است اما در قالب انتقاد از مدرنیتۀ اومانیستی بیان می شود
پیشنهاد در عرصه مدرنیته فرهنگی و فرهنگ سنتی
ما میتوانیم نسبتمان را با مدرنیته به شکل 4 فرض قابل تصور مطرح کنیم که این 4 فرض این است که یا مدرنیته ستیز باشیم به این معنا که کل مدرنیته را رد کنیم و یا مدرنیته پذیر باشیم یعنی همه موارد مدرنیته را بپذیریم و مورد سوم این که مدرنیته گریز باشیم به این مفهوم که ما حرف خودمان را بزنیم و مدرنیته هم حرف خودش را.
فرض چهارم نیز این است که مدرنیته گزین باشیم یعنی به مدرنیته نگاه گزینشی داشته باشیم.
نظر اکثر متفکران اسلامی نیز از جمله علامه طباطبایی و شهید مطهری این است که باید مدرنیته گزین باشیم زیرا برخی از ابزار صنعت ممکن است تباهکننده باشد.
امام(ره) مى فرمايد: ما با غرب مخالف نيسـتيم، چيزهـاى مثبـت غـرب را مـى گيريـم و بـا جنبـه هـاى منفـى آن مخـالفت مـى كنيـم. مـا بـا سـينما مخالف نيسـتيم، بـا ابتذال مخالفيم؛ با علـم و دانشگاه مخالف نيستيم، با انحراف مخالفيم
به نظرم وارد نشدن این گفتمان در بخش های اجرایی و بدنه اصلی نظام سبب شده مشکلات بین سنت و مدرنیته همچنان
سردرگم بماند